علوم سیاسی
(١)
ملخص المقالات -
١ ص
(٢)
Abstracts -
٢ ص
(٣)
روش شناسى در علوم سياسى در گفت وگو با مصطفى ملكيان -
٣ ص
(٤)
فقه سياسى ، سنت تجديد شونده -
٤ ص
(٥)
خلاصه مقالات -
٥ ص
(٦)
كارآيى فقه سياسى -
٦ ص
(٧)
ولايت فقيه از ديدگاه سيدعبدالحسين لارى - اختر شهر على
٧ ص
(٨)
ولايت فقيه از ديدگاه علامه مجلسى - سلطان محمدى ابو الفضل
٨ ص
(٩)
نظام شورايى در انديشه سياسى آيه الله طالقانى - شير خانى على
٩ ص
(١٠)
انتفاضه فلسطين مولود اصول گرايى اسلامى معاصر - کرهرودى حسين
١٠ ص
(١١)
چيستى و هستى جامعه از ديدگاه استاد مطهرى - پارسانيا حميد
١١ ص
(١٢)
مبانى اقتداردر فرهنگ سياسى ايران از تاسيس قاجاريه تا اواسط دوره ناصرى - رئوفت رحيم
١٢ ص
(١٣)
انديشه سياسى شهيد اول 734 - 786 - موسويان سيد محمدرضا
١٣ ص
(١٤)
رفتار سياسى فقهاى دوره ميانه - برجى يعقوبعلى
١٤ ص
(١٥)
نظام سياسى و دولت دراسلام1سيماى عمومى نظام سياسى و دولت در اسلام - فیرحی داود
١٥ ص
(١٦)
پيوند اخلاق و سياست در انديشه غزالى - احمدى طباطبائى سيد محمدرضا
١٦ ص
(١٧)
ويژگى هاى فقه سياسى شيعه - صدرا على رضا
١٧ ص
(١٨)
حكومت در انديشه سياسى محقق حلى - شريعتى روح الله
١٨ ص
(١٩)
عقل گرايى و نقل گرايى در فقه سياسى شيعه - آل سيد غفور سيد محسن
١٩ ص
(٢٠)
رساله فى العمل مع السلطان - سيد مرتضى
٢٠ ص
(٢١)
گزارشى از گروه فقه سياسى پژوهشكده انديشه سياسى اسلام - لک زايى شريف
٢١ ص
(٢٢)
تحولات نظرى فقه سياسى شيعه از مشروطيت تا انقلاب اسلامى - حيدرى بهنوئيه عباس
٢٢ ص

علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٦ - پيوند اخلاق و سياست در انديشه غزالى - احمدى طباطبائى سيد محمدرضا

پيوند اخلاق و سياست در انديشه غزالى
احمدى طباطبائى سيد محمدرضا


مقدمه
يكى از متفكران مسلمان در حوزه انديشه هاى دينى سياسى, ابوحامد محمد غزالى است. زين الدين ابوحامد محمد بن محمد بن محمد بن احمد طوسى غزالى ملقب به حجه الاسلام در سال ٤٥٠ هجرى در طابران طوس ديده به جهان گشود. پدرش در دوران كودكى و طفوليت وى در گذشت, اما قبل از وفات, دو پسرش, محمد و احمد را به يكى از دوستان صوفى خود سپرد تا اين دو برادر را سرپرستى و تعليم و تربيت كند.
محمد غزالى پس از طى مقدمات علوم دينى, به گرگان و سپس نيشابور رفت و به حوزه درس امام الحرمين ابوالمعالى جوينى (٤١٩ ـ ٤٧٨ ه'.) پيوست و نزد او تقرب بليغ يافت. غزالى پس از وفات امام الحرمين, به معسكر در نزديكى نيشابور رفت و مدتى به خدمت خواجه نظام الملك طوسى مشغول شد و در اين دوره با سياست عملى نيز آشنا شد. سپس غزالى به منصب استادى و تدريس در نظاميه بغداد رسيد و چهار سال در آن به تدريس و خطابه و تإليف و مناظره پرداخت.
غزالى در سال ٤٨٨ هجرى در اوج شهرت, در اثر يك تحول و انقلاب درونى از همه مناصب دنيوى دست كشيد و به بهانه سفر حج از بغداد خارج شد. او ده سال به سير و سلوك پرداخت و حاصل آن, تإليف كتاب احيإ علوم الدين است كه گنجينه گرانسنگى در معارف اسلامى و اخلاقى محسوب مى شود.
زبيدى در شرح احيإ علوم تإثير كلام برادرش احمد را در مهاجرت وى از بغداد موثر دانسته است.(١) برخى محققان انگيزه هاى سياسى را در سفر وى موثر دانسته اند. (٢) عهد غزالى بر سر تربت ابراهيم خليل(ع) تا حدى مى تواند مويد اين قول باشد:
چون بر سر تربت خليل(ع) رسيدم در سنه تسع و ثمانين و اربع مائه (٤٨٩) و امروز قريب پانزده سال است, سه عهد كردم: يكى آن كه از هيچ سلطانى مالى قبول نكنم, ديگر آن كه به سلام هيچ سلطانى نروم و سوم آن كه مناظره و جدل نكنم.(٣)
غزالى به دليل علقه هاى خانوادگى به طوس باز گشت و در همان ديار خانقاهى براى صوفيان و مدرسه اى براى طلاب داير كرد, تا اين كه در سال ٥٠٥ هجرى دعوت حق را لبيك گفت و در طابران طوس به خاك سپرده شد.(٤)

اخلاق و سياست در آراى غزالى
يكى از ويژگى هاى ممتاز در انديشه سياسى غزالى, آميختگى اخلاق و سياست است. غزالى از دريچه مذهب و اخلاق به سياست مى نگرد; از اين رو از نظر وى سياست, علم قدرت و كسب قدرت به تعريف مصطلح نيست, بلكه وسيله اصلاح خلق و هدايت آنان در طريقى است كه براى دنيا و آخرت منجى است. در تمام آثار و تإليفات غزالى اين وحدت رويه و نگرش به چشم مى خورد و تنها استثنايى كه در اين راستا وجود دارد, بخشى از گفته هاى وى در بخش دوم كتاب نصيحه الملوك است كه بر اساس تحقيقات انجام شده, انتساب بخش مذكور به غزالى را مستبعد مى نمايد.
غزالى بر اساس نگرش اخلاقى به سياست و با استناد به منابع دينى, دنيا را مزرعه آخرت معرفى مى كند و سياست را نيز وسيله تربيت و هدايت مردم و رستگار كردن آنان مى داند. غزالى سياست را به ترتيب نقش آن در تربيت نفوس در چهار مرتبه طبقه بندى مى كند: اولين و كامل ترين شكل سياست, ((سياست انبيا)) است كه ناظر به ظاهر و باطن خواص و عوام است; مرتبه دوم سياست, سياست خلفا و ملوك است كه به عقيده غزالى صرفا ناظر و حاكم به روابط ظاهرى عوام و خواص در جامعه است; مرتبه سوم, سياست علماى دينى است كه باطن خواص را مخاطب قرار مى دهد; مرتبه چهارم, سياست وعاظ است كه براى اصلاح باطن عوام و توده مردم كارآمد است.(٥)
غزالى پس از ذكر مراتب چهارگانه سياست به صورت متفاضل, مى گويد كه پس از سياست پيامبران كه جامع ترين و كامل ترين مرتبه سياست است, شريف ترين مرتبه سياست, سياستى است كه هدف آن آگاهى دادن و تعليم مردم و تطهير و تهذيب نفوس آنان از اخلاق و عادات مذموم و مهلك و هدايت آنان به اخلاق ممدوح و پسنديده باشد. با اين نگرش غزالى پيوندى ناگسستنى ميان اخلاق و سياست برقرار مى كند. آثار اين پيوند در ديگر آرا و رهنمودهاى سياسى غزالى خصوصا خطاب به ملوك و اربابان قدرت قابل مشاهده و رديابى است.

آرا و انديشه هاى سياسى غزالى
آرا و انديشه هاى سياسى غزالى را مى توان به دو بخش تقسيم كرد: بخش اول, مربوط به آراى وى درباره خلافت و امامت است و مباحثى چون ضرورت انعقاد نهاد خلافت, شروط خليفه, چگونگى انعقاد خلافت و خلع خليفه را شامل مى شود; بخش دوم, مربوط به سلاطين و ملوك و ارائه رهنمود به آنان جهت عدم تفكيك اخلاق از سياست و همچنين توجه به معاد و روز بازپسين است. پرداختن غزالى به بخش دوم, مبين واقعيت هاى سياسى حاكم در زمان اوست كه قدرت خلفاى بغداد رو به ضعف و انحطاط بود و در مقابل, قدرت سلاطين سلجوقى تثبيت شده و رو به افزايش بود. حكومت مطلوب و آرمانى غزالى در پرتو استقرار نهاد خلافت تحقق مى يافت, اما واقعيت آن بود كه قدرت واقعى در اختيار سلاطين بود; از اين رو غزالى مى كوشيد ميان ديدگاه آرمانى خويش درباره خلافت و واقعيت موجود زمان خويش همزيستى و سازش مستمر ايجاد كند. بر همين اساس, مشروعيت قدرت ملوك و سلاطين را ناشى از نهاد خلافت و تاييد دستگاه خلافت بغداد مى شمرد و تلاش مى كرد سلاطين را به عنوان بازوان اجرايى خليفه به اطاعت هر چه بيشتر از دستگاه خلافت ترغيب كند.
غزالى درباره وجوب خلافت و امامت متذكر مى گردد كه وجوب برپايى نهاد خلافت متخذ از شرع است(٦) و ما در اثبات امامت و خلافت صرفا به دليل اجماع بسنده نمى كنيم, بلكه مستند اجماع را مورد ملاحظه قرار مى دهيم; سپس دلايلى را در اثبات ضرورت استقرار نهاد امامت و خلافت در جامعه اسلامى بيان مى دارد:
دليل اول غزالى از دو مقدمه و صغرا و كبرا تشكيل شده است. مقدمه اول, بر پايى نظام دينى و مبتنى بر احكام شريعت قطعا مورد نظر و مقصود شارع مقدس بوده است. مقدمه مذكور قطعى و يقينى است و اختلافى در آن راه ندارد; مقدمه دوم, نظام دينى بر پا نمى شود مگر اين كه در رإس جامعه امامى مطاع وجود داشته باشد كه پاسدار احكام شريعت باشد. غزالى از اين دو مقدمه ضرورت وجود امام و خليفه و استقرار نهاد خلافت را استنباط مى كند.
غزالى دلايل ديگرى نيز در ضرورت وجود خليفه و امام بيان مى كند كه از آن جمله است: اولا, وجود امام و خليفه را منبع مشروعيت مناصب دولتمردان خصوصا قضات مى داند و فقدان خليفه و امام را عامل مخدوش شدن مشروعيت آنان بر مى شمرد; ثانيا, اقامه حدود شرعى و اجراى احكام را منوط به حضور و نظارت خليفه مى داند; ثالثا, وجود خليفه را جهت ايجاد نظم و امنيت در جامعه و جلوگيرى از تعدى انسان ها به حقوق يكديگر ضرورى مى شمارد. براساس چنين نگرشى, غزالى فقدان خليفه و امام را مسبب تعطيلى احكام و تشتت آرا و بروز هرج و مرج و ناامنى و تضييع حقوق مردم مى داند.(٧)
غزالى بر اساس نگرش عامه, اين ده شرط را براى احراز مقام خلافت و امامت ضرورى مى شمارد: بلوغ, عقل, حريت, ذكوريت, قريشى بودن, داشتن قدرت, كفايت, ورع, علم و سلامت جسمانى است. سلامت جسمانى شامل سلامت حواس, شنوايى و بينايى است.
غزالى در مورد چگونگى انعقاد خلافت, ضمن آن كه بر اساس ديدگاه اهل تسنن بر مسإله بيعت مردم تإكيد مى ورزد, معتقد است اگر يك فرد صاحب قدرت و شوكت كه مردم از او تبعيت مى كنند با خليفه بيعت كند, خلافت منعقد مى شود. در اين مورد غزالى به واقعيات حاكم بر زمان خويش و قدرت سلاطين نظر دارد. غزالى معتقد بود اگر شروط امامت بعضا مخدوش شود باز هم خلافت از باب ضرورت و دفع افسد به فاسد استمرار مى يابد و تا زمانى كه خلع وى باعث فتنه مى شود بايد از وى پيروى كرد. غزالى ياد آور مى شود در صورت حكم به عدم اطاعت, مسإله از دو صورت خارج نيست: يا بايد خليفه را خلع و فرد ديگرى را جايگزين وى كرد و يا اين كه حكم كنيم به عدم انعقاد خلافت و خالى بودن بلاد اسلامى از نهاد خلافت. فرض اول كه جايز نيست, چون باعث فتنه و آشوب مى گردد و ضرر آن بيش از فقدان برخى شروط مانند علم يا ورع در خليفه است. فرض دوم هم ممكن نيست, چون باعث تعطيل شدن احكام دين مى شود و اين كار مانند آن است كه كسى شهرى را خراب كند تا خانه اى را آباد سازد.(٨)
شايان ذكر است كه غزالى فتواى مذكور را در جايى بيان مى كند كه خلع خليفه باعث فتنه و آشوب شود و در صورت عدم بروز و عدم احتمال فتنه, خلع خليفه اى كه شروط خلافت را از دست داده امكان پذير است; البته واقعيت آن است كه در جهان اسلام, حكام و زمامداران جائر و نالايق از اين گونه فتاوى براى تحكيم پايه هاى قدرت بسيار سوء استفاده كرده اند.

آميختگى اخلاق و سياست در رهنمودهاى غزالى به سلاطين
غزالى در كتاب التبرالمسبوك فى نصيحه الملوك از اصول اعتقادى كه سلطان بايد به آن معتقد باشد سخن به ميان مىآورد و اصول مزبور را كه عمدتا درباره توحيد, نبوت و معاد است ريشه درخت ايمان مى شمارد و مى گويد اگر ريشه اعتقادات ضعيف وسست گردد, آثار نابهنجار آن در شاخ و برگ هاى درخت وجود آدمى كه همان رفتار و كردار اوست ظاهر مى گردد. آن گاه غزالى ضرورت رعايت عدل و انصاف در حكمرانى را براى سلطان با ذكر رواياتى متذكر مى شود. غزالى لازمه اقامه عدل و انصاف را تحقق ده اصل مهم زير مى داند:
اصل اول, سلطان قدرت ولايت و حكومت خود و مخاطرات و مهالك آن را بداند:
ولايت نعمتى است كه هر كس به حق و عادلانه به آن پردازد به سعادتى سترگ نايل گردد و اگر تقصير كند در شقاوتى افتد كه پس از كفر هيچ شقاوت چنان نبود.(٩)
سپس غزالى با اشاره به رواياتى سعى مى كند, خطرها و مهالك قدرت سياسى را براى سلاطين و ملوك گوشزد كند. او از رسول خدا(ص) روايتى به اين مضمون نقل مى كند:
هيچ كس را بر ده تن ولايت ندهند مگر آن كه روز قيامت او را مغلول وارد محشر مى كنند, اگر نيكوكار بود رها كنند و اگر نه غلى ديگر بيفزايند.(١٠)
اصل دوم, سلطان همواره به شنيدن نصايح علماى دين حريص باشد و همچنين پرهيز كند از ديدار علماى حريص بر دنيا كه او را ثنا گويند و خشنودى او طلب كنند.
اصل سوم, سلطان نبايد به اين امر بسنده كند و قانع باشد كه خود ظالم نيست, بلكه بايد غلامان و گماشتگان و كارگزاران خود را نيز مهذب و تإديب كند كه آنان نيز از ظلم و ستم به مردم خوددارى كنند, زيرا وى مسوول ظلم و ستم آنان است.
اصل چهارم, از كبر و نخوت پرهيز كند, زيرا باعث خشم گرفتن و انتقام مى گردد.
اصل پنجم, خود را همچون يكى از رعايا بداند و آنچه بر خود نمى پسندد بر آنان روا ندارد و اگر بپسندد غش و خيانت كرده باشد در ولايت.
اصل ششم, ترجيح دهد رفع نياز مسلمانان را بر انجام نوافل و عبادات مستحب. غزالى مى گويد: گزاردن حاجات از همه نوافل افضل است.
اصل هفتم, نفس خويش را به قناعت عادت دهد و از شهوات و لذايد دنيوى حتى المقدور دورى كند.
اصل هشتم, همه كارها را تا مى تواند به رفق و ملاطفت انجام دهد نه به درشتى. در اين باره از رسول خدا(ص) روايت مى كند كه هر والى با رعيت خويش رفق و مدارا نكند در قيامت با وى مدارا نكنند.
اصل نهم, تلاش كند با رعايت اصول و تكاليف شرعى, مردم را از خود راضى نگاه دارد.
اصل دهم, رضايت هيچ كس را برخلاف شرع طلب نكند.(١١)
غزالى با نگرش اخلاقى به سياست معتقد است درخت ايمان سلطان و حاكم از دو آبشخور سيراب مى گردد و والى بايد به اين دو منبع و آبشخور توجه داشته باشد: اول آن كه دنيا منزلگاه است نه قرارگاه و آدمى در دنيا مسافرى است كه رحم مادر اول منزل او و گور ولحد آخرين منزل اوست و وطن و قرار گاه پس از آن است. پس بر عاقل آسان بود روزى چند صبر كردن براى آسايش جاويدان.(١٢)
دوم, درخت ايمان, شناخت نفس بازپسين است. غزالى مى گويد: گروهى كه عاقل باشند هميشه آن نفس را در پيش چشم دارند و اين انديشه بر همه واجب است و بر پادشاهان و اهل دنيا واجب تر.

چگونگى امر به معروف و نهى از منكر پادشاهان
غزالى در احيإ علوم الدين از چگونگى امر به معروف و نهى از منكر به شكل عام سخن گفته است; سپس به چگونگى و حدود امر به معروف و نهى از منكر پادشاهان مى پردازد و پنج مرتبه را به ترتيب در امر به معروف و نهى از منكر ذكر مى كند:
١. شناساندن معروف و منكر;
٢. پند دادن و اخطار كردن;
٣. تعنيف كردن و سخن درشت گفتن;
٤. منع كردن از طريق مباشرت به قهر, مانند ريختن خمر;
٥. استفاده از قوه قهريه.
در مورد امر به معروف و نهى از منكر سلاطين و صاحبان قدرت, غزالى دو مرحله اول و دوم را جايز مى داند; اما اين كه مردم بخواهند به قهر سلاطين و اميران را منع كنند جايز نيست, چون موجب فتنه و شر شده و ضرر انجام دادن آن بيش از ترك آن است. در مورد سخن درشت گفتن با سلاطين و اميران, وى فتوا مى دهد كه اگر اين امر فقط شخص گوينده را در معرض خطر قرار دهد و دامن ديگران را نگيرد, نه تنها جايز بلكه مستحب است كه پيامبر اكرم(ص) فرمودند: ((إفضل الجهاد كلمه حق عند إمير جائر)) و شيوه پاكان را استقبال از اين گونه خطرها مى داند و مى گويد:
هرگاه پادشاه ظالم فردى را به سبب امر به معروف و نهى از منكر به قتل برساند, مقتول شهيد است.(١٣)
غزالى شرط داشتن چنين شجاعتى را در مقابل سلاطين و صاحبان قدرت, كندن دندان طمع از مواهب قدرت آنان مى داند و مى گويد: هر كس كه حب دنيا بر او چيره شود, قدرت هدايت و حسبت اراذل را نيز نخواهد داشت چه رسد به ملوك و اكابر.(١٤) غزالى با شجاعت تصريح مى كند كه نزديكى به سلاطين و ملوك ظالم و عمال آنان براى حفظ دين و سلامت آخرت خطرساز است. وى رابطه مردم خصوصا اعاظم را با سلاطين به سه صورت ترسيم مى كند:
اعلم إن لك مع الامرإ و العمال الظلمه ثلاثه احوال: الحاله الاولى و هى شرها إن تدخل عليهم, الثانيه و هى دونها إن يدخلوا عليك, و الثالثه و هى الاسلم ان تعتزل عنهم فلاتراهم و لايرونك...(١٥)
حالت اول, حالت و صورتى كه به سلام پادشاه ظالم روند و اين بدترين شكل و حالت است; حالت دوم, حالتى كه ملك و سلطان بر انسان وارد شود و شر اين صورت كمتر از اولى است; حالت سوم كه مطلوب ترين است, اعتزال و دورى جستن از ملوك است.
غزالى در كيمياى سعادت نيز همين مسإله را مجددا مطرح و فتواى خود را به همين شكل بيان مى دارد.(١٦)
در عين حال بايد توجه داشت كه غزالى وقتى به مسإله عزل و بركنار كردن سلطان ظالم مى رسد, اشعار مى دارد كه اگر خلع او مسبب فتنه و آشوب باشد, اطاعت از وى لازم است به شرط آن كه خطبه به نام خليفه خواند و سكه به نام او ضرب كند, زيرا غزالى مشروعيت حكومت سلاطين را ـ همچنان كه گفته شد ـ از ناحيه تإييد خليفه مى داند. غزالى در مورد خليفه نيز همين سخن را آورده است:
هرگاه شروط خلافت دچار اختلال گردد, اما شوكت و قدرت موجود باشد, خلافت استمرار مى يابد.(١٧)

منابع مالى سلاطين
غزالى دو منبع درآمد را براى سلاطين حلال و مباح مى داند:
منبع اول, اموالى كه از غيرمسلمانان از طريق جهاد مانند غنايم جنگى و يا مصالحه مانند فيىء و جزيه گرفته مى شود; منبع دوم, اموالى كه از مسلمانان ستانده مى شود و شامل دو قسم است: ١ ـ ميراث ها; ٢ ـ اموال بلاصاحب و موقوفاتى كه متولى ندارند.
غزالى معتقد است غير از اين دو مورد, هرگونه اخذ از اموال مسلمانان مانند خراج و مصادره و انواع رشوه ها حرام است و اگر مستمرى از اموال مذكور باشد شرعا تصرف در آن جايز نيست.(١٨) وى همچنين معتقد است: سزاوار نيست كه از اموال سلطان چيزى گرفت, چون معمولا منشإ حلال ندارد, اما اگر بداند آن مال از ملكى است كه سلطان شخصا احيا كرده است اشكال ندارد; البته وى متذكر مى شود افرادى كه در جامعه شغلى دارند كه فايده آن به جامعه و عموم مردم مى رسد مى توانند از بيت المال مستمرى داشته باشند, مانند قضات, مفتيان, اطبا و طلاب. غزالى مى گويد: عالمان دينى در صورتى در گرفتن مال از سلطان رخصت دارند كه با او يا عامل او هيچ سازشى در دين نكرده و در كارهاى باطل با آنان موافقت نكنند.
در مورد انديشه سياسى غزالى چند نكته زير قابل توجه است:
١. غزالى نماينده ممتاز در حوزه اندشه هاى دينى ـ سياسى است. او سياست را از دريچه مذهب مى نگرد و سعى مى كند كه با تكيه بر مفاهيم و باورهاى اعتقادى, خصوصا مسإله معاد و مزرعه بودن دنيا, مفهومى متفاوت از سياست مصطلح را عرضه كند. بر همين اساس در نگرش غزالى, سياست صرفا علم قدرت و حكمرانى نيست, بلكه او بر اساس برداشت دينى, سياست را وسيله استصلاح و تربيت و تعليم خلق مى داند.
٢. در آراى غزالى, ديانت و سياست به هم آميخته شده است; از اين رو وى تعدى از اصول اخلاقى و دينى را در سياست تقبيح كرده و سعى مى كند با القاى باورهاى مذهبى به صاحبان قدرت, آنان را در صراط عدل استوار بدارد. تجويز حكومت جائر در شرايطى كه بر كنارى وى باعث آشوب و هرج و مرج مى شود نيز از باب دفع افسد به فاسد توجيه شده است; البته واضح است كه حكام جور از اين گونه ديدگاه ها و نظريات كه در ميان اهل تسنن به وفور مشاهده مى شود, در جهت تحكيم پايه هاى قدرت خويش بهره مى گرفتند.
٣. حكومت آرمانى و مطلوب غزالى با استقرار نهاد خلافت و امامت ـ البته بر اساس ديدگاه اهل تسنن ـ تحقق مى يابد; اما از آن جا كه قدرت واقعى و عينى در زمان وى در اختيار سلاطين سلجوقى و حكام محلى آنان بود, او مى كوشد ميان دستگاه خلافت و قدرت سلطنت سازش و همزيستى بيشترى برقرار كند تا سلطان بازوى اجرايى خليفه محسوب شده و در عين حال مشروعيت قدرت خويش را نيز مرهون دستگاه خلافت بداند.

پى نوشت ها الف. استاديار علوم سياسى دانشگاه امام صادق(ع). ١. سيد محمد حسينى (مرتضى زبيدى), اتحاف الساده المتقين, ج١, ص ٨. ٢. ايلياپاولويچ پطروفشفسكى, اسلام در ايران, ترجمه كريم كشاورز, ص ٢٣٧. ٣. محمد غزالى, مكاتيب فارسى, ص ٤٥. ٤. هر چند مقبره غزالى دقيقا مشخص نيست, اما به گفته جلال همايى در غزالى نامه تا قرن هفتم زيارتگاه بوده است: ((و مشهده يزاربها بمقبره الطابران)). ٥. محمد غزالى, احيإ علوم الدين, ج١, ص ١٣. ٦. همو, الاقتصاد فى الاعتقاد (بيروت: دارالكتب العلميه) ص ١٤٧. ٧. همو, فضائح الباطنيه و فضائل المستظهريه, ص ٦٠. ٨. همو, احيإ علوم الدين, ج١, ص ١١٥. ٩. همو, نصيحه الملوك, تصحيح جلال همايى (انتشارات انجمن آثار ملى) ص ١٤. ١٠. همان, ص٢١. در مصادر شيعه نيز اين روايت و روايت هاى مشابه با تغييراتى جزئى آمده است. ١١. همان, ص ٤٦ ـ ٥٠. ١٢. همان, ص ٥٤. ١٣. محمد غزالى, احيإ علوم الدين, ج٢, ص ٣٤٣. ١٤. ... و من استولى عليه حب الدنيالم يقدر على الحسبه على الاراذل, فكيف على الملوك و الاكابر. ((همان, ج٢, ص ٣٥٧)). ١٥. همان, ج٢, ص ١٤٢. ١٦. محمد غزالى, كيمياى سعادت, ص ٢٤٩. ١٧. همو, فضائح الباطنيه و فضائل المستظهريه, ص ٧٧. ١٨. همو, كيمياى سعادت, ص ٢٩٤.