معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٣ - پرسههاي يک نگاه - مؤمنی سمیه
پرسههاي يک نگاه
مؤمنی سمیه
ميروم...
ميروم
...و رفتنم معناي انتزاعي يک واژه نيست...
پر است از نقطههاي خبري
ميروم...و تو به جاي سکوت...
کاسهها را ميشکني تا آبي نريخته باشي
روي سنگفرشي که چهار تکه بود از تشنگي
و چه ساده...
هيچ کس انتهاي اين جاده را مکث نميکند...
و چه حس مشترکي است... بين من و سنگفرشي که زمزمه ميکند...
دريغ را...
از وبلاگ چنان که هستم
سينهات را سجادهام کن
آغوش باز کن...
امشب جانمازم را
به سوي قبلهگاه قلب تو پهن ميکنم
سينهات را سجادهام کن
بگذار...
در هر رکوع، چشمانم را
به مهر نگاهت کوک بزنم...
امشب...
در مأمن روحاني چشمانت
خدايي را به تماشا مينشينم
بگذار اين نماز عشق را
در آغوش تو بخوانم
سينهات را سجادهام کن
ميخواهم در حريم پاک خانهي قلب تو
رستگار شوم!
از وبلاگ شب بخير آقاي نويسنده
دست به دوختمان خوب است!
سرحال و خوشحال که باشم، زمين و زمان را به هم ميدوزم...
بيحال و ناراحت هم که باشم، زمين و زمان را به هم ميدوزم...
با اين تفاوت که وقتي خوشحالم، زمين و زمان بقيه را در فرياد...
و وقتي ناراحتم، زمين و زمان خودم را در سکوت!
از وبلاگ کاکتوسنامه
دل
ميگويند:
شکستني رفع بلاست!
اي دل
تحمل کن!
شايد
حکمتي است...!
از وبلاگ ورقپارههاي غربت
در آخرين عکسها
ميدانستم ديگر به آنجا برنميگردم
در آخرين عکسها لبخند زدم
دشت را
به دست چشمه سپردم و
دريا را
به دست ابرها
و او را
به دست ماه و درخت توت
تا هميشه زيبا و شيرين بماند
بعد رؤياهايم را
برداشتم و آمدم
همينطور
روباه کوچکم را
همين روباه را
که دمش از شعرم بيرون زده است.
از وبلاگ رسول يونان