معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٥ - آن بيخيالي تويِ چهره، شايد که راست نباشد! - احمدی فر فاطمه
آن بيخيالي تويِ چهره، شايد که راست نباشد!
احمدی فر فاطمه
بين اين همه روزهاي در گذر و آهسته در باد، روزهايي هم هست ميان آنچه بر آدم گذشته، هي سکوت ميکني... هي ميگذاري تهنشين شود بار سنگين آن همه تجربهها، حسها و اتفاقها. ميگذاري زمان با تمام قوايِ تهماندهاش بگذرد از رويِ نقطهي عطف لذتها، خستگيها و کدورتها.
اما بعد که به خودت ميآيي، ميبيني که چيزي را از دست دادهاي! يا بهتر بگويم که فريب دادهاي خودت را که اين تو نبودهاي! خواستهاي باشي؛ اما يک جايِ کار ميلنگد، بس که مجبور بودهاي برايِ آدمهاي از سر دوست داشتنت و آدمهاي مهم در زندگيات نقش بازي کني... و آن خودِ شکستهي زخمخوردهات را جايي پنهانش کني؛ که ترساندهاند تو را از آدمِ گلايه کردن و تو هي از ترس همين آدمها، گذشتهاي بگذرند روزها و کوتاه آمدهاي و لبخندي عريض تحويلشان دادهاي و باز...
هنوز، نرسيده وقت آن با خود خلوت کردنها، با همدلي، همسايهاي، همراه و همداستاني شبيه خودت، صاف و ساده بودنها...!
هي آن مراعاتِ طفلکيِ بينظير را انداختهاي جلو تا واسطه باشد تو را، که ناغافل هميشه سايه انداخته بين خودت و آدمهايت، هي فاصله چپانده بين رابطهها، هي قصد و غرض انداخته وسط شاهراه حقيقتها. راهشان را عوض کردهاي و زخمهاي ناجور صبوري را وقيحانه با يک جور شبهلباس گندهي گشاد و بيقواره پوشاندهاي. آنقدر که خودت را هم در آينه، هيچ رغبت زلزدني در کار نيست! بس که خجالتت ميآيد از اينطور بودنت، اين همه خود نبودنت. چيزي شبيه همان سيلي صورت سرخ نگه داشتنت...!
مثلِ فيلمي که دوستش داشته باشي زياد و هي دل نازک کني به بارها ديدنش، مزه مزه کردنش، بنشيني و مدام خودت را بگذاري جايِ نقشِ اصلياش، حالا ميانِ آن همه سکانسهاي نفسگير، ميانِ سر به راهيِ آن همه بازيهاي خوب و توجيهشده، وسطِ آن همه حسهاي طبيعياش...! بعد، اين ميشود که يک خطِ قرمز کشيده ميشود بين تويِ تماشاچي و آن آدم بازيگر و همهي حسهاي واقعيِ نشأتگرفتهات از فيلم.
از اينجا به بعد است که پتکي ميخورد بر سر که: «هي! همه چيز همان فيلم است! هر چه هم خوب، هر چه هم جذاب، هر چه هم حرفهاي...!» باز فيلم است، روايتِ از پيش تعيينشده دارد، حس گرفتن دارد، ممارست و تمرين دارد، براي اين که جايي از فيلم اگر به خودت ميبود، لابد ميزدي زيرِ گريه و حالا مجبوري تا بناگوش خنده تحويلِ تماشاچي بدهي، چون انتظار فلان کارگردان از تو اين بوده! مجبوري هي دروغ پشتِ دروغ، نقش به نقش، خودت را وفق بدهي با موضوعها، خواستهها، با آنچه از تو ميخواهند و بايد باشي، بس که«مجبوري» و لابد هر چه منقشتر، پراجبارتر و جذابتر!
آن وقت است که قوارهي رميدگيهايت گشاد ميآيد به تنت، قوارهي خودِ آدابدان و مراعاتکنندهات هم، به قصدِ هميشه خوشروي و خوشصحبت بودنت، به قصدِ خندههاي کذاييِ کاملاً طبيعي تحويلدادنت! به قصدِ حسِ ترديد ندادن به آدمهاي از سرِ دوست داشتنت...!
ميخواهم بگويم، گاهي مراعات، چه بد مخمصهاي ميسازد از تويي که مجبور ميشوي خودت نباشي. مجبور ميشوي تمام واژههاي طفلکي را سوهان بزني تا تيز نباشند و لطيف شوند و بدهي به دلِ دلدار تا خوش باشد به کامش. از هر کلمه، دانهي افتخار تسبيح کني بر گردنش و اين سو، ذکر تنهايي زمزمه کني حواليِ شبها، و اين وقتي خيلي ناراحتکننده ميشود که ميدانم براي همهي ما بوده و ميرسد روزهايِ بدي از اين دست، که از سرِ مراعاتِ لعنتي، خودمان را گذاشتهايم و ميگذاريم سرکار...! مبادا که آب از دلِ عزيزمان، دلدارمان، تکان بخورد... مبادا خُلقش تنگ شود به اندازهي نفسي...!