معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٧ - در سايهي تختهسنگ - ذاکری محمد مهدی
در سايهي تختهسنگ
ذاکری محمد مهدی
١) روز/ خارجي/ مسير تپهماهور
نزديک ظهر است. هوا گرم است و آفتاب سطح زمين را پوشانده است. جواني بسيجي حدوداً ٢٥ ساله، با رنگ و روي پريده و لباسهاي خاکي، از ميان تپهماهورها در حال گذر است. بسيار خسته است و به سختي با کمک چوبدستياش در حالي که پاهايش را روي زمين ميکشد، به راه خود ادامه ميدهد.
سربند قرمزي روي پيشانياش بسته که عبارت «يا اباعبداللهالحسين» رويش نوشته شده است. بر اثر گرما صورتش سوخته و خيس عرق است. سربندش کاملاً خيس شده است. کولهپشتياش را به سختي به دنبال خودش ميکشد. لباسهاي خاکي و صورت رنگپريدهاش نشان ميدهد که راه زيادي پيموده و ديگر توان ادامه دادن ندارد.
٢) روز/ خارجي/ کنار يک تپه
جوان از کنار تپهاي عبور ميکند. به آسمان نگاه ميکند و سپس سرش را به اين طرف و آن طرف ميچرخاند؛ انگار دنبال چيزي ميگردد!
٣) روز/ خارجي/ کنار تختهسنگ
جوان که به زحمت خودش را سرپا نگه داشته است، به سختي به راه خود ادامه ميدهد. خودش را کنار تختهسنگ بزرگي که در کنار تپهاي قرار دارد، ميرساند. در سايهي سنگ، روي زمين مينشيند و کولهاش را کنارش ميگذارد. قمقمهاش را از کمر باز ميکند و به اميد اينکه شايد قطرهاي آب در آن باقي مانده باشد، نزديک دهانش ميبرد؛ اما دريغ از حتي يک قطره آب. با نااميدي قمقمه را کناري مياندازد و انگار که بدنش توان وزنش را نداشته باشد، همانجا زير سايهي تختهسنگ دراز ميکشد و چشمانش را ميبندد.
بعد از چند لحظه که بيحرکت سر جايش دراز کشيده است، به آرامي چشمانش را باز ميکند و کمي به اطراف نگاه ميکند. نگاهش در نقطهاي متوقف ميشود. در ;حالي که چشمانش را به زحمت باز نگه داشته، گوشهي قوطي کنسروي را که از خاک بيرون زده ميبيند. قوطي کنسرو چند متر آن طرفتر روي زمين، در بين خاکها پنهان شده است. جوان بسيجي که اميدوار است چيزي داخلش باقي مانده باشد، خودش را کشانکشان به قوطي کنسرو ميرساند؛ اما چيزي غير از خاک در آن نيست و جوان قوطي را به کناري پرتاب ميکند. با التماس نگاهي به آسمان ميکند و زير لب چيزي ميگويد. ناگهان انگار که فکري به سرش رسيده باشد، به خود تکاني ميدهد. قوطي کنسروي را که دور انداخته بود، برميدارد و به کنار تختهسنگ بازميگردد. از داخل کولهي خود قاشقي درميآورد و در حالي که قوطي کنسرو را با دست ديگرش گرفته است، شروع به کندن زمين ميکند.
٤) روز/ خارجي/ کنار چاله
جوان مدتي است که مشغول کندن زمين است. با همهي انرژي باقيماندهاش، به کار خود ادامه ميدهد. بعد از کمي کندن، خاکهاي داخل چاله را با دست خالي ميکند. از داخل کوله، نايلوني را بيرون آورده و آن را با لباسش تميز ميکند. سپس شن و ماسهي داخل قوطي کنسرو را خالي ميکند و آن را نيز به دقت تميز ميکند. قوطي را داخل چاله قرار ميدهد و روي آن را با نايلون ميپوشاند. سپس روي نايلون را با دقت از خاک پر ميکند.
صداي جت جنگياي از دور به گوش ميرسد. جوان بسيجي چفيهي دور گردنش را باز ميکند و صورتش را با آن ميپوشاند و بيحال و بيهوش زير سايهي تختهسنگ ميافتد.
٥) روز/ داخلي/ چاله
نايلون بعد از مدتي که در فضاي بستهي چاله قرار داشته، دچار تعرق ميشود و چند قطره آب داخل قوطي کنسرو ميچکد.
٦) روز/ خارجي/ کنار تختهسنگ
جوان بسيجي در سايهي تختهسنگ دراز کشيده است و هيچ تکاني نميخورد و همچون آدمي ميماند که مرده باشد.
٧) روز/ داخلي/ چاله
قطرات ناشي از تعرق، همچنان داخل قوطي کنسرو ميچکند و در حال جمع شدن هستند.
٨) روز/ خارجي/ کنار تختهسنگ
سايهي کنار تختهسنگ وسيعتر شده و کمکم آفتاب از روي زمين رخت برميبندد. جوان بسيجي همچنان بيتحرک در زير سايهي سنگ بزرگ دراز کشيده است. بعد از کمي، صداي چکه کردن قطرهها فضاي بيابان را در بر ميگيرد. جوان تکاني به خود ميدهد؛ انگار که صداي چکه کردن قطرهها او را زنده کرده باشد، از جا بلند ميشود و به سراغ چاله ميرود.
خاکهاي روي گودال را کنار ميزند، نايلون را نيز با احتياط از روي چاله برميدارد. کمي مکث ميکند و به داخل قوطي کنسرو خيره ميشود. سپس به آرامي آن را بالا ميآورد و جلوي دهان خود ميبرد و آب داخل ظرف را مينوشد. بعد از آن، نگاهي به داخل گودال مياندازد. به آسمان نگاه ميکند و زير لب خدا را شکر ميکند.
٩) روز/ خارجي/ بيابان
نزديک غروب است. ردپايي ادامهدار روي خاکهاي بيابان شکل گرفته است. جوان بسيجي ديگر آنجا نيست و بعد از نوشيدن آب، آنجا را ترک کرده است.
چالهي کنار تختهسنگ دوباره پوشيده شده است و قسمتي از نايلون هم از خاک بيرون زده است. کنار چاله، چوبدستي جوان بسيجي به صورت عمودي قرار گرفته است که قمقمهاي به آن وصل شده و سربند «يا اباعبداللهالحسين» نيز همچون پرچمي بر سر چوبدستي نصب شده که بر اثر وزش باد به حرکت درآمده است.