معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٨
خواندنیها
گوناگون خواندنیها ¾حالت روحانی زمانیکه امام(ره) در فرانسه بودند. عدّهای از دانشجویان فرانسوی شبها برای شنیدن سخنرانی ایشان میآمدند. یک شب یکی از همراهان امام که فرانسوی میدانست از آنها سؤال کرد: آیا متوجه میشوید امام چه میگوید که هر شب به اینجا میآیید؟ آیا فارسی میدانید؟ آنها گفتند: ما هیچ چیز متوجّه نمیشویم و فارسی هم نمیدانیم، ولی وقتی اینجا میآییم و امام صحبت میکنند، در خودمان حالتی روحانی احساس میکنیم. الهام رحیمینژاد، شمارۀ اشتراک ١٥٢٣٢ برگرفته از: کتاب باغ خاطرهها ¾¾¾ ¾تهجّد شهید مطهری(ره) حضرت آیة الله خامنهای (مدظلّه)، رهبر معظم انقلاب اسلامی، در این مورد میفرماید: مرحوم مطهری(ره) یک مرد اهل عبادت، اهل تزکیۀ اخلاق و روح بود. من فراموش نمیکنم ایشان وقتی مشهد میآمد، خیلی از اوقات به منزل ما وارد میشد، گاهی هم ورودشان در منزل خویشاوندان همسرشان بود. هر شبی که ما با مطهری(ره) بودیم، این مرد نیمه شب تهجدِ با آه و ناله داشت؛ یعنی نماز شب میخواند و گریه میکرد، به طوریکه صدای گریه و مناجات او افراد را از خواب بیدار میکرد... بله ایشان نصف شب نماز شب میخواند، همراه با گریه، با صدایی که از آن اتاق میشد آن را شنید! ... هر شب قبل از اینکه بخوابد گاهی در رختخواب و گاهی هم قبل از ورود به رختخواب قرآن میخواند. بیتردید یکی از مهمترین عوامل توفیق این عالم وارسته همان دعاها و مناجاتهای شبانه بود؛ بلی: هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یُمن دعای شب و ورد سحری بود به نقل از: مجلۀ معرفت، سال چهارم، ١٣٨٦ امیررضا محمدیفرید، شمارۀ اشتراک ٩٤١٦ ¾¾¾ ¾روزی که کودکان را پیر گردانَد ابوبکر ورّاق، فرزندش را به مدرسه فرستاد. روزی فرزندش را دید که میگرید و رنگش متغیر شده است، گفت: چه اتفاقی افتاده که حالت دگرگون شده است. گفت: استاد به من آیهای آموخت که به خاطر آن، اینچنین شدم. پدر گفت: آن آیه کدام است؟ فرزند گفت: قول خداوند دربارۀ قیامت «روزی که کودکان را پیر گرداند». (مزّمل، آیۀ ١٧) پس کودک از ترس آیه بیمار شد و مرد. پدر بر سر قبر فرزندش میگریست و میگفت: ای ورّاق! فرزند تو یک آیه شنید و چنین شد که جان داد. تو چند سال است که قرآن ختم میکنی و در تو هیچ اثر نمیکند. راضیه جعفریسیریزی، شمارۀ اشتراک ٥٣٩٣ برگرفته از: سالنامۀ حدیثی دوکوهه، سال١٣٨٣ ¾¾¾ ¾پنج شقایق برای دادن مجوز کار در آن منطقه، گفته بودند راهش این است که یک شهید بیاورید تا مشخص شود در آنجا شهید است. شش روز آن محدوده را گشتیم، اما به شهیدی برنخوردیم. صبح نیمۀ شعبان بود. گفتیم: امروز به یاد امام زمان(عج) میگردیم. تا ظهر به جستوجو ادامه دادیم، ولی شهیدی نیافتیم، بچهها رفتند برای استراحت. در حال خودم بودم. گفتم: یا امام زمان(عج)؛ یعنی میشود بینتیجه برگردیم. در همین حین چشمم به پنج شقایق افتاد که دستهای در کنار هم روییده بودند. گفتم: حالا که دستمان خالی است، شقایقها را میچینم و میبرم برای بچههای معراج، تا دلشان شاد شود. شقایقها را کندم، دیدم روی پیشانی یک شهید روییدهاند. او نخستین شهیدی بود که در منطقۀ شرهانی پیدا کردیم. نام او شهید «مهدی منتظر قائم» بود. حمید دانشجو، شمارۀ اشتراک ١٤١٨٥ به نقل از: کتاب تفحص، حمیده داودآبادی، ص ٤٥ ¾¾¾ ¾چگونه میتوانم مثل تو باشم؟ مرد زاهدی کنار چشمهای نشست. سنگ زیبایی درون چشمه دید، آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد. در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی، حالت ضعف داشت، از خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد، مرد، سنگ را درون خورجین او دید و آن را از او درخواست کرد. زاهد بیدرنگ سنگ را به او داد، مسافر از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید چراکه میدانست با فروش آن تا آخر عمر در رفاه خواهد بود. بنابراین سنگ را برداشت و به شهر رفت. چند روز بعد نزد زاهد آمد و گفت: من خیلی فکر کردم، تو با اینکه میدانستی این سنگ چقدر ارزش دارد آن را به من دادی. من آن را به تو برمیگردانم، ولی در عوض چیز گرانبهاتری میخواهم؛ به من یاد بده چگونه میتوانم مثل تو باشم؟ عزیزالله روغنی، شمارۀ اشتراک ١٢٤٢٦ برگرفته از: مجلۀ زن روز، شمارۀ ٢١٥٩ ¾¾¾ ¾جملههای حکیمانه ـ اگر سنگها و صخرههای سخت در مسیر رودخانه نبودند، صدای آب اصلاً زیبا نبود. ـ هنر زندگی کردن حذف مشکلات نیست، بزرگ شدن در کنار مشکلات است. ـ در بن بست، راه آسمان باز است پرواز را بیاموز. ـ هر رفتنی به معنی رسیدن نیست، اما برای رسیدن راهی به جز رفتن نیست. ـ هر چه اکنون هستیم محصول افکاری است که سابقاً داشته و حالا داریم. ـ ما بزرگ آفریده شدهایم، پس حق نداریم کوچک فکر کنیم. ـ هر وقت در زندگی به جایی رسیدی که یک در با قفل بزرگ دیدی، اصلاً نترس چون اگر قرار بود باز نشود به جای آن دیوار میگذاشتند. اعظم روغنی، شمارۀ اشتراک ٩٣٧٢ برگرفته از: نشریۀ زن روز ¾¾¾ ¾ ٢٥٦ بفرستید برای اینکه شناسایی نشیم، تو مکالمات بیسیم برای هر چیزی یک کد رمز گذاشته بودیم. کد رمز آب هم ٢٥٦ بود. من هم که بیسیمچی بودم، چندین بار با بیسیم گفتم: ٢٥٦ بفرستید، امّا خبری نشد، دوباره اعلام کردم برادرای تدارکات ٢٥٦ تمام شد، برامون بفرستید، امّا باز هم خبری نشد. تشنگی و گرمای هوا امان بچهها را بریده بود، من هم که کمی عصبانی شده بودم و متوجه نبودم، بیسیم را برداشتم و با عصبانیت گفتم: مگه شما متوجه نیستید برادرا؟ میگم ٢٥٦ بفرستید. بچهها از تشنگی مردند. تا اینو گفتم همۀ بچهها زدند زیر خنده و گفتند: باصفا کد رمز را که لو دادی! اینجا بود که متوجه اشتباهم شدم و با بچهها زدیم زیر خنده و همه تشنگی را فراموش کردند. علی انصاری، شمارۀ اشتراک ١٢٥٨٧ راوی: آقای شالباف، مجلۀ شاهد جوان، شمارۀ ٥٣ ¾¾¾ ¾میوۀ زندگی نقل شده: «شخص بقالی، بچۀ چهار سالۀ خود را در کنار دکانش نشانده بود. در این هنگام شخصی که مشک آبی بر دوش داشت از نزدیکی آن طفل عبور کرد، آن بچه چاقوی کوچکی در دست داشت، با آن به مشک سقا زد، مشک پاره شد و آبها به زمین ریخت. مرد بقال از حرکت ناروای طفلش خیلی ناراحت شد، دست او را گرفت و به خانه آورد و داستان را برای عیال خویش تعریف کرد و گفت: عمل این بچه باید سرچشمهای از تو گرفته باشد. موقعی که این طفل در رحم تو بوده، مالی غصبی خوردهای و عصارۀ آن چون به این طفل رسیده، سبب این عمل زشت از او شده است. مادر پس از تأملی گفت: آری موقعی که این بچه در رحم من بود، من برای خریدن انار به دکان بقالی رفتم و چون میخواستم انار شیرین را از ترش تشخیص بدهم، به نحوی که بقال متوجه نشود سوزن خود را به انارها فرو میبردم و آب آنها را میگرفتم، لابد آب اناری که توسط سوزن مکیدم، به این طفل در رحم من رسیده و امروز چاقو به دست او داده که بدون جهت به مشک سقا بزند و آب آن را به زمین بریزد.» آری، غذایی که مادر میخورد، در اولادش مؤثر است و همانطور که غذای حلال در سعادت اولاد مؤثر است، غذای حرام در شقاوت اولاد او تأثیر بسزایی دارد و طفل را متمایل به امور حرام مینماید. برگرفته از کتاب: پیوند دو گل، نوشتۀ آقای حاج شیخ علی قرنیگلپایگانی طیبه میرزائیتبار، شمارۀ اشتراک ٩٤١٧ ¾¾¾ ¾ندانم مرحوم «شیخ انصاری» رضوان الله علیه، در علم و تقویٰ نابغۀ روزگار بود و هنوز هم علما و فقها به فهم دقایق کلامش افتخار میکنند. وقتی مردم چیزی از ایشان سؤال میکردند، اگر نمیدانستند تعمّد داشتند که بلند بگویند: ندانم. ندانم. اینطور میگفتند که شاگردان یاد بگیرند، اگر چیزی را نمیدانند، ننگشان نیاید از اینکه بگویند نمیدانم. برگرفته از کتاب: داستانهای استاد مطهری، نوشتۀ علیرضا مرتضویکرونی کبری حاجیخانی، شمارۀ اشتراک ١٣٩١٣ ¾¾¾ ¾سلام دادن به پدر برای اصلاح موی سرم به آرایشگاه گُردان رفتم. بالأخره نوبتم شد. آقا چشمت روز بد نبیند. با هر حرکت ماشین، بیاختیار از جا کنده میشدم، از بس کثیف و کُند بود. هر بار که تکان میخوردم، به آیینه نگاه میکردم و سلام میدادم. برادر سلمانی وقتی متوجه حرکت من شد، پرسید: «چه کار میکنی اخوی؟» گفتم: «با پدرم حرف میزنم.» با تعجب پرسید: «با پدرت؟»، توضیح دادم: «بله، شما هر بار که ماشین را داخل موهایم میکنی، چنان آنها را میکشی که پدرم جلوی چشمم میآید، من به احترام بزرگتر بودن ایشان سلام میدهم!» برگرفته از: خاطرۀ شهید مسعود قانعیخوزانی، مجلۀ سلام بچهها، شمارۀ ١٠، ص ٥٥ مهدی ریاحی، شمارۀ اشتراک ١١١١٢ ¾¾¾ ¾قورباغۀ ناشنوا چند قورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان دو تای آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه جمع شدند و وقتی دیدند گودال عمیق است، به آن دو گفتند که راهی برای نجات شما نیست و به زودی خواهید مرد. آن دو این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توان، سعی کردند از گودال بیرون بیایند، ولی بقیه مرتباً به آنها میگفتند که دست از تلاش بردارید، چون به زودی خواهید مرد. بالأخره یکی از آن دو گفتههای بقیه را پذیرفت و از بین راه پرت شد و مرد. قورباغۀ دوم همچنان تلاش میکرد و دیگران با فریاد به او میگفتند: دست از تلاش بردار، چون تو هم پرت خواهی شد، اما او همچنان به تلاش خود ادامه داد تا از گودال بیرون آمد. وقتی بقیه او را احاطه کردند، تازه دریافتند که او ناشنواست. او در تمام مدت فکر میکرد دیگران او را تشویق میکنند. آری، گاهی اوقات باید حرفهای دیگران را نشنید. به نقل از: ماهنامۀ کوثر عباس عربزاده اردکانی، شمارۀ اشتراک ١٤٠٥٩ ¾¾¾ ¾آیا میدانستید: ـ در قطب شمال هیچ پنگوئنی وجود ندارد. ـ لئوناردو داوینچی میتوانسته، با یک دستش بنویسد و با دست دیگرش نقاشی کند. ـ حس بویایی مورچه با حس بویایی سگ برابری میکند. ـ چشم شتر برای محفوظ ماندن در برابر شنهای صحرا سه پلک دارد. ـ هر قفل شمارهدار ممکن است یک میلیون رمز داشته باشد. ـ ظروف پلاستیکی تقریباً پنجاه هزار سال در برابر تجزیه و فساد مقاومند. برگرفته از: مجلۀ صبح زاهدانه، حمیدرضا ثنائی مسلم فهی، شمارۀ اشتراک ١٤٢٠٨ ¾¾¾ ¾مگس و عرصۀ سیمرغ مگس، نام فردی از سران و خان افغان است که روزی از روزها بر سر قبر خواجه حافظ شیرازی رفت و خواست مقبرۀ او را ویران کند، جمعی او را ممانعت کردند، او قانع نشد تا اینکه فردی از یاران خاصّ او که از مشاوران نزدیکش بود، جلو آمد و پیشنهاد داد که تفأل بزند و بر حسب تفأل عمل کند، خان افغان قبول کرد و تفأل به دیوان خواجه حافظ شیرازی زدند که این شعر نمودار شد: ای مگس، عرصۀ سیمرغ نه جولنگه توست عِرض خود میبری و زحمت ما میداری برگرفته از کتاب: گلشن لطائف نقی رحمانی، شمارۀ اشتراک ١٧١٣ ¾¾¾ ¾تأثیر بوی گل بر حافظه استشمام بوی گل به ویژه در هنگام خواب، باعث تقویت و فعال شدن حافظه میشود. به گفتۀ پژوهشگران، بوی گل علاوه بر ایجاد احساس خوب در انسان، باعث تقویت حافظه شده و مراکز مربوط به یادگیری را قویتر میکند. مغز انسان حتی در حال خواب، تحت تأثیر بوی خوش گل قرار میگیرد و فعال میشود. دانشمندان بر این باورند که با این کشف جدید، میتوان آموزش انسان در حین خواب را توسعه داد. به نقل از: مجلۀ شادکامی و موفقیت، شمارۀ ٥٤ مریم صالحی، شمارۀ اشتراک ١٢٣٤١ ¾¾¾ ¾گفتوگوی سنگ و مجسمه در یک موزۀ معروف که با سنگهای مرمر کفپوش شده بود، مجسمۀ بسیار زیبای مرمرینی را به نمایش گذاشته بودند و مردم از راههای دور و نزدیک برای دیدن آن میآمدند. کسی نبود که مجسمۀ زیبا را ببیند و لب به تحسین باز نکند، یک شب، سنگ مرمرینی که کفپوش سالن بود، شروع به حرف زدن با مجسمه کرد و گفت: این منصفانه نیست که همه پا روی من بگذارند تا تو را تحسین کنند! مگر یادت نیست که ما هر دو در یک معدن بودیم؟ این عادلانه نیست و من خیلی شاکیام. مجسمه به آرامی لبخند زد و گفت: یادت هست که وقتی مجسمهساز خواست روی تو کار کند، سرسختی و مقاومت کردی؟ سنگ جواب داد: آری چون ابزارش به من آسیب میرساند و من گمان کردم که میخواهد آزارم دهد. من تحمل این همه درد و رنج را نداشتم. مجسمه با همان لبخند و آرامش ادامه داد: ولی من فکر کردم که به طور حتم میخواهد از من چیز بینظیری بسازد و در این همه رنج، حتماً گنجی نهفته است. برای همین به مجسمهساز گفتم که هر چه میخواهی ضربه بزن و صیقل بده. لذا دردها و لطمههایی را که ابزارش بر من وارد میکردند، با جان و دل خریدم و هر چه رنجها بیشتر میشدند، بیشتر تاب میآوردم تا زیباتر شوم. ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز به نقل از: مجلۀ پیوند، شمارۀ ٣٥٦|، ص ٣٧ سیدحامد حسینلر، شمارۀ اشتراک ٣٠٠٣ ¾¾¾ ¾دانستنیها ـ هنگام صبح، خوردن سیب بیشتر از نوشیدن یک فنجان قهوه، موجب رفع خوابآلودگی میشود و انسان را آمادۀ کار میکند. ـ لایۀ اوزن، فقط به اندازۀ دو سکۀ روی هم، ضخامت دارد. ـ سالانه چهار هزار نفر غیر سیگاری، به سبب همنشینی با سیگاریها به سرطان ریه مبتلا میشوند. ـ خورشید ستارهای است که پنج میلیارد سال از عمر آن میگذرد. ـ ایران از نظر ذخایر مس، نخستین کشور جهان است. ـکانگورو قادر نیست به عقب راه برود. ـ ادرار موش زیر اشعۀ ماورای بنفش میدرخشد و عقابها به این سبب آنها را شکار میکنند. ـ خورشید در تابستان در کشورهای اسکاندیناوی چون سوئد و نروژ، فقط یک ساعت غروب میکند و در برخی نقاط حتی یک ساعت هم غروب نمیکند. منبع: پایگاه اطلاعرسانی تبیان هادی جمشیدی، شمارۀ اشتراک ١٠٧٤٩ ¾¾¾ ¾یک لیوان شیر پسر فقیری که از راه فروش وسایل جزئی، خرج تحصیل خود را به دست میآورد، یک روز به شدت دچار تنگدستی و گرسنگی شد. او فقط یک سکۀ ناقابل در جیب داشت، در حالیکه گرسنگی سخت او را عذاب میداد، تصمیم گرفت از خانۀ بعدی در مسیر حرکتش تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوان زیبایی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد، پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ، مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام میدهیم، چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر میکنم. آن پسر که «هاروارد کلی» نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس میکرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود را شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هرچه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد. مبارزۀ آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به نتیجه رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت، جملهای به چشمش خورد: «همۀ مخارج بیمارستان قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است.» به نقل از: ماهنامۀ کوثر عباس عربزاده اردکانی، شمارۀ اشتراک ١٤٠٥٩ ¾¾¾ ¾یاد تو شورافکن ای یاد تو شورافکن و پیغام تو پرجوش آوای تو نجوای هزاران لب خاموش آنجا که تو رخساره نمایی، همه چشمند و آنجا که سخن ساز کنی جمله جهان گوش در سینه، تو را گر نه غم خلق جهان است از نای تو شکوای قرون از چه زند جوش فریاد تو ویرانگر بنیان نفاق است ای پرچم توحید ترا زیب بر و دوش بانگ تو خروشی است ملامتگر تاریخ برخاسته از نای هزاران لب خاموش بدخواه تو در حشر سرافکندۀ خویش است همراه تو با عزت و اکرام هم آغوش تا بر ورق دهر نشیند سخن عشق هرگز نکند یاد تو را خلق فراموش پاس تو نگه دارد و جاه تو شناسد هر باخبر از دانش و هر بهرهور از هوش شعر از: حمید سبزواری ابوالقاسم حامیسراوانی، شمارۀ اشتراک ١١١٩٦ ¾¾¾ ¾باران مهر تو مثل شعرِ حافظ تازه هستی تو مثل عشق، بیاندازه هستی تو خوبی، مهربانی، بیگناهی تو مثل آفتابی، مثل ماهی تو داری بوی گل در چشمهایت تو داری رنگ آبی در صدایت تو در بارانِ دستت بوسه داری تو خود بارانِ مهری، آری، آری نرفتی تو، تو را میبینم اینجا تو را در آسمانِ شهر فردا شعر از: جعفر ابراهیمی (شاهد) خضرالله نظاممحله، شمارۀ اشتراک ٤١٠٤ ¾¾¾ ¾خانهای در کوچه باغ دل ای دو چشمانت چراغ شام یلدای همه آفتاب صورتت، خورشید فردای همه ای دل دریاییات کشتینشینان را امید وی نگاه روشنت، فانوس دریای همه ای بیان دلنشینت بارش باران نور وی کلام آتشینت آتش نای همه خندههای گاه گاهت خندۀ خورشید صبح شعلۀ لرزان آهت شمع شبهای همه قامتت نخل بلند گلشن آزادگی سرو سرسبزی سزاوار تماشای همه گر کسی از من نشانی از تو جوید گویمش خانهای در کوچه باغ دل پذیرای همه لالهزار عشق، یک دم بیگل رویت مباد ای گل رویت بهار عالم آرای همه شعر از:غلامعلی حداد عادل ابوالقاسم حامیسراوانی، شمارۀ اشتراک ١١١٩٦ ¾¾¾ ¾خدا به مادر گفتم: آخر این خدا کیست که هم در خانۀ ما هست و هم نیست تو گفتی مهربانتر از خدا نیست دمی از بندگان خود جدا نیست چرا هرگز نمیآید به خوابم چرا هرگز نمیگوید جوابم نماز صبحگاهت را شنیدم تو را دیدم خدایت را ندیدم به من آهسته مادر گفت: فرزند خدا را در دل خود جوی یک چند خدا با چشم دل تنها توان دید به سان عقل و روح و درد و امید خدا در بوی و رنگ گل نهان است بهار و باغ و گل از او نشان است خدا در پاکی و نیکی است فرزند بود در روشناییها، خداوند شعر از: پروین دولتآبادی اعظم روغنی، شمارۀ اشتراک ٩٣٧٢ ¾¾¾ ¾در سوگ یار آن شب جهان زماتم روح خدا گریست در سوگ یار، دیده جدا، دل جدا، گریست جز عمر بیوفا که به عهدش وفا نکرد هر کس در این دیار ز روی وفا گریست از داغ سینهسوز و غم جانگداز دوست چشم آشکار و دیدۀ دل در خفا گریست تنها نه من، به یاد رخش گریه میکنم هر کس شنید قصۀ این ماجرا گریست زین شورشی که در دل عالم به پا شده است از من مَپرس که آدم و عالَم چرا گریست در خون نشست دیدۀ خادم به ماتمش بیگانه سوخت در غم او، آشنا گریست شعر از: سیفالله خادمی یوسف ابراهیمی، شمارۀ اشتراک ١٢٤٦٧ ¾¾¾ ١ . هر یک از مطالب خواندنی (شعر، داستان، لطیفه، حکایت، خاطره، نکتۀ علمی، دانستنیها و نظایر آن) پنج امتیاز دارد. بنابراین امتیاز کامل به کسانی تعلق میگیرد که حداقل چهار مورد از موضوعات مذکور را ارسال نمایند. ٢ . مطالب ارسالی برای بخش خواندنیها حتماً با نام منبع ذکر شود. ٣ . مطالبی در اولویت چاپ قرار میگیرند که مستند باشند. ٤ . اشعاری در این بخش چاپ خواهد شد که نام شاعر و سرایندۀ اصلی آنها نوشته شده باشد. ٥ . به ده نفر از کسانی که بهترین مطالب خواندنی را ارسال نمایند جوایزی به قید قرعه اهدا خواهد شد. ٦ . آخرین مهلت ارسال خواندنیها (٣١/٣/١٣٨٩) میباشد.