معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - نگرشى بر احكام - شريعتى سبزوارى محمدباقر
نگرشى بر احكام
شريعتى سبزوارى محمدباقر
گفته شد تقيّه به دلايل چهارگانه يعنى كتاب، سنّت، عقل و اجماع، مشروعيت دارد. تمام مفسّران مذاهب مختلف اسلامى مشروعيت تقيّه را از قرآن گرفتهاند و به آياتى بر اثبات مدعاى خود تمسّك جستهاند. برخى از آيات به صورت گذرا و با نقل برداشت مفسّران اسلامى و همچنين شمّهاى از فلسفه و تعريف تقيّه مطرح گرديد و به آراى مذاهب اسلامى در ذيل آن اشاره كرديم. اكنون آيات ديگرى را به شكل مبسوط بيان مىكنيم كه اغلب علماى سنّى و شيعه در ذيل آنها به مشروع بودن تقيّه استدلال كردهاند.
الف) قرآن
نخستين آيهاى كه شيعه و سنّى مطرح كردهاند اين است: «الا ان تتقوا منهم تقاة». درباره اين آيه، گفتار مفسّران اسلامى را در
شماره گذشته ذكر كرديم.
آيه دوم: «و من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان و لكن من شرح بالكفر صدرا فعليهم غضب من الله و لهم عذاب عظيم؛
هر آنكس كه پس از ايمان به خداى متعال، كفر بورزد (بىشك در عذاب عظيم قرار خواهد گرفت) مگر كسى كه مجبور گردد (به زبان كفر بورزد) و قلب وى آرام و مطمئن به ايمان باشد. ولكن آنهايى كه سينه خود را براى كفر گشودهاند خشم خدا و عذاب بزرگى بر آنها مىباشد.»
مفسّران مذاهب اسلامى به اتفاق آرا معتقدند كه اين آيه در مكه نازل شده، در زمانى كه شمار مسلمانان بسيار اندك بوده است و اين موضوع به ظاهر ميرساند كه تاريخ تشريع تقيّه، از آغاز پيدايش اسلام بوده است، در صورتى كه پيشينيه مشروعيت آن به پيش از پيدايش اسلام ميرسد. در عصر موسى و عيسى و ابراهيم نيز تقيّه بوده است. اسلام تنها مهر تأييد بر مشروعيت تقيّه زده است تا عسر و حرجى براى مسلمانها در دين نباشد. به شواهدى از مفسّران اهل سنّت توجه فرماييد:
يكم ـ حسن بصرى در تفسير اين آيه مىگويد: «دو تن از جاسوسان مسيلمه كذّاب دو نفر از مسلمانها را دستگير كرده و پيش او آوردند. مسيلمه به يكى از آنها گفت: گواهى ميدهى كه محمد رسول خداست؟ پاسخ داد: آرى، گفت: گواهى ميدهى كه من پيامبر خدايم؟ مسلمان به گوش خود اشاره كرد؛ يعنى من كر هستم و نمىشنوم. مسيلمه دستور داد او را بكشند. براى دومى نيز همين مطالب را تكرار كرد، ولى او آرى گفت. مسيلمه او را آزاد كرد. وى خدمت رسول اكرم (ص) شرفياب شد و ماجرا را تعريف كرد. پيامبر فرمود: اما رفيق تو بر پايدارى بر ايمان در گذشت و اما تو به رخصتى كه داشتى تمسّك جستى.
دوم ـ امام شافعى ذيل اين آيه مىنويسد: «از نظر حكم شرعى، قول انسانِ مجبور، ناگفته تلقّى مىشود» و سوگند فرد مكره چيزى را عليه او ثابت نمىكند. اين قول به عطاء بن رياح كه از بزرگان تابعين است نيز نسبت داده شده است.
سوم ـ شيخ محمد فؤاد عبدالباقى در ذيل حديث ابن ماجه كه گفته است: هفت نفر ايمان خود را ظاهر ساختند (از جمله آنها عمار، مادرش سميه، سهيب، بلال، مقداد و ابوبكر بود، كه وى به وسيله قومش حمايت شد اما ديگران دستگير شدند). آنها
با مشركان در آنچه مىخواستند موافقت كردند و تقيّه در اينگونه حالات جايز است، چرا كه خداوند مىفرمايد: «الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان».
جمع كثيرى از عالمان شيعه و سنّى به اين امر پرداختهاند؛ از جمله: علامه طبرسى، ماوردى، ابن عطيه اندلسى، ابن جوزى،
فخر رازى، بيضاوى و امام شوكانى.
آيه سوم : «و قال رجل مؤمن من آل فرعون يكتم ايمانه اتقتلون رجلا ان يقول ربى الله و قد جائكم بالبينات من ربكم و ان يك كاذبا فعليه كذبه و ان يك صادقاً يصبكم بعض الذى يعدكم ان الله لا يهدى من هو مسرف كذاب.»
مفسّران مذاهب اسلامى و همچنين فرقههاى اسلامى اتفاق نظر دارند كه مؤمن آل فرعون ايمان به موسى را از بيم جانش از فرعون و يارانش مستور نگه ميداشت. بيشتر مفسّران او را پسر عموى فرعون دانستهاند. جمله «رجل مؤمن من آل فرعون» نيز اين قول را تأييد مىكند كه وى از بستگان نزديك بوده، چرا كه در پاسخ فرعون كه گفت: «ذرونى اقتل موسى و ليدع ربه انى اخاف ان يبدل دينكم او ان يظهر فى الارض الفساد؛ فرعون گفت: بگذاريد موسى را بكشم و او پروردگارش را بخواند (تا نجاتش دهد). من
بيم آن دارم آيين شما را دگرگون ساخته يا در زمين فساد برپا كند.»
مؤمن آل فرعون گفت: آيا مردى را كه مىگويد پروردگار من الله است مىخواهيد بكشيد، در صورتىكه معجزاتى از ناحيه پروردگار براى شما آورده است. اگر دروغگو باشد دروغش دامنگير او خواهد شد و اگر راستگو باشد حداقل بعضى از عذابها را كه وعده داده به شما خواهد رسيد قطعاً خدا كسى را كه اسراف كار و زياده طلب و بسيار دروغگوست هدايت نخواهد كرد. وى از سر دلسوزى در مقام مشورت به فرعون و فرعونيان چنين حرفى را ميزند.
ماوردى از سدّى نقل كرده است كه اين مرد پسر عموى فرعون بود و به همراه موسى نجات يافت. و نيز از ابن عباس بازگو مىسازد كه گفته است: در خاندان فرعون جز همسر فرعون و مردى كه به موسى هشدار داد و گفت: «ان الملا يأتمرون بك»
مؤمنى وجود نداشت.
در ادامه مىگويد: اين مرد پيش از آمدن موسى، مؤمن بود و ايمان خود را پنهان ميداشت. اين سخن حسن بصرى است. ضحاك گفته است: او ايمانش را به منظور مدارا با قومش مخفى مىساخت و پس از آن علنى كرد و آنچه را قرآن از قول او نقل كرده در حال كتمان ايمانش گفته است.
بدون ترديد كتمان و مخفى نگه داشتن ايمان، معنايى جز تقيّه ندارد، چرا كه در افشاى آن ضرر و زيانى متوجه او مىشد. سخنان هشدار دهنده او به قومش كه در قرآن آمده دليل بر تقيّه شخصى وى به منظور حفظ حضرت موسى است. قرآن سخن او را چنين نقل مىكند: «يا قوم لكم الملك اليوم ظاهرين فى الارض فمن ينصرنا من بأس الله ان جائنا؛ اى قوم! امروز حكومت و
قدرت از شماست و شما بر اين سرزمين حكومت مىكنيد. اگر عذاب الهى به سراغ ما آيد چه كسى ما را يارى خواهد كرد». و نيز مىگويد: «يا قوم انّى اخاف عليكم مثل يوم الاحزاب؛ اى قوم! بر شما از آنچه بر سر اقوام و احزاب ديگر آمد بيمناكم.»
مؤمن آل فرعون با اين هشدارها خود را دلسوز و ياور آنها جلوه ميدهد و با تاكتيك تقيّه مىخواهد به موسى و بنى اسرائيل خدمت كند.
محدّثان اهل سنّت از ابن عباس و ديگران حديثى را از پيامبر (ص) نقل كردهاند كه فرمود: صديقان چهار نفرند: حبيب نجار، مؤمن آل ياسين، مؤمن آل فرعون كه گفت: «اتقتلون رجلاً ان يقول ربى الله» و على بن ابيطالب كه افضل آنهاست.
مؤمن آل فرعون از بهترين شيوه تبليغى استفاده كرده كه براى تسليم فرعونيان در برابر حقيقت، مناسبتر و مؤثّرتر بوده است. آلوسى در تفسيرش مىنويسد: سپس اين مرد براى حفظ جانش و از بيم آنكه مبادا فرعون حقيقت را بفهمد و بر او حملهور شود با نرمى و مدارا به احتجاج پرداخت و گفت: «و ان يك كاذبا فعليه كذبه؛ اگر دروغگو باشد وبال دروغ دامن او را
خواهد گرفت.»
آيه چهارم: «فابعثوا احدكم بورقكم هذه الى المدينه فلينظر ايها ازكى طعاما فليأتكم برزق منه و ليتلطّف و لا يشعرنّ بكم احدا * انهم ان يظهروا عليكم يرجموكم او يعيدوكم فى ملتهم و لن تفلحوا اذاً ابداً؛ اكنون يك نفر را با سكهاى كه داريد به شهر بفرستيد تا بنگرد كدامين نفر
از كاسبها متاع پاكترى دارند آن را خريدارى كرده و بياورد، ليكن كمال دقت را به خرج بدهيد و هيچكس را از وضعتان آگاه نسازيد.»
مفسّران اهلسنّت نوشتهاند: اصحاب كهف از پادشاهان بتپرست تقيّه كردند و ايمانشان را پنهان نمودند، چون آنان را مجبور به بتپرستى كردند و بنابراين چارهاى جز اين نديدند كه براى حفظ دين و نجات جان خويش راه فرار را در پيش گيرند و به غار پناهنده شوند.
از طريق شيعه اماميه از امام صادق (ع) نقل شده كه فرمود: «تقيّه هيچكس به اندازه اصحاب كهف نرسيده است، چرا كه آنها در اعياد حضور مىيافتند و زنّار مىبستند، از اينرو خداوند به آنها دوبار پاداش داده است». فخر رازى شافعى، و قرطبى
مالكى نيز بر اين مدعا تصريح كردهاند.
آيه پنجم: «الا ما اضطررتم» يا «فمن اضطرّ غير باغ و لا عاد فلا اثم عليه ان الله غفور رحيم». در ميان مسلمانها اختلافى نيست در
اينكه اگر كسى مضطر و ناچار شود مىتواند محرّماتى را مرتكب شود، چه اضطرار در اثر گرسنگى باشد يا در اثر اكراه و اجبار.
مجاهد بن جبر مكى كه از ائمه مفسّران تابعين است، در تفسير اين آيه مىگويد: «يعنى بر آنچه مجبور شود مانند آنكه دشمن او را دستگير كرده و به خوردن گوشت خوك يا به ارتكاب يكى ديگر از گناهان مجبور سازد، اين اكراه و اجبار تا زمانى كه ادامه دارد موجب اباحه آن گناهان خواهد بود.»
تقيّه، منحصر به گفتار نيست بلكه در رفتار و كردار نيز جارى است. اگر كسى مجبور به خوردن چيز حرام باشد و نخورد از نظر اسلام گناه كبيره مرتكب شده است. ابوبكر جصاص حنفى مىگويد: اگر كسى از تقيّه مباح سر باز زند از نظر همه اهل علم، قاتل نفس خويش و نابود كننده خود به شمار ميآيد و هرگاه از خوردن آنچه بر او مباح شده امتناع ورزد تا بر اثر آن بميرد بىشك خدا را نافرمانى كرده و مرتكب گناه شده است.
آيه ششم: «و انفقوا فى سبيل الله و لا تلقوا بايديكم الى التهلكه و احسنوا ان الله يحب المحسنين.»
در ميان بزرگان صحابه و تابعين و متأخرين درباره معناى آيه اختلاف شده است كه آيا مراد از تهلكه، ترك انفاق در راه خدا از بيم فقر است ـ چنانكه ابن عباس نقل كرده ـ و يا مراد از تهلكه، ترك جهاد است؛ آنگونه كه حذيفه، حسن بصرى، مجاهد و قتاده و ضحاك و غيره نقل كردهاند.
شكى نيست كه معناى تهلكه، عام است. اگر آدمى مجبور به قتل مؤمنى شود ولى تمرّد كند و ستمگر او را بكشد، اين القاى نفس در تهلكه نيست. همچنين اگر انسان در ميدان جهاد و جنگ كشته شود عين سعادت و شهادت است، ولى اگر به خوردن مشروبات الكلى مجبور گردد و امتناع ورزد خود را به هلاكت افكنده است و يا اگر تقيّه را كنار بگذارد و افشاگرى نمايد و خود و يا جمعى را به ضرر و زيان مالى و جانى گرفتار سازد، قطعاً كار حرامى مرتكب شده است.
آيه هفتم: «هو اجتباكم و ما جعل عليكم فى الدين من حرج؛ او شما را برگزيد و برايتان در دين هيچ تنگنايى پديد نياورد.»
حرج در لغت به معناى ضيق، فشار و تنگى است. در اينكه تقيّه تحقق نمىيابد جز به هنگامى كه انسان در سختى و تنگنا
قرار گيرد اختلافى نيست، چرا كه بدون استفاده از تقيّه، رهايى از آن مشكل امكانپذير نمىباشد. اين آيه به صورت قاعده لاحرج، منشأ بسيارى از احكام گرديده است.
آيه هشتم: «ادفع باللتى هى احسن فاذا الذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم». دلالت آيه بر وجوب تمسّك هر فرد مسلمان به
اخلاق پسنديده، مراعات احساسات ديگران، جبران بدى به نيكى و گذشت و تسامح نسبت به مردم، مورد شك و ترديد نيست و همه مفسّران بر اين معنا اتفاق نظر دارند و اين يك نوع مداراست و به اتفاق علماى سنّى و شيعه از مصاديق تقيّه است.
ب) سنّت نبوى
تقيّه در بسيارى از رواياتى كه در كتابهاى اهل سنّت آمده به پيامبر نسبت داده شده است كه به چند نمونه اشاره مىكنيم:
١ ـ سيوطى حديثى نقل كرده كه پيامبر خدا(ص) فرمود: «بدترين قوم آن قومى است كه مؤمن در ميان آنها با تقيّه و كتمان، گام بردارد.»
٢ ـ ابن عربى مالكى مىنويسد: پيامبر در سال سوم هجرى گروهى را براى كشتن كعب بن اشرف طايى (رييس قبيله يهود بنى نصر) اعزام نمود كه در ميان آنها محمد بن مسلمه بود. او و يارانش به پيامبر گفتند آيا اجازه ميدهى به تو ناسزا گوييم؟ پيامبر اجازه داد.
٣ ـ حديثى در كتابهاى شيعه و سنّى روايت شده كه پيامبر (ص) فرموده است: «لا ضرر و لا ضرار»، در عبارتى ديگر «لا ضرر و لاضرار فى الاسلام» آمده است. اين حديث كه به قاعده لاضرر معروف است و در مصاديق فراوانى جارى مىشود، به ويژه
مواردى كه اضطرار و يا اجبار در كار باشد و در ترك تقيّه، ضرر جانى و مالى وجود داشته باشد.
٤ ـ تمام مذاهب اسلامى بدون استثنا اتفاق نظر دارند كه پيامبر در آغاز بعثت از ترس اينكه دين و دينباوران از بين بروند پنهانى تبليغ مىكرد. در واقع آن حضرت كار خود را با تقيّه شروع كردند. تاريخنويسان هم اجماع دارند كه رسولاكرم پس از سه سال از بعثت، دعوت خود را آشكار ساخته است.
ج) اجماع علماى اسلام
با اينكه اجماع از نظر فقهاى شيعه حجيّت ندارد و براى اثبات مسائل دينى تنها به كتاب و سنّت و عقل بسنده مىكنند، ليكن چون علماى اهل سنّت اجماع را مقبول مىشمارند، از اينرو به چند قول در اينباره اكتفا مىكنيم.
يكم ـ عبدالعزيز احمد بخارى مىنويسد: «اصل در اجماع آن است كه مانند كتاب و سنّت، موجب قطع به حكم مىشود.»
دوم ـ غزالى در المنحول گفته: «اجماع مانند نصّ متواتر، حجّت است.»
سوم ـ ابوبكر جصاص حنفى گفته: «هر كس از به كار بردن تقيه مباح سر باز زند از نظر اهل علم، قاتل و نابود كننده خويش است.»
چهارم ـ ابن عربى مالكى مىگويد: چون خداوند كفر به زبان را هنگام اكراه و اجبار اجازه داده، علما فروعى بر آن افزودهاند. مشهور است كه پيغمبر(ص) فرمود: «از امتم كيفر خطا و فراموشى و آنچه بدان مجبور شوند، برداشته شده است». علما بر صحت معناى اين حديث اتفاق نظر دارند.
پنجم ـ عبدالرحمان مقدس حنبلى مىگويد: «علما اجماع كردهاند بر اينكه خوردن مردار و همچنين ديگر محرّماتى كه عقل را زايل نمىكند براى مضطر، مباح است». دهها منبع ديگر نيز اين امر را تأييد مىكند.
ششم ـ ابوبكر جصاص حنفى پس از روايت ابوعبيده و جواز كفر بر زبان در حال اكراه، مىنويسد: «اگر انسان با تهديد به قتل يا قطع اعضا به نوشيدن مسكرات يا خوردن مردار مجبور گردد ناگزير بايد امتثال كند و اگر سر باز زند گنهكار خواهد بود، چرا كه خداوند در حال ضرورت و بيم بر جان آن را برايش مباح فرموده و براى اثبات مدعايش به آيه «الا ما اضطررتم اليه» استناد كرده است.
آيا كفر به زبان ارتداد است؟
مسئله ديگرى كه در بحث تقيّه مطرح مىشود اين است كه كفر به زبان به گونه مطلق، منشأ ارتداد نمىشود و تنها در برخى از موارد است كه به كفر منتهى مىشود. بدون شك كفر به زبان اگر با قصد و اراده جدى و با وجود عقل و شعور و آزادى باشد به ارتداد كشيده مىشود ولى اگر براى تقيّه و حفظ جان و مال خود و ساير مسلمانان باشد مانعى ندارد و اين عقيده اكثريت قاطع علماى سنّى و شيعه است.
١ ـ كياهرسى شافعى مىنويسد: «اين آيه دلالت دارد بر اينكه احكام ارتداد بر تقيّه كننده جارى نمىشود، چرا كه شارع مقدس به سبب آنكه تقيّه كننده قصد دفع ضرر از خودش داشته او را بخشيده است.»
پيروان شافعى نيز بر اين آيه استدلال كردهاند؛ به اينكه طلاق و عتق از جانب كسى كه بر اين كارها مجبور شده باشد تحقق پيدا نمىكند و نيز هر سخن باطلى كه به اجبار گفته شود حكم آن منتفى است، زيرا منظورش حفظ حقوق خويش مىباشد كه بر وى واجب است. همچنين اجراى حكم ارتداد درباره او ممتنع است، چون منظورش حفظ دين خويش مىباشد.
صحابه و تقيّه
مطابق اين آيه، صحابه رسول خدا غالباً اهل تقيّه بودهاند كه به برخى از آنها اشاره مىكنم:
١ ـ عبدالله بن مسعود از اصحاب رسول خداست. ابن حزم طاهرى از حادثبن سويد نقل كرده كه گفت: از عبد الله بن مسعود شنيدم كه گفت: «هر سلطهگرى بخواهد مرا به گفتن سخنى وادار كند كه سبب دفع يك يا دو تازيانه از من است من آن سخن را بر زبان خواهم آورد.»
به دنبال آن، «ابن حزم» اضافه مىكند: «و براى او در ميان صحابه مخالفى شناخته نشده است.»
البته موضوع تقيّه از نظر ابن مسعود به گفتار محدود نمىشود بلكه تقيّه را در مهمترين عبادتها نيز جارى ميداند، زيرا وى از وليد بن عقبة بن ابى معيط كه از سوى عثمان حاكم مدينه بود، تقيّه كرد و در پشت سر او نماز خواند. با توجه به اينكه وليد گاهى به صورت مست به مسجد پيامبر ميآمد و بر صحابه پيشنمازى مىكرد و حتى روزى نماز صبح را چهار ركعت خواند و سپس گفت: آيا مىخواهيد براى شما بر تعداد ركعات بيفزايم؟ ابن مسعود به او گفت: «ما با تو از آغاز امروز همواره در زياده و افزايشيم». و اين امر به خوبى تقيّه ابن مسعود و ديگر كسانى كه پشت سر او نماز مىخواندند را نشان ميدهد. اين همان
كسى است كه در عصر حاكميت عثمان بر اثر شرابخوارى تازيانه خورد.
٢ ـ از ابو درداء روايت شده كه او گفته است: «ما به گروهى لبخند ميزديم در حالىكه در دلهايمان آنها را لعنت مىكرديم.»
اين امر به تقيّه مداراتى برمىگردد، چرا كه تحت عنوان «باب المداراة على الناس» آمده است. سرخسى مىنويسد: «حذيفه از كسانى بود كه تقيّه را به كار مىبست؛ چنانكه روايت كردهاند وى با مردمى مدارا مىكرد و به او گفته شد: تو منافقى و او پاسخ داد: نه، ولى قسمتى از دينم را با بخش ديگرى از آن مىخرم، از بيم آنكه مبادا همه آن از دست برود.»
گمان ميرود كه مقصود از اين گفتار آن است كه ترك تقيّه به طور مطلق روا نباشد، چرا كه عدم مدارا و ناسازگارى با مردم منجر به نفرت و عداوت آنها مىشود و بسا ممكن است ترك تقيّه مداراتى زيانهاى سنگينى در پى داشته باشد و از باب القاى نفس در تهلكه باشد كه قطعاً حرام است و تقيّه مداراتى در پيش همه مسلمانها مشروعيت دارد.
در همين راستا است كه شيعه اثنا عشرى تقيّه مداراتى را بسيار مطلوب دانسته است. امام صادق (ع) مىفرمايد: «عودوا مرضاهم و اشهدوا جنائزهم و اشهدوا لهم و عليهم و صلوا معهم فى مساجدهم ان الله يقول فى كتابه و قولوا للناس حسنا؛ از بيماران برادران اهلسنّت
عيادت كنيد و در تشييع جنازههاى آنان شركت نماييد، در دادگاههاى آنها به سود و زيانشان شهادت دهيد و در نماز جماعت و مساجد آنها شركت كنيد. خداوند در قرآن فرمود: با مردم به نيكى سخن بگوييد.»
مرحوم شهيد ثانى در دروس پس از طرح افضليت نماز به جماعت و استحباب و ارجحيت نماز جماعت پشت سر امام جماعت شيعه و سنّى، مىفرمايد: بلكه نماز گزاردن پشت سر امام جماعت سنّى، افضل است، به دليل روايت امام صادق (ع) كه فرمود: «من صلى خلفهم كمن صلى خلف رسول الله؛ كسى كه پشت سر امام سنّى نماز بخواند مثل اين است كه پشت سر رسول خدا نماز گزارده است.»
* * *