پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - در دفاع از انديشه و رفتار سياسى ايرانيان - راهدار احمد

در دفاع از انديشه و رفتار سياسى ايرانيان
راهدار احمد

مقاله «از كجا آغاز كنيم‌» در نيمه دوم فروردين ١٣٨٢، در حالى كه افكار عمومى در سراسر دنيا عليه جنگ‌طلبى آمريكا در عراق تحريك شده بود، به قلم سيد مرتضى مرديها در دفاع از پديده استعمار و فوايد آن، تكثير و پخش شد و هم‌زمان در برخى سايت‌ها قرار گرفت. قبل از نقد محتواى مقاله، دو نكته را يادآور مى‌شوم:

يك. جدلى و غيرعلمى بودن مقاله

شيوه نگارش مقاله به شدت جدلى و غيرعلمى است. از اين‌رو معتقدم نقد اين مقاله، منطقا نمى‌تواند فقط به روش علمى و استدلالى باشد و ناگزير بايد گاه به شيوه خود نويسنده عمل كرد.

دو. مغالطه و تغافل

مغالطات فراوان و صريح نويسنده در مقاله مذكور، همراه با قلمى تند و نيش‌دار و نيز چشم‌پوشى وى از بسيارى از وقايع تاريخى و تقليل و تحويل آنها به يك يا چند قضيه محدود و پافشارى غيرمعمول بر آنها، به وضوح نمايان است.

١. رويارويى با آمريكا، ميراث تفكر لنينيستى

نويسنده در تحليل چرايى رويارويى ملت ايران با آمريكا مى‌نويسد:
ما در انقلاب ايران... به نحو غريبى با بحث ضديت‌با آمريكا مواجه هستيم. به گمان من، اين تفكر در اولين وهله، ميراثى است كه نادانسته از چپ لنينيستى به روايت استالين به ذهن انقلابيون ايران وارد شد و با چپ فرانسوى به روايت‌سارتر درهم‌آميخت، وجه جبرى آن ستانده شد و بدون آنكه پشتوانه‌اى قدرتمند و مبنايى قابل دفاع داشته باشد، باقى ماند و خود، زمينه‌ساز روايت ديگرى از امپرياليسم شد... در گفتمان انقلاب اسلامى، همان نظريه امپرياليسم در قالب يك نرم دينى فروخزيد، يك نرم سياسى جديد شد و دامن آمريكا را گرفت.
نويسنده در اين فراز از مقاله و نيز در ادامه، به گونه‌اى (١) از نظريه‌هاى افرادى چون لنين (تكامل ناموزون سرمايه‌دارى)، استالين (سوسياليسم در يك كشور)، بوخارين (بحران‌هاى ادوارى برخاسته از توليد افراطى)، لوگزامبورگ (بسيج توده‌ها)، سارتر (نفى دترمينيسم) (٢) و... ياد مى‌كند كه گويى همه آنها را نيك مى‌داند. در حالى كه جايگاه و سهمى كه براى آنها در تحول تاريخ معاصر تبيين مى‌كند، به گونه‌اى است كه نشان مى‌دهد وى از آنها اطلاع چندانى ندارد; اما براى اين كه نشان دهد مقاله وى داراى محتوايى علمى نيز مى‌باشد، تنها به اسم برخى نظريه‌ها و اسامى اكتفا مى‌كند.
پيش‌فرض استدلال نويسنده، وارداتى بودن فكر و روش ملت ايران پس از پيروزى انقلاب اسلامى است; گويا نويسنده اين اصل را نزد خود مسلم پنداشته است كه بايد رفتار عنصر ايرانى را لزوما در قالب فكرى - رفتارى تئوريسين‌هاى خارج از ايران تحليل كرد. وى بدين لحاظ حركت انقلابى ملت ايران را كه مى‌توانست‌به طبيعى‌ترين عكس‌العمل در برابر رفتارهاى غيرانسانى آمريكا تحليل شود، متاثر از افكار افرادى چون لنين، استالين، سارتر و... مى‌شناساند.
اين فراز از مقاله نويسنده، متضمن توهين به شعور جمعى عنصر ايرانى است; زيرا تحليل وى، هيچ اصالتى براى فكر و رفتار سياسى عنصر ايرانى قايل نمى‌شود و بلكه آن را غيرفعال، منفعل، مقلد و پيرو فكر و رفتار عده‌اى از روشنفكران تفكر چپ ماركسيستى مى‌داند. اين‌گونه قضاوت، بر عدم شناخت وى درك لايه‌هاى عميق تفكر و رفتار سياسى دينى ايرانيان اشاره دارد.
رمز موفقيت ملت ايران در انقلاب اسلامى - همان‌گونه كه امام راحل (ره) نيز بارها بدان اشاره كرده‌اند - سه چيز بوده است: مكتب، رهبرى، وحدت و حضور ملت. ايدئولوژى و مكتب اسلام، رهبرى انقلاب را بيدار كرد و او ملت را. بر هيچ محقق و بلكه ناظر منصفى پوشيده نيست كه مردم ايران از سال ١٣٤٢ تا پايان عمر شريف حضرت امام - قدس‌سره - در كنار وى و مطيع محض او بوده‌اند و همين اطاعت محض از بيانيه‌ها و اطلاعيه‌هاى ايشان باعث‌شد كه هيچ‌گونه خلل، تشتت و عدم انسجامى در بين گروه‌هاى انقلابى به‌وجود نيايد. هدايت افكار ملت ايران مستقيما توسط حضرت امام (ره)، ياران و شاگردان برجسته ايشان نظير شهيد مطهرى، بهشتى، مفتح، سعيدى و... صورت مى‌گرفت و اين افراد - كه غالبا خود مجتهد بودند - همه اصول مبارزاتى خود را از متن دين اسلام برمى‌گرفتند و آنها با اصول فكرى افرادى چون لنين، لوگزامبورگ، بوخارين، استالين، سارتر و... يا آشنايى نداشتند و يا در صورت آشنايى، براى آنها شان و ارجى قايل نبودند. تنها كسانى كه تا حدودى با اين افكار آشنا، و اصول آنها را پذيرفته بودند، عناصرى از روشنفكران بودند.
از سوى ديگر، نويسنده در يك معامله غيرمنصفانه، همه يا بخش مهمى از ثمرات انقلاب ما را به نفع افكار كسانى مصادره كرده است كه حتى در فضاى اجتماعى - سياسى خودشان هم توان ايجاد حركت عظيمى مانند انقلاب اسلامى را ندارند تا چه رسد در فرهنگ ايرانى با همه مميزات و مشخصات خاص خودش.

٢. دفاع از استعمار

نويسنده در فرازى ديگر، از ظلمى كه در حق «استعمار» شده است، مى‌نالد و مى‌نويسد:
جريان روشنفكرى على‌العموم استعمار را بسيار گسترده، بسيار عميق، سراسر خسارت‌آميز و زيان‌بار جلوه داد; در حالى كه در دوران ما جاى اين است كه در خود همين ايده به ظاهر بديهى ترديد كرد; نه عمق استعمار اين‌قدر بود كه به وسيله روشنفكران جهان سوم و يا حتى به وسيله خود روشنفكران اروپايى تبليغ شده، نه گستره‌اش به اين حد بود و نه سراسر خسارت بود... تصويرى كه از استعمار به دست عمدتا جريان غالب روشنفكرى آشنا به نظر مى‌رسد، تصويرى است عمدتا آفريده خيال و نياز روانى ايدئولوژيك.
وى در ادامه، ادبيات ضداستعمارى را متهم به اغراق، گزافه‌گويى، رمانتيسم و احساسات‌گرايى مى‌كند و خود در دفاع از فوايد استعمار مى‌نويسد:
استعمار در كنار بعضى از عيوب، فوايدى هم همراه خود داشت كه در كشورهايى كه اين شانس را داشتند [بر خلاف ايران] كه در يك دوره مستعمره مى‌شوند، اين فوايد هم به آنان رسيده است... يكى از آنها زبان و فرهنگ [آنها] است; كشورهاى استعمارى كه كشورهاى بزرگ جهان بودند، زبان آنها الان زبان مسلط دنيا است... الان در كشورهاى مستعمره سابق، توانايى استفاده از زبان مادرى از يك زبان خارجى اول - چه انگليسى، چه فرانسه - امكانات ارزشمند ارتباطى، علمى و حتى تفريحى (!) فراهم آورده است . علاوه بر اين، بالا رفتن سطح فرهنگ هم از طريق زبان و هم مستقل از آن، از محصولات مثبت استعمار است.
وى همچنين، دشمنى ايران با آمريكا را نوعى بيگانه‌ترسى و بيگانه‌گريزى مى‌داند كه معلول عدم اختلاط جدى ايرانيان با ساير فرهنگ‌ها است.
در جملات مذكور مسايل زيادى، مورد غفلت و بلكه تغافل قرار گرفته‌اند كه به برخى از آنها اشاره مى‌كنيم:
الف. پيش‌فرض استدلال نويسنده چنين است كه بايد با چيزى مخالفت كرد كه هيچ‌گونه نفعى ولو در مقياس خرد نداشته باشد. بر اين اساس، همان‌گونه كه نويسنده در پايان توصيه مى‌كند، به دليل وجود فوايدى ولو اندك در پديده استعمار، بايد «در بحث استعمار و امپرياليسم تامل مجدد داشته باشيم‌». با اين استدلال، بايد بر بمب اتمى آمريكا در هيروشيما با همه فجايع انسانى‌اى كه به بار آورد، تنها به اين دليل كه در هر حال تجربه‌اى نو و جديد براى بشر آورد، صحه بگذاريم!
آيا معقول است كه غارت و چپاول بيش از يك قرن انگليس را در هندوستان، ناديده بگيريم و به اين دل خوش كنيم كه در عوض، برخى از مردم هند از طريق اين تعامل تحميلى تا حدودى توانسته‌اند زبان انگليسى را ياد بگيرند؟
ب. نويسنده در اين فراز، روحيه استعمارستيزى ملت ما را به نوعى خيال، احساسات رمانتيكى و نياز روانى - ايدئولوژيكى تفسير مى‌كند.
اولا خيال به چيزى مى‌گويند كه بهره‌اى از حقيقت ندارد; در حالى كه دشمنى با آمريكا ريشه در وقايع خارجى‌اى چون كودتاى ٢٨ مرداد، واقعه طبس، كودتاى نوژه، ترورهاى اول انقلاب، جنگ تحميلى، تحريم‌هاى اقتصادى و... دارد. ثانيا پيش‌فرض «احساساتى بودن نفرت ملت ايران از آمريكا» ، تك‌ساحتى ديدن انسان است. احساسات انسانى دو گونه مذموم و ممدوح دارند: گونه مذموم آنها غالبا مقطعى، زودگذر و متغيرند، برخلاف گونه ممدوح آن كه غالبا ثابتند و در حقايقى ازلى و متعالى ريشه دارند . گريه ما در مراسم عزادارى اهل‌بيت عصمت و طهارت - سلام‌الله عليهم - يك احساس است، اما نه زودگذر و بى‌ريشه. چنين احساسى نه تنها با عقل منافات ندارد، بلكه مكمل عقل است و بر جلاى آن مى‌افزايد. ثالثا اگر منظور از اينكه حس آمريكاستيزى ما بر اساس يك نياز روانى - ايدئولوژيكى شكل گرفته است، اين است كه كانون ثقل اين نفرت، ايدئولوژى و مكتب است، سخنى است درست; چه، ما معتقديم كه رويارويى حق و باطل امرى ناگزير و ناگريز است و اساسا در اين رويارويى است كه چهره حق نمايان‌تر مى‌شود و عمر باطل به پايان خود نزديك‌تر. از نوشته نويسنده چنين برمى‌آيد كه همه چيز حق دارند كه به خود اجازه جهت‌دهى و سرپرستى روان انسان را بدهند، به‌جز دين كه چنين حقى را نبايد داشته باشد! رابعا تفسير دشمنى ملت ايران با آمريكا به بيگانه‌ترسى و بيگانه‌گريزى، توهينى ديگر به شعور سياسى ملت ايران است.

٣. دفاع از حق توحش

نويسنده در فرازى ديگر در دفاع از برخورد آمريكايى‌ها در ايران مى‌نويسد:
آمريكايى‌ها در قبل از انقلاب چه كردند كه مستوجب اين همه قهر باشند؟... من در شهرى مثل اصفهان بودم كه تعداد زيادى آمريكايى در آن زندگى مى‌كردند; در بسيارى موارد ما از آنها لبخند، مهربانى و كلاس برخورد مى‌ديديم; از نوع سلوك آنان، آداب اجتماعى ياد مى‌گرفتيم; نوع رفتار، نوع گفتار، مسئوليت‌شناسى كارى، احترام به پيرها، جديت، نزاكت و... اين آنها بودند كه براى تمام شدن دوره ماموريتشان بايد گروه‌هاى اوباش ايرانى را خصوصا در مناطق سنتى عقب‌افتاده تحمل مى‌كردند. حق توحشى هم اگر وجود داشته است، چيزى مثل بدى آب و هواست; گيرم كه آب و هواى فرهنگى اجتماعى.... حضور آمريكايى‌ها در ايران به مراتب مى‌توانست‌به فرهنگ ما كمك كند تا لطمه بزند... هزاران آمريكايى در ايران كار مى‌كردند و اين به نفع ما بود و ميزان عيوبى كه چنين چيزى مى‌توانست داشته باشد، قطعا در حدودى است كه بسيارى كارهاى ديگر مى‌تواند داشته باشد... ما آمريكايى‌ها را بيرون ريخيتم با اين تفكر كه خارها و علف‌هاى هرز را وجين كرده‌ايم و از اين پس گلستان است، ولى ظاهرا قضيه اگر عكس اين نبوده باشد، درست هم نبوده است.
وين كاتلين در مقام تعريف ديپلماسى مى‌نويسد: ديپلماسى يعنى اينكه سگ را نوازش كنى تا زمانى كه سنگى پيدا كنى! (٣) نويسنده مقاله از اين مطلب غفلت كرده است كه آن لبخندها كه از آمريكايى‌ها مى‌ديده است، لبخند ديپلماسى بوده است. آنها درست در همان لحظاتى كه به روى وى مى‌خنديدند، به دنبال سنگ بوده‌اند!
نويسنده در فرازى ديگر در خصوص نحوه تعامل ايرانيان و آمريكايى‌ها در قبل از انقلاب، در يك قضاوت كاملا يك‌طرفه آمريكايى‌ها را تبرئه و ايرانى‌ها را يكسره مقصر جلوه مى‌دهد. وى مى‌نويسد:
لايه‌هاى اراذل و اوباش جامعه ما كه كم هم نبودند، در بعضى محلات زندگى را بر اينان [آمريكايى‌ها] دشوار كرده بودند. اموالشان را مى‌دزديدند، بچه‌هاشان را اذيت مى‌كردند، زنانشان را تيزتيز نگاه مى‌كردند و در همه حال، نوعى لودگى و استهزاء در مواجهه با آنان وجود داشت. با چه استدلالى ما مى‌توانيم اين واقعيت را وارونه جلوه دهيم و چنين تخاصمى را از جانب خود توجيه كنيم؟ اگر بحث‌بر سر مثلا شراب است، اين ايرانى‌ها بودند كه سياه‌مست مى‌كردند... اگر بحث‌بر سر سكس است، فاحشه‌خانه‌هاى ما را نه آمريكايى‌ها درست كردند و نه مشترى آن بودند.
وى در ادامه به اين مطلب مى‌پردازد كه بسيارى از جناياتى را كه ما انجام مى‌دهيم، اگر آنها همان را انجام بدهند سروصدا راه مى‌اندازيم:
چقدر فرق مى‌كند كه اين كارها را شما انجام بدهيد يا يك بيگانه انجام دهد؟ ما احساس مى‌كنيم كه خونمان به همديگر رواست، چون داخل مرزهاى ملى قرار گرفته‌ايم، هر ستمى در حق هم روا داريم اشكالى ندارد; فقط بيگانه نبايد اين كار را بكند.
براستى اگر واقعا - آن‌گونه كه نويسنده مقاله مى‌گويد - آمريكايى‌ها تا اين حد در ايران در آزار و اذيت‌بودند، خوب چرا كشور بافرهنگ خود را رها مى‌كردند و به ايران مى‌آمدند؟! ما كه براى آنها دعوت‌نامه نمى‌فرستاديم. ما كه حتى مستشاران آمريكايى را هم به امر خود آمريكايى‌ها به ايران دعوت مى‌كرديم. حتى اگر بپذيريم كه مستشاران آمريكايى را ما دعوت مى‌كرديم، آيا سيل جمعيت آمريكايى كه در ايران قبل از انقلاب بودند، همه مستشار بودند؟ حتى اگر هم بپذيريم كه همه مستشار بودند و به دعوت ما آمده بودند، خوب پس از انقلاب، ما ديگر نخواستيم از اين مستشاران دعوت كنيم; پس چرا آمريكايى‌ها تا اين حد ناراحت و عصبانى شدند؟ به نظر مى‌رسد نويسنده مقاله تنها لبخند آمريكايى‌هايى را كه در شهرشان زندگى مى‌كردند، مى‌ديده است و به احتمال خيلى قوى از وقايع پشت اين لبخند چندان اطلاع نداشته است و گرنه سياه‌مست كردن و شراب خوردن و سكس را فقط به اوباش ايرانى نسبت نمى‌داد و آمريكايى‌ها را از اين كارها تبرئه نمى‌كرد.
نويسنده مقاله مى‌پرسد چه فرق مى‌كند كه يك بيگانه اجنبى به ناموس انسان تجاوز كند، مال او را ببرد، او را به قتل برساند و... يا يك ايرانى خودى؟ وى تا حدى در اين پرسش خود محق مى‌باشد. چه، گناه، گناه است و از هر كسى سربزند عنوانش عوض نمى‌شود، اما مى‌توان مسئله را از زواياى ديگر نيز بررسى كرد: از جمله اين كه تعاملات ايرانى‌ها با يكديگر كه به طور طبيعى مى‌توانند در قالب عناوين ظلم، عدل، انصاف، گناه و... جاى بگيرند، مثل قالب‌هاى آنها در درون يك خانواده ميان برادران و خواهران باشد. آيا واقعا براى انسان فرقى ندارد كه مال او را برادرش بخورد، يا يك بيگانه؟ شكى نيست كه انسان از برادرش چنين انتظارى ندارد، اما اگر چنين اتفاقى رخ دهد، براى انسان همان‌قدر دردآور خواهد بود كه يك بيگانه مال وى را بخورد؟ در ظلمى كه يك ايرانى در حق يك ايرانى روا مى‌دارد، تنها عنوان ظلم يك شخص بر يك شخص ديگر تحقق يافته است، اما در ظلمى كه از يك اجنبى خارجى بر يك فرد ايرانى رواداشته مى‌شود، علاوه بر عنوان ظلم، تحقير روحيه ايرانى نيز تحقق يافته است; على‌الخصوص اگر دايره آن ظلم، گسترده و مصاديق آن بى‌شمار باشد; همان‌گونه كه جامعه ايرانى در برابر گروگان‌گير دو زن توسط گريبايدوف، احساس تحقير كرد و به قيام رو آورد. ديگر اين كه با اذعان مجدد به اينكه گناه، گناه است و از هر كسى سر زند عيب است، در دوران امر بين اينكه عنصر ايرانى ذليل شود تا آمريكايى‌ها سوارشان شوند، يا قلدر شود تا بتواند سوار آمريكايى‌ها شود، كدام را بايد انتخاب كرد؟ آيا فكر ايرانى، نادرشاه افشار را كه از طريق كشورگشايى مفرطانه به همسايگان ظلم مى‌كرد و البته از اين طريق قلمرو جغرافيايى ايران را نيز افزايش مى‌داد، همان اندازه توبيخ مى‌كند كه فتحعلى شاه قاجار را كه براثر بى‌عرضگى‌اش، چندين شهر از ايران طى معاهدات تركمن‌چاى و گلستان جدا شد؟ گويا اينكه نويسنده مقاله از اينكه اوباش ايرانى به زنان آمريكايى تيزتيز نگاه مى‌كردند، بسيار بيشتر از اعمال منافى عفتى كه آمريكايى‌ها در پس «لبخندها و مهربانى‌ها و نزاكت‌هاى اجتماعى‌شان‌» با زنان و پسران ايرانى داشتند، رنجيده است!

٤. دفاع از كودتاى ٢٨ مرداد

نويسنده در فرازى ديگر از مقاله به ملى شدن صنعت نفت و كودتاى ٢٨ مرداد اشاره مى‌كند و ديدگاه‌هاى خود را درباره آن بدين شرح بيان مى‌كند:
- از منظر فكرى عوامل اقتدار (مسئولان نظام اسلامى)، مصدق از شاه بدتر بود و حذف و سقوط وى از جانب آمريكا در ٢٨ مرداد ١٣٣٢ كاملا در راستاى اهداف آنها مى‌باشد. پس اگر قرار است كسى در اين خصوص از آمريكا كينه‌اى داشتنه باشد، اين مردم ايران هستند، نه عوامل اقتدار. علاوه بر اين، اگر در ٢٨ مرداد ٣٢ مصدق سقوط نمى‌كرد، سال‌ها بعد (در ١٣٥٧) نوبت‌به اينها نمى‌رسيد!
- مصدق با استقلال‌طلبى افراطى‌اش! و با عدم درك مصلحت‌گرايانه، امور كشور را به سمت فلج كامل سوق داد. ملى كردن نفت كار غيرواقع‌بينانه‌اى بود كه فقط به درد قهرمان‌بازى مى‌خورد.
- عناصر مذهبى هم در كودتاى ٢٨ مرداد، مستقيم و غيرمستقيم دست داشتند!
- آيا ما نسبت‌به قرارداد تركمن‌چاى و يا قرارداد گلستان كه به نظر مى‌آيد هزار برابر بدتر و خسارت‌بارتر و تجاوزآميزتر از كودتاى ٢٨ مرداد بوده است، با روسيه شوروى براى ابد عقد مخاصمت‌بستيم؟... اگر ما قضاياى بزرگى چون تجاوز روس‌ها، افغان‌ها و عرب‌ها را به اين راحتى چشم‌پوشى كرده‌ايم، چگونه است كه پس از پنجاه سال هنوز بر آنيم كه آينده كشور را به بهانه يك كودتايى كه خود، نسبتا كم‌اهميت است و نقش آمريكا هم در كل به نسبت كم اهميت است، در معرض خطر قرار دهيم؟
نويسنده ادعا مى‌كند كه چون عوامل اقتدار (مسئولان نظام اسلامى) با مصدق مخالف بودند، پس «حق ندارند در خصوص كودتاى ٢٨ مرداد از آمريكايى‌ها كينه به دل داشته باشند» ! اين استدلال مثل اين است كه كسى بگويد مسئولان نظام اسلامى كه مخالف صدام بودند، پس حق ندارند با آمريكا كه دولت وى را به سقوط كشاند، مخالفت كنند! يا بگويد مسئولان نظام اسلامى كه مخالف طالبان بودند، پس حق ندارند با آمريكا كه دولت آنها را ساقط كرد، مخالفت كنند!
آيا براستى نمى‌توان در همه اين موارد تاريخى خط سومى را هم تصور كرد كه حق نه با آمريكا باشد و نه با مصدق، نه با آمريكا باشد و نه با صدام، نه با آمريكا باشد و نه با طالبان؟ آيا اين سبك تحليل نويسنده كه همه مردم را لزوما در دو خط قرار مى‌دهد، يا مخالف اين يا آن، كليشه‌اى نيست؟
استدلال نويسنده مبنى بر اينكه چون سقوط مصدق در راستاى اهداف عوامل اقتدار مى‌باشد، پس نبايد با آمريكا به عنوان مسئول كودتاى ٢٨ مرداد، مخالفت كنند، مبتنى بر اصل «هدف وسيله را توجيه مى‌كند» مى‌باشد. نويسنده گمان برده است كه هر چيزى كه در نتيجه هماهنگ باشد، بايد طريق وصول به آن را نيز به رسميت‌بشناسيم. نويسنده در يك قياس مع‌الفارق، ميان روسيه و آمريكا و شمردن تجاوزات بيشترى از روسيه، اين سؤال را مطرح كرده كه شما با روسيه با آن پيشينه جنايتكارانه‌اش، رابطه برقرار كرده‌ايد، چرا با آمريكا رابطه برقرار نمى‌كنيد؟
اولا تجاوزات روسيه و آمريكا را بايد نسبى ملاحظه كرد. روسيه اين تجاوزات را در طول دويست‌سال انجام داده است، ولى آمريكا در عرض سه دهه.
ثانيا خيانت‌هاى آمريكا آن‌گونه كه نويسنده بيان كرده است، تنها در كودتاى ٢٨ مرداد خلاصه نمى‌شود تا با يك قضاوت سطحى و تحريفى گفته شود «كودتايى كه خود، نسبتا كم‌اهميت است و نقش آمريكا هم در كل به نسبت كم اهميت است‌» پس نبايد همه مناسبات و تعاملات آمريكا و ايران را به هم زد. آمريكا در عرض سه دهه بيش‌تر از دويست‌سال قلدرى روسيه نفت و ساير منابع زيرزمينى ما را بلعيده است. كودتاى ٢٨ مرداد، كودتاى نوژه، واقعه طبس، جنگ تحميلى، تحريم‌هاى اقتصادى، تبليغات دروغين عليه نظام اسلامى، ترورهاى شخصى و شخصيتى و... تنها گوشه‌اى از جنايات اين كشور عليه ايران در كمتر از سه دهه مى‌باشد.
ثالثا روسيه همسايه سرزمينى ما بوده است و وجود اختلاف و نزاع بين همسايگان طبيعى به نظر مى‌رسد. علاوه بر اين، روسيه به دليل همسايگى، طبيعتا از قدرت مانور بيشترى عليه ما برخوردار بوده است، ولى آمريكا در حالى كه همسايه ما نبوده است، از آن گوشه دنيا به خود اجازه دخالت در امور داخلى كشور ما داده است.
رابعا روسيه از رفتار خصمانه خود در دوره تزارى، دست كشيد، بر خلاف آمريكا.

٥. دفاع از جاسوسى آمريكا عليه ايران!

نويسنده در فرازى ديگر به دفاع از جاسوسى آمريكايى‌ها در ايران مى‌پردازد و آن را امرى كاملا بديهى، معرفى مى‌كند و مى‌نويسد: «سفارت‌خانه، جاى جاسوسى است; جاسوسى متقابل است‌». اگر دولت‌هاى جهان‌سومى در اين امر موفق نمى‌شوند، اين كاملا نشان ضعف آنهاست! وى بر اين اساس، حمله دانشجويان پيرو خط امام (ره) را به لانه جاسوسى آمريكا، مورد طعنه و نيشخند قرار مى‌دهد و مى‌نويسد:
اسناد سفارت آمريكا نشان داد كه جاسوسى و اعمال نفوذ سياسى آمريكا هم در خور شان و فرهنگ و تمدن اوست. چرا كه از اين سفارت‌خانه اسناد فعاليت‌هايى به دست نيامد كه چه بسا در برخى از سفارت‌خانه‌هاى ديگر به دست آيد... كمترين دليل آن اينكه جاسوسان آمريكايى را ٤٤٤ روز نگاه داشتيم و عاقبت ديديم كه مستند قابل قبولى براى محاكمه آنان نداريم... آن اسناد نشان داد كه اتفاقا آمريكايى‌ها بيش از آن چيزى كه ما فكر مى‌كرديم، نجيب بوده‌اند!
نويسنده با عبارت «سفارت‌خانه جاى جاسوسى است‌» ، منطقا به جاسوسى رسميت‌بخشيده است. و با عبارت «اسناد سفارت آمريكا نشان داد كه جاسوسى و اعمال نفوذ سياسى آمريكا هم در خور شان و فرهنگ و تمدن اوست‌» گويا مى‌خواهد بگويد هر كه جاسوس‌تر است، بافرهنگ‌تر و متمدن‌تر است و كسى كه در جاسوسى موفق نيست، بى‌عرضه است!

٦. دفاع از جنگ‌طلبى آمريكا;

نويسنده در ادامه مقاله از وجوه مختلفى به دفاع از جنگ‌طلبى آمريكا در اقصى نقاط عالم مى‌پردازد و در هر موردى كه بررسى مى‌كند، به نتايج‌شگفتى مى‌رسد كه صرفا جهت اطلاع خوانندگان محترم نقل مى‌شود:
- نويسنده خود اعتراف مى‌كند كه دو خاطره تلخ در افكار عمومى دنيا از جنايات آمريكا وجود دارد: يكى حمله اتمى به ژاپن و ديگرى حمله به ويتنام. اما در عين حال معتقد است كه مى‌توان اين دو قضيه تاريخى را به گونه‌اى قرائت كرد كه آمريكا در آنها مقصر نباشد.
وى در خصوص حمله اتمى آمريكا به ژاپن، توجيه ترومن رييس‌جمهور وقت آمريكا را از اين كار تاييد مى‌كند و مى‌نويسد: «استدلال ترومن رييس‌جمهور وقت آمريكا در كشتن وسيع مردم غيرنظامى ژاپن اين بود كه در اين جنگ، چيزى بين ٤٠ تا ٥٠ ميليون نفر كشته شدند. جنگ اگر هم ادامه پيدا مى‌كرد، چه بسا ٤٠ تا ٥٠ ميليون نفر ديگر هم كشته مى‌شدند. ما صد هزار نفر را با يك بمب كشتيم و اين جنگ را تمام كرديم و اين به نفع صلح بود» ! نويسنده با نقل قولى از هاليدى، ژاپن را در رديف آلمان هيتلرى و ايتالياى موسيلينى قرار مى‌دهد و براى پذيرش بيشتر توجيه ترومن اين‌گونه مقدمه‌چينى مى‌كند: «با توجه به خط سيرى كه ژاپن در پيش گرفته بود، تاريخ جنگ نشان مى‌دهد كه اگر با ژاپن اندكى مساهله مى‌شد - با قدرت نظامى كه داشت، آن هم نه فقط قدرت تكنيك نظامى، بلكه روحيه نظامى كه ژاپن از سامورايى‌ها داشت و نمونه بارز آن در حمله انتحارى وسيع هوايى به ناوهاى آمريكا بود - صلح جهانى را تهديد مى‌كرد». نويسنده با اين مقدمه دقيقا مى‌خواهد به همان نتيجه‌اى برسد كه ترومن رسيده است; يعنى بمب‌هاى اتمى آمريكا در ژاپن در خدمت صلح جهانى قرار گرفت! البته در ادامه، نويسنده به اين مطلب تصريح مى‌كند و مى‌نويسد: «در چنين دنيايى، كشورى با آن حد از قدرت، ميزان تجليات قدرت او به نظر من خيلى محدود است. گو اينكه حجم عمده‌اى از همين تجلى قدرت هم در جهت صلح جهانى بوده است‌» ! عجيب است كه وى به عنوان مثال از مظاهر صلح توسط آمريكا، به جريان افغانستان و كويت اشاره مى‌كند! وى در پايان مقاله خود نيز در دفاع از قلدرى آمريكا مى‌نويسد: «طبيعتا كشورى كه امكانات بيشترى دارد، قدرت نفوذ بيشترى هم خواهد داشت. اين گناه او نيست. بنابراين برترى آمريكا يا اعمال نفوذ آمريكا صرفا از زورگويى و خشونت و نظامى‌گرى نيست كه يك وصف منفى اخلاقى باشد و آن را محكوم كنيم و يا بخواهيم از آن دست‌بردارد. به نحو طبيعى و به نحو ساختارى در فضاى روابط اجتماعى به معناى بين‌المللى، امكانات بيشتر، قدرت بيشترى مى‌آورد».
وى در خصوص توجيه حمله آمريكا به ويتنام مى‌نويسد: «آمريكا اصالتا به ويتنام كارى نداشت‌». وى اين نحوه دفاع از حمله آمريكا را به ويتنام، همان‌گونه كه خود در ادامه مقاله بدان اشاره مى‌كند، از كتاب «صلح آمريكايى‌» نوشته رونالد استيل گرفته است كه در آن، درگيرى‌هاى آمريكا در اقطار عالم به امرى تصادفى! تفسير شده است. نويسنده مقاله «از كجا آغاز كنيم‌» مهم‌ترين دليلى كه در دفاع از آمريكا در حمله به ويتنام مى‌آورد، اين است كه با توجه به رشد روزافزون كمونيسم در اروپاى شرقى و... «آمريكا چه بايد مى‌كرد؟ منتظر مى‌ماند تا لاى دو قيچى كمونيسم و فاشيسم تهديد شود و سرانجام از بين برود؟ جواب قطعا منفى است‌». نويسنده نظر خود را در دفاع از حمله آمريكا به ويتنام، برگرفته از اين اصل نظامى مى‌داند كه «دشمن نبايد به سراپرده ما برسد، تا جنگ واجب شود... با دشمن در حال پيشروى هرجا كه بتوان درگير شد رواست، هرچه دورتر از مرزها بهتر». بر همين اساس نويسنده بسيارى از مجازات‌هاى قبل از ارتكاب جرم را روا مى‌دارد و از اينكه آمريكا در برخى موارد به اين شيوه عمل نمى‌كند، اظهار ناراحتى كرده، مى‌نويسد:
آمريكايى‌ها در استراتژى گذشته خود داير بر جنگيدن با دشمن قبل از آنكه به مرزها برسد، حق داشتند. بهترين دليل آن يازدهم سپتامبر است. استراتژى احتياطمحورانه يك كشور عاقل، مقتضى اين است كه قبل از آنكه كسى بتواند بيايد به برج‌هاى تجارت جهانى حمله كند او را متوقف كند. اگر آمريكايى‌ها پنجاه سال پيش به افغانستان حمله كرده بودند و در توجيه آن مى‌گفتند كه افغانستان پايگاه القاعده شده است و اين گروه منافع و امنيت ما را تهديد مى‌كند و ما درنگ را جايز نمى‌دانيم، از منظر استراتژيك بين‌المللى كار عاقلانه‌اى كرده بودند، اما قطعا يك جنجال جهانى عليه آنها به راه مى‌افتاد، كما اينكه حتى الان هم متاسفانه با مايه‌اى از جهل، تجاهل، و بى‌شرمى به صورتى خفيف راه افتاده است.
نويسنده كه اين مقاله را در دفاع از آمريكا و با پيشنهاد تجديد نظر در روابط ايران - آمريكا و آرزوى بهبودى و برقرارى اين رابطه نوشته است، اگر از مسئولين نظام و مردم ايران و مسلمانان جهان بشنود كه: از آنجا كه ما پيش‌بينى مى‌كنيم كه آمريكا در پنجاه سال آينده به ما خيانت مى‌كند و منابع ما را غارت مى‌كند و... ، حكم اين قانون عقلى كه «استراتژى احتياطمحورانه يك كشور عاقل‌» را مجازات قبل از ارتكاب جرم مى‌دانيد، ما نيز در صدد جنگ و تهاجم به كانون‌هاى تهديد بر مى‌آييم، آيا در برابر آن برآشفته نخواهند شد؟ آيا اساسا با اين استراتژى‌اى كه ايشان معرفى مى‌كند، مى‌توان بر هيچ تجاوزى خرده گرفت؟
پى‌نوشت‌ها:
١) روش نقل سرفصل‌ها و كليدواژه‌ها.
٢) ر. ك: حسين بشيريه، تاريخ انديشه‌هاى سياسى قرن بيستم; انديشه‌هاى ماركسيستى، (تهران: نشر نى، چ ٢، ١٣٧٨)، ج ١.