پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - نگاهى به تجربه ابن خلدون در ساحت نظريهپردازى افقگشايى معرفتى

نگاهى به تجربه ابن خلدون در ساحت نظريه‌پردازى افق‌گشايى معرفتى


يكى از مباحث اساسى و كليدى در فهم بهتر انديشه برتر، درك زمانه خود، نگاه نقادانه به گذشته خويش و نگاه خردورزانه به آينده است. آنچه يك نويسنده و پژوهشگر را فرازمان و فرامكان مى‌سازد، نگرش‌هاى عميق، عالمانه و سنجيده است و طرح اين گونه نگرش‌ها، به جواب رسيدن را بايسته نمى‌كند، بلكه مهم آن است كه انديشمند، بتواند پنجره ذهن‌هاى بسته را افق‌هاى باز بگشايد . شايد اين امر با طرح سؤالى ويرانگر باشد و آن پرسش شالوده شكن بتواند، راه را براى بازسازى معرفتى نوين و علمى جديد هموار سازد. به نظر مى‌رسد كه ابن‌خلدون در مقام يك متفكر به طور ناگفته‌اى، اين رسالت‌بزرگ را بر دوش گرفته است، اما اين كه آيا آن سؤال‌هاى جديد، توانست‌به بازسازى معرفتى نو راه يابد، بحثى است كه مجالى ديگر مى‌طلبد.
ابن‌خلدون، در قرن نهم هجرى و در روزگار اوج زوال و انحطاط جوامع اسلامى زندگى مى‌كرد. او نگاهى به گذشته و روزگار درخشان تمدن اسلامى داشت و در اين انديشه كه چرا آن برترى تمدنى به اين روزهاى ناخوشايند تبديل شد و آن عصر تابان به سر آمد و به زوال افتاد. از ديگر سو با مشاهده‌هاى واقع‌گرايانه به جوامع زمان خويش و محيط پيرامونش نظر مى‌كرد. او مى‌خواهد هم چرايى انحطاط را دريابد و هم راه برون‌رفتى از آن بن‌بست را پيدا كند. هم به تحليل گذشته بپردازد و هم براى زمان خويش راهى بيابد. بنابراين مى‌توان گفت كه دغدغه اساسى و پرسش مهم ابن‌خلدون كه ذهنش را انباشته است. آن است كه چرا جوامع مسلمان و تمدن اسلامى به محاق زوال و انحطاط درافتاده است و چگونه مى‌تواند از اين وضعيت نامطلوب رهايى يابد. از هر سو كه مى‌رود، به اين دغدغه سؤال آفرين مى‌رسد; به هر امرى كه مى‌پردازد، هر نقدى كه از ديگر علوم و ديگران مى‌كند و هر بحثى كه طرح مى‌كند، همه در تكاپو براى رسيدن به جوابى در خور است.
ابن‌خلدون براى رسيدن به دركى نو، به تاريخ برمى‌گردد و در لايه‌هاى زيرين آن به تحليل و چرايى انحطاط مى‌پردازد. اما آن گاه به‌فراست مى‌نگرد، در مى‌يابد كه آن علم معهود تاريخ كه تنها به توصيف تاريخ و نقل گزارش‌هاى تاريخى مى‌پردازد، نمى‌تواند به پرسش‌هاى او جوابى شايسته بدهد و آن عطش سيرى‌ناپذير را پاسخى آرامش آفرين دهد. اما وى مثل هر انسان ديگر، در محدوديت‌هاى طبيعى و زمان خويش گرفتار بود و طبيعى است كه وى با توجه به همان داشته‌هايى كه از علوم زمان خود داشت، به طرح پرسش بپردازد. در واقع داشته‌هاى ذهنى وى، در طرح پرسش او دخيل بوده‌اند و به سادگى نمى‌توانسته از سيطره آنها رهايى يابد. لذا پرسش ابن‌خلدون در علوم زمان او طرح مى‌شود; همچنان كه شايد سؤال براى معاصران وى نيز پيش آمده باشد. البته از حيث تاريخى اين نكته قابل بررسى و مداقه است كه آيا سؤال از انحطاط تنها براى ابن‌خلدون طرح شده بود و در طرح اين سؤال، نخستين فرد بوده يا نه. مهم آن است كه به هر حال، سؤالى دغدغه آفرين براى او به وجود آمده است و با توجه به محدوديت‌هاى زمانى، مكانى و فكرى، اين امر در درون علوم زمان وى طرح شده است. اما اين كه آن پرسش در كدام يك از علوم زمان او مى‌گنجد، مى‌توان دو فريضه طرح كرد:
الف. اين كه سؤال در علم تاريخ طرح شده باشد. تاريخ، يكى از علوم رسمى زمان ابن‌خلدون است كه ابتدا وى براى پاسخ‌يابى به آن رجوع كرده است. اين فرضيه، اشكالى اساسى دارد و آن بيرون بودن رسالت علم تاريخ از جواب به اين چنين سؤالى است. تاريخى كه زمان ابن‌خلدون و حتى امروزه مطرح است، چندان به چرايى و تحليل امور نمى‌پردازد، آن علم تنها به ذكر و گزارش ساده حوادث تاريخى مى‌پردازد و هرگز پردازش و چرايى امور، در حيطه علم تاريخ نبوده است. حال آن كه سؤال ابن‌خلدون، سؤالى تحليل‌جويانه و علت‌يابانه است، همچنان كه اين سؤال در حيطه فقه، كلام، منطق و اصول نيز نمى‌باشد.
ب. فرضيه دوم آن كه ابن‌خلدون پرسش اصلى خود را در فلسفه قرار داده بود. در اين باره، اولين نكته‌اى كه به ذهن مى‌رسد آن است كه وى مخالف فلسفه و فلسفه دانان بود; پس چگونه سؤالى فلسفى طرح مى‌كند. در پاسخ، به اين نكته بايد توجه داشت كه اولا براى رد فلسفه نيز، بايد فلسفى بود; ثانيا فلسفه را بايد علمى كلى‌تر و عام‌تر از آنچه در عرف امروز است، دانست و آن را محدود به مباحث معهود در اين علم نكرد.
لذا سؤال فلسفى مى‌تواند از حصارهاى موسوم اين علم فراتر رود و به گونه‌اى باشد كه در عين فلسفى بودن، فلسفى به معناى محدود و موسوم آن نباشد. تحليل‌جويى و پاسخ به چرايى وجود يك امر، در حوزه فلسفه طرح مى‌شود. هر چند ابن‌خلدون با آن نگرش مسلط در فلسفه ارسطويى مخالف بود، اما با توجه به مطالب گفته شده، به گونه‌اى ناخودآگاه سؤال او، فلسفى بود.
بنابراين، ابن‌خلدون با طرح سؤالى علت‌يابانه و فلسفى در تكاپو براى رسيدن به پاسخ بسزايى است. پس از طرح اين سؤال، همان گونه كه گفته شد، وى به سراغ علم تاريخ رفت. اما با توجه به روش طبرى و مسعودى و نگرش توصيفى به رويدادهاى تاريخى، دريافت كه بايد طرحى نو دراندازد و پاسخ سؤالش را در علمى ديگر بجويد; زيرا علم رسمى تاريخ نمى‌توانست‌به دغدغه‌هاى او پاسخ دهد. اين‌سان بود كه وى به تاسيس علم نوبنياد عمران روى آورد، تا با دخالت دادن تحليل‌هاى عقلى و نگرش‌هاى خردورزانه در تاريخ، به تحليلى دقيق از وضعيت گذشته و زمان خود دست‌يابد. پس مى‌توان گفت كه سؤال ابن خلدون در درون منظومه فكرى زمان وى بود، اما جواب، آن را در علمى ديگر جست.
حال، اين سؤال كه اساسا تفكيك سؤال و جواب از يكديگر امكان دارد يا نه. آيا مى‌توان سؤال را در علمى طرح كرد و جواب آن را در حوزه‌اى ديگر جست. در تحليل اين مطلب دو نگرش قابل بررسى است:
الف. نگرشى معتقد است كه اصولا اين روش امكان ندارد; زيرا هر علمى متكفل پاسخ‌گويى به سؤال‌هاى همان علم است و همان علم از عهده پرسش‌هاى طرح شده در آن بر مى‌آيد. اين كه گفته مى‌شود فلان مسئله بايد در علمى خاص طرح شود، به دليل آن است كه اصولا سؤال هم مربوط به آن علم است و لذا بايد پاسخ را نيز از آن گرفت. طرح سؤال در علمى و جواب خواستن از علمى ديگر، امرى مقبول و معقول نيست.
ب. نگرش ديگر آن است كه مى‌توان سؤال و جواب را از هم جدا كرد و هر يك را در علمى خاص مطرح نمود. اين امر از حيث عقلى ممكن است و از حيث وقوعى نيز بهترين نمونه، همين سؤال و جواب ابن خلدون است كه پاسخ سؤال فلسفى‌اش را در علم ديگرى (عمران، فرهنگ) جستجو كرد.
اما، اين بحث پيش مى‌آيد كه اصولا جداسازى سؤال و جواب چه مزيتى دارد و چه نتايجى را به بار مى‌آورد. شايد اگر امتيازات اين روش، روشن شود، بتوان در نتيجه به فرق‌هاى اين تفكيك رسيد و در جهت عكس آن عدم تفكيك را نيز بررسى كرد.
جداسازى سؤال و جواب و طرح هر يك در علمى جداگانه، مى‌تواند داراى مزاياى زير باشد:

يك. فراروى از انحصار و تك سو نگرى:

وقتى پژوهشگر اصرار داشته باشد كه پاسخ به يك سؤال را در همان علم جستجو كند و به هيچ وجه از نگرش مرسوم در علوم فراتر نرود، در پاسخ‌يابى، به تك سونگرى و نگرش‌هاى يك سويه گرفتار مى‌شود، يعنى ذهنش در يكسرى واژه‌ها و اصطلاحات خاص آن علم، محصور و محدود مى‌شود، و هرگز آن نگاه، توان و ظرفيت آن را پيدا نمى‌كند كه بتواند به چيزى فراتر از آنچه در علم وجود دارد، برود. لذا مى‌توان گفت طرح پرسش و پاسخ در يك علم و پافشارى بر اين مطلب، ذهن پژوهشگران را محدود مى‌كند و پيامد اين محدوديت آن است كه فرد نمى‌تواند با توجه به افق‌هاى جديد به نظريه‌پردازى و توليد علم جديد بپردازد. زيرا گويى سوگند ياد كرده كه از آن حصر مرسوم علوم فراتر نرود. اما تفكيك هر يك از اين دو، پنجره ذهن محقق را به سوى دنيايى جديد و افكارى نو و تازه باز مى‌كند و اين پتانسيل را براى وى فراهم مى‌كند كه چيزى فراتر از كشف شده‌ها را در يابد و به امرى بيشتر از علوم زمان برسد; آن سان كه اين روند به گونه‌اى بسيار گويا در مورد ابن خلدون مطرح است. اگر وى مى‌كوشيد كه حتما پاسخ سؤال خود را در علم مرسوم زمان خود بجويد، هرگز به تاسيس علم عمران و فلسفه تاريخ نايل نمى‌شد.

دو. پويايى و نوزايى در علوم

آن گاه كه ذهن به سؤالى مى‌رسد، اگر تلاش كند كه حتما آن را در حيطه‌اى خاص جواب دهد، منجر به آن مى‌شود كه ذهن پژوهشگر در داشته‌ها و يافته‌هاى ديگران متوقف شود و اگر هم به چيزى فراتر برسد، اين فراروى هرگز به تاسيس علمى نو نمى‌انجامد; علمى كه حرفى تازه و جوابى ديگرگونه به وجود آورد. اين گونه است كه پويايى و ديناميك بودن نيز از علوم رخت‌بر مى‌بندد. بين درگير بودن ذهن يك نويسنده تنها در يك دانش و يا در چند علم كه به تضارب انديشه‌هاى بسيار مى‌انجامد و منجر به توليد دانش و نظريه‌پردازى‌هاى عميق و نوين مى‌شود، تفاوت بسيار است. پويايى علوم و تحرك درنظريه‌پردازى به ويژه در علوم انسانى، زمانى معنا دار مى‌شود كه به آراء و انديشه‌هاى ديگران نيز نگاهى ژرف شود.

سه. امكان افق‌گشايى نظريه‌پردازى عميق

عدم تفكيك بين سؤال و جواب، ما را به افق‌هاى جديد، كمتر رهنمون مى‌شود; آن‌سان كه بسيارى از متفكران قبل از ابن خلدون آمده بودند، اما به افق‌هاى تازه وى نرسيده بودند، چون به آن رسم ناگفته در علوم پايبند بودند و پاسخ‌ها را در علومى مى‌جستند كه سؤال‌ها در آنها مطرح شده بود، لذا هرگز به افق‌گشايى تازه‌اى روى نمى‌آوردند. افق‌هاى نو در صورتى طرح مى‌شوند كه پژوهشگر سرخود را بالا بگيرد و به چيزى فراتر از آن چه هست، نظر افكند و اين نمى‌شود مگر با آنكه از نگرش‌هاى متحجرانه و سنگ‌شده در علوم كه ذهن را بسته مى‌كند و زاويه ديد را محدود، فراتر رود و آن دو حوزه را در صورت وجود شرايط و مقتضيات از هم جدا سازد.
با توجه به وضعيت فعلى علوم انسانى و اجتماعى در ايران، مى‌توان با همين روش جداسازى سؤال و جواب در علوم جداگانه، به دستيابى به فضاهايى نو و نگرش‌هايى جديد، اميدوار بود. واقعيت آن است كه در عرصه علوم انسانى در ايران، نظريه‌پردازى‌ها از دو ساحت‌بيرون نيست:
الف. نظريه‌پردازى‌هاى سطحى: بيشتر در حيطه‌هاى سنتى اين علوم مطرح مى‌شود و چندان از اتقان علمى و استحكام نظريه‌پردازى متناسب با دنياى امروز برخوردار نيست.
ب. نظريه‌پردازى‌هاى ترجمه‌اى: اين گونه از انديشه‌ورزى‌ها كه بيشتر در حوزه‌هاى مدرن علوم انسانى طرح مى‌شود، معمولا با توجه به نگاه متفكران دنياى غرب، انديشه‌ها و نظريات آنان به ايران منتقل و ترجمه مى‌شود، بدون آن كه هيچ گونه تغيير و تحليلى در آن داده شود و يا آن كه با توجه به نيازهاى كشور ما بومى سازى شوند. شايد براى برون رفت از اين وضعيت آشفته، يكى از چاره‌ها، همان راهى باشد كه ابن خلدون پيمود; بايد بدون توجه به انديشه‌هاى حاكم بر علوم انسانى امروز، به طرح سؤالى اساسى پرداخت و جواب آن را از ديدگاه‌هاى تركيبى كه ريشه در صنعت و سنت اسلامى كشور ما داشته باشد و هم با بن مايه‌هاى انديشه مدرنيته آشنا باشد، جستجو كرد.
با اين نگرش تفكيكى احتمال دارد، سؤالى در انديشه سياسى مطرح شود، اما لزوما جواب آن در علوم سياسى امروز ما نباشد و هم لازم باشد مانند ابن خلدون، راهى را برويم كه يا منجر به دانشى جديد گردد و يا آن كه با تركيب و تلفيق ديدگاه‌هاى چند جانبه از علوم گوناگون، به نظريه‌پرداز جديدى در علوم انسانى در ايران برسيم.