پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - اشرافيت معرفتى و دانشگاههاى تزئينى - فیاض ابراهیم

اشرافيت معرفتى و دانشگاه‌هاى تزئينى
فیاض ابراهیم

١. زمينه‌هاى نظريه‌پردازى از يك سو به فلسفه و از سوى ديگر به واقعيت‌هاى تاريخى يا كنونى يك جامعه برمى‌گردد. فلسفه ترسيم كننده جهان بينى يك جامعه است; به اين معنا كه چگونه جهان را ببيند و چگونه آن را درك و سازوكارهاى شناختى‌اش را تبيين كند.
از سويى، واقعيت‌هاى يك جامعه، محدوده‌هاى آن را نيز روشن مى‌كند; يعنى صورت‌هاى يك جامعه كه ماهيت همان جامعه است.
٢. پس چگونگى تركيب فلسفه (جهان‌بينى) يك جامعه با واقعيت‌هاى مربوط به آن، اولين قدم نظريه‌پردازى در آن و مسبوق به امر ديگرى به نام شناخت جهان‌بينى جامعه است. به عبارتى ديگر، يك جامعه خودش را در يك شكل انتزاعى، شكل داده و نشان مى‌دهد. از اين رو يافتن دقيق ارتباط آن فلسفه يا شكل انتزاعى اولين كار نظريه‌پردازى معرفت درجه دومى و يا مطالعه فرافلسفى يك جامعه را تشكيل مى‌دهد كه شامل معرفت‌شناسى، مردم‌شناسى شناخت و جامعه‌شناسى معرفت است.
اين همان قدمى است كه هگل مى‌گويد اگر برداشته نشود و يا درست‌برداشته نشود، هرگز يك جامعه به خودآگاهى و در نتيجه آن به نظريه‌پردازى نمى‌رسد.
٣. واقعيت‌هاى تاريخى - كنونى كه به شناخت محدوده‌هاى يك جامعه كمك مى‌كند، به صورت تجسمى از يك جهان‌بينى متجلى مى‌شود; يعنى واقعيت‌هاى تاريخى - فعلى يك جامعه، قالب و صورت جهان‌بينى آن جامعه را تشكيل داده و خود مرحله بعدى نظريه‌پردازى در آن جامعه است كه در قالب يك پارادايم شكل مى‌يابد.
شناخت دقيق اين مرحله، به شناخت‌حافظه تاريخى حاكم بر كنش‌هاى افراد جامعه، خواهد انجاميد. آنگاه است كه خودآگاهى تجسمى يك جامعه و نيز تمدن‌سازى مبتنى بر نظريه‌پردازى، رخ مى‌دهد.
٤. با توجه به اين بستر و زمينه‌شناختى - ساختارى، پويايى يا رشد و يا بحران يك جامعه، شكل مى‌گيرد. چون پويايى معرفتى يك جامعه در يك تعامل ميان‌فرهنگى (با همان ساختار مذكور) رخ مى‌دهد و اگر مراحل قبلى، همزمان با اين تعامل ميان‌فرهنگى يا پيش از آن، رخ داده باشد، آنگاه است كه پويايى و نظريه‌پردازى نيز رخ داده است; وگرنه به بحران نظريه‌پردازى منجر خواهد شد كه در سيكل و چرخه خاصى، به صورت بحران و ركود تكرار مى‌شود; همانند جريانى كه از مشروطيت تا به حال شاهد آن بوده‌ايم.
٥. اولين نتيجه اين چرخه تكرارى بحران - ركود، پيدا شدن نظريه‌پردازانى اشرافى و بيگانه از جامعه خود خواهد بود كه اين چرخه را متراكم كرده، به انحطاط نظريه‌پردازى كمك خواهند كرد. اين چرخه تراكم، در دانشگاه به صورت غربزدگى و فرهنگ ترجمه‌اى و در حوزه‌هاى علميه بصورت تحجر و واماندگى از زمان و مكان در قالب سنت‌گرايى شديد و افراطى رخ مى‌نماياند. در اين نوع فرهنگ اشرافى، نظريه‌پردازى، سبب عقب‌ماندگى علمى و فكرى و عدم نظريه‌پردازى در جامعه شده و نظريه مايس را پرورش خواهد داد كه در عين بيگانگى با ساختار جامعه به طور اشرافى و سنتى به خود افتخار كرده و بر اين جدايى نظريه از جامعه، تاكيد داشته و آن‌را يك برترى ويژه، براى خود مى‌داند. اين روانشناسى معرفتى، هم در حوزه و هم در دانشگاه بسيار مشهود است.
٦. حال اگر اين فرآيند اشرافيت معرفتى را به اقتصاد يك جامعه - كه به مثابه خون در رگهاى يك جامعه است - اضافه كنيم، بيشتر به موانع نظريه‌پردازى يك جامعه پى خواهيم برد. اقتصاد جامعه مصرفى، معرفت مصرفى را جايگزين توليد نظريه كرده است و اقتصاد نفتى جامعه ايرانى نيز، مصرف شديد نظريه و فرهنگ ترجمه‌اى را به جاى توليد آن، دامن زده است. اين فرهنگ مصرفى معرفتى كه به صورت يك اصل اشرافى دانشگاهى در آمده، سبب شده است كه برنامه‌ريزى معرفتى - ساختارى جامعه بر آن، بنا شده و دولت‌به دانشگاه به عنوان مصرف كننده پول و اعتبارات مالى جامعه نگاه كند، نه توليد كننده فكر، انديشه و نظريه. اگر چه در نظريه و سخن بر صنعت نظريه‌پردازى تاكيد مى‌شود، ولى در عمل با نحوه بودجه‌پردازى و بودجه‌بندى در بخش آموزش و تحقيقات نشان مى‌دهد كه دولت اميدى به دانشگاه‌ها براى نظريه‌پردازى ندارد و تاسيس دانشكده‌هاى تخصصى وزارتخانه‌اى نيز شاهدى مهم بر آن است.
٧. دولت نفتى ايران مبناى خود را بر آزمايش و خطا گذاشته و آن را جايگزين برنامه‌ريزى دقيق دانشگاهى بومى كرده است. اگرچه تا حال چندين برنامه نوسازى، بازسازى و توسعه داشته‌ايم، ولى هيچ‌كدام بر اساس فلسفه و واقعيت‌هاى تاريخى - فعلى ما نبوده‌اند; به‌طورى‌كه بحران‌هاى عميق پس از بازسازى‌ها و برنامه‌هاى توسعه به خوبى بر درستى اين مدعا گواهى مى‌دهند.
علت اصلى اين روند نيز مشخص است: دولت، پول نفت دارد و به وسيله آن آزمون كرده و خطاهايش را جبران مى‌كند! و در نتيجه فقر عمومى و عقده توسعه‌يافتگى در يك جامعه رخ داده و به فرار سرمايه و مغز از كشور كمك مى‌كند; چنان كه تا به حال نيز چنين بوده است.
٨. پول نفت، دانشگاه‌ها را به صورت دانشگاه‌هاى فانتزى و تزيينى تبديل مى‌كرد; زيرا دولت در قبال پولى كه بايستى در دانشگاه مصرف شود، از دانشگاه چيزى نمى‌خواهد و مطالبه‌اى از آن ندارد. بنابراين بودجه صرفا در امر آموزش و نه پژوهش هزينه مى‌شود; در حالى كه مبناى نظريه‌پردازى پژوهش است.
بدين ترتيب، نظريه‌پردازى در اين صورت ارزش افزوده‌اى است كه نه دولت و نه جامعه، هيچ‌كدام به آن احتياج ندارند; چون ارزش افزوده چنين جامعه‌اى نفت است و اگر پژوهشى انجام مى‌شود، نمادين است نه واقعى. به همين دليل اگر پژوهشى عميق باشد، در مظلوميت و محروميت مى‌ماند; مثل پژوهش‌هاى عميق فلسفى آلمانى و پژوهش‌هاى مربوط به آب و آبيارى در ايران.
بنابراين دانشگاه‌ها در آموزش و مصرف علمى و معرفتى خلاصه مى‌شوند. در نتيجه، ما فاقد دانشگاه و دانشجو هستيم و در حقيقت‌به جاى آن دبيرستان و دانش‌آموز داريم. در اين شرايط هر كه به طور جدى بناى تحقيق دارد، يا بايستى به فقر مالى عادت كند و در حسرت هميارى بماند و يا جلاى وطن كند. چرا كه يارانه‌ها و سوبسيدهاى دولت در ايران به مصرف، تخصيص داده مى‌شود، نه توليد.