پگاه حوزه
(١)
گام سوم -
١ ص
(٢)
رهبر انقلاب در پاسخ به نامه جمعى از فضلاى حوزه علميه -
٢ ص
(٣)
حوزه و تعيين مبانى حكومت اسلامى -
٣ ص
(٤)
فراورى فكر و بازسازى بنيانها و ساختارهاى معرفتى -
٤ ص
(٥)
نوانديشى دينى و بازگشتبه دوره نوزائى -
٥ ص
(٦)
فلسفه شدن، مبناى هماهنگ سازى فرهنگ و عمل اجتماعى -
٦ ص
(٧)
حوزه و دانشگاه و اقتضائات همگرائى -
٧ ص
(٨)
نسل سوم حوزه و دانشگاه تجربهجامعهسازى جديد -
٨ ص
(٩)
حوزه ودانشگاه، همزيستى متفكرانه و كاركردگرائى معرفتى -
٩ ص
(١٠)
نقد مفروضات و متدلوژى تفكر در حوزه و دانشگاه -
١٠ ص
(١١)
نگرشى بر چارچوب نظرى وآسيبهاى دانشگاه از منظر توليد دانش -
١١ ص
(١٢)
معرفت شناسى اسلامى در تطبيق با نظامهاى معرفتى ديگر -
١٢ ص
(١٣)
تحليل ميراث در گفتمان اسلامى معاصر - کرمى محمدتقى
١٣ ص
(١٤)
ارزيابى دانش اصول، از گذشته تاكنون -
١٤ ص
(١٥)
جامعهشناسى معرفت، بسترها و گرايشها - قائدان اصغر
١٥ ص
(١٦)
رويكردهاى غيرپوزيتيويستى در بازنگرى سرچشمهها مفاهيم و نظريهها -
١٦ ص
(١٧)
رهيافتهايى در روششناختى پديدههاى فكرى - شکوهى ابوالفضل
١٧ ص
(١٨)
نظريهپردازى در ساحت عقلانيت نظرى و عملى -
١٨ ص
(١٩)
انديشهى تقريب در چالش بارويكردهاى سلفى و پلوراليستى -
١٩ ص
(٢٠)
گفتوگوى اديان، زمينههاى تاريخى و گفتمانهاى موجود -
٢٠ ص
(٢١)
بحرانها و تنگناهاى انديشه اسلامى معاصر
٢١ ص

پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - حوزه و دانشگاه و اقتضائات همگرائى

حوزه و دانشگاه و اقتضائات همگرائى


گفت‌وگو با حجت الاسلام و المسلمين عليرضا اعرافى

به نظر مى‌رسد كه وحدت، واژه‌ى مبهمى باشد، منظور از وحدت چيست؟ منظور وحدت ساختارى است‌يا وحدت اخلاقى؟ وحدت راهبردى است‌يا وحدت روشى؟ به عبارت ديگر، آيا بهتر نيست كلمه‌ى ديگرى را جايگزين واژه‌ى وحدت كنيم؟ كلماتى مانند: اتحاد، هم‌گرايى، و آيا به نظر نمى‌رسد كه بعد از ٢٢ سال شعار وحدت دادن به بن‌بست رسيديم و لازم است كه در اين واژه و تعريف آن تجديد نظرى كنيم.
بله، گاهى بحث از وحدت و اتحاد مى‌شود; در اصطلاحات فلسفى هم وحدت و اتحاد دو چيز متفاوت‌اند. وحدت آن چيزى است كه واقعا وجود داشته باشد و اتحاد آن است كه دو چيز با هم متفاوت هستند ولى در عين حال در جهتى اشتراك دارند. وقتى‌كه ما از اصطلاح وحدت استفاده مى‌كنيم، منظور وحدت و يگانگى فلسفى نيست، منظور همان اتحاد است.
نكته‌ى دوم اين است كه وحدت به معناى فلسفى كه به معناى يكى شدن دو نهاد است، هرگز در ذهن كسى نبوده است. (البته عده‌ى كمى اين گونه برداشت كردند) ولى حتى معناى تاسيس مراكز تلفيقى نيز يگانگى دو نهاد نيست و اين حركتى است كه اين دو به هم نزديك‌تر شوند. بنابراين برداشت ما از وحدت، وحدت ساختارى نيست، وحدت روشى هم نيست، چون ما نمى‌خواهيم كه روش‌هاى علمى اين دو نهاد يكى شود.
به هر حال علومى كه در حوزه و دانشگاه تدريس و تحقيق مى‌شود، روش‌هاى متفاوت دارد; و علوم دينى اصالتا در حوزه و ديگر علوم بشرى در دانشگاه تدريس مى‌شود، گرچه حلقه‌هاى مشتركى نيز وجود دارد، به هر حال وحدت روشى معناى كاملى نيست. اگر مقصود وحدت معرفتى، اين باشد. كه حوزه‌هاى تخصصى و تحقيقى آنها ادغام شود، صحيح نيست. منظور آن است كه اهداف مشخصى آنها را به يك نقطه‌ى مشترك سوق دهد، و در سايه‌ى اين وحدت آرمانى به يك همكارى و هماهنگى برسند. البته اين وحدت در حوزه‌ى آرمان‌ها، همان يگانگى و رسيدن به آرمان‌هاى كلى و مشترك است و ديگر پايين‌تر از آن در ساختار آموزشى، وحدت و يكى شدن وجود ندارد و منظور فقط هماهنگى و تعامل و تبادل نظر است.
در حوزه‌هاى ادارى، فرهنگى جامعه نيز وضع به همين صورت است و هر كسى به وظيفه‌ى خود عمل مى‌كند، و فقط در جاهايى كه با يك‌ديگر هم عرض شده و اهداف مشخصى را دنبال مى‌كنند با يك‌ديگر همكارى مى‌كنند. مطلب قابل ذكر در اين‌جا اين است كه اهميت مسئله‌ى وحدت و تعامل و همكارى حوزه و دانشگاه به چند چيز است:
مطلب اول بعد روانشناختى مسئله است، يعنى اولا اين دو قشر ازنخبگان جامعه هستند و ثانيا به رغم اختلافات موجود در حوزه‌ى علوم اجتماعى، نخبگان و مردم هر دو در تحولات اجتماعى سهيم هستند ولى تاثير اين نخبگان بر اجتماع بسيار بيشتر است.
اگر نخبگان و عالمان يك جامعه كه در راس هرم اجتماع قرار دارند با يك‌ديگر دچار تضاد و تعارض حل نشدنى بشوند، اين مشكل در روح و روان جامعه تاثير منفى گذاشته و جامعه را دچار يك تعارض روانى مى‌كند دقيقا مثل اين‌كه فردى دچار مشكل روانى شود، زيرا نخبگان جزو مهم‌ترين و تاثيرگذارترين افراد جامعه هستند واز نظر روانشناسى اجتماعى وحدت، همكارى و انسجامشان جامعه را سالم نگه مى‌دارد. از سوى ديگر تاريخ نشان داده است كه از نظر اجتماعى و سياسى جدايى اين دو موجب آسيب‌پذيرى ملت و نزديك شدن آنها موجب شكوفايى و ايجاد تحولات بزرگ مى‌گردد.
البته اگر نزديك شدن آن دو به هم نزديك شدنى ريشه‌اى باشد، نه همراهى مصلحتى و گرنه بارها ديده‌ايم كه در كنار هم بودنشان منجر به اختلاف و جدايى بيشترى شده و ضررهاى جبران‌ناپذيرى، داشته است.
بعضى تحقيقات دانشگاهى نشان مى‌دهد كه همكارى و همراهى اين دو در نهضت مشروطه، ملى شدن صنعت نفت و انقلاب اسلامى منشا تحولاتى بوده و هنگامى كه از هم فاصله مى‌گيرند، جامعه دچار مشكلات بزرگى مى‌شود. منتهى دليل اين‌كه از هم فاصله مى‌گيرند، اين است كه در وحدت و نزديكى و همكاريشان استحكام لازم وجود نداشته است.
به هر حال از نظر روانشناسى اجتماعى، سياسى، تاريخى، هر چه اين ارتباط و تعامل ريشه‌اى‌تر باشد، ارزش‌مندتر است و يكى از مهم‌ترين مشخصات پيشرفت جامعه نيز است. ما به وحدت، به همين مفهوم تعامل و همكارى نيازمنديم و اين نياز، هم در كسانى كه به دين معتقد هستند وجود دارد و از طرف ديگر در كسانى كه اعتقادى به دين ندارند نيز مشاهده شده، ولى عمق لازم را ندارد .
براى همه‌ى علاقه‌مندان به دين اين وحدت به آرمان‌هاى مشترك دينى بر مى‌گردد. البته اگر در تلقيشان از دين به يك نتيجه‌ى واحد برسند، اما كسانى كه در تلقيشان از دين به يك نتيجه‌ى واحدى نرسند، مثل كسانى كه به مليت‌بيشتر اعتقاد دارند، به سادگى از اين مطلب عبور نخواهند كرد. كه اين مطلب بسيار مهمى است. زيرا بافت اجتماعى كشور ما بافتى است كه نمى‌توان آن را بدون نهاد دين و حوزه‌ها و روحانيت اداره كرد، همان‌طور كه اگر در حوزه‌ى ما كسانى باشند كه به اين مسائل اعتقاد نداشته و دانشگاه را در نظر نگيرند، در اداره‌ى امور موفق نخواهند بود. بنابراين اين ارتباط و همكارى در يك سطح عميق و از روى اعتقاد لازم است، ولى اگر اين چنين نباشد، در يك حد هر چند غير عميق آن بايد قناعت كرد و آن را برقرار داشت.

امروزه متوجه رويكردها و نظرات نو و تازه‌اى در مسايل معرفتى و نگرش‌هى اجتماعى مى‌شويم، به نظر شما اين رويكردها چه تاثيرى بر حوزه و دانشگاه و روابط بين آنها دارند؟

قبل از پرداختن به بحث موانع، لازم است، به نكته‌اى اشاره كنم. در هر حال بحث روابط حوزه و دانشگاه در دو سطح قابل طرح است، يكى سطح ظاهرى مسئله است كه همين بحث‌هاى اجتماعى، سياسى و... است و يكى سطح معرفتى آن. در سطح بنيادى و هسته‌ى اصلى به بحث گسترده، پيچيده و تاريخى علم و دين مى‌رسيم. زيرا تعيين نوع نقش حوزه و دانشگاه و نوع ارتباط اين دو نهاد و ساختار آموزشى و پژوهشى اين مراكز و همكارى‌هاى اجتماعى‌شان و بسيارى از مسائل در نظريات معرفتى و اصول روابط علم و دين ريشه دارد. و مى‌دانيد كه اگر كسى دين را يك دين حداقل در نظر بگيرد، طبعا نقش روحانيت‌به يك صورت در خواهد آمد، (البته در اين‌جا ارتباط معنا و معقول و متصور و معقول حداقل است). اما اگر دين را حداكثر در نظر بگيريم، شايد ١٠ تا ١٢ نظريه درباره‌ى روابط علم و دين وجود داشته باشد كه هر كدام از آن‌ها نظريه‌هايى بنيادى در حوزه‌ى روابط علم و دين بوده و در تعيين نقش حوزه و دانشگاه و در نهايت‌بر تقرير و فهم روابط و همكارى و ارتباط اين دو نهاد تاثيرات زيادى دارد، چنان كه نظراتى كه در باب رابطه‌ى دين و سياست وجود دارد هم بر روى اين مسئله تاثيرگذار است. مبناى بحث ما در اين‌جا براساس يك نظريه‌ى تقريبا متعادل و ميانه مى‌باشد و همه‌ى حرفهاى گذشته بر اين اصل استوار است كه: ما دين را حداقل فرض نمى‌كنيم، كه دين حوزه‌ى روابط انسان با خدا است و يك امر روانى و فردى مى‌باشد و از همه‌ى موضوعات ديگر تفكيك شده است. و اين ادعاى بزرگ را كه «دين مى‌خواهد جاى همه‌ى دانش‌هاى بشرى را بگيرد» ، نداشته و قائليم كه علم و دين در مواضع مختلف با هم تلاقى كرده و به يارى هم مى‌شتابند. البته زمينه براى تحول دانش بشر و سامان دادن به زندگى او در كارشناسى‌هاى دين در چارچوب شريعت وجود دارد. مجموعه‌ى بحث ما براساس اصول و نظرات متعادل و ميانه بود، و الا با تغيير آن اصول و نظرات، آن مطالب نيز عوض خواهد شد.
بعضى از موانعى كه ما با آن مواجه شده يا مى‌شويم به همين بحث‌بنيادى برمى‌گردد، يعنى شخص از دينى كه حداقل فرض شده، تلقى ديگرى در نظر مى‌گيرد و بسيارى از مسائل را به صورت ديگرى تفسير كرده، منشاء نوعى جدايى و واگرايى مى‌شود. البته بسيارى از موانع نيز به دليل اين نظرات بنيادى نبوده و به يك سلسله عوامل اجتماعى و سطحى وابسته است.
يعنى شما عوامل جامعه‌شناختى را سطحى دانسته و مسائل بنيادى معرفت‌شناختى را مهمتر مى‌دانيد؟
بله، به نظر من اين مسائل مهم‌تر است. البته اين مسائل روبنايى و ظاهرى جامعه را بى‌تاثير نمى‌دانم، ولى اين مسائل بنيادى را مهم‌تر مى‌دانم. مطلب ديگر اين‌كه ممكن است، با يك نگاه فلسفى اين سؤال مطرح شود كه، طبيعت اين دو نهاد واگرايى است‌يا هم‌گرايى؟ يا به اصطلاح طلبگى اين دو نهاد اقتضاى هم‌گرايى دارند يا اقتضاى واگرايى و يا هيچ اقتضايى ندارند، اين بحث در مسائل علم جامعه‌شناسى هم به اين صورت مطرح كه اصولا روشهاى مختلف علمى ممكن است جهان بينى‌هاى متفاوتى را بوجود بياورد و در حقيقت هر رشته و روش يك جهان بينى را توليد مى‌كند كه آن جهان بينى به متخصصان آن رشته هويت مشخصى مى‌بخشد، اين هويت‌هاى متفاوت موجب نوعى واگرايى است. چنانكه الان گفته مى‌شود، پراكندگى و تكثر تخصصها در دنياى مدرن و يا فوق مدرن منشاء نوعى پراكندگى و انفكاك اجتماعى است. اين بحث درباره‌ى مسئله‌ى ارتباط حوزه و دانشگاه صادق است. به طور مثال غزالى در احياء العلوم مى‌گويد: طبع فقها اين است كه اينگونه مى‌انديشند و يا طبع فيلسوفان آن است كه آنگونه مى‌انديشند. البته اين مسئله در حد عليت نيست و فقط در حد اقتضا است. حال با اين توجه به اين مسائل سئوال اين است كه ما كدام يك از اين نظرات را مى‌پذيريم؟ چون به هر حال سه نظريه در اين‌جا مطرح است، عده‌اى مى‌گويند اينها هيچ اقتضايى ندارند، عده‌اى نيز قائلند كه اقتضاى واگرايى دارند، و بعضى همه‌ى اينها را نوعى دانش دانسته و معتقدند ريشه‌ى همه به يك جا ختم مى‌شود. من فكر مى‌كنم اين تعدد، علت واگرايى نيست، البته نوعى اقتضاى واگرايى در درونش موجود است، ولى اقتضايى است كه با تامل، انديشه و كار به هم‌گرايى تبديل مى‌شود.
به نظر من موانع هم‌گرايى و يا عوامل واگرايى را كه مى‌توان ذكر كرد عبارتند از:
اول، اين‌كه طبيعت‌شيوه‌هاى گوناگون علمى اقتضاى تفاوت و واگرايى و مقدارى فاصله معرفتى و فكرى ايجاد مى‌كند.
دوم، بى‌توجهى به بنيادهاى معرفتى.
سوم، گاهى اختلاف بنيادى وجود ندارد، ولى به اين نكته توجهى نمى‌شود كه چگونه ارتباطات بنيادى موجب به هم پيوستن اينها مى‌شود.
چهارم; بحثهايى كه در مسائل سياسى و روابط دين و سياست مطرح است و بر مسئله‌ى هم‌گرايى و واگرايى اثر گذار است.
پنجم، چون حكومت دينى است، مشكلات نظام دينى و سياسى موجب تلقى متفاوتى در دانشگاه شده و نوعى واگرايى پديد مى‌آورد.
حتى مشكلات طبيعى كه آن را غير طبيعى نشان مى‌دهند؟
بله، حتى مشكلات طبيعى.
ششم، غفلت از بحثهاى تاريخى و تجارب گذشته; نسل جوان امروز ما چه در دانشگاه و چه در حوزه از عمق پيروزيهايى كه در اثر هم‌گراييها و فاجعه‌ها و شكستهايى كه در اثر واگراييها و جداييها بوجود آمده و جزء هويت تاريخى ما است، بى اطلاع است و ما نيز از آن غفلت مى‌ورزيم.
هفتم، اين‌كه ما زبان مشترك براى مفاهمه نداريم. به هر حال دو فضا و جغرافياى فكرى كه مشغول كار هستند زبانهاى متفاوتى دارند، براى حل اين مسئله، به ارتباط مستمر نيازمنديم، تا اين زبان مفاهمه بوجود بيايد.
هشتم، نبود برنامه ريزى درست، زيرا تا به حال يا برنامه‌ريزى درستى نداشتيم و يا اگر برنامه‌ى درستى موجود بوده، بازسازى نشده است. برنامه‌ها مانند دروس معارف مراكز آموزشى نياز به بازسازى و بهسازى دائم دارند كه كمتر به اين نكته توجه مى‌شود.
البته تحولات جهانى و توطئه‌ها را نمى‌توان نفى كرد. و هم چنين نمى‌توان همه چيز را به توطئه نسبت داد، از طرفى نبايد بگوئيم همه چيز به توطئه مربوط است و از طرف ديگر قطعا دسيسه‌ها و طراحى‌هايى براى ايجاد يك جدايى انجام مى‌گيرد. كوته فكرى‌هايى نيز در قشرهاى داخل در دو نهاد صورت مى‌گيرد. مثلا ميل به انحراف و فرار از دين و موازين دينى در دانشگاه يا تمايل به تحجر و در لاك خود فرو رفتن در حوزه، عواملى است كه مى‌تواند بر اين مسئله تاثير منفى گذاشته و موجب دور شدن و واگرايى اين دو نهاد شود. اين‌ها عواملى است كه به نظر من بسيار مهم مى‌باشند. و طبعا وظيفه‌ى همه‌ى كسانى كه در اين كار سهمى دارند، اين است كه به معالجه‌ى اين عوامل بپردازند.
بحثى كه در حال حاضر مطرح است و شايد بحث مهمى هم مى‌باشد و در راستاى همكارى و هميارى و به خصوص در مسائل بنيادين معرفتى بسيار مورد توجه قرار گرفته است، بحث روش‌شناسى است.
به نظر شما آيا در بحث روش‌شناسى حوزه و دانشگاه تعارض و تضادى وجود ندارد؟ چون حوزويان نوعى روش‌شناسى تعبدى را دنبال مى‌كنند اگر چه بحث‌خردگرايى در بعضى از علوم حوزوى وجود دارد، ولى تفكر رايج و مطلوب، تعبد است. ولى روش مطلوب در دانشگاه بحث‌هاى ميدانى و تجربى، و در يك كلام خردگرايى محض است. شما اين تحليل را چگونه ارزيابى مى‌كنيد؟ آيا به نظر شما امكان نزديك شدن روشهاى اين دو نهاد به يك‌ديگر وجود دارد يا خير؟
همانطور كه قبلا عرض شد، طبيعت تعدد روشها نوعى واگرايى و تفاوت را به همراه دارد. در يك نگاه كلى به نظر مى‌رسد روشهاى غير مستند به تعبد و روشهاى متعبدانه موجب واگرايى مى‌شوند ولى به نظر من در اين نگاه ديدگاه غربى‌ها به مسئله، مورد توجه قرار گرفته است. اما اگر با نگاهى دقيق‌تر به مسئله بينديشيم، در خواهيم يافت، روش تعبديى كه در نهايت‌به تعقل و خرد مبتنى گردد، براى ما معتبر مى‌باشد و به دليل بازگشت آن به نوعى روش تعقلى هماهنگ با خرد انسانى، اقتضاى واگرايى آن براحتى قابل معالجه است و قابليت تبديل شدن به هم‌گرايى را دارد. و به صورتى نيست كه قابل معالجه نباشد. مخصوصا اگر تلقى درستى از روشهاى تعبدى داشته باشيم.
به نظر شما درست است كه مى‌گويند فلسفه‌ى تعبد، تعبد است؟
وقتى مى‌گوييم يك گزاره «عقل فهم‌» است و در دسترس عقل قرار دارد، يك مطلب است و وقتى مى‌گوييم يك گزاره در سلسله علل خودش به يك گزاره‌ى عقلى مستند مى‌شود، مطلبى ديگر. به بيان ما تعبد، اين است كه گزاره‌هاى دينى مستقل باشند، و لازم نيست فلسفه‌ى آنها مفهوم باشد، زيرا گاهى اين فلسفه، مفهوم هست و گاهى مفهوم نيست، گاهى اصلا فهميده نمى‌شود، گاهى كاملا فهميده مى‌شود.
اما ما تعبد را به آن معنا كه در نهايت‌يك گزاره‌ى عقل پسند و عقل فهم در دسترس عقل باشد قبول نداريم. به هر حال فلسفه‌ى تعبد، تعبد است اگر به اين معنا باشد كه در نهايت هم به يك گزاره‌ى مستند به عقل در سلسله علل آن گزاره و قضاياى توليد كننده‌اش نرسيم، درست نيست.
در پايان اين گفت‌وگو، شما در بحث وحدت به يك ديدگاه آرمانى اشاره فرموديد، آيا نگاهتان به آينده، نگاهى آرمانى است؟ و يا بر اساس واقعيت‌هاى موجود، چيز ديگرى اتفاق مى‌افتد؟
اگر چه بر اساس واقعيت‌هاى موجود، نمى‌توان پيشگويى كرد، لكن من احساس خطر مى‌كنم. يعنى به دليل چالش‌هاى موجود اين راه را هموار نمى‌بينم. اما به رغم اختلافات زيادى كه در حوزه‌هاى معرفتى به وجود آمده و چالش‌هايى كه در زمينه‌ى ارتباط علم و دين و نهاد حوزه و دانشگاه وجود دارد، نا اميد نيستم، و كارهاى انجام شده را كوچك نمى‌دانم. دستاوردهاى بدست آمده نيز كم نيست، اما نبود برنامه و جمعيت زياد دانشجويى و مشكلاتى ديگر كه بر سر راه هست كارها را كوچك نشان مى‌دهد. به هر حال گر چه به صورت علمى نمى‌توان داورى كرد اما از نظر قلبى و شهودى در حالت‌خوف و رجا هستم.
در اين بيم و اميد كدام را انتخاب مى‌كنيد؟
به هر حال من بيشتر اميدوارم.
اين تمايل و علاقه قلبى شماست، يا اين‌كه واقعا اينگونه است؟
به نظر من، ما از موانع سختى عبور كرده، به يك نقطه تعادلى مى‌رسيم.
نقاط قوت ما در عبور از اين موانع چيست؟
نقطه‌ى قوت ما اين است كه نهاد حوزه و روحانيت ما متفاوت با آنچه كه بعضى‌ها در غرب فكر مى‌كنند، واقعا عقل‌گرا و خردگرا است و توانايى‌هاى بالايى دارد. از طرف ديگر مشاركت جامعه در حوزه، مسئله‌ى بزرگى است. جامعه در تحولات درونى حوزه و سلسله مراتبى كه در حوزه به وجود آمده تاثير گذار است. اين تفاوتها و تفاوتهاى ديگرى كه وجود دارد سبب مى‌شود كه ما نهاد حوزه را نهادى نسبتا پويا در نظر بگيريم.
به عبارتى مزيت‌هاى ايدئولوژيك ما موجب گذر ما از اين بحران مى‌شود.
بله تفاوتهاى ايدئولوژيك و تفاوتهاى ساختارى كه در نهاد ما وجود دارد. و از طرف ديگر پيشينه‌ى انقلاب و ذخائر گرانبهاى آن هم از نقاط قوت ما است. البته به نقاط ضعفمان هم توجه داريم، از چالش‌هاى عظيم فكرى غرب، در حوزه الاهيات و مسائل سياسى و روابط دين و سياست آگاهيم و اين‌طور نيست كه در حوزه بنشينيم و فكر كنيم كه خبرى نيست.
در پايان ضمن تشكر از وقتى كه در اختيار ما گذاشتيد، اگر صحبت ناگفته‌اى داريد بيان بفرمائيد.
عرضى نداريم و از شما تشكر مى‌كنم، اميدوارم كه اين نشريه بتواند براساس همان روش آغازين خود، گام مثبتى در فضاى پر آشوب و مه آلود فكرى و سياسى كشور بر دارد. ان شاء الله