پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٤ - ارزيابى دانش اصول، از گذشته تاكنون
ارزيابى دانش اصول، از گذشته تاكنون
در گفت و شنود با حجت الاسلام رحمان ستايش
در عصر تابعين، كسانى كه فقط صحابه پيامبر (ص) را ملاقات كرده بودند (و نه پيامبر را) با توجه به فاصله زمانى كه با پيامبر (ص) پيدا كردند، پارهاى مباحث را به عنوان مباحث مورد نياز در تعيين حججشرعى يافتند; به طور مثال از اولين مباحثى كه در آن زمان مطرح شد، اين بود كه آيا روايت مرسل حجت استيعنى روايتى كه تابعى از پيامبر (ص) نقل مىكند و احيانا نام صحابى را كه واسطه است، ذكر نمىكند؟ ابوحنيفه در اين جهت اجمالا بحثها و اشاراتى دارد; اگرچه تصريح ندارد و اين بحث را قانونمند نكرده است. بحثحجيتخبر مرسل در زمان شافعى، در «الرساله» ضابطهمند شد و همچنين بحث از صغريات و مواردى كه به عنوان مسائل مستحدثه پيش مىآمد مطرح شد و قياس مطرح گرديد. در مرحله اول، قياس براساس حججشرعى بود، اما اندكاندك، رنگ عقلى به خود گرفت; بالاخص در عراق كه ابوحنيفه در راس آن بود. به علل و عواملى كه در جاى خودش ذكر شده، مسئله قياس رشد فراوانى كرد و اصل مسلم در شيوه اجتهاد اهل سنت گرديد.
دانش اصول در عصر ائمه شيعه
ائمه در برابر اين نياز به شكل ديگرى مشكل را حل كردند و اين نكته را القاء كردند آنچه كه مىگوييم از كتاب و سنت است و هيچ نكتهاى نيست كه مورد اختلاف مسلمين باشد يا مباحثى باشد كه بايد در ارتباطات بين خودشان آنها را حاكم بكنند، مگر اينكه در كتاب و سنت وجود دارد. حتى اصحابشان را ترغيب مىكردند كه اگر مطلبى را بيان مىكنيم، از ما بپرسيد كه آن را از كدام آيه و از كجاى سنت پيامبر استفاده كرديم. اين نكته خود نشانگر اين بود كه در برابر عقلگرايى كه برخى از فقهاى اهل سنت در برخورد با مسائل شريعت داشتند، مقابلهاى صورت مىگيرد. لذا ائمه ما قواعدى را بنيان نهادند و مباحثى را به عنوان قضاياى كلى بيان كردند كه امروز ما آنها را به عنوان قواعد مىشناسيم; اينها همان گزارههاى اصولى بودند كه شيوههاى اجتهاد را به اصحاب ياد مىدادند تا در دام قياس و مواردى از اين دست نيفتد. لذا اين نكته كه گفته مىشود اهل سنت در دانش اصول فقه مقدم بودند، چون اولين تاليف اصولى موجود تاليف الرساله شافعى است، هم درست است و هم غلط.
«رساله شافعى» به عنوان اولين تدوينى كه امروزه در دست ما است، مطرح است; اما واقعا اين مباحثى كه در «الرساله شافعى» است، اختراعات و ابداعاتى است كه فقط به فكر او رسيده است و ديگران از رسيدن به اين مطالب محروم بودهاند؟ خير; اينچنين نيست.
البته در ميان اهل سنت اين ادعا صحيح است; چه اين كه ابوحنيفه، اصول مذهب خود را به صورت صريح بيان نكرده است. او فقط ترتيب حجج را بيان كرده است كه قرآن، حجت نخست است و در مرحله بعد سنت و سپس سنت صحابى و در مرحله بعد، وقتى كه به تابعين مىرسد، اشخاصى مثل سعيد بن مسيب و... هستند كه ابوحنيفه خود را در يك رتبه با سعيد بن مسيب و فقهاى سبعه مدينه مىبيند. ابوحنيفه اصولش را تدوين نكرد; هر چند فقهاى حنفى كه بعد از شافعى آمدند، چون ملاحظه كردند كه شافعى براى مذهب خويش اصول و قواعدى را ترتيب داده است، آنان نيز آمدند اصول و قواعد را با تتبع در متون فقه حنفى و آنچه از آثار حنفىمذهبان باقى مانده بود، تدوين كردند. اما در ميان شيعيان اين قضيه سابقهاى طولانىتر دارد.
در زمانى كه فقهاى شيعه به ائمه دسترسى داشتند و ائمه را نه در چهره روات، بلكه به عنوان حججشرعى، كه تبيين احكام به آنها تفويض شده، مىشناختند، نيازى نمىديدند كه براى فقاهتيا اجتهاد خودشان از يك سرى اصول و قواعد تبعيت كنند كه احيانا خود استنباط كرده باشند.
اما نكتهاى كه در روايات «ابان بن تغلب» و امثال او وجود دارد اين است كه در بين شيعيان اصول و قواعدى از شريعت نقش بسته بود كه براساس اين اصول و قواعد كلى، در محتواى روايات دقت مىكردند و به آنها توجه داشتند و براساس آن برداشتها به نقد حديث مىپرداختند; بالاخص در عراق كه فاصله مكانى زياد با مركز علمى آن روز (يعنى مدينه) داشت، و روايات با فاصله زمانى به آنجا مىرسيد و طبيعتا برخورد كسانى كه در عراق زندگى مىكردند با روايات و محتواى روايات و برداشتى كه آنها از شريعت داشتند، با آنچه در مدينه حاكم بود، فرقهايى داشت. با توجه به اين نكته، ابان نقد محتوايى كرد. نه اينكه مىخواست فقاهت كند و روال معمول اهل سنت را اعمال بكند، بلكه محتوا را به شكلى ديد كه قابل پذيرش نيست. لذا گفت: هذا ما جاء به الشيطان; زيرا با آن اصول كلى كه از شريعت در آن روز در ذهنش نقش بسته بود، تنافىهايى داشت. اما اين تنافى را قطعى نمىديد. چون خود آمد و پرسيد. اگر قطعى مىديد، شك و شبههاى نداشت و از امام (ع) سؤال نمىكرد. اينكه وى خدمت امام آمد و سؤال كرد، نشان مىدهد كه در يك سرى مسائل، علىرغم اينكه اصولى را كه از شريعتبرداشت كرده بود، به كار گرفته بود; اما در اين جهت قاطع نبود. بنابراين، اين مسئله كه امثال ابان بن تغلب قائل به قول خاص فقهى بودهاند و اعتقاد به آن داشتهاند، محل شك است.
بنابراين آنچه اصحاب ائمه اطهار از ايشان مىپرسيدند، بالاخص كسانى كه به عنوان فقهاى صحابه مطرح بودند، براساس ارتكازاتى بود كه از شريعت در ذهنشان ايجاد شده بود، و اين بررسىها در اكثر موارد، مبتنى بر همان قواعدى بود كه در طول زمان از ائمه فرا گرفته بودند و در برابر مبانى خودساخته اهل سنت قرار مىگرفت.
چنانكه زراره به امام صادق (ع) عرض مىكند: من چهل سال، مسائل حج را از شما پرسيدم و در عين حال باز هم مطالبى است. روشن است كسى كه چهل سال مسائل حج را مىپرسد، ذهن جوال و ذهن نقادى دارد كه مسائلى را برايش مطرح مىكند و آنها را در برابر امام عرضه مىكند تا امام جواب بدهد و از آنها استفاده كند.
داشتن ذهن جوال و قوت فرضسازى و صورت مسئلهسازى و بعد جواب گفتن دقيق از آنها و براى اطمينان از امام پرسيدن يا در بعضى موارد واقعا استفهام كردن از امام، نشانگر اين است كه ائمه اطهار (ع) در پى آن بودند كه به اصحاب خود، اصولى را تعليم دهند كه براساس كتاب و سنتبتوان با آن اصول استنباط كرد.
متون و منابع اوليه دانش اصول در شيعه
در آغاز، دانش اصول رويكرد كلامى داشت; به طور مثال كتاب «ذريعه» سيد مرتضى و «عده» شيخ طوسى را وقتى مىگشاييد، استدلالات و اسامى كسانى كه از آنها نقل قول شده است، مىبينيد. عمدتا مطالبى است كه در كتب كلامى آمده است.
بنابراين در مرحله نخست، اصول با كلام عجين بود و اگر در گزارهها تفاوت داشت، در روشها و استدلالها به كلام نزديك بود. در آن زمان به «علم كلام» هم «اصول» مىگفتند. در مقدمه «غنيه» سيد ابىالمكارم ابن زهره از اين دو علم تعبير به «اصولين» مىكند. منظور او از «اصولين» كلام و اصول فقه است كه هر دو را تعبير به اصول كردهاند. همچنين مرحوم شيخ طوسى كتابى دارد با نام «تمهيدالاصول» كه در دانش كلام است، نه اصول فقه. نزديكى استدلالها و شيوههاى برخورد با گزارههايى كه در فهم روايات كلامى و آياتى كه در موضوع اعتقادات استبا آن ادلهاى كه در حوزه فقه به كار برده مىشود، باعثشد كه با هم عجين شوند. چه آنكه كلامى كه در آن زمان بود، كلام عقلى محض نبود، بلكه در بسيارى از موارد كلام روايى بود.
مرحوم شيخ مفيد «التذكرة باصول الفقه» يا «فى اصول الفقه» را مىنويسد. ديگران هم اين ديد را پيدا مىكنند كه بيايند تاليفاتى را بنويسند كه شيعى محض باشد و اصول و قواعدى باشد كه در فقه كاربرد دارد. البته اصل «التذكرة» شيخ مفيد به دست ما نرسيده است و لكن قطعا با تناسبى كه انسان ميان اين مختصر و اصل برقرار مىكند، تا حدود زيادى اطمينان پيدا مىشود كه حجم آن زياد نبوده است.
تعامل دانش اصول شيعى و اهل سنت
مباحث اصول را بايد به دو دسته تقسيم كرد: يكسرى مباحثى هستند كه بازگشتبه برداشت از الفاظ كتاب و سنت است. برداشت از اين الفاظ غالبا بر اساس همان استظهارات عرفى است كه در هر زمان مىتواند انجام شود. در اين جهت، مسئله مذهب مطرح نيست. استظهار عرفى محيطى كه در آن زمان زندگى مىكردند، كفايت مىكند. اما در بحثحجج، قضيه متفاوت است. در مباحثى كه مربوط به حجج است، كتبى كه از آن زمان باقى مانده است، اينگونه نيست كه هرگونه اهل سنتبحث كردند، علماى شيعه هم بر آن نظم و نسق، بحث كرده باشند.
نكتهاى كه هست اين است كه كتاب «عضدى» تا قبل از معالم، كتاب درسى در حوزههاى شيعه بوده است. فقهاى ما در آن عصر، با اهل سنت همزيستى داشتند. بدينرو همان متن «عضدى» را تعليقه زدند و شرح كردند، به شكلى كه با اصول شيعى سازگار باشد. بدان جهت مطالب شيعى را با اصول و زبانى كه همگان مىفهميدند، عرضه كردند.
تحول و تطور در دانش اصول
مباحث اصول از آن جهت كه يك علم آلى است، تاثير و تاثراتى را نسبتبه كاربردها پيدا مىكند. و اين تاثير و تاثرات در عصر صفويه مثلا، با عصر شيخ مفيد، سيدمرتضى و شيخ طوسى متفاوت است. در زمانى كه سيدمرتضى و شيخ طوسى اجتهاد مىكردند، نمىتوانستند از فقه اهل سنت آگاه نباشند. نمىتوانستند از اصولى كه در آن زمان بر فقه اهل سنتحاكم بود، بىخبر بمانند; اما وقتى جامعه و حوزهاى شكل مىگيرد كه شيعى محض است، طبيعتا كاربردها فرق مىكند. لذا بدون ترديد تفاوت ظروف زمانى و مكانى را نمىتوان منكر شد.
البته اين نكته معنايش آن نيست كه از آن مسائل دست كشيدند و هيچ آثارى از آن مباحثباقى نماند; گرچه تا حدود زيادى اين مباحثخالص و از مباحث متناسب با فقه سنى پاك شده و آن استدلالات به رنگ شيعى درآمده بود; اما گاه با يك تتبع كوتاه مىبينيم كه احيانا بعضى اوقات همين حرفها را اهل سنت زدهاند و از لسان يك عالم شيعى نقل شده است و از اين به بعد تاريخ و سابقهاى كه با اهل سنت داشته، قطع شده و به عنوان يك استدلال شيعى باقى مانده است.
دورههاى تاريخى دانش اصول
براساس تقسيمى كه به آن رسيدهام، شش دوره براى تاليفات اصولى داريم كه اين دورهها براساس كتابها و تاليفاتى است كه در اين دورهها به سامان رسيده است. البته مبناى تحقيقات بر اساس كتابهايى است كه چاپ شدهاند. طبيعتا براساس نسخههاى خطى، يا گزارشهايى كه در منابع كتابشناسىهاى قديمى آمده و آن كتب به دست ما نرسيده، شايد بتوان مطالبى ديگر ادعا كرد; اما چون در دسترس نيست، نمىشود در مورد آنها قضاوت كرد. دورههاى ششگانهاى كه مىتوان شمرد، بدين قرارند:
دوره اول، عصر پيدايش تاليفات اصولى ما است كه اين عصر پيدايش تدوينهاى اصولى متاثر از مباحث كلامى است. مانند «الذريعة» سيد مرتضى و «عدة الاصول» شيخ طوسى.
دوره دوم، اصول از كلام و استدلالات كلامى دور شد و به طور مستقل اصول فقه شد. كتابهايى مثل مقدمه غنيه (ابن زهره) و معارج (محقق حلى) مبادى الاصول (علامه حلى) و در ادامه معالم و... از اين نوع هستند.
دوره سوم، دوره بعد از معالم است كه بايد اين دوره را تفصيل و تطويل در كتب اصولى شناخت (معاصر قرن يازدهم). در اين زمان است كه كتابهاى مفصل نوشته شده كه نمونههايش هم بسيار است. البته در همين زمان اخباريان پديد آمدند. اين عصر تفصيل و تطويل باعثشد اخباريان حملههايشان نسبتبه اصول، منطقىتر جلوه كند. بسيارى از اين تفصيلات، برگرفته از برخى از استدلالات احيانا سنى بود و در لابلاى اين كتب اصولى مطرح مىشد. به جهت اينكه اين بحثها نه به عنوان سنى و شيعه، بلكه به عنوان بحثهاى عقلايى كه هر عاقلى نسبتبه آنها مىتوانست اظهارنظر كند، مطرح مىشد، بعد از مدتى اين تفصيلات و تطويلات مرجوح شد و خيلى مورد عنايت قرار نگرفت.
دوره چهارم، عصر رسالهنويسى و در واقع مباحث تحقيقى خاصنويسى بود. تا اين دوره، غالب مباحثى كه در كتابها مطرح مىشد، بحثهاى ترتيبى بود. از ابتدا مباحث اصول شروع مىشد و ادامه مىيافت.
در دوره چهارم كه اواخر دورهاى بود كه اخباريان هنوز قدرت داشتند، رسالههاى خاص، در بعضى از موضوعات نوشته شد. دليل اين قضيه، اين بود كه در اين موارد ديگر نياز نبود به اينكه همه مباحث را مطرح كنند; بلكه مىخواستند هجمههايى را كه از طرف اخباريان صورت مىگرفت، پاسخ دهند. مؤلفان اين دوره مىكوشيدند اشكالاتى را كه اخبارىها مطرح مىكردند، پاسخ دهند و از اين كليت دفاع مىكردند. بر اين اساس در دوره چهارم، رسالهها و كتابها و تاليفاتى كه متمحض در موضوعات خاص اختلافى بين اخبارى و اصولى بود، نوشته شد.
دوره پنجم، شيخ انصارى با تاليف رسائل، تير خلاص را به اخباريان زد و در واقع كار وحيد بهبهانى را به پايان رساند. هجمهاى كه وحيد بهبهانى با تاليف تدوين رسالههاى اصولى به اخباريان كرد و مشكلات ديدگاه آنان را نشان داد، آن مباحث را در آخرين سير، در كلمات شيخ انصارى مىبينيم كه مهر مختومه بر ديدگاههاى اخبارى زد. اين دوره كه زمانه تفصيلات و تطويلات و رسالههاى پس از شيخ انصارى بود، تمام شد و دوره آخوند خراسانى فرا رسيد كه دوره تلخيصات و ارائه مختصرات بود. تمامى كتابهاى مطولى كه در آن عصر بود، از جمله كتابهايى مانند «هداية المسترشدين» و «فصول» و كتابهايى كه در اين فاصله زمانى نوشته شده بودند، با تاليف آخوند خراسانى به يك معنا نسخ شدند و ديگر مورد مراجعه كمترى قرار گرفت و علىرغم آن كه بزرگانى در آن عصر كوشيدند كه در حوزههاى علمى، تدريس كتابهاى مطولى مثل فصول را باب كنند و حتى شهريه خاص براى كسانى قرار دهند كه فصول را بخوانند، اما ديگر به اين كتابها اقبال نشد و آن كتابها مورد عنايت عموم حوزويان قرار نگرفت.
رويكرد مختصرگرايى از اين جهت رخ داد كه مطولاتى كه تاليف شده بود، در ذيل هر يك از عناوين و موضوعاتى كه مىخواستند بحث كنند، مباحث را آنچنان كامل مىآوردند كه گاه مستلزم خروج از موضوع بود.
دوره ششم، از عصر شاگردان مرحوم آخوند، نهضت تقريرنويسى شروع شد و امروز ما نيز در اين دوره هستيم و تقريرنويسى، شيوه غالب در تاليفات اصولى است. غالب اصوليان در اين دوره مؤلف نظريات نبوده و نيستند.
نقد وباز خوانى دوره ششم
«تورم دانش اصول» كه از طرف مرحوم آقاى بروجردى طرح شده و ديگران هم تاييد كردند، زواياى مختلفى دارد. يكى از آن زوايا، تورم تاليفات اصولى است; يعنى زياد بودن عناوين كتب اصولى كه بعد از مرحوم آخوند خراسانى نوشته شده بود و به ٢٠٠ تاليف بالغ مىشد و در عنوان، ٤ برابر عناوينى است كه از آغاز تا آن زمان نوشته شده بود كه تا حدود زيادى بر محور مباحث اصولى آخوند خراسانى مىگشت. اين كتابها و اين تاليفات، بسيار متورم شده بودند. كسانى هم پيدا شدند كه صرفا عناوين كتب اصولى را زياد كردند; در حالىكه در اين كتابها گاه مطلبى كه به صورت خاص ابداع و تحقيق خود مؤلفين باشد وجود ندارد و در واقع بايد آنها را بدون اينكه اسم تقرير داشته باشند، تقرير آزاد از مطالب ديگران محسوب كرد. البته منظور از تورم كتب، يكسرى از كتابهايى است كه خالى از تحقيقات عميق است، نه همه كتابهاى عرضهشده. البته مقدارى از تب تاليف به برخى شرايط اجتماعى بازمىگشت. چون اين نكته فقط مخصوص دانش اصول نيست و در برخى از حوزههاى ديگر علوم اسلامى هم رخ داد.
مزايا و آفات تقريرنويسى
اصولا تقرير و گزارشدهى شاگردان از درس استاد، لوازمى دارد كه به نظر مىرسد سه لازمه منفى در تقريرات وجود دارد.
اولين نكته تنزل مطالب اساتيد و محققان بزرگ در افق فهم مقررين است كه گاه آن مطالب از آن علو و دقتى كه دارند، تنزل مىيابند. طبيعى است كه اگر خود آن محققى كه القاى درس مىكند، خود دستبه قلم ببرد، ظرايف و نكاتى را در نگارش خود اعمال خواهد كرد كه در قلم مقرر، به چشم نمىآيد. تاييداتى هم كه برخى از محاضرين، نسبتبه كتابهاى مقررين خود مىكردند و مىكنند، ناشى از اعتمادى است كه بر مقررين دارند و در بسيارى از موارد اينگونه نيست كه خود دقيقا بنشينند و آن كتاب را بخوانند. چون تقرير از جهت محتواى كلى، انتساب به آن محاضر و صاحب درس دارد; اما از جهت عبارت، تاليف و نوشته مقرر است و غالبا آن كسانى كه محاضر آن مباحثبودند، تا حدود زيادى اين نكته را رعايت مىكردند كه قلم، قلم مقرر باشد و در مباحث مهم اين را تاييد مىكردند. كما اينكه در تقريظهايى هم كه براى اين كتابها نوشته مىشود، غالبا مىگويند مباحثى از اين كتاب را ما ديديم. بزنگاههاى بحث را نگاه مىكنند و دقتها را در آنجا مىسنجد; اما اينكه از اول كتاب تا آخر كتاب را خوانده باشند و كلمات دقيقا بر آنها القاء شده باشد، جز در موارد بسيار اتفاق نيفتاده است. نكته دومى كه لازمه منفى تقريرنويسى است (بالاخص در عصر حاضر) اين است كه تمامى آنچه اساتيد بيان مىكنند، دقيق گزارش مىشود. بالاخص با توجه به اينكه نوار دروس وجود دارد. حتى فضا سازىهايى كه مدرسين براى بيان مطالب و تحقيقات خودشان، به نظرشان لازم مىآمده، آنها هم منعكس شده است و در بسيارى از موارد موجب تطويلات و تفصيلاتى شده است كه اصلا نيازى به آن نيست.
لذا حجم بسيارى را اين تاليفات به حواشى و اضافات اختصاص مىيابد; با آنكه آنچه مختار و تحقيق استاد محاضر است، از نظر حجمى خيلى كمتر از آن چيزى است كه ارائه مىشود و مابقى صرفا مباحثى است كه در گفتار و در شيوه القاى آن، استاد محاضر، لازم ديده است. به تعبيرى، تفصيلات مدرسهاى در اين تقريرات زياد است.
شتابزدگى در نشر
برخى از كسانى كه در دورههاى اول درس خارج هستند و تدريس مىكنند، درسهاى خود را يا پيش از درس يا بعد از درس مىنويسند و در پايان دوره، يا گاه در حين تدريس دوره و گاه وقتى حجم مباحثبه مقدار مناسبى مىرسد، اقدام به نشر آن مىكنند. از اين رو نمىتواند راى منتشر شده، راى آخرى باشد كه محقق بتواند آن را تاييد كند. زيرا گاهى در طول تدريس دورههاى بعد، مطالبى را كه القاء كرده است، قويم و مستحكم مىشود. لذا تعجيل در تاليف و تسرع در نشر اين مباحث، خود اشكالى است كه پيش مىآيد. گاه در اشكالاتى كه به اساتيد شده، خود نسبتبه بعضى از اين مبانى كه در مرحله اول نوشتند، اشكالات جدى دارند و به توجيه زمان تاليف، مىخواهند اشكالات را پاسخ دهند.
تكرار و تجديد متاسفانه در غالب تاليفات، تجديد اجتهاد متعارف رخ داده است; يعنى هر كسى كه شروع به تاليف اصولى مىكند، بدون اينكه در نظر بگيرد چه آثارى به عنوان آخرين آثار مطرح، مورد نظر هستند، همه آثار را بازنگرى مىكند و همه را دوباره تحرير مىكند. اين تجديد اجتهاد، شايد براى خود نويسنده امر لازمى باشد، اما در مورد مخاطبينى كه كتابها را مىخوانند، تكرار مكررات است. مثلا آنها مىبينند بحثحقيقتشرعيه، در ده كتاب به همين شكل و با همين سياق و با همين اقوال و... شروع شده و ادامه يافته است; در حالى كه اگر اشخاصى كه نزد اساتيدى تلمذ كردهاند و مبانى آنها را ديدهاند، به مبانى آنها ناظر باشند، شايد در پيشرفت دانش اصول توان خود را بيشتر مىتوانستند به كار گيرند تا در ذكر مكررات. مناسب است در اينجا يادآورى شود كه آخرين نظريهپرداز اصولى كه در عصر امام خمينى (ره) زندگى مىكرده، مرحوم نائينى يا مرحوم بروجردى بود. امام خمينى (ره) در تمامى تاليفات خود به صورت جدى به آخرين تحقيقات مرحوم نائينى توجه دارد، و اينگونه نيست كه ايشان به عبارات صاحب معالم، قوانين، فصول و... بازگردند و تجزيه و تحليلهايى را كه كردهاند، دوباره انجام دهند; بلكه آخرين پلهتحقيق را اساس قرار مىدهند و از آن پله پا فرا مىگذارد.
دانش اصول، علم ابزارى يا دانش استقلالى
در بسيارى از اين كتابها، اصول از ماهيت مقدمى خود خارج شده و به يك ماهيت ذىالمقدمى رسيده است; يعنى خود علم براسه است و ديگر ماهيت آلى خود را از دست داده است. البته اين مطلب معنايش اين نيست كه هيچ درسى در حوزه نبايد چنين باشد يا احيانا هيچ كتابى نبايد اينگونه نوشته شود. علم منطق را هر طلبهاى بايد بخواند، اما كسانى هم بايد منطقى باشند. به اين معنا كه عالم در خود منطق باشند. اگر يكى منطق خواند براى آنكه گزارههاى منطقى و قياسهاى منطقى را فقط ياد بگيرد، بعد برود در علوم ديگر از اينها استفاده كند، عدهاى هم بايد در همان اجتهاد كنند و همين قواعد را تجزيه و تحليل علمى كنند و روى همين قواعد متمركز شوند و در منطق كار كنند. در دانش اصول همچنين است. اگر ما مىگوييم بايد اصول، حالت مقدمى خود را حفظ كند، اين معنايش اين نيست كه اگر كسى به صورت متمحض، اجتهاد در دانش اصول دارد و اصول را بسط و شرح مىدهد و كسانى هم از آن درس استفاده مىكنند، عيب است. اما گرايش اصلى نبايد فراموش شود و آن آليت در مجموع نظام درسى و آموزش اصول حوزه بايد مورد نظر باشد.
وقتى يك مطلبى طولانى و سيرش ملالآور شد، به صورت قانون و ضابطه محكم، دست فراگيرنده را نمىگيرد. در دروسى كه طلاب حضور دارند، اين قضيه مشهود است. يعنى وقتى كه مسئلهاى به عنوان ختم مسائل مطرح مىشود، مطالب متعدد و متفرقى در ذهن طلبه باقى مىماند. يعنى نمىتواند به صورت منقح، آن گزاره، ادعا، دليل ادعا و نتيجه را ارائه كند. حتى در بعضى اوقات، خود مدرسين هم از مختارات خودشان - به جهت تطويلى كه زائد بوده - در جاى ديگر غفلت كردهاند. البته اين معنايش اين نيست كه حتما بايد مباحث مختصر شود و مختصرگويى اصل قرار گيرد. بلكه منقح بودن مباحث، تفكيك ادعاها و گزارهها از ادله و نتايج و تنظيم و تفكيك مباحث و پرهيز از تطويل زائد، بايد معيار قرارگيرد.
خردهگيرىهاى لفظى و اشكالهاى حاشيهاى
تحقيقاتى كه در كتب و حتى در دروسى كه به عنوان كتب و دروس اصولى ارائه مىشود، متاسفانه به جاى اينكه آراء و نظريات براى رسيدن به حقيقت مطلب باشند، گهگاه خردهگيرىهايى بر عبارات هستند. مؤلفان و مدرسان، گاه دنبال اين مىروند كه فلان تعبير درست استيا غلط... به جاى اينكه آرائى كه در آن مسئله است، مورد نظر قرار گيرد.
مبالغهگويى و اغراق
در عناوين كتب اصولى اين گونه تعبيرات بسيار ديده مىشود: نهايه الاصول، غايه الاصول و... مثل اينكه ديگر نهايتبحث اصول همين است و بس. البته در مورد «كفايه» اين مسئله قابل دفاع است; زيرا از اصولى كه براى يك فقيه لازم است، همين مقدار كفايت مىكند. اما تعبيراتى چون، نهايه الاصول، يعنى نهايتيك علم، مطلق انگارى است. ما مىبينيم كه بسيارى از صاحبنظرانى كه آراءشان مورد توجه قرار گرفته، بالاخص در عصر حاضر، تعبيراتى بسيار متواضعانهتر از اين به كار مىبرند. مانند درآمدى و يا نظريههايى در علم....
سهم تحقيق و ابتكار در دانش اصول
تحقيق و ابتكار در دو شكل مىتواند خود را نشان دهد: گاه تحقيق و ابتكار به اين است كه مطلب را به شكل جديد يا بيان جديدى ارائه كنند. مرحوم آقاى خوئى، ادعاهاى مرحوم نائينى را آنچنان طرح مىكند كه تمامى اشكالاتى كه برايشان است، دفع مىشود. گرچه مطلب، ماهيتا و اساسا از مرحوم نائينى است، اما به شكلى كه آقاى خوئى بيان و ارائه مىكنند، گويا حرف جديد و بيان جديدى است. اين خود نوآورى است.
شكل ديگر آن كه ديدگاه، مسبوق به انظار پيشينيان نبوده است. اينها را ما بايد به عنوان نوآورى حساب كنيم و در عين حال اين را هم بايد در نظر داشته باشيم كه لازمه متون و درسها قطعا نوآورى در يكى از اين دو جهتيا هر دو جهت نيست. چون مسئله آموزش، غير از مسئله تحقيق و پژوهش است. شخصى مىتواند بدون اينكه حتى درسى داشته باشد، محقق در اصول باشد و آراء و نظرات جديدى را هم ارائه كند; بدون اينكه القاء درس هم كرده باشد.
از آن طرف لازمه درس گفتن و يا تدوين متون آموزشى، حتما اين نيست كه حرف جديدى بگويد; بلكه درس يك كارآموزشى است. لذا كسى مىتواند بيايد به صورت منقح و دقيق، مباحث فقيه ديگر را به طلاب آموزش دهد. لازمه مدرس بودن، اين نيست كه آن نكته حتما اختراع او باشد.