پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - معظل دگرديسى و خلا تئوريك در سياستخارجى آمريكا - سجادى سيد عبد القيوم

معظل دگرديسى و خلا تئوريك در سياست‌خارجى آمريكا
سجادى سيد عبد القيوم

ساموئيل هانتينگتون، مدير مركز مطالعات استراتژيك دانشگاه هاروارد، نظريه برخورد تمدن‌ها را، پارادايم تفسير كننده روابط بين‌المللى پس از جنگ سرد خوانده است. مقاله او كه براى نخستين بار در فصلنامه «فارين افيرز» شماره تابستان ١٩٩٣ به چاپ رسيد، با واكنش‌هاى گسترده‌اى از سوى محافل آكادميك رو برو گرديد. وى در مقاله خود هفت‌يا هشت تمدن اصلى (اسلامى، كنفوسيوسى، غربى، هندو، اسلاو، ارتدكس، آمريكاى لاتين و احتمالا آفريقايى) را برشمرده، پيش‌بينى مى‌كند كه برخوردها و جنگ‌هاى آينده در امتداد خطوط گسل بين تمدن‌ها روى خواهد داد. هانتينگتون فرضيه خود را چنين مطرح مى‌كند:
اصولا نقطه اصلى برخورد در اين جهان نو، نه رنگ ايدئولوژيكى دارد و نه بوى اقتصادى. شكاف‌هاى عميق ميان افراد بشر و به اصطلاح «نقطه جوش‌» برخوردها، داراى ماهيت فرهنگى خواهد بود و بس. دولت - ملت نيرومندترين بازيگران در عرصه جهانى باقى خواهند ماند، ليكن درگيرى‌هاى اصلى در صحنه سياست جهانى، ميان ملت‌ها و گروه‌هاى با تمدن‌هاى مختلف روى خواهد داد. (١)
نظريه برخورد تمدن‌ها، آنگونه كه نظريه پرداز آن مى‌گويد، پارادايم علمى جديدى است‌براى تحليل مسايل بين‌المللى كه به عنوان جايگزين و بديل مناسبى براى پارادايم جنگ سرد، ارايه گرديده است. در دوران جنگ سرد به گفته هانتينگتون، دنيا به سه جهان اول، دوم و سوم تقسيم مى‌شد و برخوردها بين دو بلوك شرق و غرب با ماهيت و رنگ ايدئولوژيك صورت مى‌گرفت. اين تقسيم‌بندى ديگر موضوعيت ندارد. اكنون اگر كشورها را نه بر حسب نظام سياسى يا اقتصادى يا سطح توسعه اقتصادى، بلكه به لحاظ فرهنگى و تمدنى گروه بندى كنيم، كار مفيدى انجام داده‌ايم. (٢)
از آنجايى كه نظريه برخورد تمدن‌ها از سوى صاحب نظران مسايل سياسى و بين‌المللى با نقد اشكالات جدى رو برو گرديد، نظريه‌پرداز وى، در توضيحات بعدى، ضمن دفاع از اين نظريه، تلاش نمود كه با ارايه توضيحات تكميلى، نظريه برخورد تمدن‌ها را آلترناتيوى مناسب براى پارادايم جنگ سرد معرفى كند. نويسنده در مقاله‌اى با عنوان; «اگر تمدن نيست پس چيست؟» (٣) به يك نكته متدلوژيك اشاره مى‌كند و با استناد به گفته مشهور توماس كوهن در كتاب «ساختار انقلاب عملى‌» مى‌گويد:
ممكن است پارادايم برخورد تمدن‌ها نتواند و يا نتوانسته باشد كليه مسايل سياسى و تحولات بين‌المللى را تحليل كند، اما كشف چند مورد خلاف نمى‌تواند يك تئورى و پارادايم تحليلى را بى اعتبار سازد; زيرا به قول توماس كوهن «براى اينكه يك تئورى به عنوان يك پارادايم پذيرفته شود، بايد در مقايسه با ديگر پارادايم‌ها بهتر به نظر برسد. البته لازم نيست و هرگز هم نمى‌تواند تمام واقعيت‌هايى را كه با آن مواجه مى‌شود، تبيين كند» (٤)
به نظر هانتينگتون مقاله برخورد تمدن‌ها، تلاشى است‌براى تشريح عناصر تشكيل‌دهنده پارادايم جهان بعد از جنگ سرد. همچون هر پارادايم ديگر، پارادايم تمدن‌ها در خصوص بسيارى از مسايل، پاسخگو نيست.... اما همان‌گونه كه آقاى كوهن نشان مى‌دهد، وجود وقايع ناهمخوان، يك پارادايم را منسوخ نمى‌كند. پارادايم تنها وقتى از كار مى‌افتد كه پارادايم ديگرى جايگزين آن گردد; به گونه‌اى كه بتواند وقايع مهم بيشترى را با استدلال‌هايى به‌سادگى پارادايم اول، يا حتى ساده‌تر تفسير و تحليل كند. (٥)
در جاى ديگر، هانتينگتون ارايه هر نوع پارادايم بديل را انكار كرده و از فقدان پارادايم جايگزين، ضرورت توجه به نظريه برخورد تمدن‌ها را - به عنوان پارادايم تحليلى - نتيجه مى‌گيرد. مى‌گويد: «يك پارادايم تمدنى بسيارى از سردرگمى‌هاى عميق بعد از جنگ سرد را تحليل و تبيين مى‌كند. از اين رو توجه بسيارى را به خود جلب نمود.... آيا پارادايم ديگر وجود دارد كه بهتر از پارادايم تمدنى عمل كند؟ اگر پارادايم تمدن‌ها وجود نداشته باشد، پس چه چيزى ديگر را مى‌توان جايگزين آن ساخت.... نقدهاى مطرح شده هيچ‌كدام جايگزين معتبر ديگرى را ارايه نمى‌دهد.» (٦)
مهم‌ترين نكات نظريه برخورد تمدن‌ها را در گزاره‌هاى زير مى‌توان تلخيص كرد:
١. نظام بين الملل داراى ماهيت تعارضى است و ستيز و برخورد دايمى ميان تمدن‌ها ادامه خواهد داشت;
٢. هر چند دولت - ملت‌ها همچنان داراى اهميت‌خواهد بود، اما بازيگران اصلى، تمدن‌ها هستند;
٣. ماهيت‌برخورد تمدن‌ها بر خلاف گذشته نه سياسى و اقتصادى است، بلكه در حوزه فرهنگ و تمدنى مى‌گنجد;
٤. قطب‌بندى نظام بين‌الملل بر اساس تمدن‌هاى موجود استوار است و بدين ترتيب نظام حاكم بر روابط بين‌المللى، نظام چند قطبى خواهد بود. (٧)

تحليل مسايل آينده جهانى و نظريه برخورد تمدن‌ها

هانتينگتون آينده روابط بين‌الملل را در چارچوب برخورد تمدن‌ها پيش‌بينى مى‌كند. به نظر او مهم‌ترين درگيرى‌هاى آينده، در امتداد خطوط گسل فرهنگى كه اين تمدن‌ها را از هم جدا مى‌سازد، رخ خواهد داد. وى دلايل و علل اين درگيرى و برخورد را در محورهاى زير توضيح مى‌دهد:
١. وجود اختلاف تمدن‌ها يك واقعيت عينى است كه تجربيات تاريخى آن را تاييد مى‌كند. به نظر هانتينگتون در طول تاريخ، اختلاف‌هاى موجود ميان تمدن‌ها موجب بروز طولانى‌ترين و خشن‌ترين درگيرى‌ها بوده است. (٨)
٢. تحولات معاصر و فرايند ارتباطات، موجب هوشيارى و آگاهى ملل و جوامع را نسبت‌به فرهنگ و تمدن‌ها، فراهم آورده است. اين خودآگاهى و هوشيارى به درك بهتر جوامع به وجوه مختلف بين تمدن‌ها و همچنين اشتراك موجود كمك مى‌كند. هانتينگتون از اين مقدمه به اينجا مى‌رسد كه «خودآگاهى تمدنى به اختلاف‌ها و دشمنى‌هايى كه ريشه عميق تاريخى دارند، يا چنين پنداشته مى‌شوند، دامن مى‌زند.» (٩)
٣. روند نوسازى اقتصادى و تحولات اجتماعى، نوعى سرگشتگى فرهنگى را به همراه دارد كه مهم‌ترين جلوه آن، تضعيف هويت‌هاى ملى و بومى است. براى پر كردن اين بحران، هويت جنبش‌هاى بنيادگراى مذهبى وارد عرصه اجتماع مى‌شود. اين جريان به دليل سرگشتگى روانى، عكس‌العمل رفتارى انسان را غير عقلانى مى‌سازد. (١٠)
٤. تعامل جوامع غير غربى با تمدن و فرهنگ غربى با تغيير روابط اجتماعى همراه بود و اين تغيير روابط زمينه نوعى برخورد را فراهم خواهد آورد. به نظر هانتينگتون گسترش و ترويج‌شيوه زندگى و عادات غربى و به‌ويژه در ميان توده‌هاى مردم، در درون جوامع غير غربى به تعارض مى‌انجامد. (١١)
٥. واقعيت تفاوت‌ها و اختلافات فرهنگى را نمى‌توان ناديده گرفت و اين اختلافات دشوارتر از مسايل اقتصادى مورد مصالحه قرار گرفته، حل و فصل مى‌شود. (١٢)
٦. اصرار غرب براى ترويج ارزش‌هاى دموكراسى و ليبراليسم به عنوان ارزش‌هاى جهانى و حفظ برترى و پيشبرد منافع اقتصادى به واكنش تلافى‌جويانه ديگر تمدن‌ها مى‌انجامد. ديگر تمدن‌ها براى حفظ هويت‌خود ناگزيرند كه با استفاده از نقاط مشترك فرهنگى، تمدنى و مذهبى در اين جهت‌بكوشند. (١٣)
با عنايت‌به اين نكته، وى تقابل غرب و اسلام را بسيار شديدتر از گذشته پيش‌بينى مى‌كند; زيرا «كاهش تقابل نظامى غرب و اسلام كه طى قرن‌ها تداوم داشته، بعيد به نظر مى‌رسد. اين تقابل مى‌تواند تلخ‌تر شود.» (١٤)
به قول توماس كوهن، هر تئورى يا نظريه علمى زمانى مى‌تواند مورد توجه قرار گيرد كه تئورى‌هاى پيشين در تحليل مسايل و پيش‌بينى آينده ناتوان جلوه نمايد. بر اين اساس، با آشكار شدن ضعف و ناتوانى پارادايم واقع گرايى حاكم بر دوره جنگ سرد در قبال تحليل مسايل بين المللى دهه ٨٠ و ٩٠، اعتبار اين نظريه با شك و ترديد رو برو گرديد. ديگر در پايان دهه ٨٠ پارادايم جنگ سرد و نظريه برخورد تمدن‌ها مبادرت نمود. وى در اين زمينه مى‌گويد: مدت چهل سال بود كه دانش‌پژوهان و سياستمداران روابط بين الملل، مسايل جهانى را بر حسب يك تصور ساده، اما خيلى مفيد، يعنى پارادايم جنگ سرد، مورد تفكر و عمل قرار مى‌دادند. در پارادايم جنگ سرد، جهان به دو گروه تقسيم مى‌شد: گروهى به رهبرى آمريكا و گروه ديگر به رهبرى شوروى و هر دو با هم معارضه گسترده ايدئولوژيك، سياسى، اقتصادى و گاهى نظامى داشتند..... حوادث سال‌هاى ١٩٨٩ - ١٩٩٣ پارادايم جنگ سرد را به بايگانى تاريخ انديشه سپرده است. بديهى است‌به الگوى تازه‌اى نياز است و اين الگو به نظر ما تنظيم نقشه جهان بر اساس تمدن‌هاى موجود است. (١٥)
به نظر اين محقق، بسيارى از تحولات بين المللى بر اساس الگوى تمدنى قابل تحليل و مطالعه است. وى در نوشتار بعدى خود به مواردى از تحولات بين المللى اشاره مى‌كند كه با چارچوب نظريه تمدنى قابل پيش‌بينى بوده است. هانتينگتون از موارد زير به عنوان شواهد تاريخى و عينى ياد مى‌كند. تجزيه اتحاد شوروى و يوگسلاوى و جنگ‌هايى كه در قلمرو اين دو كشور در جريان است، رشد بنيادگرايى دينى در سراسر جهان، درگيرى‌هاى روسيه، تركيه و مكزيك بر سر مسئله هويت، تشديد جنگ‌هاى تجارى آمريكا و ژاپن، مقاومت كشورهاى اسلامى در برابر فشارهاى غرب بر ليبى، تلاش كشورهاى اسلامى - كنفوسيوسى براى دستيابى به سلاح‌هاى اتمى، ادامه نقش چين به عنوان يك قدرت بزرگ، ائتلاف رژيم‌هاى دموكراتيك جديد با كشورهاى خاص و رقابت تسليحاتى فزاينده در شرق آسيا. (١٦)
به علاوه نويسنده برخى ديگر از اتفاقات جهانى ١٩٩٣ را مطرح مى‌كند كه با چارچوب تحليلى نظريه برخورد تمدن‌ها سازگارى دارد. (١٧)
بنابراين همان‌گونه كه خود اين محقق اشاره مى‌كند، خلا تئوريكى ناشى از ناتوانى پارادايم جنگ سرد، يكى از زمينه‌ها و بسترهاى نظرى - تئورى تمدنى محسوب مى‌گردد. اما به نظر مى‌رسد اين تنها بخشى از واقعيت است و بخش ديگر آن كه از نظر نويسنده دور مانده و يا نخواسته ابراز دارد، به سياست‌خارجى آمريكا مربوط مى‌گردد; هر چند در گفته‌هاى هانتينگتون نيز به صورت ضمنى مورد اشاره قرار مى‌گيرد. سياست‌خارجى آمريكا كه در دوره جنگ سرد بر يك تصوير غيريت‌سازى و دشمن‌تراشى استوار بود و بيشتر تصميمات آن بر محوريت‌ستيز با كمونيسم و دفاع در برابر خطرات وحشتناك بلوك شرق استوار بود، با چالش جدى مواجه شد. بنابراين خلا دوم با نگرش دشمن‌تراشى و غيريت‌سازى در سياست‌خارجى آمريكا، گره مى‌خورد. اين خلا زمانى اهميت جدى خود را باز مى‌يابد كه نقش تفكر دشمن‌سازى را در پويايى سياست‌خارجى، مشروعيت رژيم سياسى و جلب افكار عمومى و حمايت مردمى از اين سياست‌خارجى، مورد توجه قرار دهيم.
در نظريه هانتينگتون دشمن فرضى غرب، اسلام و بنيادگرايى دينى است كه جايگزين كمونيسم مى‌گردد. دقيقا در اين راستا است كه نظريه تمدنى، رويارويى غرب و تمدن اسلامى را بيش از ساير تمدن‌ها مورد توجه قرار داده و بزرگنمايى مى‌كند. مى‌گويد: درگيرى در امتداد خط گسل بين تمدن‌هاى غربى و اسلامى در طول هزار و سيصد سال جريان داشته است.... كاهش تقابل غرب و اسلام كه طى قرن‌ها تداوم داشته، بعيد به نظر مى‌رسد كه اين تقابل در آينده مى‌تواند تلخ‌تر شود. (١٨)
اين نكته كه اين بار سياست‌خارجى آمريكا ناچار است‌به بزرگنمايى بنياد گرايى اسلامى پرداخته، اسلام را به عنوان خطر بزرگ جايگزين كمونيزم سازد، ناشى از ضرورت نگرش دشمن‌تراشى در سياست‌خارجى آمريكا است كه به طور ضمنى در نوشته‌هاى هانتينگتون بازتاب مى‌يابد. نويسنده فرانسوى در كتابى با عنوان «امپراطورى و بربرهاى جديد» پرده از راز رويارويى غرب با شرق (اسلام) برداشته، مى‌نويسد: «اينك كه دشمن ديرينه غرب يعنى امپراطورى شوروى فروپاشيده است، رويارويى با چه دشمنى مى‌تواند غرب را از زوال برهاند؟ بربرهاى جديد; جنوب.» (١٩)
بنابراين رويارويى غرب و شرق يك مبارزه سياسى است كه غرب بانى آن بوده است. غرب سعى دارد با تحريك احساسات مسلمانان، اين رويارويى را به صورت تقابل دو تمدن جلوه دهد و براى قبولاندن نظر خود، از قراين تاريخى و جنگ‌هاى صليبى نيز استفاده مى‌كند. (٢٠)
دو نكته اساسى در بررسى زمينه‌هاى نظرى تئورى هانتينگتون قابل توجه است: خلاء تئوريكى ناشى از ناتوانى پارادايم جنگ سرد و تئورى رئاليسم براى تحليل مسايل بين المللى و ناكامى اين رهيافت در پيش‌بينى تحولات دهه ٩٠ و فروپاشى شوروى و دوم ضرورت دشمن‌تراشى در سياست‌خارجى آمريكا و مطرح نمودن جايگزين مناسب به جاى كمونيزم.
يكى از صاحب‌نظران مسايل سياسى در اين زمينه مى‌گويد: «دو عامل در ساخت و شهرت اين نظريه مؤثر بوده‌اند: يكى خلا مفهومى در علوم روابط بين‌الملل و دلتنگى متخصصان براى پارادايم ساده‌اى نظير تضاد بلوك‌هاى سياسى شرق و غرب و ديگر بيگانه هراسى عوامانه كه در پى برافتادن تنديس ترسناك كمونيسم سرخ مترسك دشمنى سبز و زرد را در اتحاد تمدن‌هاى اسلامى و كنفوسيوسى، به جان مى‌خرد.» (٢١)

پارادايم واقع گرايى و برخورد تمدن‌ها

هر چند نظريه تمدنى هانتينگتون رگه‌هايى از واقع‌گرايى را با خود حمل مى‌كند، اما نظريه پرداز تلاش مى‌كند تا نوعى جدايى ميان ديدگاه خود و واقع گرايى دراندازد. اما به نظر مى‌رسد نگرش حاكم بر اين ديدگاه و برخى مفروضات آن به نوعى باز خوانى پارادايم واقع گرايى است.
نظريه برخورد تمدن‌ها نشان از تفسير بدبينانه سرشت انسان و ماهيت روابط بين المللى دارد. در رويكرد واقع‌گرايانه هانتينگتون برخورد در كليه سطوح نقش اساسى دارد. بنابراين درگيرى‌هاى اصلى در صحنه سياست جهانى ميان ملت‌ها و گروههاى با تمدن‌هاى مختلف روى خواهد داد و در سطح خرد، گروه‌هاى نزديك به هم در امتداد خطوط گسل ميان تمدن‌ها، اغلب با توسل به خشونت‌براى كنترل خاك و مهار يك ديگر به نزاع مى‌پردازد. (٢٢)
تلقى هانتينگتون در چارچوب انديشه هابزى از استمرار تعارض و برخورد ميان تمدن‌ها حكايت مى‌كند و اين جدال در آينده نزديكى با سيطره كامل يك تمدن خاص پايان نخواهد يافت. در آينده‌اى قابل پيش‌بينى، هيچ تمدن جهانگيرى وجود نخواهد داشت، بلكه دنيايى خواهد بود با تمدن‌هاى گوناگون كه هر يك ناگزير است هم‌زيستى با ديگران را بياموزد. (٢٣) بنابراين همانند مكتب واقع‌گرايى در اين نظريه نيز ماهيت تعارضى نظام بين المللى مورد تاكيد و توجه قرار مى‌گيرد.
نگرش نسبت‌به بازيگران اصلى نظام بين المللى از ديگر محورهايى است كه هانتينگتون را با واقع گرايان كلاسيك پيوند مى‌زند. در نظريه هانتينگتون نيز همانند واقع‌گرايى نوعى نگاه دولت‌محور و قدرت‌محور در تحليل مسايل بين‌المللى مشاهده مى‌گردد. هر چند نظريه تمدنى مى‌كوشد با جايگزين نمودن تمدن‌ها به جاى دولت - ملت‌ها از مكتب واقع‌گرايى فاصله گيرد; اما توفيقى در اين مسير مشاهده نمى‌گردد; زيرا با توجه به اينكه امروزه دولت - ملت هم چنان بازيگران اصلى عرصه بين‌المللى است، مجموعه‌اى از كشورها به عنوان يك كليت واحد تمدنى عينيت و تحقق و تاثيرگذارى جدى نداشته است. اين پژوهشگر به اين نكته واقف است و مى‌گويد تمدن‌ها يك و يا چند دولت را در بر مى‌گيرند و واحد دولت - ملت نيز همچنان قوى‌ترين بازيگر در صحنه مسايل بين‌المللى باقى خواهد ماند. (٢٤)
اما در اينجا نويسنده توضيح نمى‌دهد كه اگر برخورد اصلى، ميان تمدن‌ها است، چگونه دولت - ملت‌ها همچنان بازيگر اصلى نظام بين‌المللى است. آيا دولت‌ها بر تمدن‌ها تاثير مى‌گذارند دارد و جهت‌گيرى‌هاى آنها را رقم مى‌زنند يا باالعكس؟ ظاهرا نظريه تمدنى عامل تمدن را مهم‌تر از دولت‌ها و مؤثر بر آنها مى‌داند; در حالى كه اين امر با واقعيت عينى چندان تطبيق ندارد.
برخى از نظريه‌پردازان مسايل بين‌المللى در نقد هانتينگتون، رابطه مستحكم نظريه او را با واقع‌گرايى، مطرح نموده و تفكر او را با مفروضات واقع‌گرايى مرتبط مى‌دانند. به نظر اينان «تفكر هانتينگتون همچنان بر فرضيات واقع‌گرايى سياسى كه فلسفه غالب بر دوران جنگ سرد بود، استوار است. سياست‌بين‌الملل براى وى همانند پيش‌كسوتان رئاليسم تنازع قدرت بين واحدهايى است كه منسجم، ولى اساسا مجزا هستند و هر كدام نيز در پى حفظ منافع خود در يك وضعيت آنارشيك به سر مى‌برند. هانتينگتون واحد دولت - ملت را كه عنصر اصلى بازى قديمى سياست‌هاى واقع‌گرايى را تشكيل مى‌داد، با واحد بزرگ‌تر تمدن جابه‌جا كرده است و بازى قديمى كماكان ادامه دارد. (٢٥)

نقد و بررسى

نظريه برخورد تمدن‌ها را از منظرهاى مختلف نقد و بررسى كرده‌اند. برخى انتقادات، ناظر به بنيان معرفت‌شناسى اين نظريه است; برخى روش‌شناسى و متدلوژى آن را به نقد كشيده‌اند; بعضى ديگر از انتقادات، ناظر به جنبه تحليلى اين نظريه است.
١. اشكالات معرفت‌شناسى، عمدتا ناظر به مبانى تصورى نظريه تمدنى است كه در اين قالب مفهوم تمدن، پارادايم و فرهنگ، بررسى مى‌شود. هانتينگتون حوزه‌هاى تمدنى را بر اساس خون، نژاد، تبار، عادات و رسوم از هم تفكيك مى‌كند; اما آيا واقعا امروزه مى‌توان تمدن‌هاى مورد نظر او را به عنوان يك كليت منسجم و داراى منافع مشترك تلقى كرد؟
به عنوان مثال آيا مى‌توان حوزه تمدنى اسلامى را - كه نويسنده رويارويى اصلى را ميان غرب و تمدن اسلام مطرح مى‌كند به عنوان يك واحد منسجم و همسو با سياستگذارى‌ها و جهتگيرى‌هاى واحد در عرصه بين‌المللى مطرح كرد؟ اگر واقعيت‌ها را مد نظر قرار دهيم، خواهيم ديد كه غير از تفاوت‌ها و اختلافات سياسى، اقتصادى و اجتماعى، حتى در بعد دينى و مذهبى كه مهم‌ترين محور مشترك اين كشورها است، تفاوت‌هاى جدى مشاهده مى‌گردد. تلقى و برداشت‌هاى متفاوت و احيانا متضاد از اسلام، وجود فرقه‌هاى مذهبى متعدد، با گرايشات مذهبى متفاوت و.... حكايت از نوعى پراكندگى در اين حوزه تمدنى دارد. (٢٦) به نظر نمى‌رسد كه نظريه‌پرداز، از اين نكات غافل باشد، اما تاكيد بر خطر اسلام بيشتر، با نگرش سياسى طرح مى‌گردد تا تلقى علمى.
همچنين در اينجا نويسنده به بزرگنمايى اتحاد اسلام و تمدن كنفوسيوس مى‌پردازد و با تقويت احتمال شكل‌گيرى اين ائتلاف، غرب را به روياروى با اين خطر فرا مى‌خواند. اين در حالى است كه از نظر فكرى و فرهنگى، زمينه‌هاى ائتلاف ميان تمدن اسلامى و مسيحى، بيش از ديگران وجود دارد; زيرا مسيحيت‌به عنوان يك آيين آسمانى و پيروان آن به عنوان اهل كتاب، از نظر اسلام از امتيازات و برترى‌هاى فراوانى نسبت‌به اديان غيرالهى و افراد غير كتابى برخوردارند. وجوه مشترك اسلام كه يك دين آسمانى است، با اديان الهى ديگر، مانند مسيحيت، بيش از تمدن‌هاى غير دينى است. (٢٧)
اما آنچه امروزه به عنوان تلقى منفى در جهان اسلام نسبت‌به غرب مشاهده مى‌شود، نه به دليل تعارض و ناسازگارى تمدنى و فكرى است، بلكه عمدتا ناشى از شيوه سلطه‌جويانه و برترى‌طلبى غرب است كه تاريخ معاصر كشورهاى اسلامى، تجربيات تلخ تاريخى آن را هنوز به ياد دارند. در مجموع، نظريه‌تمدنى بر بنيان معرفت‌شناسى فلسفى هابز استوار است و نوعى نگرش فلسفى بدبينانه را مطرح مى‌كند. (٢٨)
٢. از نظر متدلوژى نيز چند نكته در نظر تمدنى، حايز اهميت است:
روش حاكم بر اين نظريه، عمدتا بر تجربه‌گرايى تاريخى استوار است. بنابراين، اين تئورى بر مبناى يك روش اثباتى بنا نگرديده است. هانتينگتون خود اذعان مى‌كند كه اين نظريه را با استفاده از يك متدلوژى علمى، تدوين ننموده است، بلكه واقعيات تاريخى و مناسبات روابط گذشته ميان تمدن اسلام و غرب او را به چنين جمع بندى و نظريه‌پردازى هدايت مى‌كند. دقيقا با چنين نگرشى است كه وى جنگ‌هاى صليبى، مناقشه اعراب و اسراييل، جنگ بوسنى، ضديت غرب با ايران و جنگ خليج (١٩٩١) را با عنوان شواهد تاريخى براى تضاد اسلام و غرب مطرح مى‌كند. روش تجربى - تاريخى او موجب مى‌گردد كه با واقعيات تاريخى و تحولات بين‌المللى، به صورت گزينشى عمل نمايد و از ميان داده‌هاى تاريخى، تنها تحولاتى را تحليل كند كه على‌الظاهر به نظريه برخورد تمدنى او كمك مى‌كنند.
هانتينگتون اكثر برخوردها در نيمكره غربى را، برخورد ميان‌تمدنى، و درگيرى هاى ملل اين منطقه با ديگر مناطق را برخورد تمدنى تحليل مى‌كند. با توجه به جنگ صد ساله انگليس و فرانسه و درگيرى‌هاى مذهبى ميان كاتوليك‌ها و پروتستان‌ها، اين تحليل ناتمام به نظر مى‌رسد.
از طرف ديگر اكثر درگيرى‌هايى را كه وى برخورد تمدنى مى‌داند، عمدتا برخورد ميان‌تمدنى است و شواهد تاريخى اين نكته را به‌خوبى تاييد مى‌كند. شاهزادگان انگليس و فرانسه در جنگ صد ساله، يا پروتستان‌هاى شمال اروپا و كاتوليك‌هاى جنوب در جنگ سى ساله خود، نه از زمينه‌هاى مشترك تمدنى خود اطلاع داشتند و نه به آن علاقه‌مند بودند; بلكه در چنگال نزاع‌هاى فئودالى، مذهبى يا ملى گرفتار بودند. (٢٩)
بنابراين، نظريه برخورد تمدن‌ها تنها نيمى از حقيقت مربوط به ماهيت كنش و واكنش تمدن‌ها را كه برخورد تمدن‌ها است، نشان مى‌دهد. ادعاى هانتينگتون مبنى بر اينكه لازم نيست‌يك نظريه، پاسخگويى تمام سؤالات ذى‌ربط باشد، ناتمام به نظر مى‌رسد; زيرا حقايق ناديده انگاشته شده در اين نظريه، چنان اهميت دارد كه فقدان آن اصولا اعتبار اين نظريه را مخدوش مى‌سازد. از طرف ديگر به رغم وجود برخى اشكالات تئوريك و تجربى، اين نظريه را مى‌توان مورد تاكيد قرار داد كه تمدن‌ها به بالندگى يك‌ديگر كمك مى‌كنند و به همين جهت، آميختگى تمدن‌ها جايگزين جنگ سرد مى‌گردد.
٣. درباره رابطه اسلام و غرب چند نكته قابل توجه است:
هانتينگتون با تاكيد بر ستيز تاريخى اسلام و غرب، هر گونه سازش ميان اسلام و تمدن غرب را بعيد مى‌شمارد. وى براى اثبات اين فرضيه، به شواهد تاريخى، نظير جنگ‌هاى صليبى و رخدادهاى معاصر، همانند درگيرى شديد ميان صرب‌ها و مسلمانان در بوسنى، جنگ اعراب و اسراييل و جنگ خليج فارس (١٩٩٠) استناد مى‌كند. در اين محور چند نكته مهم در نقد وى، قابل طرح است:
٣ - ١. شواهد تاريخى بيانگر سازگارى و تطابق ١٣٠٠ ساله اسلام و غرب بوده و تمدن غربى در عرصه‌هاى مختلف علم، هنر و ديگر فنون فرهنگى، از تمدن اسلامى، تاثير پذيرفته است.
٣ - ٢. تضعيف جهان اسلام كه يك مجموعه همگن است، با كليه واقعيت‌هاى موجود مغايرت دارد. حقيقت آن است كه مسلمانان با جمعيت‌بيش از يك ميليارد نفر در عرصه‌هاى سياست، فرهنگ و اقتصاد با همگونى‌ها و تفاوت‌هاى جدى همراه است.
٣ - ٣. با توجه به تنوع ساختارهاى اقتصادى، سياسى و فرهنگى كشورهاى اسلامى، كدام يك از اين كشورها از تمدن اسلامى نمايندگى مى‌كنند؟ اعراب، ايرانيان، ترك‌ها يا.... ؟
٣ - ٤. هانتينگتون اظهارات رسمى رهبران مسلمانان را با نگرش كاملا جدى و منطبق با سياست‌هاى عينى آنان، تحليل مى‌كند; در حالى كه از ادعا و شعار تا واقعيات، فاصله‌هاى بسيارى است. مشخص است كه سياستمداران، اعم از مسلمان يا غير مسلمان، در بيشتر موارد از شعارهاى ايدئولوژيك بهره‌بردارى سياسى مى‌كنند. (٣٠)
٣ - ٥. از نظر تحليلى، نظريه تمدنى هانتينگتون با انتقاداتى مواجه است. تا چه اندازه اين نظريه مى‌تواند ماهيت روابط بين‌الملل را پس از جنگ سرد و علل درگيرى‌هاى بين‌المللى، توضيح دهد؟
هانتينگتون ماهيت روابط بين‌المللى را تعارضى مى‌بيند و به همين جهت، روابط تمدن‌ها را مبتنى بر جنگ و درگيرى تحليل مى‌كند; چرا بايد الزاما روابط آن‌ها صرفا در جهت درگيرى با يك ديگر هدايت‌شود؟
او خود از يك سو مى‌گويد تفاوت‌ها الزاما به معناى درگيرى و برخورد نيست، اما از طرف ديگر مى‌گويد تمدن‌ها به دليل اشتمال ارزش‌هاى اخلاقى و سياسى ناسازگار با يكديگر، برخورد خواهند كرد. چرا ارزش‌هاى ناسازگار الزاما به برخورد و درگيرى بينجامد؟ هانتينگتون به طور مستقيم به اين سؤال پاسخ نمى‌دهد. وحشتناك‌تر از همه اينكه نظريه تمدنى صرف، به وجود برخورد و درگيرى اكتفاء نمى‌كند; بلكه كنترل و مهار آن را نيز غير ممكن تلقى مى‌كند. هر چند هانتينگتون، وجود و تحقق جامعه بين‌المللى را صرف يك خيال مى‌داند، اما او نمى‌تواند زمينه‌هاى همكارى را از نظر پنهان سازد.

واقعيات جهان معاصر

واقعيات عصر ما نشان مى‌دهد كه هر چند نمى‌توان برخوردها و درگيرى‌ها را از نظر دور داشت، اما وجه غالب عصر ما را مشخصه همگرايى، توافق و مصالحه شكل مى‌دهد. نمونه‌هاى عينى متعددى بر اين نكته مى‌توان ارايه نمود كه امروزه كشورهاى جهان بيش از هر زمان ديگر به سوى همگرايى، صلح و همكارى تمايل دارند. در اين زمينه مى‌توان از تسريع زمان‌بندى توافق آمريكا و شوروى بر نابودى كلاهك‌هاى هسته‌اى، بهبودى روابط آمريكا و چين، آمريكاو كره شمالى، توافقات اقتصادى توكيو واشنگتن و... ياد كرد.
بنابراين، اگر فراتر از دوران نامطمئن كنونى بنگريم، خواهيم ديد كه كفه توازن درگيرى و همكارى بشر، به سود همكارى بيشتر سنگينى مى‌كند. پيشرفت در عرصه علم و تكنولوژى، موانع موجود ميان افراد، گروه‌ها، كشورها و تمدن‌ها را بر طرف مى‌كند. (٣١)
به عنوان يك نتيجه‌گيرى كلى مى‌توان گفت كه نوعى خلا تئوريكى در نظريه هانتينگتون مشاهده مى‌گردد كه نمى‌گذارد وى علل مستقيم درگيرى‌هاى تمدنى را ارايه نمايد. همچنين اين كاستى موجب مى‌گردد كه وى نتواند آينده را پيش‌بينى كند كه در كجا و چه زمانى اين برخورد تمدنى تحقق مى‌يابد.
در مجموع از نظر تحليلى، هانتينگتون با دو مشكل روبرو است كه بدان‌ها پاسخ نمى‌دهد: اولا وى تشخيص نمى‌دهد كه ملل متشكل از يك قوم، احتمالا با پيوستن به قطب‌هاى چند مليتى تمدنى مخالفت مى‌كنند; همانگونه كه آنها در مقابل جذب به امپراطورى‌هاى استعمارگر مقاومت كردند; ثانيا وى به جاى اينكه براى انگيزش درگيرى‌ها پايه مشخصى قايل شود، مدعى است كه اختلافات فرهنگى، كاتوليزر اصلى درگير بين‌المللى است. در نهايت اينكه افزايش ناسيوناليسم و درگيرى‌هاى قومى و ميان‌قومى، در نظريه تمدنى هانتينگتون بى پاسخ مى‌ماند. (٣٢)

نتيجه‌گيرى

با توجه به مطالب پيشين، مى‌توان به اين نتيجه دست‌يافت كه نظريه برخورد تمدن‌ها، عمدتا داراى رويكرد سياسى است. احتمالا نظريه‌پرداز با وقوف از ماهيت‌سياست‌خارجى آمريكا و ابتناى آن، بر نوعى غيريت‌سازى تلاش نموده تا خلا موجود پس از جنگ سرد را پر كند. سياست‌خارجى آمريكا به صورت سنتى بر پايه غيريت‌سازى استوار بوده و كليه مفاهيم بنيادين خويش را بر محوريت ديگر سازى و تهديد خارجى تعريف نموده است. با فرو ريختن بلوك كمونيزم، «غير» نظام سرمايه دارى از ميان مى‌رود و مفاهيمى چون منافع ملى، امنيت ملى، صلح جهانى و غيره كه در درون گفتمان تهديد كمونيزم تعريف مى‌شد، رنگ مى‌بازد. بدين‌رو سياست‌خارجى آمريكا با بحران روبرو مى‌گردد. جهت‌خروج از اين بحران، نظريه‌پردازان سياست‌خارجى آمريكا، گفتمان تهديد اسلام سياسى را جايگزين تهديد كمونيزم مى‌سازدند. شكل موجه و آراسته اين غيريت‌سازى مجدد در چارچوب نظريه برخورد تمدن‌هاى هانتينگتون بروز مى‌يابد. بزرگنمايى تهديد بنيادگرايى و اسلام گرايان براى امنيت و صلح جهانى از سوى آمريكا در اين راستا قابل تحليل است. چگونه افراد و جريان‌هايى كه امروزه به عنوان عامل تهديد صلح جهانى معرفى مى‌گردند، در دوره جنگ سرد، در طيف همكاران و متحدين رسمى يا غير رسمى آمريكا قرار داشتند؟
در دوره جنگ سرد، بن‌لادن و القاعده، از همكاران نزديك سازمان سياه بودند كه در كنار هم با خطر و تهديدات كمونيزم مى‌جنگيدند; اما امروزه كه غرب نيازمند غيريت‌سازى دوباره است، همان‌ها تهديد كننده صلح جهانى معرفى مى‌شوند. نظريه برخورد تمدن‌ها چگونه اين دگرديسى را در سياست‌خارجى آمريكا توضيح مى‌دهد؟ هر چند هانتينگتون جنگ خليج را مؤيد تاريخى نظريه خود مطرح نمود، اما آيا به درستى صدام حسين در چارچوب گفتمان تمدن اسلامى، غرب را به چالش مى‌گيرد؟ آيا امروزه جهان اسلام از موضع واحدى در قبال تحولات بين‌المللى برخوردار است؟ به نظر مى‌رسد كه مشكل غرب، اسلام سياسى است كه به معارضه‌جويى در برابر سلطه‌طلبى غرب برخاسته است. طرح مقوله محور شرارت از سوى آمريكا را نيز در اين راستا مى‌توان تحليل كرد.
پى‌نوشت‌ها در دفتر مجله موجود است.