پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - فراتر از جنگ جهانى اول و دوم

فراتر از جنگ جهانى اول و دوم‌


گفتگو با آقايان واعظى و قشقاوى پيرامون چالش‌هاى فكرى و عملى آمريكا در بحران عراق و مسائل منطقه
(قسمت اول)

گفت‌وگو از: دكتر عبدالقيوم سجادى

توضيح

رخدادهاى اخير در منطقه و عراق، هنوز كانون مباحثات جدى در جهان است. براى ايران، حوادث اخير از جوانب گوناگون مهم و حياتى است. از يكسو پيامدهايى است كه در منطقه و كشور همسايه‌مان بر جاى گذاشته است، از سوى ديگر آثارى كه در آينده شيعيان عراق برجاى خواهد نهاد و ديگر سوى تهديدها و شرايطى كه در انتظار كشورمان است.
بسيج دانشجويى دانشگاه باقرالعلوم (ع) [وابسته به دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم] در ميزگردى با حضور آقايان دكتر قشقاوى و حسن واعظى و عبدالقيوم سجادى اين موضوع را از زواياى گوناگون مورد كاوش قرار داده‌اند.
با تشكر از دانشگاه باقرالعلوم (ع) و اساتيد جلسه، متن گفت‌وگو را ملاحظه مى‌كنيد.
«پگاه‌»
سجادى: مسئله تحولات منطقه و تهاجم آمريكا به كشور عراق، از منظرها و ابعاد مختلف قابل توجه، تحليل و ارزيابى است. بى‌ترديد اين مسئله بعد از حادثه ١١ سپتامبر و حمله آمريكا به افغانستان، يكى از مهم‌ترين مسائلى است كه در منطقه اتفاق افتاد و تاثيرات شگرف و جدى بر مسائل منطقه‌اى و مسائل امنيتى و سياسى جمهورى اسلامى ايران از خود به جاى گذاشت.
حمله آمريكا به عراق از ابعاد جهانى، منطقه‌اى و ملى قابل بررسى و مطالعه است و در هر سه بعد، پيامدها و تاثيرات جدى از خود به جاى مى‌گذارد.
مسئله حمله آمريكا به عراق قطع نظر از مسائل خاص مربوط به جمهورى اسلامى ايران، يك پيامد جدى در عرصه جهانى و بين‌المللى دارد كه به نظر بيشتر تحليل‌گران سياست‌بين‌الملل و مسائل سياست جهانى، هرمنوتيك گفتمان يك‌جانبه‌گرايى آمريكا در برابر نظريه چند جانبه گرايى نئوليبرال‌ها در غرب بود.
آمريكا يكبار ديگر با اين اقدام نشان داد كه على‌رغم مخالفت‌هاى جهانى، به سمت‌سياست‌يك‌جانبه گرايى مى‌رود كه براى ياست‌خارجى خويش پايه‌ريزى نموده است.
از نظر منطقه‌اى هم مسئله عراق با مسئله فلسطين و صلح خاورميانه و مسئله رژيم‌هاى كشورهاى عربى خليج فارس و شركت‌هاى نفتى عرب، قابل تحليل و مطالعه است. از نظر ملى نيز چالش‌هاى امنيتى و سياسى اين حادثه بر مسائل امنيتى و سياست‌خارجى جمهورى اسلامى ايران تاثيرگذار است.
جا دارد در اين نشست، چند پرسش كليدى را به عنوان محور بحث طرح كنم كه تبعا با بازكردن اين سؤالات، ما با پرسش‌هاى ديگرى نيز روبه‌رو خواهيم شد. يكى از پرسش‌هاى جدى كه وجود دارد و همچنان در هاله‌اى از ابهام قرار دارد، نحوه حمله آمريكا به عراق و نحوه سقوط رژيم صدام حسين بود كه تا امروز هم تحليل روشنى از آن ارائه نشده است. على‌رغم پيش‌بينى تحليل‌گران مسائل سياست‌بين الملل، جنگ عراق به سرعت پايان پذيرفت و مقاومت طولانى صورت نگرفت.
مسئله آينده عراق و اجلاسى كه امروزه در سطح كشور عراق و در سطح جهانى در ارتباط با عراق برگزار مى‌شود، و در اين ميان جايگاه و نقش جمهورى اسلامى ايران در ساختار سياسى آينده كشور عراق و مهم‌تر از همه سياست‌يك‌جانبه‌گرايى آمريكا تهديد سوريه و احيانا جمهورى اسلامى ايران از اهم مسائل پيرامونى جنگ عراق است.
واعظى: سقوط رژيم صدام به نظر من بر اساس يك تبانى و يك توافق از پيش تعيين شده اتفاق افتاد. اگر ما به عملكرد حزب بعث نگاه كنيم، از ابتدايى كه حزب بعث در عراق روى كار آمد، جريانى بود شرق گرا و وابسته به بلوك شرق، از همان ابتدا آمريكايى‌ها دو خط مشى عليه حزب بعث‌به كار گرفتند: اولين خط مشى اين بود كه رژيم شاه را ماموريت دادند كه با تجهيز كردهاى عراق، حزب بعث را از داخل با بحران مواجه كند و دوم اينكه به (CIA) سيا ماموريت دادند كه جريان خط گرايش به غرب را در درون حزب بعث‌به وجود بياورد و رشد بدهد; چرا كه آمريكايى‌ها نمى‌خواستند كه عراق در كمپ بلوك شرق باقى بماند.
هر دو ماموريت انجام شد. رژيم شاه روى كردهاى عراق كار كرد، و آنها را تجهيز كرد. حزب بعث در درون با شورش‌هاى مفصل روبه رو شد. از سوى ديگر صدام كه در آغاز كودتا از مهره‌هاى درجه سه و چهار حزب بعث‌بود، با كمك‌هاى آمريكا، رهبرى خط گرايش به غرب را در درون حزب بعث‌شروع كرد. هر دو جريان رشد كرد تا اينكه خط گرايش به غرب توانست در درون حزب عث‌حاكميت را در اختيار بگيرد. در اين زمان آمريكايى‌ها به شاه ماموريت دادند كه مسئله كردها را «كان لم يكن‌» بگذارد.
قرارداد ١٩٧٥ بين ايران و عراق، معلول اين پيامد بود و صدام حسين هم به نيروى درجه اول در درون حزب بعث تبديل شد. اين روند ادامه پيدا كرد تا پيروزى انقلاب اسلامى در ايران. بلافاصله بعد از پيروزى انقلاب، آمريكايى‌ها حسن البكر را كنار گذاشتند و صدام رهبر عراق شد. از زمانى كه صدام رهبر عراق شد، او همگام با استراتژى نظام سلطه جهانى عليه جمهورى اسلامى ايران و عليه انقلاب، شروع به تجهيز نيروهاى تجزيه‌طلب و تروريست در داخل ايران كرد. اين روند كه شكست‌خورد، جنگ تحميلى را عليه ايران به راه انداخت و در طول جنگ هم شاهد كمك‌هاى بى‌شائبه بلوك غرب و شرق به صدام هستيم. سلاح‌هاى كشتار جمعى و انواع كمك‌ها در اختيار صدام قرار گرفت تا مقطع پايان جنگ.
هر گاه صدام در جريان جنگ در معرض خطر قرار مى‌گرفت، آمريكايى‌ها به نفع صدام وارد عمل مى‌شدند. حتى به نفع صدام، آمريكايى‌ها شايد ٣/٢ نيروى دريايى ما را از بين بردند. كشتى‌هاى عراقى توسط نيروهاى آمريكا اسكورد مى‌شد; در حالى كه كشتى‌هاى نفتى، در خليج فارس بى پناه منفجر مى‌شدند.
بعد از پايان جنگ، حمله به كويت اتفاق افتاد. آمريكايى‌ها از حمله عراق به كويت‌بيشترين بهره را بردند. نيروهاى نظامى خود را در خليج فارس تثبيت كردند: در تمام كشورهاى عرب حاشيه جنوبى خليج فارس، پايگاه‌هاى نظامى ايجاد كردند; تمام هزينه‌هاى جنگ را از كشورهاى عربى گرفتند و به مدت ١٠ سال شمشير صدام و ترس از حكومت‌حزب بعث را بالاى سر كشورهاى عرب حاشيه جنوبى خليج فارس و خاورميانه نگه داشتند. به بهانه وجود صدام به تحكيم مواضع خودشان در خاورميانه و خليج فارس پرداختند. به اعتقاد من حمله عراق به كويت‌بيشترين دستاورد را براى سياست‌خارجى آمريكا و سياست‌خاورميانه‌اى آمريكا داشت.
صدام با حمله به ايران پايگاهش را از دست داد و در بين آزاديخواهان دنيا بى‌اعتبار شد; با دست زدن به سلاح‌هاى كشتار جمعى و حملات شيميايى و موشكى به شهرهاى ايران، بى‌پايه و بدون هر گونه پايگاه مردمى در افكار عمومى جهانيان شد. با حمله به كويت، صدام كليه پايگاه‌هاى خودش را در ميان اعراب از دست داد; نوعى تنفر نسبت‌به حزب بعث در ميان اعراب به وجود آمد. با خفقان و ديكتاتورى و استبدادى هم كه در داخل عراق به وجود آمده بود، هيچ پايگاهى در ميان مردم عراق نداشت. بر اين اساس، چنين عنصرى عملا تاريخ مصرفش گذشته بود. در اين جنگ هم، صدام حسين عملا عراق را به اشغال آمريكا در آورد و خود از صحنه سياسى خارج شد.
به اعتقاد من يك تبانى كاملا روشن در جنگ اتفاق افتاد. مقاومت و در واقع جنگى صورت نگرفت و از طرفى ديگر هيچ گونه لطمه‌اى به مراكز حساس نفتى عراق در اين جنگ وارد نشد. از حدود ١١٠٠ چاه نفت كه عراق دارد، چيزى حدود ٨٥٨ حلقه چاه نفت‌بدون هيچ گونه آسيبى باقى ماند و مراكز مهم پتروشيمى و... هيچ نوع آسيبى نديدند; در صورتى كه اگر جنگ به معنى واقعى كلمه بود، حداقل صدام بايد كارى مى‌كرد كه آمريكايى‌ها حتى اگر عراق را اشغال مى‌كردند، سال‌ها طول مى‌كشيد كه از نفت عراق به ميزان وسيع استفاده كنند.
اين تبانى صورت گرفته بود. نمونه بارز آن عدم مقاومت است. نوع چيدن نيروها هم اين را نشان مى‌داد. صدام تمام نيروهايش را به داخل شهرها برد تا تظاهرات و قيامى صورت نگيرد. جاده‌ها را بازگذاشت و يك خلايى را ما در بين جنگ داشتيم، بعد از روز هشتم كه كاملا نشان مى‌داد اين تبانى صورت گرفته و صدام در موقع رفتنش هم به آمريكايى‌ها كمك كرده است.
قشقاوى: من نقطه عطف را همان فروپاشى شوروى مى‌گيرم. بعد از جنگ جهانى دوم، جهان متحول شد. ساختارى در غرب به وجود آمد كه وظيفه‌اش مهار كمونيسم و جلوگيرى از خطر كمونيسم بود و همه چيز در همين راستا مطرح مى‌شد. ناتو در مقابل ورشو بود; بازار مشترك اروپا در مقابل ساختار اقتصاد سوسياليستى بود; (CIA) سيا و هم پيمانانش در مقابل ك. گ. ب قرار گرفته بودند.
بعد از فروپاشى شوروى و در پايان جنگ سرد، اين خلا ايجاد شد. آن سيستم دو گانه به هم ريخت و نظام بين‌الملل در يك خلا به سر مى‌برد. معلوم نيست كدخداى اين جهان كيست و جهانى كه بر اساس دوگانگى بين غرب و شرق شكل گرفته، حالا تكليفش چيست. خوب به طور طبيعى معلوم بود كه استراتژيست‌هاى آمريكايى كه احساس قدرت بيشترى مى‌كردند; مخصوصا استراتژى‌هاى جمهورى‌خواه كه هميشه فكر مى‌كردند فروپاشى شوروى حاصل اقدامات آنهاست. آمريكايى‌ها با تحريك و كارهاى روانى - تبليغى و در واقع بهره‌ورى از شرايط داخلى شوروى و اقمارش و وضعيت اقتصادى آنها، خود را بيش از پيش مطرح كردند.
نئوليبرالها، كه عمدتا در حزب دموكرات جا خوش كرده‌اند، صف‌آرايى جديدى را شكل دادند. نئومحافظه‌كاران هم كه در حزب جمهورى‌خواه هستند، چالش‌هاى فكرى را به راه انداختند. ولى هر دو معتقد به هژمونى و سلطه آمريكا بودند; حتى به نوعى يك‌جانبه‌گرايى را هم دنبال مى‌كردند; ولى قطعا با دو متد.
نئوليبرال‌ها بيشتر به جهانى‌شدن و مشاركت‌بين المللى فكر مى‌كردند. استفاده نرم‌افزارى و كار فكرى روى ملت‌ها، تبليغ تدريجى ارزش‌هاى دموكراتيك و ارزش‌هاى امريكايى و غربى در جهان سوم و جهان غير آمريكا در دستور كارشان قرار گرفت. در مقابلش، استراتژيست‌هاى جمهورى‌خواه يا محافظه‌كاران نو بودند كه بيشتر بر قدرت نظامى و تحميل ارزش‌هاى دموكراتيك از طريق كار نظامى گرى، سخت‌افزارى و يك‌جانبه‌گرايى تكيه داشتند. معتقد بودند نبايد منتظر مشاركت‌بين‌المللى بود; ما يك‌جانبه كارمان را پيش مى‌بريم; زيرا ما قدرت داريم، تكنولوژى داريم، ٥٦% تكنولوژى جهان منحصرا در اختيار ماست و گردش مالى امريكا اصلا قابل مقايسه با هيچ جاى دنيا نيست، تا ٥٠% هزينه نظامى كل جهان منحصرا در اختيار امريكاست... بنابراين هيچ نيازى به مشاركت‌بين المللى نيست. ما بايد به صورت يك‌جانبه كارمان را پيش ببريم.
اين چالش فكرى بين جمهورى خواهان و دموكرات‌ها بود. جمهورى‌خواهان بعد از جنگ ١٩٩١ و آزادسازى كويت از عراق، توجه به آن بخش را بيشتر كردند و چندان به داخل خود نپرداختند. جرج بوش پدر شكست‌خورد. دموكرات‌ها آمدند و از اين ضعف استفاده كردند. كادر اقتصادى آقاى كلينتون، ٢٢ ميليون فرصت‌شغلى ايجاد كرد، ٢٥٠ ميليارد دلار كاهش مالياتى داشت و توليد ناخالص آمريكا و سطح تكنولوژى رشد كرد و نهايتا ٨ سال دموكرات‌ها با شعار رفاه بيشتر براى آمريكا، حاكم بودند.
جمهورى‌خواهان گفتند كلينتون، بيش از اندازه به داخل پرداخته است. سفارتخانه‌هاى ما در كنيا و جاهاى ديگر منفجر شد و ايشان هيچ كارى نكرد; پايگاه ما در الخور عربستان منفجر شد، او هيچ كارى نكرد. كلينتون فقط به مسائل اقتصادى داخلى پرداخته است. بعد هم كه ١١ سپتامبر پيش آمد - حالا به هر دليل - اين تحقير همه امريكا است. با اين مسئله، گمشده ما پيدا شد . اگر كمونيزم از بين رفت، حالا مى‌گوييم اسلام افراطى يا تروريسم خطر ماست. بهانه هم پيدا شد. وقت آن رسيده است كه ما هژمونى يك‌جانبه‌گرايى را شكل بدهيم و لذا تشويق كردند افرادى مثل بولفوتيس يا ريچارد، دو تا از معاونين ذى نفوذ وزارت دفاع، در كنار خانم رايس، و رامسفلد و پاول آن هژمونى به وجود بيايد. حمايت مجتمع‌هاى نظامى بى‌تاثير نبود.
جمهورى‌خواهان مى‌گفتند كه اين كار نظامى، فقط نظامى صرف نيست. ما سه كار مى‌كنيم: اول اينكه اسلحه‌هايمان را مى‌فروشيم. ما صاحبان مجتمع‌هاى نظامى هستيم. در بودجه ٢٠٠٣ امريكا ٣٥٠ ميليارد دلار هزينه نظامى امريكا است; در حالى‌كه كل اتحاديه اروپا فقط ١٣٠ ميليارد دلار هزينه نظامى دارد; يعنى نزديك به دو سه برابر كل اروپا، بودجه نظامى امسال امريكا است. گفتند ما اين را بايد به نوعى بچرخانيم; ضمن اينكه تكنولوژى برتر هم كه دموكراتها مى‌گويند، از اين راه حاصل مى‌شود. چون هميشه علم آمريكا در دل ارتش بوده است; هيچ موقعى علم در بخش خصوصى رشد نكرد. اينترنت هم در ارتش امريكا متولد شد; ايميل در ارتش امريكا اختراع شد و بعد به بخش خصوصى راه يافت; بيوتكنولوژى، صنعت هوا فضا و الكترونيك در حين كار نظامى ايجاد مى‌شود.
پس اگر تجارت مى‌خواهيم بكنيم، بايد بجنگيم، و كار نظامى بكنيم; هم اگر تكنولوژى بالا مى‌خواهيم بايد كار نظامى بكنيم. جنگ افغانستان و پيروزى در عراق، آنها را به اهدافشان نزديك كرد. آمريكا دنبال اين بود كه بگويد ما كدخدا هستيم و از اين به بعد، حرف، حرف ما است; ما هستيم كه حرف اول را مى‌زنيم. حتى در اين جنگ امريكايى‌ها دنبال به رخ كشيدن تكنولوژى برترشان بودند. سربازى را وسط جنگ گير مى‌آوردند، زنده هم پخش مى‌كردند كه مثلا مى‌خواهم با دوست دخترم صحبت كنم. آنجا تلفن دختر را توى فلوريدا مى‌گرفتند، همان‌جا وسط جنگ با دوست پسر سربازش صحبت مى‌كرد! مى‌خواستند به دنيا بگويند ما اين هستيم.
اين جنگ كمتر از جنگ جهانى اول و يا حتى جنگ جهانى دوم، در تغيير نظام بين‌الملل و ساختار نظام بين‌الملل مؤثر نيست. آمريكا يك‌جانبه گرايى خودش را تثبيت كرد. متاسفانه قدرتش را هم تثبيت كرد و ديگر روسيه و آلمان و فرانسه قدرت درجه دوم شدند و لذا حتى بحث‌ساختار سازمان ملل هم الان مطرح است. همان‌طورى كه بعد از جنگ جهانى اول، جامعه ملل به وجود آمد، بى‌عرضگى جامعه ملل، جنگ جهانى دوم را به وجود آورد. بعد سازمان ملل به وجود آمد الان هم بحث‌بى‌عرضگى سازمان ملل مطرح است.
سجادى: آقاى دكتر قشقاوى اشاره كردند كه آمريكا بحث جهانى‌سازى را با استفاده از ابزار نظامى پيش مى‌برد و اين با يك بحث تئوريك ديگرى كه امروزه مطرح است، قدرى متفاوت است. به هر حال جهانى شدن اقتصاد و جهانى شدن فرهنگ كم هزينه‌ترين و كم خطرترين شيوه‌اى است كه با مقاومت‌هاى اندكى هم روبه روست; در حالى كه اقدامات نظامى به هر حال خواه‌ناخواه با يك سرى مقاومت‌ها و واكنش‌هايى از سوى ملل ديگر همراه خواهد بود. شعار آمريكايى‌ها اين است كه حمله به عراق در راستاى دموكراتيك‌سازى و آزادى سازى ملل در بند جهان سوم صورت مى‌گيرد. اگر ما اين پرسش را بخواهيم به صورت جدى‌تر به بحث‌بگذاريم، با اين مسئله روبه رو مى‌شويم كه آيا واقعا امريكا از طريق اقدامات نظامى، تا چه اندازه مى‌تواند سلطه خود را در منطقه و ساير كشورها تثبيت كند؟ مسئله ديگر اين است كه كشورهايى كه جناب استاد قشقاوى نام بردند، مثل فرانسه، آلمان و روسيه، اينها طبعا به عنوان يك رقيب در برابر آمريكا نقش خواهند داشت. اينها چه امتيازى را از وضعيت جديد به دست مى‌آورند كه به هر حال تن به استراتژى يك‌جانبه‌گرايانه امريكا مى‌دهند؟
واعظى: تا ما خود موضوع را نشناسيم، نمى‌توانيم به حواشى قضيه بپردازيم. امريكا به مدت ٥٠ سال، يعنى از سال ١٩٤٧ (بعد از جنگ جهانى دوم) بر اساس يك استراتژى تدوين شد. استراتژى آنها، حول محور مبارزه با بلوك شرق و دفاع از جهان آزاد بود. ٥٠ سال تمام رؤساى جمهور امريكا اعم از حزب دموكرات و جمهورى خواه اين استراتژى را دنبال كردند; اما در دهه ٩٠ تحولات بسيار جزئى رخ داد كه ضرورت تغيير استراتژى گذشته و تبيين استراتژى جديد را پايه ريزى كرد. اين تحولات عبارت بود از:
١. فروپاشى بلوك شرق و اضمحلال كمونيزم كه مسئله جهان دو قطبى با فروپاشى شوروى، سالبه به انتفاى موضوع شد.
٢. رشد تكنولوژى ارتباطات و اطلاعات، حضور تكنولوژى در عرصه تحولات جهانى، تسريع تجارت جهانى و تبديل جهان به دهكده.
٣. ايجاد و تشكيل كانون‌هاى قدرت اقتصادى رقيب، مثل تشكيل اتحاديه اروپا، ظهور چين، ظهور ژاپن، آ. سه. آن. اينها قدرت‌هاى اقتصادى بودند كه آمريكايى‌ها را به چالش مى‌طلبيدند. در عرصه فرهنگى، ظهور موج بيدارى در جهان و موج بيدارى اسلامى در جهان اسلام، ظهور مردم سالارى دينى و به چالش طلبيدن تفكر ليبرال‌دموكراسى به راه افتاد. چون شما وقتى كه به قبل از تحولات دهه ٨٠ و ٩٠ نگاه بكنيد، دو تا ايدئولوژى در دنيا بود: يك ايدئولوژى بر آمده از ماترياليسم، يعنى ايدئولوژى كمونيسم و يك ايدئولوژى برآمده از اومانيسم مبتنى بر سكولاريسم كه ليبرال‌دموكراسى غرب بود; اما اديان، از عرصه تحولات جهانى و سياسى كنار گذاشته شده بودند. مسيحيت واتيكانيزه شده بود. روحانيت مسيحى واتيكانيزه شده بود و مسئله جدايى دين از سياست، در دنياى مسيحيت تثبيت‌شد. يهوديت كه بايد بر اساس تعاليم حضرت موسى (ع) عليه فرعون‌هاى زمان قيام كند و طاغوت‌هاى زمان را بشكند، عملا با استحاله‌اى كه سازمان جهانى صهيونيزم در دل دين يهوديت‌به وجود آورد، تبديل به دينى شد كه توجيه‌گر فرعون‌ها و طاغوت‌هاى زمان بود، و حتى يهوديت و صهيونيزم بخشى از سلطه جهانى شد. اسلام را هم تا قبل از ظهور جمهورى اسلامى، عملا از صحنه سياسى كنار گذاشته بودند. آيه شريفه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولوا الامر منكم‌» را طورى تعريف مى‌كردند كه اولواالامر، يعنى حاكمان! كارى هم نداريم كه اين حاكمان ظالم باشند، يا عادل! هر كسى حاكم است، بايد از او اطاعت كرد. اين در كل جهان اسلام جا افتاده بود. با ظهور انقلاب اسلامى، موج بيدارى در جهان اسلام به وجود آمد.
بحث جهانى‌سازى و فراهم شدن امكانات لازم براى دستيابى ملت‌ها به تكنولوژى‌هاى پيشرفته و «هاى تكنولوژى‌» (hightecnoliogy) موضوع بسيار مهمى بود; يعنى رشد تكنولوژى ارتباطات و اطلاعات و بحث جهانى شدن، شرايطى را به وجود آورد كه انحصار تكنولوژى را در دست كشورهاى شمال و سلطه‌گر شكست و اين امكان را براى كشورهاى جنوب و جهان در حال توسعه و جهان سوم به وجود آورد كه آنها هم بتوانند با هزينه‌هاى كم به تكنولوژى‌هاى پيشرفته دست‌يابند. مجموعه اين عوامل و برخى عوامل فرعى ديگر، سبب شد كه كادر تصميم‌سازان و تصميم گيرندگان در آمريكا در سال ١٩٧٧ به اين نتيجه برسند كه ضرورت تدوين استراتژى جديدى به عنوان استراتژى ملى، مى‌بايست در دستور كار ايالات متحده قرار بگيرد.
كميته‌اى متشكل از مسئولين طراز اول امريكا تشكيل شد، از دو حزب جمهورى‌خواه و دموكرات با به كارگيرى ٢٥٠ تن از زبده‌ترين كارشناسان و استراتژيست‌هاى امريكايى و صهيونيستى در ابعاد مختلف اقتصادى، تجارى، نظامى، سياسى و روابط بين الملل و... سه سال كار كردند. در فوريه سال ٢٠٠١ استراتژى جديدى در امريكا متولد شد كه به تصويب شوراى امنيت ملى امريكا رسيد. اين استراتژى جديد كه ٧ - ٦ ماه قبل از واقعه ١١ سپتامبر به عنوان استراتژى ملى در امريكا به تصويب رسيد، مبناى حركت امريكا را براى قرن ٢١ تعيين مى‌كرد. محورهاى اصلى آن عبارتند از:
- تثبيت رهبرى امريكا بر جهان، جهانى سازى اقتصاد، ايجاد همگرايى در اقتصاد جهانى تحت‌حاكميت نظام سرمايه دارى حاكم بر امريكا;
- ممانعت از ايجاد و شكل‌گيرى هر گونه ائتلاف عليه امريكا يا ممانعت از ايجاد و شكل‌گيرى هر كانون رقيب براى آمريكا در عرصه سياسى و اقتصادى.
براى تثبيت رهبرى آمريكا بر جهان لازم بود كه حاكميت‌بر منابع انرژى، حاكميت‌بر گردش منابع پول، حاكميت‌بر رسانه‌هاى ارتباط جمعى و حاكميت‌بر افكار عمومى، يعنى در اختيار گرفتن افكار عمومى و حاكميت نظامى بر مناطق استراتژيك جهان، در دستور كار قرار بگيرد. محور ديگر اين استراتژى، تابع‌سازى حكومت‌ها در عرصه جهان بود; يعنى مبارزه با هر حكومت مستقل، گسترش دامنه منافع ملى امريكا به كل جهان و حفاظت از منافع امريكا در اقصى نقاط جهان، تثبيت‌حضور نظامى آمريكا در مناطق استراتژيك و سلب حق حاكميت ملت‌ها بر سرنوشت‌خودشان، سلب حق دستيابى به علم و تكنولوژى از ملت‌هاى ضعيف و سلب حق افزايش توان ملى از كشورها.
مجموعه اين عوامل، به تثبيت رهبرى آمريكا بر جهان مى‌انجاميد. بلافاصله بعد از فوريه ٢٠٠١ كه اين استراتژى تصويب شد، واقعه يازده سپتامبر رخ داد. امريكا به بهانه واقعه يازده سپتامبر، مى‌آيد در صحنه و افغانستان را به اشغال خودش در مى‌آورد; اگر چه طالبان عامل امريكا بودند و بن لادن هم ١٠ سال با CIA كار مى‌كرد. بلافاصله بعد از افغانستان هم بحث‌حمله به عراق اتفاق افتاد . با بهره‌گيرى از عنصرهاى وابسته‌اى مثل صدام و طالبان كه خود امريكا ايجاد كردند، حضور امريكا در منطقه شكل گرفت. القاعده و بن لادن را خود آمريكايى‌ها رشد دادند. از طريق القاعده ٩٤ سازمان كه داراى حزب و گروه و داراى ماهيت ضد استكبارى و ضد صهيونيستى هستند، در ليست گروه‌هاى تروريستى قرار دادند.
صدام حسين را خودشان به وجود آوردند و از طريق صدام حسين بر عراق تسلط پيدا كردند و عراق را تحت اشغال خود در آوردند .
سجادى: به هر حال سياست‌خارجى امريكا به سمت‌يك‌جانبه‌گرايى و ايجاد سلطه بر جهان تنظيم شده و به اين سمت‌حركت مى‌كند. قدم اول را در عراق اقدام نظامى بود كه به هر حال ما ديديم. خيلى‌ها معتقدند كه قضيه را بايد به نحوى تمام‌شده تلقى كرد; هر چند هنوز مشكلات و موانعى دارند. سؤالى كه مطرح است اين است كه با توجه به اين سياست و در چارچوب همين تحليلى كه ما از سياست‌خارجى امريكا داريم در حوزه فعاليت‌هاى ديپلماتيك امريكا، تا چه اندازه زمينه بازى براى كشورهاى ديگرى كه سلطه‌طلبى آمريكا را به چالش مى‌گيرد و به مبارزه مى‌طلبد، وجود دارد و آيا اساسا مى‌شود اين‌طورى تلقى كرد كه آينده هم به اين سو حركت مى‌كند. ديروز افغانستان، امروز عراق و فردا سوريه و كشورهايى ديگر؟ با اينكه نمى‌توان از يك شيوه مقابله‌جويانه‌اى هم صحبت كرد، مى‌شود كشورهاى مخالف سلطه امريكا در حوزه‌هاى ديپلماتيك و حوزه‌هاى غيرنظامى يك جبهه‌اى را در راستاى مقابله با اين سياست‌سلطه اتخاذ بكنند يا خير؟ در همين زمينه بحث‌سناريوهاى بعدى است كه آمريكا در مورد ساختار سياسى و حكومت آينده عراق مطرح است. تبعا نصب حاكم نظامى (جى. گارنر) يكى از نمودهاى همان سياست سلطه است. حال اين بحث مطرح است كه تا چه اندازه مى‌توان يك سياستى را اتخاذ كرد كه بشود با اين سلطه‌طلبى معارضه كرد و در اين زمينه، استراتژى جمهورى اسلامى ايران چه مى‌تواند باشد؟
قشقاوى: الان چند چالش است كه اگر اين چالش‌ها تبيين بشود، به نظر من در مقايسه با خودمان، احتمال رفع تهديد و خطر بسيار جدى است.
روند تاريخ امريكا نشان داده كه حزب پيروز در جنگ، حتما بعد از جنگ شكست مى‌خورد; يعنى هم در جنگ جهانى اول اين اتفاق افتاد و هم در جنگ جهانى دوم و هم در جنگ ويتنام و هم در جنگ ١٩٩١ كه بوش جمهورى خواه سرنگون شد. در تاريخ امريكا هميشه اين‌جورى بوده است. دليلش هم اين است كه تا زمانى‌كه جنگ است، مردم امريكا همه حمايت مى‌كنند. در آخرين نظرسنجى ٨٠% مردم آمريكا از سياست‌هاى بوش حمايت كرده‌اند. و اين جنگ را ضرورى دانسته‌اند. اما در همان نظرسنجى ٥١% درصد گفتند در دور بعد، به اين تيم راى نمى‌دهيم. دو سه مسئله وجود دارد كه اين تيم تندرو با آن رو به رو است. اولين چالش اين است كه به هر حال سال ديگر، انتخابات است. هميشه اينها معتقدند كه سال مشرف به انتخابات، بايد به امور داخلى پرداخت، نه امور خارجى. مسائل رفاهى هميشه پاشنه آشيل مى‌شود و رقيب از اين بهره‌بردارى مى‌كند. اگر جمهورى‌خواه‌ها در انتخابات ٢٠٠٤ پيروز شوند، در ٢٠٠٥ مانعى نيست جنگى شبيه به عراق به راه اندازند.
هر چه به بوش پدر نصيحت كردند كه سريع تمام كن و به امور داخلى بپرداز، گوش نكرد. نتيجه هم اين بود كه دموكرات‌ها بردند; على‌رغم آن حمايتى كه در جنگ از بوش پدر شده بود و آن حمايت‌بين‌المللى و افكار عمومى جهان.
اين تيم خيلى به افكار عمومى جهان (غيرآمريكا) توجهى ندارد; يعنى اگر الان همه دنيا تظاهرات بكنند، اين تيم اصلا توجه نمى‌كند; ولى از اين جهت‌شديدا نگران است كه اين افكار جهانى بر افكار عمومى داخل خودش تاثير بگذارد. جمهوريخواه‌ها هم به افكار عمومى جهان مثل دموكرات‌ها شديدا توجه دارند، ولى به افكار عمومى غيرامريكا توجهى ندارند. افكار داخلى امريكا الان نگران مشكلات اقتصادى است. البته مسئله بيكارى و مشكلات آنجا مثل مشكلات اقتصادى ما نيست; بلكه به نسبت‌خودشان و در چارچوب رفاه خودشان. بعضى كشورها فقيرند، بعضى معمولى هستند، بعضى در رفاه كاملند، بعضى‌ها فوق رفاه. امريكا به فوق رفاه فكر مى‌كند. مى‌گويند رفاه ما كمتر شده، بيكارى دارد روزافزون مى‌شود و به ويژه اگر درآمد مالياتى ٢٥٠ ميليارد دلار كاهش يابد، ممكن است كسر بودجه را ايجاد كند و اين كسر بودجه هم به تدريج دارد شكل مى‌گيرد. شهردار نيويورك گفت ما امروز يك ميليارد دلار براى اداره شهر نيويورك كسر بودجه داريم. اينها مسائلى است كه آقاى بوش با آن رو به رو است.
اين مسائل، يعنى كسرى مالياتى باعث كسرى بودجه مى‌شود. اين دو مجموعه روى رفاه اثر مى‌گذارد. افزايش روند بيكارى هم تاثيرگذار است و به لحاظ فكرى هم گروه‌هايى از نخبگان آمريكا نگرانند; چون بعد از جنگ جهانى دوم، امريكا قهرمان دموكراسى بود، اما الان هفت تيركش شده است. روشنفكرها مى‌گويند اين چه وجهه‌اى است كه آمريكا از ما ساخته است. همه ما را نظامى و قلدر مى‌دانند; اصلا بنا نبود ما توى دنيا اين‌جورى بشويم. بنا بود يك چهره بهترى داشته باشيم. اين زمزمه‌ها - به ويژه بعد از پيروزى - به تدريج‌بالا گرفته است.
بنابراين تا يكى دو سال، پرونده جنگى مثل عراق را كاملا بسته بدانيد; نه عليه سوريه، نه عليه ايران و نه عليه هيچ كشور ديگر; چون در آستانه انتخابات هستند; هم بايد عراق را جمع و جور كنند، هم دلخورى‌هاى سازمان ملل و اتحاديه اروپا را برطرف كنند و همه به افكار عمومى داخل امريكا جهت‌بدهند. بنابراين الان وقوع يك جنگ آنچنانى - به نظر بنده - عملا ممكن نيست. اما اينكه فشار بياورند، چه از طريق سياسى، چه اقتصادى، يا حمله‌هاى محدود نظامى احتمالش وجود دارد; هم راجع به ايران، هم راجع به سوريه و جاهاى ديگر، هدف آمريكا هم اين است كه اين هژمونى را كه ايجاد كرده به نتيجه برساند.
هدف اصلى آمريكا، سلطه است; اگر بحث نفت است، از نظر سلطه به آن نگاه مى‌كنند وگرنه اصلا اين جنگ، جنگ نفت نيست. امريكا مگر چقدر مى‌خواهد نفت عراق را بفروشد. عراق، الان ٣٠٠، ٤٠٠ ميليارد دلار بدهى سررسيده دارد. آن هم به كشورهايى مثل فرانسه (٨ ميليارد)، روسيه (١١ - ١٠ ميليارد) به كويت هنوز هم بدهكار است; اگر پرونده غرامتى ايران باز شود، به ايران هم بدهكار است. حداقل ٢٠٠ - ١٠٠ ميليارد دلار، بازسازى عراق نياز دارد. حداقل ١٠٠ ميليارد دلار هزينه جنگى شده است. ما ٣ ميليون بشكه در روز نفت مى‌فروشيم به قيمت ٢٠ تا ٢٤ دلار. بنابراين فقط سالى ١٧ ميليارد دلار درآمد دارد، اگر ٤٠ سال ديگر هم آمريكا نفت عراق را بفروشد، نمى‌تواند هزينه‌هاى بالفعل خودش را تامين كند. بنابراين چطور مى‌گوييم، جنگ نفت است؟ گذشته از اينها، بالاخره آمريكا مى‌خواهد قيمت نفت‌بالا برود و يا پايين؟ آمريكا روزانه ٦ ميليون بشكه واردات نفت دارد. او مى‌خواهد قيمت نفت را تا ١٦ - ١٥ دلار پايين بياورد. افزايش توليد عراق مثلا تا ٦ ميليون بشكه در روز قيمت را پايين مى‌آورد. اين هم يك پارادكس و تناقض است. اگر بخواهد توليد عراق را خارج از سقف سهميه اوپك بالا ببرد، مجبور به كاهش قيمت است. و اگر كاهش قيمت‌بشود، هرچه نفت‌بفروشد، هزينه‌هاى بالفعل آمريكا را نمى‌تواند جبران كند. بنابراين به اين معنا جنگ نفت نيست; ولى به يك معنا، جنگ نفت است. وقتى رامسفلد دستور مى‌دهد كه اين ٢٠٠ هزار بشكه نفتى كه در روز از طريق سوريه به كنار درياى مديترانه مى‌شد، قطع كردند، در نتيجه آقاى بشار اسد يك ميليون دلار از حق ترانزيت‌بى‌بهره شد و درآمد كشور سوريه سقوط كرد. جنگ نفت از اين نظر كه به اين شكل سلطه ايجاد بكند، قيمت را كنترل بكند و بازار انرژى جهانى را آمريكا به دست‌بگيرد، معنا دارد.
امريكا ٢ تا ٣ سال ديگر به طور كامل بحث اسرائيل و فلسطين را حل خواهد كرد; البته حتما به نفع اسرائيل. اما يكى دو نقطه در بحث اسرائيل و فلسطين باقى خواهد ماند: يكى بحث‌بيت‌المقدس است. آمريكايى‌ها به لحاظ ايدئولوژيكى پروتستانيسم هستند و انجيلى فكر مى‌كنند، آنها راجع به ظهور حضرت عيسى اعتقاد دارند; مثلا اين تيم آقاى بوش مى‌گويند: حضرت عيسى ظهور نمى‌كند، مگر اينكه يهوديان همه در اورشليم جمع شوند. لذا يهودى‌سازى كامل بيت المقدس يك چالش است. بازگشت آوارگان فلسطينى، چالش ديگرى است كه آمريكا با آن رو به رو است. تحليل جدى اين است كه امريكا بر اسرائيل فشار خواهد آورد; همان‌طور كه بر فلسطينى‌ها، وارد مى‌كند. امريكا مشكل خاورميانه را مى‌كوشد تا يكى دو سه سال ديگر حل كند، عرفات را كلا از بين مى‌برند و از حكومت فلسطين حذفش مى‌كنند; ضمن اينكه يك دولت كوچك بى‌خاصيت فلسطينى، در كنار يك ابرقدرت قوى (اسرائيل) ايجاد مى‌كنند.
بنابراين جنگ گسترده‌اى نه عليه ما و نه عليه سوريه رخ نمى‌دهد، فشار عليه ما خواهد بود، اما نه به منظور تغيير نظام، بلكه به منظور تغيير مواضع جمهورى اسلامى ايران، در مباحث‌خاورميانه‌اى به ويژه بحث هسته‌اى.
سجادى: برگرديم به مسئله ساختار سياسى آينده عراق و آرايش نگاه‌هاى سياسى و فعاليت‌هاى ديپلماتيكى كه امروزه كشورها براى تاثيرگذارى برآينده سياسى عراق دارند; به خصوص جايگاه و نقش جمهورى اسلامى ايران در آينده سياسى عراق.
واعظى: امروز مردم عراق، مبارزين عراقى، رهبران عرب و بازيگران منطقه‌اى صحنه عراق در يك آزمايش بزرگ تاريخى و الهى قرار دارند. آيا مردم عراق ننگ قيموميت و ذلت عدم توانايى در اداره امور خودشان را مى‌پذيرند و به حاكميت‌بيگانه بر كشور خودشان صحه مى‌گذارند و در مقابل ذلت قيموميت‌سكوت مى‌كنند؟ يا در مقابل قيموميت و حاكميت‌بيگانه مى‌ايستند و مقاومت مى‌كنند؟ معارضين عراقى هم دقيقا در همين آزمايش تاريخى و الهى قرار دارند: يا با آمريكايى‌ها براى به دست آوردن مديريت درجه ٣ و ٤ سازش مى‌كنند كه در آن صورت نفرت تاريخ را به دنبال خواهند داشت‌يا در جهت‌بسيج مردم براى مبارزه حركت مى‌كنند. اين دو وضعيتى است كه فراروى مردم عراق و معارضين عراق قرار دارد. يعنى هم مردم و همه معارضين عراق در مقابل دو گزينه كاملا متضاد قرار دارند. نظام سلطه جهانى وقتى خواست فلسطين را اشغال بكند و حتى حاكميت ملت فلسطين بر سرنوشت‌خودش را نفى بكند و حاكميت فلسطين را در اختيار صهيونيست‌ها قرار بدهد، همين نقشه‌اى را دنبال كرد كه امروز در عراق دنبال مى‌كند; يعنى بعد از كنفرانس ورساى، بعد از جنگ جهانى دوم، عملا سران پيروز در جنگ آمدند و اعلام كردند كه ملت فلسطين لياقت اداره امور خودش را ندارد و در سال ١٩٢٢ فلسطين را تحت قيموميت انگليس در آوردند. ملت فلسطين در آن مقطع زمانى، آن‌چنان كه مى‌بايست عليه طرح قيموميت مبارزه نكرد و سرنوشت آن اين شد كه شما الان مى‌بينيد. ملت عراق هم عملا الان تحت قيموميت آمريكا قرار گرفته و رهبران آمريكا صراحتا اعلام كرده‌اند كه ملت عراق لياقت اداره خودش را ندارد. اگر ملت عراق بر اين ننگ و ذلت صحه بگذارد، سرنوشتى همانند سرنوشت فلسطين و سرزمين فلسطين خواهد داشت‌با توجه به طرح‌هايى كه دارند، حاكميت‌بيگانه بر عراق، سال‌هاى سال در شكل مستقيم و غير مستقيم ادامه خواهد يافت. شايد هم عراق به شكل فدرايتو اداره‌بشود، شايد هم مسئله فلسطين را بخواهند از طريق عراق حل و فصل كنند، يعنى نزديك به ٦٠٠ - ٥٠٠ هزار آواره فلسطينى را بياورند در عراق اسكان بدهند، به آنها در عراق سرزمين بدهند كه سرنوشت‌بسيار پيچيده‌اى را براى مردم عراق، رقم خواهند زد.
اما اگر معارضين عراقى و مردم عراق در شرايط كنونى بتوانند با بسيج همگانى به شيوه مبارزه منفى كه ملت هند عليه اشغالگرى انگليس انجام دادند يا به شيوه ملت ايران در انقلاب اسلامى عمل بكند، از ابتدا طرح قيموميت را عقيم بگذارند، هم طرح خاورميانه‌اى آمريكا با مشكل مواجه خواهد شد، هم استراتژى آمريكا در عراق عقيم خواهد ماند و هم ملت عراق مى‌تواند پس از يك مبارزه مردمى بر سرنوشت‌خودش حاكم شود و هم حاكميت‌بر سرنوشت‌خودش را به دست‌بياورد.
در اين راستا بازيگر ديگر صحنه عراق رهبران عرب هستند. رهبران عرب هم دو گزينه فرا روى خودشان دارند: رهبران عرب زمينه‌ساز اصلى حمله به عراق هستند; يعنى با قرار دادن سرزمين خودشان به عنوان پايگاه نظامى براى آمريكا و تبديل آبراهه‌هاى درياى خودشان به عنوان جولانگاه تردد قواى نظامى بيگانه، عملا زمينه‌ساز پيشبرد استراتژى سلطه گرايانه و رويكرد ميليتاريستى آمريكا در منطقه هستند. اگر رهبران عرب به خودشان نيايند آنها هم به مرور زمان به سرنوشتى مثل صدام گرفتار خواهند شد; يعنى شمشير تهديد نظامى آمريكا بالاى سر رهبران عرب، براى تحميل اداره آمريكا بر آنها همچنان باقى خواهد ماند. استراتژى نظام سلطه جهانى، براى جهان اسلام و خاورميانه، عمدتا حول دو محور اساسى: يكى استحاله اسلام در ابعاد مختلف و دوم پهن كردن رژيم صهيونيستى در كل منطقه، يعنى تبديل اسرائيل به غول اقتصادى خاورميانه، براى تسلط اقتصادى بر منطقه، يعنى طرح حاكميت اسرائيل بر نيل تا فرات، كه از نظر نظامى شكست‌خورد و امكان عملى پيدا نكرد. اين بار بر اثر استراتژى خاورميانه‌اى امريكا حول محور استحاله اسلام و پهن كردن اسرائيل در خاورميانه و رسميت دادن به اسرائيل و تبديل اسرائيل به قدرت اقتصادى با سرمايه صهيونيست‌ها و تكنولوژى آمريكائى‌ها، عملا بتوانند اقتصاد جهان اسلام را توسط صهيونيست‌ها كنترل و در اختيار بگيرند. اين دو محور اساسى است كه براى آينده جهان اسلام و خاورميانه در استراتژيك منطقه‌اى آمريكا قرار دارد.
چه بايد كرد؟ تنها در دو بعد مى‌شود عمل كرد: بعد اول افزايش آگاهى توده‌اى مردم در مجموعه جهان اسلام است و دوم تغيير رفتار در رهبران منطقه كه بايد پايگاه‌هاى نظامى آمريكا را از منطقه بر چينند. كداميك از كشورهاى غربى و كداميك از مناطق غرب وجود دارد كه اجازه بدهد يك كشور عربى يا يكى از كشورهاى جهان اسلام، در آنجا پايگاه داشته باشد، يا آبراهه دريايى متعلق به غرب را جولانگاه قواى نظامى كشور اسلامى براى حمله به كشور غربى بكند؟ در حالى كه در جهان اسلام چنين وضعيتى متاسفانه وجود دارد. تا مادامى كه اين وضعيت وجود دارد، جهان اسلام در حال تهديد است. از طرف ديگر شما يك نوع هماهنگى و وحدت بدنى بين كليه اجزاى مدنى در جهان غرب مى‌بينيد كه اين هماهنگى در جهان اسلام وجود ندارد. يعنى در جهان اسلام اگر هنرمندان، ادبا، تجار، و نويسندگان، روزنامه‌نگاران، دست‌اندركاران رسانه‌هاى ارتباط جمعى و مجموعه نهادهاى صنفى و مدنى، بتوانند در يك تشكل هماهنگ با همديگر قرار بگيرند و بتوانند از ميان جهان اسلام و از ملت‌هاى جهان اسلام دفاع بكنند، آنگاه مى‌توانيم دورنماى خوبى را در صيانت از جهان اسلام ببينيم; اما اگر اين اتفاقاتى كه عرض كردم، نيفتد و همچنان تفرقه و تشتت در بين رهبران جهان اسلام وجود داشته باشد، آنكه بازيگر اصلى است، نظام سلطه گر جهانى است. ساختار عراق بستگى به اين دارد كه اين ٣ اتفاقى كه عرض كردم، تحقق پيدا بكند:
يكى اينكه معارضين عراق مجموعا عليه طرح قيموميت‌خارجى وارد صحنه شوند و بر حق حاكميت عراق بر سرنوشت‌خود تاكيد بكنند و حاضر نشوند با آمريكايى‌ها همكارى بكنند. عامل دوم، مردم عراق هستند كه نقش تعيين كننده دارند كه بايد ديد كداميك از اين دو گزينه‌اى را كه فرا روى آنهاست، انتخاب مى‌كنند، و سوم مجموعه جهان اسلام است كه اگر بتواند با درس گرفتن از دو جنگى كه بر جهان اسلام عارض شده، وحدت و يكپارچگى خودش را به دست‌بياورد و در هماهنگى تشكل‌هاى مدنى خودش توفيق يابد، در اين زمينه ما مى‌توانيم رويكردهاى مثبتى را در تحولات عراق ببينيم.
«ادامه دارد»