پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - معنويت زمينى - شیرودی مرتضی
معنويت زمينى
شیرودی مرتضی
كتاب «ماجراى معنويت در دوران جديد از گاليله تا فرويد» ، فرايند حذف معنويت در جوامع غربى را از ديرباز بررسى كرده است. شهريار زمانى، در اين كتاب، مرحله به مرحله دليل بىارتباطى غرب امروزه با خدا را توضيح مىدهد و از هر مقطع زمانى بعد از قرون وسطى، نتيجهگيرى خاص به عمل مىآورد. روند اين بررسى در ضربه كيهانى - ضربه فلسفى - ضربه زيستشناسى، ضربه روانشناسى خلاصه شده است. گزارشى از اين كتاب را ملاحظه مىكنيد.
«پگاه»
در قرون وسطى عقايد مذهبى تحت تعاليم كليسا در كليشههاى خاصى گرفتار بود. اين سختگيرىها منجر به تجمع انرژى سرخوردهاى در اروپاييان شد و آنها را روز به روز به رنسانس نزديكتر كرد.
ويليام رابرت، شرايط قرون وسطى را اين گونه توصيف كرده است: «دين براى انسان قرون وسطى بيش از آنكه الهيات باشد، قالب مستحكم روان شناختى بود كه زندگى فردى از تولد تا مرگ را در برمىگرفت و بر اساس آداب و شعاير آن مىشد به رخدادهاى عادى و غير عادى جلوهاى مقدس و مطهر داد.» (١) پس از رنسانس انسان از قيود كليسا رهايى يافت و دل از آسمان ملكوتى رهانيد و با دستانش شروع به ساختن بهشتى بر روى زمين كرد.
١. فرايند معنويتزدايى از طبيعت (ضربه كيهانى)
اخترشناسان در دوران جديد، محرك اصلى تحولات علمى و معرفتى بودهاند. به همين دليل داريوش زمانى، نام اين فصل را ضربه كيهانى نهاده است. در دنباله با ذكر نام چند تن از اخترشناسان و بيان نظرياتشان، به جا بودن انتخاب اين نام، بيشتر مشخص مىشود.
در اواخر قرون وسطى، طبيعيات ارسطويى كه همراه با الهيات، پاسخگوى مسايل علمى بود، ناگهان با نواقص عمدهاى مواجه گرديد. با ظهور راجر بيكن و نظريهپردازان نوافلاطونى كه علاقهاى شگفتبه رياضيات داشتند، علم ارسطويى كمرنگ و كمرنگتر شد. از نظر نوافلاطونىها، جهان جوهر هندسى دارد و براى فهم جهان هندسى، به زبان رياضى نياز است. يكى از دانشمندان آن دوران گاليله (٢) بود. او در روزگارى مىزيست كه رياضيات هنوز در حد يك مشغوليت ذهنى به شمار مىرفت. در اين دوران اروپاييان مىخواستند دنياى جديد بىنياز از كمك ديگران بسازند.
گاليله نيز جهان را چون دانشمندان آن دوران، مجموعهاى از علايم رياضى مىدانستند و با تعريفى كه گاليله از جهان و روابط آن ارائه داد، جهانبينى جديدى كه بعدها با نظريه نيوتن (٣) كامل گشت، ارائه گرديد. اين جهانبينى منجر به ترديد در اصل ليتشد. گاليله در توضيح حركت اجسام مىگويد: «هر گاه جسمى را به حركت درآوريم، آن جسم جهتحركتش را حفظ خواهد كرد و اگر به مانعى برخورد نكند، تا بىنهايت پيش مىرود.» فيزيكدانان پس از گاليله با استفاده از اصل چگالى موفق شدند نياز دائمى معلول به محرك را نفى كنند. البته گاليله هيچگاه بحثى از انكار خداوند نكرده است، ولى در فلسفه او خداوند خالق اتمها و سرسلسله علل فاعلى بود، نه علت غايى. گاليله بنيانگذار تئورى حقيقت در مكانيك است و نيوتن پس از آن موفق شد اين تئورى را بر پايه سه قانون نيوتنى استوار سازد. نيوتن با وجود اينكه خدا را آفريدگار جهان مىدانست، جهان را بعد از خلقتبىنياز و مستقل از خدا فرض كرد. طبق نظر نيوتن، خداوند موظف است تا از عالم محافظت نمايد.
نكته مهم ديگر آن است كه عالمان پس از گاليله همين قدر و ارزش را هم از خداوند دريغ كردند. به طور مثال فيلسوفى چون كانت، فهم ذات خداوند را بيرون از دايره معرفتبشر مىدانست. هيوم حتى احكام ضرورى علت اولى را انكار مىكرد و لاپلاس اراده خداوند را دخالتى بيهوده در نظام عالم مىدانست.
در دوران جديد، هر چه علم پيشرفت مىكرد، رازهاى پنهانى طبيعتبيشتر آشكار مىشد و انسان متفكر تسلط خود را بر بيعتبيشتر ثابت مىنمود. در اين دوران، مبانى دوران ميانى، رفته رفته ارزش خود را از دست دادند و جهان روز به روز به مادىگرايى نزديكتر شد. با حذف ارزشهاى معنوى، ارتباط انسان با خدا نيز زنجيرى در حال گسستن بود تا جايى كه آرتوربرت مىگويد: «پس از آمدن نيوتن، خدا تبديل به سرمهندس عالم گرديد.»
با پيشرفت و تمدن در غرب، بشر به جاى اينكه با شناختبيشتر بر معرفتخويش بيفزايد و به خدا نزديكتر شود، هدف خود را از اين تمدن كشف نظام حاكم بر طبيعت قرار داد. همان طور كه در قبل اشاره كرديم، كشفيات دانشمندانى چون گاليله و نيوتن منجر به تزلزل قانون عليتشد و اين تزلزل سهم بهسزايى در جريان حذف معنويت داشته است. گاليله معتقد بود علت تامه در تحقق علت، طبق تعريف پيشينيان، هميشه خدا نيست. به طور مثال او نيرو را علت تامه براى حركت مىدانست و اراده خدا را در اين بين كاملا بىتاثير حساب كرده، مىگفت: حوادث و معلولها ناشى از علت غايى نيست، بلكه متاثر از تغييرات كمى يا رياضى است. او خداوند را خالق و منشا عالم كه از نظر او اتم بود مىدانست و عقيده داشتخدا علت پيدايش جهان به صورت كنونى نيست.»
نيوتن خدا را در خلق جزئيات قبول داشت كه اين جزئيات، از نظر او نيرو و ذرات بنيادين بود. نيوتن مىگفت: «تكوين جهان بر اساس اتفاق بوده است. در جهان نيرو سرآغاز همه چيز است و ذرات اتمى با اصل بقاى انرژى در حركت هستند.» در مجموع، نظرات اين دو دانشمند كه بسيار مفصلتر و پيچيدهتر از چند سطر فوق است، باعثشد تا نياز علتبه معلول در بقا كاملا از بين برود.
٢. فرايند معنويتزدايى از عقل (ضربه فلسفى)
با از بين رفتن تقدس و مقبوليت احكام و قواعد قرون وسطى، مردم در ابتداى دوران جديد، به هر چه كه پيشتر قانون محسوب مىشد، با شك مىنگريستند: در اين بين نهادهاى دينى و سياسى به خاطر مقاصد سياسىشان، سعى در متقاعد كردن متفكرين آن دوران داشتند كه اين موضعگيرى منجر به پافشارى بيشتر متفكران بر درستى عقايدشان شد. در اين زمان رنه دكارت با طرح اين مسئله كه «من شك مىكنم پس هستم» فصل جديدى را بر روى دنياى در حال تغيير و تحول آن زمان اروپا گشود. از نظر رنه دكارت، جوهر اصلى جهان مادى و روح آن ماشينى بود. البته دكارت در كنار اين، جهان مادى ديگرى را قبول داشت كه اين جهان شامل ادراك، احساس، تخيل و مسايل ماوراى مادى مىشد. چون دكارت علت غايى را قبول نداشت، بهصراحت مىگفت: خداوند ديگر نمىتواند قوانين حركت را ملغى سازد يا امتداد را از ماده بگيرد. وى مطالعات بسيار زيادى روى طبيعت انجام داد و نتيجهاى كه به دست آورد اين بود كه هيچكدام از پديدهها از حوزه تجربى و عقل انسان بيرون نيست. او اعتقاد داشت كه خدا زمانى كه جهان را خلق مىكرده است، مقدار كلى حركت را تعيين كرده و جهان را به صورت مادهاى بعددار آفريده است كه بعدها اين جهان خود به اجزاى ديگرى تقسيم شده است و اين اجزا رفته رفته به صورت امروزى درآمده. دكارت با ارائه فلسفه مدرن كه تركيبى از عقل گرايى و شك بود، جاى پاى خود را محكم نمود.
دريدا درباره دكارت مىگويد: «دكارت ايدهاى را كه سرچشمه نداشته باشد، از دايره حقيقتبيرون مىداند و در نتيجه امور معنوى از قلمرو علم حذف شدند.» دكارت آن بخش از وجود انسان را كه با رياضى همخوانى داشت و مادى بود، ارزشمند مىدانست و بعد ديگر انسان، يعنى بعد روحى او را بىارزش تلقى مىكرد و اين بعد را در جهان دوم كه علم با آن سر و كار نداشت، قرار مىداد. دكارت در مورد اثبات خدا مىگويد: مثل اين است كه آدمى فكر كند چند ميليون دلار پول در بانك دارد، بدون اينكه بتواند اين ادعا را ثابت كند.
فيلسوف ديگرى كه با نظرياتش، فصل جديدى را در اين مقوله رقم زد، كانتبود. وى با نظريه نقد عقل محض، دنيا را تكان داد. وى را برانگيزاننده فلسفه مدرن مىدانند. كانت نه تئورى پروتستان را درباره فساد كامل طبيعت پذيرفت و نه اين نظر را كه انسان مخلوقى كامل در طبيعت است. او به رغم آنكه تصورات تجربى را مبدا تصورات نخستين در نظر گرفته بود، تصورات شهودى و فطرى را هم منكر نشد و تصورات انسان را خالق تصورات فطرى مىدانست. نكته قابل توجه در واژگونى رابطه انسان با خدا در نظريات كانت، همين نكته بود. او حتى نظريات خداشناسى را نقد كرده، درباره برهان نظم مىگويد: «اين برهان حداكثر براى اثبات ناظم دنيا كفايت مىكند و دليلى براى اثبات خالق هستى نيست.» نظريات كانت، منجر به تجزيه جهان به دو بعد مجزا گرديد: بخشى كه در محدوده فهم و تجربه بود و داراى اعتبار خاص خود و بخش ديگر كه به علت گنگ و پيچيده بودن، مطرود شده بود. تقسيم دنيا به دو بخش ماوراى طبيعى و طبيعى، باعثشد:
١. ارتباط انسان با تعاليم الهى قطع شود و امور معنوى، امورى غير واقعى و خارج از ذهن معرفى شوند;
٢. ارتباط انسان با بخش روحانى وجود خود نيز قطع شد;
٣. علم و دانش از امور معنوى چشم پوشد;
٤. به خاطر اينكه امور معنوى تجربه ناپذيرند، در حيطه تاريخ قرار گرفتند و خداوند از جايگاه والاى خويش به زيرآورده شد و بشر جاى خدا را گرفت.
در آن دوران جهان به گونهاى تغيير كرد كه بشر سخت گرفتار روزمرگىهاى خويش گشت. انسان در آن دوران ديگر خود را برتر از طبيعت نمىديد و حس مىكرد كه پديدهاى است در كنار ساير پديدهها كه فناپذير و از بينرفتنى است و در آن زمان زندگى بشر به واقع از روح تهى شد. مقصد فلاسفه آن دوران، ترقى انسان از درجات پايين به درجات عاليه بود; اما آنها نه تنها كمكى به انسان سردرگم آن زمان نكردند، بلكه او را در گردابى كه خود با دستخود در اطراف خويش ساخته بود، رها كردند.
٣. فرايند معنويتزدايى از نسبت انسان و طبيعت (ضربه زيستشناسى)
اگر چه رياضيات و دانشمندان علوم رياضى نقش بسيار مهمى در تغيير و تحول فرهنگ مغرب زمين ايفا كردند، ولى دوران درخشش رياضيات در اروپا مدت زيادى به طول نينجاميد و رفتهرفته زبان زيستشناسى، جاى الفباى رياضى را گرفت. طبيعىدانان در زمينههاى مختلف دستبه تحقيق و بررسى زدند و نظريات جديدى را ارائه كردند. طبقهبندى جانوران و گياهان به كلى تغيير كرد: زمين شناسان عمر زمين را طبق بررسى جديد، متفاوت از عمرى كه اعلام شده بود، رقم زدند. در اين دوران، صحبت از تبديل صورتهاى ساده به صورتهاى كاملتر به ميان آمد و نظريه تكامل توسط داروين مطرح شد. مسايل زيستشناسى به خاطر فهم سادهترى كه نسبتبه علوم رياضى داشت، به سادگى به زندگى معمولى مردم كشيده شد و مردم همراه با تحولات لحظه به لحظه پيش رفتند. به دنبال تلاش محققان، فسيلهايى از جانوران منقرض شده كشف شد و اين سؤال مطرح گرديد كه آيا انقراض اين موجودات، به خاطر پذيرفتن تغيير براى حفظ بقا بوده است؟
داروين با آزمايشاتى كه بر روى يك گونه خاص انجام داد، اين اصل را مطرح كرد كه با تغييرپذيرى گونهها از طريق ژن منجر به تكامل انواع مىشود و دانشمندان اين نظريه را به كل عالم تعميم دادند. بعد از اينكه داروين، نظراتش را بيان كرد، بزرگان كليسا واكنشهاى شديدى از خود بروز دادند; در صورتى كه داروين هنوز نقطه اصلى نظرياتش را بيان نكرده بود; ولى پس از مدتى اعلام كرد كه انسان موجودى است كاملا طبيعى كه در طى هزاران سال زيست در كره خاكى به شكل فعلى درآمده است. داروين بر اين نكته كه انسان از نظر غريزى شبيه حيوانات است، نيز بسيار تكيه مىكرد.
اشكال اساسى داروين در اين بود كه وى از يك سرى مسايل بسيار اساسى به طور واضح چشمپوشى كرد. وى هميشه ابراز مىكرد كه به خدا اعتقاد دارد، ولى در پاسخ ناقدانى كه غريزه دينى انسان را در حيوان جستجو مىكردند، گفته است: من در مطالعاتم با امورى كه در حوزه دين است، كارى ندارم، در صورتى كه وجود تجليات قدسى معنوى و اخلاقى فقط در انسان، از ابتداى خلقت تا كنون وجود داشته است و آن نكتهاى است كه قابل اغماض نيست. همان طور كه عقايد كپرنيك در تغيير خط مشى فلسفه، تاثير بسزايى داشته است، انقلاب تكاملى داروين نيز علاوه بر علوم طبيعى بر علوم انسانى به خصوص روانشناسى تاثيرگذار بود. يستشناسان حتى از نظريات فلاسفه دوران، پافراتر گذاشتند و با انقلاب وراثتى، عامل وراثت را جايگزين كردند.
٤. فرايند معنويتزدايى از طبيعت (ضربه روانشناسى)
در دوران جديد ستاره شناسان، فيزيكدانان و دانشمندان علوم رياضى گام اول را در تحولات جهانى و ايجاد جهانبينى نوين برداشتند. فلاسفه به دنبال آنها فلسفه تركيبى را بنا نهادند و در مرحله سوم زيستشناسان بودند كه به ارائه نظريات خويش پرداختند و در آخرين حلقه اين زنجير روانشناسان با استفاده از قوانين طبيعى انسان را پايهگذارى كردند. هابز (٤) پدر علم روانشناسى جديد عقيده داشت كه هيچ قضيه روحى بدون تبعيت از رابطه على و معلولى به وجود نمىآيد; ولى علتحركت در هر جسمى در جسم ديگر موجود است كه خود محرك و مماس با جسم اولى است. به نظر او ذهن داراى حركت است و اين حركت، تحرك يك جسم آلى است در بدن. وى در نقد نظريه دكارت مىگويد: ذهن نمىتواند جوهر جسمانى داشته باشد و اين نظريه را برگرفته از تفكرات دوران ميانى مىداند. هابز مىگويد: خداوند نامى است كه عقل براى علتالعلل اشيا انتخاب كرده است و انسان هيچ تصورى از وجود او ندارد.
جان لاك (٥) يكى ديگر از انديشمندان علم روانشناسى است كه روانشناسى نوين را پايهريزى كرده است. وى در توضيح انديشههاى فطرى مىگويد: انديشههاى فطرى قابل اثبات نيستند و مفاهيمى مانند خداوند كه فطرى مىنمايد، انسان را به خطا مىاندازند. دليل آن، اين است كه مفهوم خداوند بر خلاف باور رايج، فقط به واسطه تعاليم دوران طفوليت در ذهن ايجاد شده است.
روانشناسان دوران جديد، به تبعيت از نظر دكارت كه عالم را به ساعتبزرگى تشبيه مىكند، انسان را به ساعتى تشبيه كردند كه حركات، روحيات و خصوصيات آن قابل مشاهده، تجربه و پيشبينى است. با اين نظر انسان كه به عنوان نماينده خدا بر روى زمين مىزيست، به يك پديده كاملا ماشينى تبديل شد. به اين فرايند، كاهشگرايى گويند.
با اين مجموعه تغييرات، روانشناسى نوين شكل گرفت. آنچه در اين تغييرات شايان توجه است، آشنايى با شرايطى است كه روح الهى را از بشر جدا كرد. مصداق بارز اين موضوع در روانكاوى بروز كرد. در اين علم روح را به عنوان پديدهاى فيزيولوژيك با كاربردهاى مشخص كه حتى قابل آزمايش و مشاهد بود، قبول داشتند و زيگموند فرويد جزء معدود روانشناسانى بود كه هماره بر علم روان كاوى تمركز كرد. نظريات فرويد بيشتر بر حول محور مشكلات و مسايل غريزى دور مىزد و ريشه تمامى دردهاى بشر را در سركوب تمايلات جنسى مىدانست. گر چه نظريات فرويد مورد قبول تمامى اذهان قرار نگرفت، اما قدم بسيار مهمى در دور شدن هر چه بيشتر انسان از مشكل اساسى خويش كه همان حذف تدريجى معنويتبود، محسوب مىشود. در دوران جديد كه روح ماشينى بر تمامى علوم سايه افكنده بود، روانشناسى نيز از ذهن و رفتار انسان، برداشتى كاملا ماشينى عرضه كرد و روانشناسان، روانشناسى را با توجه به قوانين فيزيك تعريف كردند. در اين دنياى مدرن، تعميم قوانين فيزيك به تمامى مقولهها منجر به اين شد كه تنها تفاوت بين انسان و حيوان، هوش انسان باشد.
فهم خواستههاى درونى انسان به يك معضل حل نشدنى تبديل گشت و به همين خاطر، روانشناسان براى فهم خواستهاى درونى چارهاى انديشيدند. آنها روىآورى به واكنشهاى عاطفى را توصيه مىكردند و مكاتب پرورش روح در غرب، به سرعت رواج يافت. شيوه اين مكاتب، مشابه روشهاى پرورش اندام در بدن بود. آنها به ترتيب سعى بر اين داشتند تا خلا قطع ارتباط روحى بشر را جبران كنند كه متاسفانه روشهاى جديد هم نتوانستند جاى مراقبه، مكاشفه و تزكيه را در انسان بگيرند و لذا نه تنها كمكى به انسان نكردند، بلكه او را منزوىتر و از اجتماع گريزانتر هم نمودند.
سخن پايانى
تمدن غرب علاوه بر نكات مثبتى چون كشف نقاط بالقوه بشر و قوانين حاكم بر نظام طبيعت، كه توانستبه بسيارى از نيازهاى مادى بشر پاسخ دهد، با ناديده گرفتن خواستههاى روحانى وى، ضربه مهلكى به نهاد پاكسرشت انسان در عصر جديد وارد ساخت . معرفت الهى كه در برگيرنده تمامى نيازهاى بشر بود، در اين دوران به كنارى نهاده شد و معرفتبشرى جاى آن را گرفت. حذف معنويت از تمامى جنبههاى زندگى بشر، برخى را بر اين تصور واداشت كه انسان طبيعتا ديندار نيست. فرهنگ غرب گرچه توانستبهترين رفاه جسمى رافراهم آورد، ولى در ارضاى نيازهاى فطرى، موفقيتى به دست نياورد. دليل اصلى اين شكست، شكافى بود كه بين نفس و بدن در دوران جديد به وجود آمد و سير معنويتزدايى در غرب به تدريجبه صورت يك قانون پيشرفته درآمد.
فلاسفه در دوران جديد، خدايى ساختگى را برنامهريزى كردند كه مبانى آن با مبانى جهانبينى تغيير يافته دوران جديد، همخوانى داشت. در نتيجه انسانى نيز برنامهريزى شد كه توانايى زيست در اين دنياى ساختگى را داشته باشد. برنامهريزى اين انسان ساختگى كار زيستشناسانى بود كه فاصله ميان انسان و حيوان را برداشتند و با خلق بشر تك بعدى و سادهتر كه تكامل يافته بود، موفقيتخود را با غرور ابراز كردند. حلقه گمشده اين جريان براى به تكامل رسيدن پروژه حذف معنويت، فرويد بود. وى با كشف منبع ناخودآگاه به عنوان منبع تجمع سركوب شده و تكيه بر غرايز جنسى، به عنوان مادر تمامى مشكلات، بشر را از آنچه بود، به قهقهرا فرستاد و بشر امروزه راسردرگم هزار توى پيچيدهاى كرد كه شايد راه حلرهايى از آن، چيزى جز بازگشتبه عقايد منسوخ كهن نباشد.پىنوشتها:
١. محدثى، حسن، دين به مثابه يك امكان، كيان شماره ٥١، ص٤٧.
٢. Galilei
٣. Newton
٤. Hobbes
٥. Locks