پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - گوهر نهضت اصلاحي امام خميني (ره)
گوهر نهضت اصلاحي امام خميني (ره)
دكتر كليم صديقي
ترجمه: فرزان سجودي
بحيره راهبي مسيحي ود كه در بصره زندگي ميكرد. ابوطالب، عموي پيامبر، محمد را كه در آن هنگام دوازده ساله بود، همره با كارواني تجاري، با خود به شام ميبرد. بحيره به عموي پيامبر توصيه كرد كه محمد را به شام نبرد؛ زيرا در آن جا ممكن بود يهوديان نيز اين نشانهها را دريابند و به محمد نوجوان آسيب برسانند.
سالها بعد، در مكه، مسيحي ديگري به نم ورقة بن نوفل كه از عموزادگان خديجه همسر پيامبر بود، نشانههاي پيامبري را در تجربيات اوليه محمد در غار حرا دريافت، و او نيز هشداري مانند هشدار بحيره ونه ورقه نميدانستند كه محمد همان پيامبري است كه وعدهي ظهورش، داده شده است، اما هر دو، نوعي احساس تاريخي داشتند كه ان را از مذهب شان، يعني مسيحيت برگرفته بودند. آنها ميدانستند كه پيامبري خواهد آمد، ولي نميدانستند كه او كيست و كي و كجا ظهور خواهد كرد. هر دو تشخيص داده بودند كه شرايط جاهليت ـ كه در آن زمان غلب بود ـ ظهور پيامبري را ضروري كرده است. بحيره و ورقه، به منابع مسيحي متكي بود كه حتي در آنزمان نيز چندان قابل اتكا نبودند.
امروز، چهارده قرن پس از نزول قرآن، آخرين پيام خدا و پس از ظهور آخرين پيامبر خدا، تشيخيص نشانههايي كه بر رويدادهاي كنوني و آتي سايه انداخته است، بايد آسانتر باشد. اين كه تا چه اندازه ميتوانيم به درستي، به شناخت اين نشانهها نايل شويم. به درك ما از چارچوب اسلامي تاريخي، بستگي دارد؛ يعني حضرت آدم را آفريد، كه او نيز پيامبر بود. آن چه به درستي ميدانيم، اين است كه بين آدم، نخستين پيامبر، و محمد خاتم الانبيا، چيزي حدود ٠٠٠/١٢٤ پيامبر ظهور كردهاند. بي ترديد خداوند سبحان مراقبت بسيار كرده است تا جهان را براي ظهور آخرين پيامبر و كامل كردن پيامش براي نوع بشر آماده كند.
همه اين زمينه سازي نميتوانسته است براي زماني نزديك به ١٤٠٠ سال پيش از پايان جهانب باشد. ديدگاهي كه ما مسملانان بايد از تاريخ داشت باشيم آن ست كه بي ترديد جهان روزي به پايان ميردسد، اما زمان آن را فقط و فقط خداوند ميداند. او دانشش را با كسي حتي با پيامبرانش در ميان نگذاشته است و شريك نگردانيده است. بنابراين، دست به كار حدس و گمان زدن در اين مورد بي فايده است. در عين حال بايد به خاطر داشته باشيم كه ١٤٠٠ سال، پس از كامل شدن نبوت و وحي اسلام بايد در انگارهي خود جهاني بسازد مطابق با تجويزهاي خالق در مورد جهان.
شايد بتوان گفت رويكرد واقع گرايانهتر آن است كه اگر چه اسلام به مثابهي يك پيام و الگو، ١٤٠٠ سال پيش به كمال رسيد، ولي اصليترين كار تاريخ ـ كه عبارت است از اسلام آوردن همه نوع بشر ـ هنوز كامل نگرديده است.
در اين جا پريسشي ديگر مطرح ميشود: اگر دوران بسيار طولاني قبل از تحقق و كمال اسلامم فقط يه دورهي «آمادگي» بوده است، ١٤٠٠ سال گذشت را چطور تبيين ميكنيم؟ شايد در جاهليت. پيش از اسلام براي آن كه انسان خود را به طور همه جانبه، وقف اسلام كند، تجربهاي ناكافي بوده است. بهتر است اين ١٤٠٠ سال را نمايش علمي آن چه بر انسان، به ويژه بر مسلمانان گذاشته است ـ آن گاه كه آنان از صراط مستقيم منحرف ميشوند ـ بدانيم و اين امكان نمايش نيم يافت، مگر پس از كامل شدن اسلام و نه پيش از آن. شايد جاهليت جديد كه امروز بر جهان حاكم است، فقط چنين نمايشي باشد.
دو گونه گژروي
ما دو نوع انحراف از اسلام داريم: اول، انها كه هيچ گاه به درون اسلام را نيافتند، بلكه جنگ و ستيز با آن را در پيش گرفتند و براي خود تمدن وفرهنگ كفر و جاهليت را پديد آوردند. امروز نيز تمدن غربي، باز نمود اين تمدن كفر و جاهليت است. اين تمدن جنبهي جهاني يافته است و بسياري از خرده فرهنگهاي غير غربي، از قبيل خرده فرهنگهاي چين، ژاپن و هند را نيز در بر ميگيرد. اين فرهنگ برخي بازماندههاي سنتهاي مذهبي، از جمله مسيحيت دوران پس از رنسانس، يهود صهيونيست، و هندويسم نظامي گرا را نيز در بر ميگيرد، كه همه بر خلاف با اسلام پا ميفشارند. سر انجام تمدن غربي، مسلماناني را نيز، كه تحت حاكميتهاي استعماري، سكولاريم را به عنوان تنها منش معتبر زندگي پذيرفتهاند، دربر ميگيرد. طبقات حاكم در همه ي جوامع اسلامي امروز، به جز ايران پس از انقلاب، از اين دسته از مسلمانان هستند
انحراف دوم، در دورم اسلام اتفاق ميافتد. اين انحراف را آن دسته از علما (در همهي مكاتب فكري) رهبري ميكنند كه به هر دليل، نظامهاي فرهنگي، سياسي، اجتماعي ديگري را پذيرفتهاند و مشروعيت دادهاند كه با قرآن و سنت پيامبر مطابقت ندارد. نمونهاي اين نوع انحراف را ـ از جمله تئولوژي انحرافي را ـ ميتوان همه جا يافت
همان طور كه ميدانيم تاريخ، ديدگاههاي ديگري نيز دارد. اسلام، با وجود خطا و انحراف در ان، يك نظام اعتقادي بيار قوي است كه خودمي تواند پاسخهاي در خوري براي سستيها و بيماريهايي كه گريبان امت را گرفته است ارايه كند. ما بايد ميدانستيم كه اسلام، چنان چه حقيقت نابي باشد، فرستادهاي از سوي خدا ست و در درون خود، توان توليد فرآيندهاي اصلاحي را در لحظات مهم تاريخي دارد. پيش از ظهور ميكردند، اين مهم رابر عهده داشتند. حال نقش اصلاح و هم گرايي را عواملي غير از پيامبر بر عهده دارند، مانند افراد، جنبشها وانقلابها. هرگاه عوامل اصلاحي بر مبناي شرايط تاريخي بر انگيخته شوند، بايد توانايي حركت دادن همهي امت را به افراد، و جنبشهايي كه آن افراد به وجود آورند، به گونهاي نا موفق كوشيدند تا نقش عوامل اصلاحي اصلي را باز كنند، اما شكست خوردند. از آن جملهاند: حسن البناء (بنيان گذار اخوان المسلمين و مولانا ابوالمودودي، بنيان گذار جامعة الاسلامي).
دولت اسلامي، محور اصلاح مسلمين
به نظر ميرسد نقش اصلاحي اصلي و مركزي را فقط يك «دولت اسلامي» ميتواند بر عهده گيرد. آنها كه موفق نبودند، علت عدم موفقيت شان دقيقا آن بودكه نتوانستند دولتي اسلامي را تاسيس كند. تاسيس دولت اسلامي براي گذار به ايفاي نقش اصلاح گرايانه و پايان دادن به خطا و انحراف در درون امت، ضروري به نظر ميرسد.
در سيرهي محمد، كه درود خدا بر او باد، ميتوان تاييد آنچه راميگوييم، بيابيم. نقش پيامبر به مثابهي يك فرد، در مكه محدود به دعوت كساني به اسلام بود؛ با اين وجود، حتي وقتي ايشان در مكه بودند، تاسيس حكومت اسلامي را دنبال ميكردند. اهميت مهارجرت اوليهي مسلمانان از مكه به حبشه، در همين نكته است. وقتي پس از مهاجرت به مدينه، اسلام، گذار مرحلهي تبديل شدن به حكومت را طي كرد، گسترش اسلام در شبه جزيزه، سرعت يافت. اسلام بدون وجود دولت اسلامي، كامل نيست ؛ در اين مورداصلا جاي بحثي نيست. تفاوت بسياري است بين دعوتي كه مسلمانان صالح انجام ميدهند و دعوتي كه مسلماناني انجام ميدهند كه به وضع موجود متعهدند و بدان سبب انرژي مسلمانان را هرز ميدهند.
رژيم سعودي مبالغ زيادي را براي دعوت به اسلام هزينه ميكند تا انرژي بسياري از مسلمانان را در سراسر جهان جذب كند و آنها را سوي فعاليتي كه به بن بست ميانجامد، منحرف نمايد. بنابراين، ابزار اصلي دعوت «دولت اسلامي» است. دعوت، بدون وجود دولت اسلامي، مانند دعوت مهمان به محلي است كه نشاني اش مشخص نيست. ماهيت سياسي اسلام و پيامبري محمد را قريش مكه، به روشني از همان آغاز دربافته بودند. وقتي قريش براي مذاكره به او نزديك شدند «پادشاهي» را نيز به ايشان پيشنهاد كردند. در راس هيئت نمايندگي قريش عتبة ابن ربيع قرار داشت. اين رويداد در همهي كتابهاي سيره، ثبت شده است. هدف پيامبري محمد، قدرت يا پادشاهي شخصي نبود، بلكه تبديل همهي منطقه به حكومت اسلامي بود. سالها پس از مكه به دنبال لشكر كشي نظامي پيامبر كه توسط حكومت اسلامي ايشان در مدينه هدايت ميشد، به اسلام تسليم شد.
اين دولت اسلامي است كه مسئوليت اصلي دعوت را بر عهده دارد. نكتهاي كه در ادبيات مدرن و اسلام ناديده گرفته شده است و شرق شناسان نيز از كنار آن گذاشتهاند، آن است كه اسلام فقط يك پيام نيست، بلكه يك روش نيز هست. پيام اسلام اگر بخواهد با روشهاي انفعال گرايانهي ميسيوترهاي مسيحي ابلاغ شود، قطعاً به نتيجهاي مطلوب نميرسد. چنين رويكردي، اسلام را به يك مذهب آيين بدل ميكند و آن رابه اهدافش نميرساند. پيام كامل اسلام، روش اسلام رانيز در بر ميگيرد. به همين دليل است كه در اسلام، تا اين اندازه بر سنت وسيرهي پيابر، تاكيد شده است وبه همين دليل است كه روشها و روندهاي تاريخي مورد نياز براي تاسيس حكومت اسلامي، بخش جدايي ناپذيري از اسلام منظور ميشوند. بنابراين، اسلام بدون دولت اسلامي كامل نيست.
«احزاب اسلامي» كه در طي دورهي استعماري پديدار شدند، اغلب اين نكتهي بنيادي را در نيافتند. آنها اسلام را در چارچوب دموكراسي اجتماعي سبك غربي فهميده وارايه كردند. از ديد آنها، دولت اسلامي فقط يك نسخه كمي به روزه شده و «اسلامي شده» از دولت ـ ملت هايي بود كه پس از استعمار پديدار شدند. به اين ترتيب فقط كافي بود آنها در انتخابات برنده شوند وبه «قدرت برسند». احزاب سياسي اسلامي به اين مسئله پي نبدرند كه بايد ميراث استعمار را از بين ميبردند و آثارشان را پاك ميكردند. در انديشهي ساده لوحانهي انها، دولت اسلامي بر بنيادهاي سكولار و ملي گرايانهي دولتهاي مستقل پس از استعمار ساخته ميشود. بي ترديد برخي از اين احزاب سياسي ـ احتمالا نادانسته ـ بسياري از ديدگاههاي خود را از منابع بيرون از اسلام گرفتهاند. «عمل» تاسيس دولت اسلامي، خود را پايان يك فرايند طولاني عملي اصلاحي در ميان آنان كه در درون اسلام «گم شدهاند» قرار دارد.
اصلاح ديني در انديشه شيعي
بايد پذيرفت كه در ميان اهل سنت اين فرآيند اصلاحي هنوز شروع نشده است. انديشهي سياسي در ميان اهل سنت هنوز در انحرافات ناشي از «احزاب اسلامي»، ناسيوناليسم عرب، جنبش خلاف در هند، و در سهولت يافتن حامي، در بخش عمدهي تاريخ ١٤٠٠ ساله، گم شده است. از سوي ديگر، در سنت شيعي، اولين گام مهم در جهت درست، در اوايل تاريخ ايشان برداشته شد؛ چرا كه شيعيان، سازش با نظامهاي سياسي موجود را نپديرفتند. ريشههاي اين مسئله به آن جا كه اما حسين سلطهي يزد را نپذيرفت و به دنبال آن در كربلا به شهادت رسيد باز مي گردد.
دومين گام اصلاحي، قرنها بعد به وقوع پيوست؛ پس از آن در اوايل قرن شانزدهم به طور كامل، به مذهب شيعه گرويد. اين گام اصلاحي در قالب بحث بين علماي شيعه شكل گرفت. اين بحث در نيمه دوم قرن هيجدهم، بين گروههايي از علما كه اصولي و اخباري ناميده ميشدند، ادامه يافت. اخباريها بر ايناعقتاد بودند كه در دوارن غيبت امام دوازدهم، فقهاي اسلام مجاز نيستند با اعمال قوهي عقل و خرد قضاوت كنند، و اصولي حقوقي را در موارد يا وضعيتهاي خاص، اعمال كنند، بكله فقط ميتوانستند به حديث رجوع كند و با جست و جوي در احاديث در مورد موضوعي خاص، به نتيجه برسند. اين مكتب به سوي امحال كامل نظام حقوق و رويهي قضايي گرايش داشت. از سوي ديگر علماي اصول معتقد بودند دردوران غيبت امام دوازدهم، اعمال قوهي عقل و خرد واستدلال به گونهاي مستقل مجاز است و مجتهد شايستگي لازم را براي اين ارم دارد و مجتهد كسي است كه از عقل و قوهي استدلال خود ـ كه اصول شريعت بر آن حاكم است ـ استفاده ميكند تا تصميماتي بگيرد كه همهي امت اسلامي رادر حل مشكلات شان ياري دهد. همهي كساني كه مجتهد نيستند، بايداز كسي كه مجتهد است پيروي كنند. اين را اصطلاحاً تقليد مي گويند. مجتهدان اصلي كه پيروان بسياري در ميان شيعيان دارند، مرجع خوانده ميشوند. اين بحث را علماي اصول به نفع ديدگاه خودشان به پايان رساندند و ديدگاه اخباريها به كلي رها شد. حميدالقر اشاره ميكند «انقلاب در ايران ـ دست كم شكل به خصوصي كه اين انقلب به خود گرفته است ـ شكل رهبري، كه اين انقلاب از آن بهرهمند شد و هم اكنون نيز از آن بهرهمند است، بدون پيروزي علماي اصولي در قرن هيجدهم تصورناپذير مينمود.»
پيدايش علماي اصولي را ميتوان حاصل توسعهي ساز و كار خود اصلاح كنندهاي، دردرون سنت شيعي دانست كه اهميت آن براي كليت جهان اسلام به تدريج آشكار ميشود. در مرحلهي اول اين فرايند خود اصلاح گر، دو نكته پيش آمد: نخست، باب اجتهاد باز شد؛ و دوم، علما و مراجع تقليدي پيدا شدند كه اغلب، نفوذ و حتي قدرت بيشتري نسبت به حاكمان اعمال ميكردند. به دلايل عملي، مرجع، نمايندهي «دولت اسلامي» در دولت بزرگتر حاكم بر قلمرو، محسوب ميشد. اين ديدگاه سنتي شيعه، كه در غياب امام دوازدهم كل قدرت سياسي نامشروع است و نبايد به دنبال كسب آن بود، بسيار ريشه دار بود و مرجع زير چتر حكومت قاجار كه پس از حاكميت صفويه در ١٧٩٥ قدرت را به دست گرفته بود، عمل ميكرد.
در طي اين دوره، از ١٧٩٥ تا انقلاب اسلامي در ١٩٧٩، مسئلهي اصلي علماي ايران، محدود كردن فقدان مشروعيت اجتنابناپذير دولت موجود بود. در اين چارچوب بود كه ميرزا حسن شيرازي فتواي معروف خود راداد ومصرف تنباكويي را ك توليدو عرضهاش در انحصار دولت بريتانيا شده بود، در ايران حرام اعلام كرد. شركت علا در انقلاب مشروطيت ايران (١٩٠٥ ـ ١٩٠٩) نيز بدون مباني فكري اصوليون ممكن نميشد. اين مكتب اصولي دو نقطهي ضعف عمده داشت: نخست آن كه خود علما از كسب قدرتا سياسي نهايي دوري ميجستند؛ و دوم آن كه مراجع متعدد بودند. در هر زمان تعدادي از آيت اللّههاي عظمي مدعي آن بودند كه پيروان بسيار دارند وحتي اغلب در جذب پيران يا به عبارت ديگر مقلدان با يك ديگر رقابت ميكردند. اين دو نقطهي ضعف، ارتباط تنگاتنگي باهم ديگر دارند. تا زماني كه علما به دنبال اعمل قدرت سياسي تمام عيار نبودند، نيازي به يك رهبر واحد نيز نداشتند، و زماني كه رهبر واحدي، يعني نوعي مرجع مراجع وجود نداشت، اعمال قدرت سياسي نيز به طور كامل ممكن نميبود. اين نقاط ضعف كه از درون شكل گرفته بود، چنان در تئولوژي الاهيات شيعه ريشه دوانده است كه طبقات حاكم سلسلههاي حكومتي از سال ١٩٢٦ به بعد (سلسلهي پهلوي) و حاميان انگليسي و امريكايي آنان، هيچ گاه از ناحيه قم احساس تهديد نميكردند، اما انقلاب اصولي كه باب اجتهاد راباز كرده بود، فقط مدتي زمان ميبرد تا رونداجتهاد، كه علماي اصولي بنيانش را نهاده بودند، گاه نهايي را بر دارد، و در غياب امام دوازدهم، دولت اسلامي راتشكيل دهد. اين همان چيزي است كه به انقلاب اسلامي در ايران انجاميد.
امام خميني و انديشه سياسي شيعه
اگر علماي سني، فقط حجاب از تعصبات شان بر ميداشتند، ميديدند كه امام خميني كاروان شيعه رابه نقطهاي بازگردانده است كه ما همه ابتدا از همان جا شروع كرديم. در فتوايي كه در ٦ ژانويهي ١٩٨٨ صادر شد، امام خميني گفت: اين مهمترين بخش از احكام الهي است و بر همهي احكام ثانويه محدود كنيم. آن گاه شكل حكومت الهي و اعمال حاكميت مطلق، آن گونه كه خداوند به پيامبر واگذار كرده بود، بي معنا و پديدهاي تهي خواهد بود. ايشان ميافزايد: اگر چنين باشد، قواي اجرايي و مقننهي دولت اسلامي بسيار محدود ميشود. امام خميني در ادامه مثال هايي را از سياستهاي قانون گذاري، اجرايي، نظامي و اقتصادي ارايه ميدهد كه چنان چه دولت اسلامي به احكام ثانويه محدود بشد، اجراي آن نمونهها ـ با مشكلي جدي رو به رو ميشود، از جمله كسب دارايي خصوصي براي انجام كارهاي همگاني، از قبيل ساختن راههاي جديد، خدمت نظامي اجباري، تجارت خارجي، ممنوعيت احتكار، گمركات و مالياتهاي مستقيم و غير مستقيم و قيمت گذاري عادلانهي كالاها و خدمات. سپس امام خميني اين بحث را مطرح ميكند كه دولت اسلامي، كه بخشي از حاكميت مطلق اللّه است، يكي از وجوه اصلي است و بر همهي احكام ثانويه اولويت دارد.
مفهوم قدرت سياسي كه پيامبر اعمال كرد، بايد به طور كامل به حكومت كنندگاني كه از راه او تبعيت ميكنند، به ارث برسد و اين نكتهاي است كه در انديشهي سني نيز هميشه شاهد آن بودهايم. اقتدار و مشروعيت خلفاي راشدين از همين انديشه منشا ميگرفت. دولت اسلامي فقط بسط قدرت رهبري است كه خليفهي مسلمين است ونايب پيامبر.
اين فتواي امام خميني روند اصلاحي دراز مدتي را در درون مذهب شيعه به كمال رساند؛ روندي كه از بحثهاي بين اخباريها واصوليها آغاز شده بود.
انديشههاي امام خميني و پيروان ايشان ابعاد انديشهي اصولي را به سوي هم گرايي كامل انديشه سياسي در اسلام گسترش دادهاند. اين امكان وجود دارد كه امام خميني ماند علامه حلي خود از اثرات گسترده ي انديشه و اجتهادهايش حبر نداشته است .تقريباً ترديدي نيست كه در تفسير فتوي ٦ ژانويه ١٩٨٨ امام، مدتهاي درازي بين علماي شيعه و سني بحث واختلاف نظر وجود خواهد داشت، چه در درون ايران و جه بيرون از آن .
به اين ترتيب امكان نوع تازهاي از انقلاب اصولي و گسترش آن در همه مذاهب اسلامي فراهم ميشود و باب اجتهاد در همهي سنتهاي فكري باز ميشود. ميتوانيم يك بار ديگر احساس كنيم كه ازنظر تاريخي به پيامبر نزديكتر شدهايم اين نزديكي دوباره به شرايط صدر اسلام، پيوندهاي روحاني و فكري تارهاي را با سيره و سنت پيامبر به وجود ميآورد.