پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - تأويلي تراژيك از روح خدا - میراحسان احمد

تأويلي تراژيك از روح خدا
میراحسان احمد

تو ماه همه‌ي ماه‌هايي
زبان من، وسعت وجود ترا از دست مي‌دهد. وجود من زباني را كه فرايت بخواند و موطنت شود، ناممكن مي‌يابد. پس، كلمه‌ها برابر تو تنزل مي‌يابند، نارسا مي‌شوند، عبث مي‌نمايند، حتّي بي‌جان و كسالت‌آور و دلسردند. بي‌تمايز با آنچه بارها درباره‌ي ديگران به‌كار برده‌اند و همچون الفاظي تهي‌اند، گويي معناشان گم شده است و قالب مرده‌ي حروف نشانه‌هاي ياوه‌اي‌اند كه به فقدانِ كفايت خود رأي مي‌دهند.
بر من خشم مگير! آنچه بنا نهاده‌ام در اين آغاز، ديباچه‌ي يك ستايش و افسانه‌سراييِ تازه و مديحه‌اي ديگر نيست. فحواي تراژيك سخن گفتن از «تو» را كه ديگر تبديل به «او» شده‌اي فاش مي‌كند؛ يا براي من چنين است. تو ـ اين‌سان ـ رها از همه‌ي سخنوري‌ها، سخن‌سازي‌ها، سخن‌پردازي‌ها، سخن‌آوري‌ها، دور از همه‌ي كنجكاوي‌هاي عقل، همه‌ي مناقب‌ها و مدايح، همه‌ي وارسي‌ها و تحليل‌ها و پژوهش‌ها و همه‌ي عناوين پايان‌ناپذير و راههاي فزاينده‌اي كه براي وصف معنا و سجايا و ثمره‌ها و فكرها و اعمال و ميراث تو طي مي‌شود، بيش از هر كس شبيه و نزديك به تجسم سوزناك حقيقتي ابدي از وجود انسانِ نابي كه به ناگزير بنا به فاصله انسان معصوم تا نامعصوم، انوارش با تاريكي‌هاي زمان ديگر درآميخته و نزول كرده است، تا در ميان ما خاطره‌اي به فراموشي سپرده را تجديد كند.
از اين رو اين گذشته، دربردارنده‌ي آينده‌اي موعود نيز هست و اين هدايت تراژيك بيانگر و نشان وعده‌اي منتظر و دادگري دور از دست نيز بوده است كه همواره به فردايي تعلق دارد كه روزي امروزِ جهان آماده‌ي او خواهد بود. و هر بار ما با درد و اندوه و زخم و اَسف و آه و حسرت درمي‌يابيم؛ چه وهم تلخي و چه وسوسه‌ي نفسانيِ بي‌بنيادي گمان ما را گمراه مي‌كرد و پندار برپا داشتن دادگري موعود را از سوي انسان ناآماده و موعد نامعصوم رواج مي‌داد. در حالي كه همه‌ي سعي جز اداي تكليفي نبود كه ـ از پيش ـ توقع ظهور عدالت ناب را به سبب همين تاريكي نامعصومانه و ناآمادگي مسجّل خودِ خويشتن ما، در كنون جانِ نادادگرمان، بيهوده مي‌نمود.
اكنون كه دلپذيرترين تأويل تو چيزي از تجسم سوزناك حقيقت معصومانه و فحواي تراژيك حضور انسان كامل در زمين و زمان جدايي‌هاست، آيا بهتر نيست زين‌پس همچون يك نماد، يك رمز تو را ادراك و توصيف كنيم و در پي رازگشايي‌ات برآييم؟
و رازگشايي تو چه مي‌تواند باشد جز بازگشت به آغازگاه و غيب‌الغيوب و بيرون افتادن زيبايي و داستان آفرينش و رمزگشايي اسماءالله و الگويي كه «كُن فيكون» وجود فراهم مي‌آورد. حال تو، آدم هستي و در آينه‌ي تو مجال مرور داستان آدم و هابيل و نوح و ابراهيم و موسي و عيسي به محمد(ص) ختم مي‌شود و از دل محمد(ص) شجره‌اي پاك مي‌رويد كه ريشه‌هاي علي و فاطمه را تا زمين كربلا و تجربه‌ي تحمل‌ناپذيري‌هاي سيزده‌گانه و غياب ماه چهارده را ادامه مي‌دهد تا زمانه‌اي قابل و حامل و ناقاتل.
و اين است كه تو نيز در عهدي قاتل به‌دنيا آمده‌اي، و تو ـ نيز ـ ناگزير بوده‌اي مقتول شوي و جام شوكران پيش چشم جهان بنوشي و سپس همچون ماهي در محاق به انتظاري بدل گشتي كه هر كس چيزي از تو را بنا به سعه‌ي وجود خويش به‌ياد مي‌آورد.
كافي است كمي از اين باطنِ در پرده و از اين تاويل پرده در و از اين گواهي و شهود و چشمِ ديگر، دورباشي تا در راه‌هاي تودرتوي چون‌وچراهائي كه غرق بي‌خبري خويشتن بي‌خبر از بي‌خبري خويش‌اند، سيمايي ديگر از او ظاهر شود. حال ديگر محل، محلِ حقيقت محال است. ترديدها و پرسش‌ها از پستان غفلت‌ها و فراموشي فربه مي‌شوند. اهواء و تاريكي ما نام عقل به خود مي‌نهد. وسوسه‌ها و هوس‌هاي پوشيده، برهنه مي‌شوند و اسم‌هايي ديگر بر مي‌گزينند، تا واقعيتي ساده و روشن به تيرگي كشيده شود تا حقيقتي كه گواه بود و نشانه بود فرو نهاده شود و مشيّت و لطفي مخفي مورد انكار قرار گيرد. لطفي كه تو بودي؛ رمزي كه تو بودن، نشانه‌اي كه تو بودي، حال، موعد پرسش‌ها و بهانه‌هاي ناديده‌وران است كه نام ِ خردمندان گرفته‌اند و خرد الهي را مورد شك قرار مي‌دهند.
شيطان مدرنيته‌ي بس وسوسه‌گر، ما را شيفته‌ي و مرعوب خود كرده بود و ترا چيزي سپري شده مي‌نمود. اما تو سپري نتوانستي شد مگر آن كه نخست، پنهان و آشكار خدا را در خود مي‌كشتند تا مورد ترديد قرار مي‌دادند. از غيب دست مي‌شستند و با حقيقت ما ورايي و وحياني از محمد تا موعود به ستيزه بر مي‌خاستند و خود را فراتر مي‌نشاندند. خرد تاريك خود را كه خردي نبود و راههاي سرگشته‌ي خود را كه تابع راههاي شياطين بود. زيرا چگونه مي‌شد انكار كرد كه راه تو در فردانيّت تجربه‌ي قدسي و در شكل حكومت مبتني بر ولايت شيعي با ساختار باور شيعه موزون و يكپارچه بود و يقين‌هاي آسماني را در زمين مي‌نشاند و از گسست زندگي و اعتقاد، دنيا و آخرت، باور و راههاي حيات فردي و اجتماعي جلوگيري مي‌كرد. تنها با بي‌اعتبار دانستن آن باورها مي‌شد به پيشنهاد تو براي نحوه زيستن فردي و اجتماعي ـ سياسي به ميراث ولايتي تو در حكومت دانايي بي‌اعتنا بود.
و ما در زمانه‌اي مي‌زيستيم كه چه ناگفته در اعماق جان‌مان و چه با زينت كلام بر زبان‌هاي مان ـ آن بي باوري گسترش مي‌يافت از دو سو خود را رشد مي‌داد، هم از سوي آنان كه مدام تو و راه تو را مي‌ستودند امّا در عمل با ناپرهيزگاري و عطش دنياگرايانه‌ي زيستن خود، در حوزه‌هاي قدرت و ثروت به بي‌ايماني ِ دروني‌شان شهادت مي‌دادند. و هم آنان كه با پرتاب شدن در انديشه‌هاي مشركانه‌ي مدرن، يكسرخيال خود را آسوده مي‌داشتند و ولع خود را در گزينش راهي برابر راه تو و تابع تمايل دنيايي نهان نمي‌داشتند. و راه تو چه بود. جز تاكيد به احساس حضور مدام و حس حضور هميشگي در ساحت الهي. اما ديگر خداي آنان مرده بود. و يا شئي يادگاري و بي‌تأثيري بود كه در آنات گذران عمر فردي و اجتماعي، دروني و بيروني و در مشعله‌هاي دنيوي و مادي و روزمره، و در گزينش مناسبات اقتصادي و سياسي و راه‌حل‌ها و برنامه‌ريزي‌ها و خردورزي‌ها، جايي نداشت. بُتي بود در كنج بتكده‌اي كه هر از چندگاهي در لحظه‌هاي ناتواني مي‌شد به او روي كرد و تسكين يافت، نوري نبود، راه نمايي نبود مي‌شد فراموشش كرد. و آنان مي‌كوشيدند با فراموش كردن تو اين فراموشي بزرگ را رسميّت بخشند. اما آيا نور خدا خاموش‌شدني است؟