پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢
كوه را با صداي من بگذار
اشاره:
از «سيدمحمد عباسيه كهن» تاكنون دو مجموعهي شعر با نامهاي «به رنگ نيلوفران» و «شهر من عشق» منتشر شده كه توانايي شاعر را در قالبهاي كلاسيك ـ بهويژه غزل ـ بازتاب ميدهند. در بخش عمدهاي از غزلهاي ايشان ميتوان گرايش شاعر را به «غزل سبك هندي» به تماشا نشست كه در انس ذهني و زباني وي با اين سبك ـ در گذر ساليان ـ ريشه دارد، با اين تأكيد كه هرگاه اين حال و هوا به طراوت زبان غزل نو پيوند ميخورد، دلانگيزتر و دلنشينتر مينمايد.
مجموعهي ديگري از اين شاعر ارجمند با نام «بين خودمان باشد» براي چاپ و نشر به دست ناشر سپرده شده كه تلفيقي از غزلهاي تازهي شاعر و غزلهاي برگزيدهي دو كتابِ پيشين اوست.
در كوير تنهايي
درد دل را دواي من بگذار
اي دعا! مدعاي من بگذار
جانم از پند نازكان فرسود
پنبه در گوشهاي من بگذار
چه كنم؟ گر نگريم از غم باغ
تو خودت را به جاي من بگذار
تا به پاييزِ باغ پي ببري
پا به حال و هواي من بگذار
دل فداي تو باد، چشمهي اشك!
آبرويي براي من بگذار
اي خيال عبث! بيا و مرا
با شبِ «هايْهاي» من بگذار
مردنم را ز دردِ دوري دوست
به حساب وفاي من بگذار
رنج ماندن اگر ملولت كرد
قدمي جاي پاي من بگذار
در كويري كه ترس تنهايي است
كوه را با صداي من بگذار
به رنگ نيلوفران
رهيدهام از غبار هستي كه ديدهام دل چو آب دارم
شدم گُل آفتابگردان، كه ريشه در آفتاب دارم
كدام دستِ نسيم بايد گشايد از غنچه عقدهي دل؟
به رنگِ نيلوفرانِ بركه ترقّي از پيچ و تاب دارم
گهي چو موجم ز خود گريزان، گهي چو درياي دل پريشان
عبث چو فرياد در بيابان، من انتظار جواب دارم
چو عابري در چارسوي تحيّرم در ديار غربت
كه نه رفيق طريق با خود، نه رخصت انتخاب دارم
هلا هلا! اي پرندهي اشك، از آشيانِ نگاه پر زن!
كه تك درخت تكيدهام، شاخهاي براي عقاب دارم
چو شمع سوزم در آب و آتش، كه روي پاي خود ايستادم
نه ناي ماندن، نه پاي رفتن، كه پاي رفته به خواب دارم
زخم عميق
واحه در واحه، طريق است، مگر نيست؟ چرا
كاروان دزد رفيق است، مگر نيست؟ چرا
كشمكشهاي هُبل خاطرهي هابيل است
رشتهكوهي كه عتيق است، مگر نيست؟ چرا
ساحليها! نه اگر گوشِ شما «دريا گوش»
لاله در حكم غريق است، مگر نيست؟ چرا
نبض خود را به نَفسهاي كه تنظيم كنيد؟
لاله را داغ دقيق است، مگر نيست؟ چرا
داس اگر دوره كند حلقِ مرا چندين بار
شرح، تحليل رفيق است، مگر نيست؟ چرا
ريشهي درد دل از خونِ خدا ميخورَد آب
زخمِ ما زخم عميق است، مگر نيست؟ چرا
آتشفشان زخم
با گريه گفته بود در آن شب، به من كسي
تا دل نسوخت، با تو نگويد سخن كسي
در عمقِ زخمِ جان من آتش گداختند
آتشفشان به ياد ندارد چو من كسي
ديري است در خرابهي دل، مرده است عشق
آخر نخواند مرثيهاي يك دهن كسي
يعقوب اگر به پيرهني داشت دلخوشي
از يوسفم نداد به من، پيرهن كسي
پاييز بود و لاله در آغوش خاك سرد
حاجت نداشت هيچ به غسل و كفن، كسي
در حفظ آبروي شما غرق بودهام
فريادرس نداشتم از مرد و زن كسي
من مرگ را به چشم چشيدم در آن غروب
جز آفتاب داشت دلِ سوختن كسي
دلگرمي
گرببازي، دل تو سرگرم است
دلم از چشمهاي تو گرم است
گفتهبودي كه غم مخور! اي دوست
دل تو از كجا مگر گرم است؟
چشم ما شد سفيد و سرخ، دريغ
باز، بازار سيم و زر گرم است
بيعلَم جوش ميزنيم، چه حيف!
از قضا صوت نوحهگر گرم است
آه بايد كشيد و حسرت برد
در غم لاله تا جگر گرم است
پاي رفتن اگر نبود، چه باك؟
دست يارانِ همسفر گرم است
دعوي عشق مايه ميخواهد
دل بسوز؛ آتشت اگر گرم است
گريه فروش
آوارهاي كه خانه به دوش است؛ مثل ابر
با يك نسيم گريه فروش است؛ مثل ابر
او بي ستارهايست كه در سرزمين عشق
همنالهي من است و خموش است؛ مثل ابر
با آن سكوتِ سرد، به خود پيچ ميخورد
آبستن طنينِ خروش است؛ مثل ابر
گاهي به شكل مشت در آيد به رنگ سنگ
گاهي شبيه بانگ سروش است؛ مثل ابر
امروز، تيره بختترين سايهي من است
همسايهاي كه چشمهي جوش است؛ مثل ابر
رعدي هزار ساله در آيين آشناست
تا در كمين بُردنِ هوش است؛ مثل ابر
زنگ خطر براي به خواب آرميدههاست
بُغضي، كنار پردهي گوش است؛ مثل ابر