پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - يهوداي شام آخر - حمد امیر

يهوداي شام آخر
حمد امیر

شام آخر، آخرين ساخته‌ي فريدون جيراني، منتقد، روزنامه‌نگار و سينمايي نويس، فيلمنامه‌نويس و كارگردان فيلم‌هايي؛ چون «صعود»، «قرمز» و «آب و آتش» است كه به نظر نگارنده هر سه فيلم اخير او از نمونه‌هاي آشكار سوء استفاده از فضاي باز، به سود آفرينش آثاري با ظاهر آزادي خواه و باطن بيمارگونه است. بنابراين آسيب‌شناسي اين پديده در چند سال اخير، مي‌تواند آشكارا از نحوه‌ي ظهور پديده‌هاي ناسالم در شرايط گشايش‌هاي ضروري اجتماعي، خبر دهد. وظيفه‌ي ما اين است كه از يك سو براي داشتن جامعه‌اي رشد يافته، هرچه بيشتر حقوق فردي و آزادي‌هاي اجتماعي مردم را به رسميّت بشناسيم و اجازه‌ي آزادي بيان و نقد و آفرينش را پاس بداريم و از سوي ديگر ناگزيريم پديده‌هاي سالم را از ناسالم تفكيك كرده، مورد نقد جدي قرار دهيم.
با توجه به آنچه گفته شد، «شام آخر» فيلمي يهودايي و خيانت‌آميز است كه بر چهره‌ي مسيحايي اصلاح و آزادي، بوسه‌ي مرگ مي‌نشاند. اكنون سؤال اين است كه بيماري اين فيلم در كجاست؟ آيا با نقد مضموني، حق داريم از سقوط يك اثر سينمايي حرف بزنيم؟
به نظر نگارنده، هر فيلمي برخلاف داعيه‌ي ساختارگرايان، حاوي دو وجه معنوي و ساختاري است. از اين رو نقد فيلم مي‌تواند تركيبي از نقد تماتيك و نشانه شناسانه باشد.
جهان فكري و معنايي و ژرفناي انديشگون يك فيلم هرگز بي‌اهميت نيست. و اين عمق هرگز تفكيك‌پذير از زيبايي‌شناسي فيلم و يا تفوّق‌هاي ساختاري آن به حساب نمي‌آيد و ممكن نيست با انديشه‌اي مبتذل، اثري بزرگ از نظر هنري پديد آورد. البته اين هم خطاست كه فكر كنيم با ابتذال استتيكي مي‌توان فيلمي عميق توليد كرد و فرم بي‌اهميت است. ذهن عميق چگونه نمي‌تواند تشخيص دهد كه ساختار فيلمش پيش پاافتاده، پر لكنت، پر از سرهم‌بندي و اغلاط اساسي است؟
فيلم شام آخر، هم از نظر محتوا و هم نظر فرم داراي اغلاط بي‌شماري است. شام آخر داستان زندگي مهين مشرقي، استاد دانشكده‌ي معماري است. او پس از يك ربع قرن زندگي زناشويي با همسرش و علي‌رغم آن كه شوهرش عاشق اوست، مي‌فهمد كه او زوج مناسبي براي او نبوده، او را درك نكرده و با دنياي هنري او بيگانه بوده است. مهين مشرقي(كتايون رياحي، از شوهرش (آتيلا پسياني) علي‌رغم داشتن دختري كه اتفاقاً او نيز دانشجوي رشته‌ي معماري و شاگرد خود اوست، طلاق مي‌گيرد. او كه مثل ديوانه‌ها حتي در دانشگاه و نزد چشمان متحير دانشجويان، به تحقير همسر انديشمندش مي‌پرداخته، پشتيباني دخترش را از دست مي‌دهد و دختر نيز با اين طلاق موافق است. دختر، نامزدي دارد كه او هم شاگرد مهين مشرقي است. زن به خانه‌ي قديمي پدرش نقل مكان مي‌كند. لذا او، دخترش، نامزد دختر و دايه‌اي كه مثل مادر مهين مشرقي را بزرگ كرده، خانه را زينت مي‌دهند.
دختر مي‌خواهد با «ماني» نامزدش به ايتاليا برود. و پدر حاضر است خرج آن‌ها را بدهد، امّا ماني با خواندن دفتر يادداشت‌هاي خصوصي مهين مشرقي، به مرور عاشق مادرِ نامزدش مي‌شود، لذا به پدرش رجوع مي‌كند و موضوع را با پدرش در ميان مي‌گذارد، پدرش كه صاحب انتشارات معروفي است، از مهين ـ كه زني در آستانه‌ي سالخوردگي است ـ براي پسر جوانش خواستگاري مي‌كند. زن در وهله‌ي اول جا مي‌خورد، اما سپس در وجودش احساس مي‌كند كه بشدت به چنين وصلتي تمايل دارد تا خوش بگذراند. دختر او موضوع را مي‌فهمد و دچار بحران مي‌شود. زنِ ميان‌سال با پسر ٢٠ ساله(ماني) ازدواج مي‌كند. دختر كه دچار بحران شده در شب زفاف و در ماه عسل ويلاي كنار دريا از راه مي‌رسد و با تفنگ شكاري هر دو را مي‌كشد.
حال ما با روايت ماجرا از زبان «ثريا قاسمي» دايه‌ي مهين مشرقي ماجراي شوم را پي مي‌گيريم. دايه كه خود در جواني طعم تلخ ازدواج ناموفق و سركوب عشق را چشيده، به نحوي از اين ازدواج راضي بوده و اكنون گزارش‌گر مرگ زني است كه مثل دختر، دوستش داشته وناكامي خويش را در كامروايي او جست‌وجو مي‌كرده است.
* * *
دليل بيمارگونگي شام آخر چيست؟
آيا جيراني فعل حرامي را تبليغ كرده؟ آيا عاشق شدن زني چهل و پنج ساله و ازدواج با جواني بيست و يكي دو ساله حرام است؟ لااقل مسلمانان با آن آزاد انديشي رايج در اسلام و الگوي زندگي موفّق رسول اكرم(ص) هرگز نمي‌توانند مانعي در چنين ازدواجي به طور بالقوه بيابند؟ پس جيراني خلاف شرعي مرتكب نشده است، موضوع از چه قرار است؟
حقيقت آن است كه قباحت و زشتي يك اثر هنري صرفاً با اين معيار كه خلاف شرعي مرتكب شده يا نه، قابل اندازه‌گيري نيست. بسياري از ارزش‌هاي معنايي و شكلي مهم ديگري وجود دارد كه اثري را بي‌ارزش يا با ارزش مي‌كند. در «شام آخر» اين عوامل به زيان ارزش‌هاي فيلم عمل كرده است.
***
آري! بعضي از سوژه‌ها، براي بعضي از فيلم‌سازان، حكمِ معدن طلا را دارد. اين مطلب را روزي منتقدي درباره‌ي فيلم سازي نوشت و حرف درستي است. اين چنين فيلمسازي، ديگر درباره‌ي سرشت ويرانگر و مخرّب نگاه خود به سوژه نمي‌انديشد، لذا تا جايي كه بتواند به سبب اِقبال عمومي، آن را استخراج مي‌كند و به حساب بانكي‌اش مي‌افزايد.
فمينيسم مثل همه‌ي چيزهاي وارداتي براي پاره‌اي از فيلم‌سازانِ پس از دوم خرداد، حكم همين معدن طلا را يافته است. آنها نه دانش كافي درباره‌ي اين جريان غربي دارند و نه متوجه تمايزات شرايط زندگي و فرهنگ مردم ايران با غرب هستند. و به سبب، جذابيّت نگرش‌هاي زن ورانه، آن را در فيلم‌هايشان لحاظ مي‌كنند، در حالي كه خود موضوع را بي‌ريشه و بي‌هويت كرده و تلقي سطحي و بي‌ارزش را اشاعه داده‌اند.
دادن نقش‌هاي جنجالي به زنان، يكي از منظرهايي است كه جيراني علاقمند به آن است. خوشبختانه شعور عمومي مردم ايران فراتر از حدّي است كه پاره‌اي مي‌پندارند. لذا آنان دو فيلم «آب و آتش و شام آخر» را ـ كه در پي موفقيت قرمز و با همان نگرش‌هاي زن ورانه‌ي مجعول ساخته شده ـ به شكست كشانده و توهم معدن طلاي زن سالاري را برباد دادند.

چرا «شام آخر» برخلاف تصوّر جيراني فيلم بدي است؟
او كه با فيلم ناموفق «صعود» شروع كرد، با فيلم متفاوت و خشن «قرمز» كه زني را به قتل همسرش وامي‌داشت، ادامه داد و مشتريان فراواني جلب كرد، ليكن جنجال‌انگيزي سوژه‌ي «آب و آتش» نتوانست، ابتذال و خشونت آن را پنهان نگاه دارد، لذا همين روش نيزدر «شام آخر» ادامه يافته است. جيراني وارونه‌گويي مي‌كند. او هرگز در فيلم‌هايش واقع‌گرا نيست، اما خود را واقع‌بين مي‌خواند. منظورم آن نيست كه در واقعيت جامعه‌ي ما حوادثي؛ نظير ماجراهاي آثار جيراني رخ نمي‌دهد. گسترش جنايت و خيانت در جوامع در حال گذار از سنّت به مدرنيته، در اقشاري كه نه ارزش‌هاي اخلاقي و معنوي سنّتي و نه ارزش‌هاي عقلاني را حفظ كرده‌اند، عجيب نيست. منظورم آن است كه منظر فيلم‌ها، نتايج و جهت‌گيري‌هاي آن‌ها واقع‌بينانه نيست. ضمن آن كه آثار جيراني در پرداخت و روايت‌گري و ماجراپردازي، بيش از حد غيرمنطقي و توهم افزا و كاذب است.
جيراني مي‌گويد: «از همان فيلم اولم (صعود) هميشه دوست داشتم درباره‌ي خودم واقع‌بينانه قضاوت كنم و دلم نمي‌خواست دروغ بنويسم... اولين فيلم‌سازي بودم كه درباره‌ي فيلم اول خودم نقد نوشتم و از فيلم تعريف نكردم... .
يازده سال بعد، وقتي براي «قرمز» يادداشت نوشتم (در سال ٧٧ در جشنواره‌ي هفدهم) باز هم با اين كه فيلم را دوست داشتم، نخواستم در يادداشتِ جشنواره احساسم را رو كنم، لذا ترجيح دادم بگذارم و پس از قضاوت مردم درباره‌ي فيلم حرف بزنم و همين كار را كردم. در جشنواره‌ي نوزدهم به هنگام نوشتن يادداشت براي «آب و آتش» كمي از خودم تعريف كردم، اما نه از آن تعريف‌ها كه برخي از فيلم‌سازان از خودشان مي‌كنند. فقط نوشتم، بعد از قرمز درجا نزدم و از نظر كارگرداني، از قرمز جلوترم. و هنوز هم معتقدم كه آب و آتش كارگرداني بهتري نسبت به قرمز دارد و فيلم بهتري است. حتي اگر بيشتر تماشاگرها نظر ديگري داشته باشند. من فكر مي‌كنم گاهي تأثير قصّه و كارگرداني با هم قاطي مي‌شود. و قضاوت‌ها بيشتر تحت تأثير قصه صورت مي‌گيرد. به اعتقاد من، اولين منتقد درست هر فيلم، خود فيلمساز است، البته اگر خودشيفته نباشد، كه خودشيفتگي، آغاز سقوطِ هر فيلم‌سازي است. حالا در مورد موقعيت فيلم چهارم باز هم دوست ندارم قبل از قضاوت مردم پرحرفي كنم. فقط مي‌توانم بگويم: از فيلم چهارم كمي واردتر از فيلم سوم با موضوع برخورد كردم. و تجربه‌هاي تازه‌اي انجام دادم. سعي كردم با دل، اما نه غيرمنطقي، فيلم بسازم، لذا من دل و منطق را با هم قاطي كردم.»
شام آخر نه اثري دلي و از روي عواطف سالم است و نه اثري منطقي و بر اساس عقل سليم، بلكه يك سوءاستفاده از مسأله‌ي زن در سينماست.
ممكن است سؤال شود كه چرا اين فيلم اثري دلي و با عواطف سالم نيست؟ جواب اين است كه كدام دلي مي‌تواند آن رابطه‌ي بين مهين مشرقي و همسرش را بپردازد و در آخر هم حق را به مهين مشرقي بدهد؟ كسي كه چنين كاري مي‌كند درواقع دل ندارد و روحش يا از سنگ است و يا اين كه يكسر فاسد شده است.
آن مرد، همسر مهين مشرقي، گناهش چيست؟ جز آن كه زنش را دوست دارد، خانه‌اش را دوست دارد، دخترش را دوست دارد و رفتار سرد و بي‌اعتناي زني روشنفكرمآب را تحمّل مي‌كند كه بهايي براي گرمي بخشيدن به كانون خانواده به خرج نمي‌دهد؛ زيرا كه يكسر در فكر مشغله‌ي بيروني و كنفرانس و نوشتن و سركلّه زدن با دختران و پسران جوان محظوظ است و از اين طريق ارضاء مي‌شود. مهين مشرقي همه‌ي مسئوليت‌هاي خود را فراموش مي‌كند و آنگاه فيلم‌ساز مي‌كوشد با مخدوش كردن چهره‌ي مرد، زن را تبرئه كند؛ زني كه بيست و شش سال با مردي زيسته و از مواهب زندگي آرام، مردي سربه‌راه، فعال، كوشا و سالم بهره جسته، آيا محق است كه اكنون بگويد، همه‌ي اين سال‌ها بي‌عشق زيسته و آزاد است خانواده‌اش را از هم بپاشد؟ آيا خشم اين مرد از ستمي نيست كه زني چنين بي‌وفا، از خود بروز مي‌دهد؟
جالب آن است كه فيلم‌ساز، به تحسين زن مي‌پردازد و به نحو بيمارگونه‌اي او را توجيه مي‌كند. و در اين حدّ هم متوقف نمي‌شود؛ زيرا معدن طلاي تفسير مدرن، باز هم عدم پايبندي بيشتري را به ارزش‌هاي معنوي ضروري مي‌نماياند.
باز هم بيشتر بايد زن را آزاد در زير پا نهادن هر ارزش اخلاقي وانمود كرد تا مهر و امضاي اثري مدرن، بر پاي فيلمي چنين بي‌ارزش زده شود و غربگرايان حظّ و بهره ببرند. از همين رو مهين مشرقي اجازه مي‌يابد تا در آستانه‌ي پيري به هوس دانشجوي جواني كه پدر پولدارش او را نُنُر بار آورده و هرچه خواسته در دسترس‌اش قرار داده، پاسخ مثبت دهد. آقازاده‌ي مدرن ميل كرده، خانم استادش را به زني بگيرد!! و خانم استاد كه از مادر او مُسن‌تر است، به جاي آن كه به طور منطقي و عقلايي، آتش هوسِ پسر را فروبنشاند و عقلش را بيدار كند، خود هم هوسناك مي‌شود! آيا اين آشوب براي مدرن بودن كافي نيست و بايد هر اخلاقي زيرپا نهاده شود؟ براي همين، اين پسر به گونه‌اي طراحي مي‌شود كه اول نامزد دختر اين خانمِ استاد معرفي مي‌شود و دختر، رؤياي ازدواج با او را دارد. و خانم مشرقي نامزد دخترش را از او مي‌ربايد! آيا چنين پديده‌اي بيمارگونه و هم‌چنين غيرمنطقي نيست؟ چگونه مي‌توان با ساختن اثري تا اين حد مبتذل، مدعي عاطفه و عقل بود؟ و بالاخره با قتل اين دو به دست دخترك، به تمنّاي خشونت پاسخ گفت؟ گويا تلويزيون و سيماي جمهوري اسلامي و سينماي بازاري ما با هم مسابقه‌ي رشد خشونت نهاده‌اند. من دلم براي كودكان و نوجواناني كه در چنين فضاي مسمومي بزرگ مي‌شوند و سرشار از فقدان اخلاق پرورش مي‌يابند، مي‌سوزد.
جيراني با اين كار به‌اصطلاح خواسته است بنا به مُد اين روزها، يك ملودرام كاملاً امروزي بسازد. براي همين تضادهاي فكري و ارزشي درون اين خانواده را از جنس تعارضات نگرش سنّتي و مردسالار با افكار مدرن قرار داده است. مهين مشرقي زن آزاد و مدرني است و شوهر او نگرشي سنتي دارد و گويا عشق نمي‌شناسد. من متأسفم كه يك درك بازاري و مهمل از سنّت در اين سال‌ها رواج يافته و هر پديده‌ي نابهنجار به بهانه‌ي مدرن بودن ستايش مي‌شود و در عوض هر ارزش اخلاقي به بهانه‌ي نگرش سنّتي مردود شناخته مي‌شود. و به جرأت مي‌توان گفت كه اين مسأله يك نوع فريب است.
رنگ و لعابي كه شام آخر به خود مي‌زند، جعلي و سطحي است. فيلم بيهوده مي‌كوشد وانمود سازد كه تضادهاي ارزشيِ سرپوش نهاده‌شده بين سنّت و مدرنيسم در يك خانواده‌ي معلّق بين دو جهان سبب فروپاشي و فاجعه است، لذا مشكل فيلم، نگاه غيراخلاقي و جعلي آن است كه با فرهنگ مشرقي و ايراني و اسلامي و نجابت ما هماهنگ نيست.
اين مسأله يك حقيقت است كه طبقه‌ي متوسط مدرنِ ايران، داراي بحران است. تعارضات اين طبقه روزبه‌روز گسترده‌تر شده و حوزه‌ي فرهنگي، عاطفي، فكري و اخلاقي را دربر مي‌گيرد. وقتي كه موقعيت اقتصادي و بحران‌هاي سياسي اين قشر به تضادهاي فوق‌الذكر اضافه گردد، سپس قادريم پيش‌بيني كنيم كه چرا بسياري از خانواده‌ها؛ مثل ديگ هفت‌جوش در حال تلاطم هستند. بي‌ريشگي، هويت‌باختگي، بي‌اعتباري ارزش‌هاي معنوي سابق، تظاهر به مدرنيّت و ارزش‌هاي غربي در حالي كه تنها وجوه صدري آن را مي‌پذيرند و از انضباط و ارزش‌هاي جدّي آن دور هستند، همه و همه اين بحران را شكل جدي‌تري داده است.
آنان از دموكراسي سياسي حرف مي‌زنند، اما خود در روابط دروني خويش سرشار از بي‌خردي، استبداد و ناتواني از ارتباطي عقلايي و پر از فساداند. فرزندان‌شان را به ورطه‌هاي اعتياد و لااباليگري مي‌رانند و مدعي فرهنگ برترند. از فساد حكومت حرف مي‌زنند، در حالي كه در پست و مقام و منزلت اداري‌شان آماده‌ي هر نوع سوءاستفاده‌اي هستند و بين ادعاي ملّي‌گرايي و وابستگي و بردگي نسبت به غرب و امريكا مانده‌اند.
شام آخر مي‌خواهد آينه‌ي بحران اين قشر باشد، اما از ريشه‌يابي بحران، به سوي ماجراپردازي پر از چرك و بيماري و آسيب كشيده مي‌شود. جدا از دفاع بيمارگونه از زنِ مدرن و گُسست‌كاري و بي‌قيدي و بي‌اخلاقي او، ساختار فيلم هم غيرمنطقي است.
فيلم از زمان حال شروع مي‌شود. دايه‌ي مهين مشرقي، پس از قتل او به وسيله‌ي دخترش بازجويي آمده و راوي ماجراست. ما به گذشته مي‌رويم و سپس مي‌خواهيم با شخصيت‌ها آشنا شويم، اما سؤال اين است كه واقعا شخصيت همسر مهين مشرقي چقدر قانع‌كننده پرداخت شده است؟ چون فيلم‌ساز مي‌خواهد به‌زور او را منفي نشان دهد، برايش صحنه‌هايي را در نظر گرفته كه بسيار مضحك است. آن مرد عاقل بيهوده به كلاس درس همسرش مي‌رود و در حضور همه فرياد مي‌زند و جار و جنجال راه مي‌اندازد. اين است دليل بد بودن او! فيلمساز به‌زور مي‌خواهد بگويد كه در يك شرايط سنّتي، زن و مردي با هم ازدواج كرده‌اند و زن حق دارد حال طلاق بگيرد، اما چون نمي‌تواند مخاطب را قانع كند، اعمال و كنشي براي مرد مي‌سازد كه مصنوعي و باور نكردني است.
پديدار شدن عشق بين شاگرد و استاد هم بدين‌سان بد از آب در آمده، به ويژه بازيگر نقش پسر آنقدر بي‌حال و مرده است كه انسان در او نشاني از شور و هيجان تا آن حد كه همسر ٥٠ ساله را به زني برگزيند نمي‌بيند.
صحنه‌ي آمدن دختر با تفنگ و علي‌رغم احساس خطر، وانهادنش و بازگذاشتن در اتاق زفاف در آن ويلاي تك افتاده‌ي ساحلي هم به اندازه‌ي كافي باور نكردني است. علي‌رغم تمجيد نويسندگان پاره‌اي مطبوعات به خاطر آنكه جيراني سردبيرشان بوده، فيلم واقعاً الكن و از نظر روايت و شخصيت‌پردازي ضعيف است. به هر رو شام آخر نمونه‌اي از فيلم‌هايي است كه نقش منفي در فهم موقعيت واقعي ما در بحران دوران گذار ايفا مي‌كند.