پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - نگرههاي دكارتي و زير ساختهاي اومانيسم عصر جديد - کرمی پور الله کرم

نگره‌هاي دكارتي و زير ساخت‌هاي اومانيسم عصر جديد
کرمی پور الله کرم

اگر جوهره‌ي اومانيسم، روش و عقلانيتي باشد كه در آن ذهن انسان به شيوه‌هاي گوناگون، قلمرو تازه‌اي از خِردورزي، شور، احساس و آگاهي را به تصرّف درآورده است، مي‌توان رهيافت دكارتي نسبت به معرفت، حقيقت و ايمان را از مايه‌ها و زيرساخت‌هاي اومانيسم عصر جديد قلمداد كرد. دكارت با نقد جهان‌نگري قرون وسطايي در باب «تقدم ايمان بر عقل» و نارسايي دستگاه ارسطويي و مفاهيم و تفسيرهاي تقليدگرايانه‌ي ارسطوئيان، نگرشي روشمند در باب عقل، يقين و حقيقت، روزنه‌هاي معرفت‌شناسيِ سه سده‌ي بعد از خود را در آگاهي فلسفي مفتوح ساخت و نوعي فرديت (individuality) و عقلانيت (rationality) را به وجود آورد.
دكارت از يك طرف شكّاكيت سوفسطائيان را بر يقين تضمين شده‌اي استوار ساخت و از طرف ديگر تعاليم كليسايي و متكلّمان قرون وسطايي را در باب خلقت انسان به دركي جديد تغيير داد. لذا «يقين» مورد نظر او همسان با رهيافت متكلمان قرون وسطا نبود، بلكه در صدد پي‌ريزي و تشكيل يقيني بود كه ذهن و نفس انساني ضامن او بوده و خود نيز اصل و مبناي حقيقت را سامان داده است. اين خود بنيادي، و اصالت انساني را مي‌توان در موارد زير مورد تأمل و تدقيق قرار داد:

تاسيس منِ انساني (hummanego)
مايه‌هاي اومانيسم دكارتي با يك گزاره‌ي سه واژه‌اي شكل مي‌گيرد: «مي‌انديشم، پس هستم». در اين گزاره «من انساني» بنياد نهاده مي‌شود، مَني كه به انسان مقام و جايگاه تازه‌اي مي‌بخشد؛ مقامي كه در آن انسان منقاد و معتقدِ قرون وسطايي، به انساني منتقد بدل مي‌شود. انسانِ خودبنيادي كه اصالت را به خويش و اقتضائات شناختي ـ معرفتيِ خود مي‌دهد. انسان خود را به نحوي مطلق و بدون ترديد به صورت موجودي مي‌شناسد كه وجودش از هر چيزي يقيني‌تر و معقول‌تر است. انسان، اصل و مبنايي است كه خود، آن را بنا نهاده و شاخص و معياري براي همه‌ي يقين‌ها و حقيقت‌ها است.
در نگره‌ي دكارتي، انسان تبديل به سوژه‌ي (Subject) مي‌شود، بطوري كه حتي يقين و «علم به ديگري» بازگشتن به مركزيت من انساني است. اين سوژه، بنيادِ مطمئن همه‌ي يقين‌ها است و همه‌ي عرصه‌ها و موجودات ديگر در حكم تمثلات (representarions) و صور ادراكي هستند كه قائم به سوژه مي‌باشند؛ سوژه‌اي كه همان من انساني، يعني من مي‌انديشم پس هستم (cogito erg sum) است. از همين منظر برخي از مورخان، دكارت را مؤسسِ نظريه‌ي معرفت و واضع معرفت‌شناسيِ معاصر مي‌دانند.(١)
دكارت تلاش فراوان كرد تا نشان دهد كه رسالت فلسفه بحث از وجود نيست، بلكه هدف آن تحليل سؤالات و پرسش‌هايي است كه توان معرفتي و قلمرو شناختي انسان را تبيين مي‌كند؛ پرسش از اين كه «چه مي‌توان دانست» و تا كجا مي‌توان شناخت و چه اميدي مي‌توان داشت. از اين جهت كار فلسفه و خردورزي، پرسش به صيغه‌اي اول شخص مفرد است كه محورش مَنِ انساني است.
كتاب‌هاي «گفتار در روش» و «تأملات» از زيرساخت‌هاي مَنْ‌انديشي در آگاهي فلسفي است و دكارت كوشيده است تا توان فاصله‌گيري از خود، اشياء و پديدارهاي پيراموني را به چشم انسان، تحليل و از پسِ فاصله به وراي انديشه نقبي بزند. از اين مجرا از معتقدات خويش براي مدتي دست مي‌شويد و سبغه‌ي عقل و تجربه‌ي آن‌ها را مورد بررسي و پژوهش قرار مي‌دهد. به نظر دكارت براي آن كه بتوان از ژرف‌انديشي راهي به بيرون باز كرد، بايستي به تخيّل فلسفي دست زد و از ساحَت تخيّل و تأمل از چشم‌خانه‌ي ذهن به جهان و پديدارها نگاه كرد و در عالم خيال و احساس، چهره‌ي خويش و ديگري را ديد. از اين رهيافت، كار خردورزيِ فلسفي، فهميدنِ «من، تو، شما، ما و آن‌هاست» كه از بستر پژوهش‌هاي ذهن قابليت شناخت مي‌يابد و هدف از آگاهي فلسفي دريافتن خود و ديگري است.(٢)
بنابراين روش‌شناسي دكارتي فرض مي‌گيرد كه براي يافتن يقين بايد به خود نگريست و همه چيز را در خود جست‌وجو كرد و چه بسا چيزي جز خود را نتوان شناخت؛ زيرا آدمي متناسب با وضعيتِ مشخص فكر مي‌كند، تصميم مي‌گيرد و اساسا تصميم، عقل و اراده در وضعيت‌هاي مشخص شكل مي‌گيرند و تداوم مي‌يابند.

اولويت دادن به ذهن
در رهيافت دكارتي هر چيزي، وقتي پذيرفتني و مقبول است كه از دو صفت «وضوح و تمايز» برخوردار باشد. يعني اين كه واضح بودن و متمايز بودن، از مؤلفه‌هاي يقين معرفت‌شناسي است. اما براي رسيدن به مبناي معرفتي بايستي تلقيِ سنتي گذشتگان را عوض كرد و سؤال تاريخي آن‌ها را در باب «موجود حقيقي» به سؤال «موجود يقيني» تبديل نمود. اگر در نگرش ارسطويي «حقيقت» مطابقت ذهن با اَعيان موجودات تفسير مي‌شد و مبناي صدق و كذب و حقيقت مطابقت ذهن و عين تعبير مي‌شد، اما اكنون با نگرش دكارتي وجود نفس‌الامريِ اشياء كنار گذاشته شد و نوعي اولويت ذهن نسبت به اعيان اشياء به وجود آمد.
پديدارها حيثيتي شناختي و ذهني دارند و صرفا تمثلات ذهنيِ قائم به فرد هستند، لذا علم نمي‌تواند متكي به حقيقت اشياء و وجود نفس‌الامريِ پديده‌ها باشد، بلكه همه چيز وابسته به سوژه و ذهن است، اما ذهن براي يقين‌مندي خود در گرو ارزيابي مجدد و تجديد بناي مطمئن است. در اين معنا از نظر دكارت، معرفت يقيني، هم‌چون جاسازي صندوق سيبي است كه دانه‌هاي آن يكي‌يكي بررسي و بازبيني مي‌شوند و هر آن چه معيوب و فاسد باشد دور انداخته مي‌شود و صرفا دانه‌هاي مطلقا سالم برگزيده و چيده مي‌شوند. از اين رو باورها و اعتقاداتِ ما، هم‌چون دانه‌هاي سيب بايد غربال گردند و هر آن چه كه كمترين شك و ترديد را دارند بايستي سَرَند شوند و كنار گذاشته شوند. در تلقي دكارتي حتي گزاره‌هاي اخلاقي و درك خوبي و بدي، حيثيتي معرفتي دارند. و ساختار اختيار و اراده‌ي انسان به نحوي است كه خوبي‌ها را برمي‌گزيند و بدي‌ها را كنار مي‌گذارد و مبناي اين معطوف بودن خصلتي شناختي است؛ يعني آنچه را كه آدمي خود خوب مي‌انگارد. و خوبي، يعني خوبي در نزد انسان و مراد از بدي، يعني بدي در نزد انسان، نه بدي في‌نفسه يا خوبيِ في‌نفسه. لذا هر چه را انسان خوب بداند، اراده‌ي او بدان معطوف مي‌شود، گرچه ممكن است در عالم واقع چيزي في‌نفسه بد يا چيزي في نفسه خوب باشد و آدمي توان درك آن را نداشته باشد.(٣) لذا از نظر دكارت آدمي با همين خردمندي در تكاپوي مستمر شناخت گزاره‌ها و فهم حقايق و فضايل است و از آن جا كه نهاد گزاره‌هاي ادراكي بشر، خصلتي معرفتي و بشري دارند، دليل خطامندي، همواره فهيم‌پذير و نقدپذير خواهند بود.
اصالتِ ذهن دكارتي، واقع‌گرايي مدرسيان قرون وسطا در باب جهان و انسان را متحول كرد و حكايت حد و رسم و مفاهيم تاريخي منطق و فلسفه؛ مثل جنس و فصل، قوّه و فعل، ماده و صورت و خاصيت و طبيعت و نفس حيواني و نباتي را در تفسير كتاب جهان، نارسا و ناكافي دانست و اين نگرش كه بالا رفتن بخار آب به سبب طبيعت روبه بالاي آن و افتادن سنگ بخاطر طبيعت رو به پايين آن بوده، تفسيري طبيعت‌گرايانه و در نتيجه ناكارآمد دانست و انقلابي جديد در زمينه‌ي ذهن و قدرت شناسايي عقل در زمينه‌ي انسان و جهان به وجود آورد. چنين نگرشي در عقلانيت فلسفي باعث شد تا دانشمندان قرون هجده به بعد، حقيقت را تابع «روش» بدانند.
ويل دورانت مي‌گويد: «دكارت، ذهن خود را بلاواسطه و مستقيم در مي‌يابد و هيچ چيز ديگر را به اين ترتيب نمي‌تواند دريابد و علمِ ذهن به عالم خارج به وسيله‌ي جهاتي است كه از راه حواس و مدركات وارد ذهن مي‌گردد و هر فلسفه‌اي بايد از خود ذهن شروع كند.»(٤)
به نظر دكارت كثرت آرا، مناط و معيار حقيقت نيستند و هر كس مي‌تواند براي دريافت و فهم حقيقت، دست به پژوهش و تحقيق بزند و به دور از عادت و تقليد و با درون نگري و كنش‌هاي شناختي ـ معرفتي به دركي جديد از حقيقت برسد؛ زيرا دريافت حقيقت و يقين براي يك تن بيش از يك گروه و جمعيت است و اين نكته را در يكي از تأملات خود بازگو مي‌كند كه يكي از نخستين فكرها كه بخاطرم رسيد اين بود كه غالبا مصنوعاتي كه داراي اجزاي بسيار و دستِ استادان چند در آن كار بوده است، به كمال چيزهايي نيست كه يك نفر آن را ساخته و پرداخته باشد، چنانكه عمارتي را كه يك معمار به عهده گرفته و انجام داده، غالبا زيباتر و مناسبتر از ساختمان‌هايي است كه چندين كس خواسته‌اند آن را اصلاح كنند.(٥) اين نظر دكارت گرچه هويت جمعي علم و انديشه را ناديده مي‌گيرد، اما فردباوري عهد رنسانس را كه با انگاره‌ي «فكر مي‌كنم پس هستم» ـ همخوان و همساز است ـ تداوم بخشيده و خصلت تقليد گرايانه و عادت مآبانه در فعاليت‌هاي عقلاني و انديشه‌ي معطوف به فردرا به زير سؤال برده است و عمده تلاش او نقد مفاهيم و تلقي‌هاي ارسطويي در تفسير جهان و ايستايي و ركود آگاهي فلسفي بوده است. از همين جهت بود كه دكارت تصميم گرفت به «عقل خويش» رجوع كند و نه به حجيت گذشتگان.
و در تأمل دوم از تأملات خود، به دنبال يافتن نقطه‌اي ارشميدسي است، نقطه‌اي كه خود آن را بنا نهاده و بدور از تقليد و عادات آن را اثبات كرده باشد. وي مي‌گويد: «ارشميدس، براي از جا كندن كره‌ي خاكي و انتقال آن به مكان ديگر، تنها خواستار يك نقطه‌ي ثابت و ساكن بود، من هم اگر بخت ياري كند و تنها به يك امر يقيني و ترديدناپذير دست‌يابم، حق دارم عالي‌ترين اميد را داشته باشم»(٦) و دكارت از اين تأملات براي رسيدن به يقين در معرفت استفاده مي‌كند.

اصل تساويِ خرد
نگره‌ي دكارتي، علاوه بر توجه به انسان و اقتضائات معرفتي ـ شناختي و بطور كلّي قدرت فاهمه‌ي كيهاني، خرد را عنصري به تساوي براي نوع بشر مي‌داند و به شدت از دموكراسي دفاع مي‌كند. او خرافه‌پنداري و كج انديشي و تقليدپروري را عرصه‌اي ايستا در عقلانيت تعبير مي‌كرد و نوعي جسارت و مدل فكري را در تاريخ انديشه‌ها بوجود آورد.
به نظر دكارت «عقل در ميان مردم از هر چيز بهتر تقسيم شده است.»(٧) يعني قوه‌ي درست حكم كردن و تمييز خطا از صواب، طبعا در همه‌ي افراد يكسان آفريده شده است. اختلاف آرا از اين جهت نيست كه بعضي بيش از بعضي ديگر عقل دارند، بلكه از اين جهت است كه فكرخود را به روش‌هاي مختلف به كار مي‌برند و منظورها و اهداف واحد در نظر نمي‌گيرند، غرض نهايي اين است كه ذهن را درست به كار برند.
دكارت در رساله‌ي گفتار در روش راه بردن عقل، كوشيده است تا نشان دهد كه چگونه استفاده‌ي درست از عقل، ضريب خطا و گمراهي را در عرصه‌ي شناخت كمتر مي‌كند. او هم چون سقراط يوناني تلاش كرد تا آموزه‌ي جهل را تحليل نمايد و حدود دانايي و توانايي عقل را آشكار سازد. او در صدد بود كه تشخيص غلط از صحيح را در دستور كار خود قرار دهد تا كارهاي خود را به درستي تميز دهد و در حيات خود به اطمينان و يقين دروني دست يابد. همه‌ي انسان‌ها مي‌توانند با ژرف انديشي از اصول بنيادي فيزيك آگاهي كسب كنند. آنچه مهم است طرح سؤالات و پرسش‌هاي درست در برابر طبيعت است. جهان به نحوي ساخته شده است كه همه‌ي انسان‌ها قادر به كسب شناخت درباره‌ي آن هستند. خداوند عقل و شعور انساني را به نحوي ساماندهي كرده كه فريب نمي‌خورد و اين امر در گرو آن است كه انسان به طرح سؤالات درست بپردازد. «خداوند نمي‌گذارد كه انسان منظما فريب بخورد؛ اگر او خود را منظما فريب ندهد» خداوند اوضاع جهان را به نحوي خلق كرده كه به انسان دروغ نمي‌گويد. دنياي دكارت ساخته‌ي دست خداست و خدا خودش شناخت ما را از دنيا تضمين مي‌كند.(٨) با همه‌ي تلاش‌هاي فلسفي، اما عقلانيت دكارتي در عصر خود بدون نقد نماند و ملاحظات جزم‌گرايانه‌ي او در باب ذهن و عقل و دوري از تجربه و مشاهده را از كاستي‌هاي نظرات او دانسته‌اند و به رغم آن كه به نقد مدرسيان پرداخته، اما همانند آنها تنها تعقل را اساس معرفت دانسته است، آنجا كه پژوهش، خردمندي و تحقيق را در آگاهي فلسفي تزريق كرد و انسان و ملاحظات فكر و انديشه‌ي او را برجسته نمود از پيشگامان انقلاب معرفتي و از زيرساخت‌هاي عصر رنسانس بوده است. او به همه‌ي نظام‌ها و دستگاه‌هاي فلسفي بعد از خود نشان داد كه انسان بودن، جوهري اصلي و عنصري جدايي‌ناپذير است و براي همه‌ي انسان‌ها در هر زمان و هر مكاني مشترك است. به مقتضاي حاكميت خودآگاهي عقلاني «من علاوه بر آن كه فكر مي‌كنم، فكر مي‌شوم» و شما علاوه بر آن كه صحبت مي‌كنيد مورد صحبت و بيان نيز واقع مي‌شويد و از همين طريق است كه انديشه و بيان از مؤلفه‌هاي اومانيسم جديد دانسته شده و انگاره‌ي دكارتي از زمينه‌هاي اصلي عصر رنسانس در نظر گرفته شده است كه «والتر پاتر» در وصف آن مي‌گويد: «جنبشي كه در آن، ذهن انسان به شيوه‌هاي گوناگون، قلمرو تازه‌اي از احساس، شور و انديشه را به تصرف خود در مي‌آورد».(٩)

پي نوشت‌ها:
١. فلاسفه‌ي بزرگ، بريان مگي، ترجمه‌ي عزت‌اللّه‌ فولادوند (تهران، انتشارات خوارزمي، ١٣٧٢) ص ١٤٨.
٢. تفكري در فلسفه‌ي دكارت، سيد يونس ادياني (تهران، انتشارات نقش جهان، ١٣٧٩)، ص ٨٥.
٣. تاريخ فلسفه‌ي غرب، مصطفي ملكيان (دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، قم) ج ٢، ص ١٩٦.
٤. تاريخ فلسفه‌ي ويل دورانت، ترجمه‌ي عباس زرياب خويي، (تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، ١٣٧٠) ص ١٣٩.
٥. سير حكمت در اروپا، ترجمه‌ي محمد علي فروغي (تهران، انتشارات زوار، ١٣٧٢) ص ٢٢٣.
٦. تأملات در فلسفه‌ي اولي، رنه دكارت، ترجمه‌ي احمد احمدي (تهران، مركز نشر دانشگاهي، ١٣٦٩) ص ٢٤.
٧. سير حكمت در اروپا، ص ٢١٣.
٨. فلاسفه‌ي بزرگ، بريان مگي، ترجمه‌ي عزت الله فولادوند (تهران، طرح نو، ١٣٧٨) ص ١٤٣.
٩. اومانيسم، توني ديويس، ترجمه‌ي عباس مخبر، (تهران، نشر مركز، ١٣٧٨) ص ٩٧.