پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - از تاراج جهاني تا رهايي جهان - رسولی زاده محبوبه

از تاراج جهاني تا رهايي جهان
رسولی زاده محبوبه

اشاره:
پديده‌ي جهاني‌شدن رفته رفته به مساله‌اي بسيار با اهميت براي درك شرايط و مقتضيات هزاره‌ي سوّم مي‌شود. مساله و موضوع مهمي كه ديدگاه‌ها و نظريه‌هاي مختلف پيرامون ماهيت آن را برانگيخته و ميداني فراخ و وسيع را فراهم آورده كه دونيروي جدّي و متخاصم با سرعتي روز افزون در مقابل هم دست به صف‌آرايي زده و به رقابت سنگين مي‌پردازند: از يك سو روند جهاني شدن با ابزار سياست و اقتصاد سرعت بيشتري به خود مي‌گيرد و از سوي ديگر موانعي در قالب واكنش‌هاي متحرك اجتماعي به طور جدّي رخ مي‌نمايد كه در حقيقت از نگراني‌هاي عميق فرهنگي نشأت يافته است. طبعاً همين نگراني‌ها است كه افرادي هم‌چون «گيدنز» را بر آن داشته تا بر بازتاب‌ها و پيامدهاي منفي اين روند، دقيق شده و به آن لقب تاراج جهاني بدهد؛ امّا آنجا كه جنبه‌هاي مثبت قضيه مطرح است، آن را رهايي جهان مي‌نامد.
به هر حال روندي كه جهان معاصر در پيش گرفته، روندي رو به تزايد براي جهان‌گرايي، جهاني سازي و جهاني شدن است كه از هيچ روي اجتناب‌ناپذير نمي‌نمايد. مطلب زير، بررسي اجمالي و گذرا در اين موضوع داشته و يا آنكه از ويژگي اختصار و ايجاز به نحو مطلوبي بهره جسته، با اين حال از بيان مطلب نيز فروگذار نكرده و بطور موجز و رسا به آن پرداخته است.
«پگاه»

امروزه فرآيندي كه تحت عنوان جهاني شدن با آن روبرو هستيم، يك واقعيت غير قابل انكار است كه با موج و آهنگي سريع و كوبنده وبي‌سابقه در حال دگرگون ساختن جنبه‌هاي مختلف زندگي بشر امروزي است. از اين رو، آينده‌اي كه در پس امروز بشر قرار گرفته، آينده‌اي نه چندان شناخته، بلكه ناشناخته است كه آشنايي با شرايط و الزامات فرآيند مزبور، باعث مأنوس شدن با جنس پيش‌بيني‌هايي مي‌شود كه درباره‌ي آينده‌ي جهان ارايه مي‌شود.
جهاني شدن از اواخر قرن بيستم، بحث روز و فراگير شده است؛ چرا كه پيش‌تر از اين در هيچكدام از كشورها حتي كشورهاي پيشرفته اين بحث مطرح نبوده است.
«آنتوني گيدنز» جامعه‌شناس و متخصص معروف روابط بين‌الملل دانشگاه لندن ـ در كتابي تحت عنوان «رهايي جهان» به تشريح جهاني شدن، پيامدها، آسيب‌ها و سنّت‌ها و خانواده مي‌پردازد و در مورد جهاني شدن چنين اذعان مي‌دارد كه: جهاني شدن يك پديده‌ي جديد، تاريخي و انساني است كه تغييرات طوفاني در پشت خود دارد.
نظر آقاي «گيدنز» اين است كه فرآيند جهاني شدن را نبايد در مسايل صرفاً اقتصادي خلاصه نمود؛ زيرا كه اين پديده حد و مرز اقتصادي را در مي‌نوردد و برفضاي سياسي، تكنولوژي، اجتماعي، و از همه مهم‌تر فضاي فرهنگي، ملت‌ها، قوميت‌ها و هويت‌ها را نيز تحت تأثير مستقيم خود قرار مي‌دهد. توسعه‌ي ارتباطات و فرآيند اثر گذاري ابزارهاي ارتباطي و مخابراتي، به حدي گسترده شده است كه به طور ملموس وارد زندگي خصوصي خانواده‌ها شده و تعريف جديدي از راه و روش زندگي را ارايه نموده است. با اين حال، وي از اثرات سوء آن و زيان‌هايي كه ممكن است متوجه ملل فقير و كم‌درآمد شود غافل نبوده و بازتاب‌هاي منفي آن را نيز مورد تجزيه و تحليل قرار داده است.
بازتاب و پيامدهاي منفي اين پديده در نابودي جوامع فقير و اقتصاد آن‌ها در بررسي‌هاي وي كاملاً مشهود است. «گيدنز» پيامدهاي احتمالي جهاني شدن در موضوعاتي هم چون تخريب محيط زيست، به كارگيري ابزارآلات غير مؤثر وفاسد شده و بعضاً اعمال غير مسئولانه شركت‌هايي را كه فراتر از حريم خود پا مي‌گذارند دانسته و به آن لقب تاراج جهاني داده است. وي معتقد است كه اين مساله در اثر سلطه‌ي يك حكومت يا دولت نيست، بلكه در توانايي موجود در جوامع مختلف است كه آنچه مسلم است، جوامع غربي (كشورهاي شمال) به مراتب برتر از جوامع ديگر (كشورهاي جنوب) هستند كه اين برتري ممكن است به استثمار نو و استعمار معكوس تعبير و تفسير شود و مانعي شود براي ورود برخي از دولت‌هابه رودخانه‌ي جهاني شدن.
با اين وجود، امروزه حتي جوامع قدرتمند غربي فاقد توانايي آن هستند كه سياستي مخالف مصالح جهاني شدن اتخاذ كنند و سد راه اهداف واقعي جهاني سازي شوند.
جهاني شدن داراي طبقه‌بندي‌هايي است كه مي‌توان آن را به چند طيف تعريف كرد.
طيف اول: اين طبقه‌بندي جهاني شدن ابتدايي است كه «رونالد رابرتسون» اين مفهوم از جهاني شدن را كه مربوط به بخش‌هايي از تاريخ پيدايش امپراتوري‌ها و يكپارچه شدن سرزمين‌ها و واحدهايي كه قبلاً از هم جدا بوده‌اند، مي‌باشد، به عنوان «جهاني شدن كوچك» به شمار مي‌آورد و سابقه‌ي تاريخي اين مفهوم را در نوشته‌هاي «پوليبيوس» ـ به هنگام اشاره به ظهور امپراطوري روم ـ جست‌وجو مي‌كند كه در تاريخ عمومي خود مي‌نويسد:
«قبلاً در ميان چيزهايي كه در جهان اتفاق مي‌افتاد پيوندي نبود... اما از آن پس همه‌ي حوادث به صورت يك مجموعه‌ي مشترك با هم پيوند خورده‌اند».
به هرحال، منظور از جهاني شدن ابتدايي، زماني است كه دولت‌هاي بزرگ و امپراتوري‌هاي بزرگ مثل ايران و روم شكل گرفته و شعاع تاثير گسترده‌اي را پيدا كردند.
«رابرتسون» در توصيف اين روند و طيف از جهاني شدن و تكامل تاريخي آن مي‌نويسد:
«جهان ممكن بود از طريق سركردگي امپراتوري‌مآبانه يك ملّت «اتحاد بزرگِ» دو يا چند خاندان سلطنتي يا چند ملت، پيروزي (پرولتارياي جهاني) غلبه‌ي جهاني يك دين خاص، تبلور «روح جهاني» تسليم ملي‌گرايي به (تجارت آزاد)، موفقيت جنبش فدراليسم در سطح جهان، پيروزي يك كمپاني جهاني يا راه‌هاي ديگر به يك (نظام واحد) تبديل شود؛ هر يك از اين‌ها در مقطع معيني از گذشته بيرق جهاني شدن را بلند كرده‌اند.
از مصاديق «جهاني شدن ابتدايي»، حضور اديان بزرگ است؛ به اين معنا كه اديان بزرگ مثل اسلام و مسيحيت، اساساً خطابشان همه‌ي مردم جهان است و خطاب جغرافيايي و يا خطاب نژادي و ملي خاصي ندارند؛ بطور مثال: آن خطاب مي‌كند «يا ايها الناس» كه در واقع اديان الهي دراين جهاني شدن، خصيصه‌ي مشترك دارند و جهاني شدن در واقع يك حركت فرازمان و فرامكان است. اين دوره‌اي بود كه از آن به عنوان طيف اول جهاني شدن ياد مي‌شود.
طيف دوم، دوره‌ي «جهاني شدن مدرن» است كه به اختراع صنعت و تحولاتي برمي‌گردد كه تحت تأثير انقلاب صنعتي به‌وجود آمد و درواقع دوره‌ي شكوفايي تمدن غرب را پايه‌ريزي كرد. مدرنيسمي كه ريشه‌اش در صنعت غرب است، كه آن‌هم يك استانداردهايي را به همه‌ي جهان تحميل كرد. مثلاً نظام قانونگذاري، «نظام بروكراتيك و اداري» نظامي است كه به همه‌ي جهان تحميل شده است.
طيف سوم، «جهاني شدن متأثر از صنعت ارتباطات» است كه اين دوره كاملاً متكي بر صنعت ارتباطات است؛ به قول «مانوئل كاستلز» كه مي‌گويد: مدرنيزم ٢٠٠ سال طول كشيد تا هنجارهاي خودش را به تمام دنيا تحميل كند؛ ولي «جهاني شدن» در عرض دو دهه هنجارهاي خودش را به سراسر دنيا تحميل كرد. جهاني شدن در اين دوره، يعني دوره‌ي مدرنيسم، ـ به لحاظ مفهومي اگر نگاه كنيم ـ چند ويژگي مهم و متفاوت با ديگر دوره‌ها دارد:
يكي آن كه، چهره‌ي سياست در اين دوره پنهان و غيرشفاف است و برخلاف دوره مدرنيسم كه چهره‌ي سياست بسيار شفاف و روشن است؛ حتي در دوره‌ي استعمار نو، چهره‌ي سياست روشن است به اين معنا كه سياست در دوره استعمار نو فقط نظامي نيست، بلكه غيرنظامي است؛ اما در دوره‌ي جهاني شدن، اينگونه نبوده است.
خصيصه دوم جهاني شدن در اين دوره در مقايسه با دوره‌هاي قبل، اين است كه ماهيت غيرتحميلي دارد؛ ماهيت پارادوكسيكالي كه شما احساس تحميل نمي‌كنيد، اما در عين حال مي‌پذيريد. در اين دوره هنجارهاي جهاني شدن در قالب تنوع فرهنگي و قدرت انتخاب توليد مي‌شود.
تفاوت ديگر جهاني شدن در اين دوره با دوره‌ي قبل آن است كه، جهاني شدن اين دوره چندزماني است و از همه‌ي فضا استفاده مي‌كند، «Globalization» درواقع، آن جهاني شدن فشرده‌اي است كه همه‌ي عرصه‌ي حيات را دربر مي‌گيرد.
خصيصه‌ي ديگر جهاني شدن در اين دوره آن است كه، نهادها و هنجارهايي را كه مي‌سازد، خود سامان‌گرا است. نهادهاي خود سامان‌گرا، نهادهايي است كه در يك بافت طبيعي به‌وجود مي‌آيد. جهاني شدن نُرم‌هاي خودش را در بافت خود سامانگرا طبيعي نشان مي‌دهد. نقطه‌ي آغاز اين دوره از جهاني شدن، اختراع «مورس» است. زماني كه «مورس» انگليسي در سال ١٨٤٤ ميلادي دستش را براي اولين بار روي دكمه‌اي قرار داد و همزمان با نوشتن پيام، پيام منتقل شد، آغاز جهاني شدن است؛ يعني اولين باري كه انسان مفهوم زمان و مكان را عوض مي‌كند.
حالا بايد ديد كه مفهوم زمان و مكان چه بود؟ مفهوم زمان و مكان اين بود كه، فاصله‌ي ميان ما و امريكا بر حسب كيلومتر و زمان به اندازه‌ي زماني كه نياز است در طي آن زمان، مطلبي به آنجا منتقل شود كه جهاني شدن هردوي آنها را از بين برد؛ بنابراين، منظور «مك لوهان» از فشرده شدن دنيا و «دهكده‌ي جهاني» فشرده شدن روابط بين انسان‌ها است نه فشرده شدن فيزيكي دنيا.
«رونالد رابرتسون» اگرچه جهاني شدن را به معناي درهم فشرده شدن جهان مي‌گيرد، اما اين تعريف را ناقص دانسته و آن را اينگونه تكميل مي‌كند كه، جهاني شدن ضمن دلالت بر درهم فشرده شدن جهان به تراكم آگاهي نيست، بلكه به جهان نيز به عنوان يك كل، دلالت دارد. علاوه بر اين، لغت‌نامه‌ي «آكسفورد» كاربرد آگاهي جهاني شدن از عبارت «جهاني شدن» داستانش از نظريه‌ي «مك لوهان» درباره‌ي «دهكده جهاني» مي‌داند و مفهوم درهم فشرده شدن جهان نيز در ضمن بحث «مك لوهان» درباره‌ي حضور همه‌جايي وسايل ارتباطي به‌ويژه وسايل بصري در دنياي جديد مطرح شده است.
«رابرتسون» مي‌نويسد: بي‌ترديد «مك لوهان» ضمن انعكاس اين روند در عين حال به شكل گرفتن آن نيز ياري كرد به طوري كه كم‌كم شاهد آن بوديم كه چگونه وسايل ارتباط جمعي كوشيدند مفهوم جامعه‌ي جهاني را همه‌جا رواج دهند. به هر صورت، سه مفهوم فضا، زمان و مكان بايد در «جهاني شدن» مورد توجه قرار گيرد. مقوله‌ي فضا ـ زمان چنان كه «گيدنز» آن را مي‌فهمد (يعني فشرده شدن زمان و تحرك فضا) با مقوله‌ي جهاني شدن و مدرنيسم مستقر در آن داراي همبودي‌هاي بسياري است. هم‌چنين متغيّرهايي مانند تنوّع، سرعت، آزادي انتخاب، از ميان رفتن عنصر وحدت‌بخش مكان در رفتارها و... رابطه‌ي فضا ـ مكان را دستخوش تحوّل كرده است. به ديگر سخن، مي‌توان چنين ادّعا كرد كه برهم خوردن شناخت مرسوم‌ها از مفهوم فضا در ارتباط با پديده‌ي جهاني شدن، مي‌تواند به تغيير مفهوم مكان نيز منجر شود.
«ديويد هاروي» تجربه‌ي فشردگي زمان ـ فضا را امري چالش‌برانگيز، هيجان‌آور، فرساينده و گاه سخت آزاردهنده مي‌داند كه مي‌تواند واكنش‌هاي اجتماعي، فرهنگي و سياسي گوناگوني برانگيزد؛ به عقيده‌ي وي، آدمي همواره از طريق غلبه بر محدوديت‌هاي زمان، در جست‌وجوي عمر جاويد بوده است؛ حال آنكه امروزه از طريق تسلط بر محدوديت‌هاي فضا، به دنبال رستگاري است. فشردگي زمان ـ فضا و در نتيجه بي‌عمق شدن تجربه، موجب گرديده است اين دو ساخت به گونه‌اي ضريب با يكديگر درآميزند، يعني زمان فضايي شود و فضا معروض زمان. در نتيجه، انسان با اسير شدن در لحظه‌هاي گذار و فرو ريختن افق‌هاي زماني، تجربه‌ي خود را محدود در توالي گسترها حال مي‌يابد. از اين روست كه در توليد كالاهاي ضروري نيز، بر لحظه‌اي و دور ريختني بودن و بر تازگي و دلپسند بودن تأكيد مي‌شود. و اين روند به قلمرو ارزشها، سبك‌هاي زندگي محصولات فرهنگي و معماري شهرها نيز كشيده شده است. به اعتقاد «هاروي» در عصر رسانه‌هاي فراگير، دلبستگي نه به ريشه‌ها؛ كه به رويه‌ها، نه به كار ژرف‌نگر بلكه به تصويرهاي مبهم چسبيده شده، نه به رويه‌هاي پرداخت‌شده بلكه به تصاوير تقليدي تحميل‌شده، نه به ساخته‌هاي فرهني داراي انسجام، كه به احساسي در هم رفته از زمان و مكان است، (پلاسما، در كتاب شش درون‌مايه براي هزاره‌ي آينده) نتيجه‌ي چنين فرآيندي آشفتگي در نظم و فهم زمان و مكان است، و شايد به همين سبب باشد كه مفهوم جهاني شدن به اهميت نظم‌دهي مجدّد زمان و مكان اشاره دارد، (ويليامز در كتاب تأثير جهاني شدن بر حاكميت دولت).
«گيدنز» اينگونه تعبير مي‌كند كه، تولّد جهاني شدن با «مورس» بود. اما مورس خود پديده نيست، بلكه آغاز يك تاريخ جديد است؛ چون مورس يك استفاده‌ي عمومي در ميان مردم نداشته است كه بخواهد فرهنگ عمومي را تحت‌الشعاع خود قرار دهد يا روابط اقتصادي را تحت تأثير قرار دهد؛ اما آغاز اين حركت بوده است.
با گذشت سي و دو سال، «بل» تلفن را اختراع كرد، اين اختراع يك ارتباط همزمان وارد زندگي بشر شد. «بل» رابطه‌ي بين دو نفر و دو نقطه را حسي كرد و يك هم نفسي به‌وجود آمد. پس از آن در سال ١٩٢٤ تلفن بي‌سيم وارد صحنه‌ي ارتباطات شد كه اين بي‌سيم بودن خود يك خصيصه بود. سپس در سال ١٩٧١ براي اولين بار «تامسون» موفق شد يك پيام اينترنتي را ارسال كند به طوري كه خودش هم باور نمي‌كرد توانسته باشد چنين پيامي را ارسال كند، چون كلمات ناهمگوني را تايپ كرد و فرستاد (كه اين كلمات ثبت شده است و وجود دارد) امّا آن موقع اينترنت تبديل به ابزار عمومي نشد؛ و ليكن در سال ١٩٩٠ صد هزار مشترك اينترنت وجود داشت. امروز هم فقط در انگلستان هشت ميليون و ٩٠٠ هزار مشترك وجود دارد.
مكالمه به وسيله‌ي تلفن؛ در سال ١٩٦٥ براي هر سه دقيقه مكالمه، حدود ٩٠ دلار هزينه داشت، امّا امروزه فقط يك سنت هزينه دارد، يعني امروزه مكالمه عمومي شده است. در سال ١٩٦٥ تعداد تماس‌هاي همزمان بين‌المللي از ٨٩ تماس تجاوز نمي‌كرد، ولي امروزه يك ميليون تماس همزمان بين‌المللي وجود دارد. اين كه در حال حاضر، فراملي كردن روابط اجتماعي يا فراملي شدن ارتباطات اجتماعي مطرح است، بايد توجه داشت كه اين روند، طي ظرفي صورت مي‌پذيرد كه يك ظرف آن، همان تماس‌هاي تلفني و يك ظرف ديگر آن، اينترنت است. يك ظرف آن فاكس و ظرف ديگر ماهواره است. به طور مثال در سال ١٩٨٦ تعداد ٧٨هزار ماهواره مخابراتي وجود داشت، ولي در سال ١٩٩٦ به هفتصد و ده هزار ماهواره رسيد و به همين ترتيب شروع به افزايش كرد.
با آمدن موبايل، ماجراريزتر شد. و الآن اين تماس‌ها معناي جديد دارد. به هر حال صنايعي هم چون ارتباطات و صنعت وسايل نقليه باعث شده است تا يك نوع همزماني ارتباطات در دنيا به وجود آيد. صنعت ارتباطات يك توليد مهم ديگر داشته است كه آن، توليد فرهنگ جهاني (GLOBAL CULTURE) است، چون متكي بر فرهنگ جهاني است. بنابراين بايد گفت كه صنعت جهاني، فرهنگ جهاني، يا به عبارت ديگر، فرهنگ توده‌دار (MAST CULETUR) توليد مي‌كند؛ البته اين امكان در گذشته وجود نداشته كه با كليك (فشار دادن) ماوس (موشواره) يك مطلبي در اختيار تمام مردم دنيا قرار بگيرد. يك زمان ايجاد كردن سايت در اينترنت، كار مهمي بود؛ اما امروزه هر استاد دانشگاهي مي‌تواند سايت مخصوص به خودش را داشته باشد، يعني قرار دادن يك مطلب در فضاي اينترنتي به سادگي و آساني، تايپ كردن همان مطلب در محيط «word» است. بنابراين توليد فرهنگي از آنجا كه براي همگان قابل دسترس است، كاري آسان مي‌باشد.
جهاني شدن يك نگاه پروسراي دارد و يك نگاه پروژه‌اي. متأسفانه در ايران مسئولان، بيشتر روي پروژه‌هاي جهاني شدن توجه دارند، يعني بيشتر جهاني شدن را به عنوان جرياني كه طراحي شده و داراي مديري كه آن را اداره مي‌كند نگاه مي‌كنند. فلذا موضع دارند و در واقع اين نگاهي است كه بخشي از جامعه‌ي غرب هم به جهاني شدن دارد، يعني امريكايي كردن. به هر صورت، اين نگاه در ايران قوي است؛ اما همه‌ي جهاني شدن اين نيست. بعد پروژه‌اي جهاني شدن به سياست‌هاي دولت‌هاي بزرگ برمي‌گردد. انتخابات رياست جمهوري امريكا در سال ١٩٩٢، مبارزه‌اي گسترده عليه پس زمينه‌ي يك تهديد جهاني براي سركردگي امريكايي بود. رقابت در عرصه‌ي اقتصاد نوين (جهاني) كليشه‌اي براي مبارزات انتخابات رياست جمهوري شد. هم بيل كلينتون و هم معاون وي اَل گور، موفق به اشاعه‌ي پيامي شدند كه توان آن‌ها را دو چندان مي‌كرد. آن‌ها بر هويت ايالات متحده‌ي امريكا در مقام قدرت بلامنازع جهاني تاكيد داشتند و اين عاملي بود كه تمام اختلافات در داخل كشور را از بين مي‌برد. به صورت هم زمان، آن دو تهديدات موذيانه‌اي عليه وضعيت ناشي از تحولات (جهاني) صورت دادند و اين فرض يك ناامني همگاني بود. اين مضمون براي مبارزات انتخاباتي از ديرباز، از طريق پژوهش‌هاي نظام‌مند و جلسات پي‌درپي مهيا شده بود. عنوان كتاب گور، (زمين در توازن) به صورتي سر راست از اين پيام اشباع شده بود كه تزلزل وار اين دو اضطراب به طور هم زمان كل زمين و اساس واقعي حيات را دربرگرفته است. اين پيام طراحي شده براي مبارزات انتخاباتي به صورت جملاتي اين چنين ارايه شد كه: «بحران جهاني محيط زيست، همان طور كه ما در «تنسي» (TENNESSEE) مي‌گوييم، واقعي مثل باران است و من نمي‌توانم فكر رهايي كودكانم در زميني نازل و آينده‌اي متزلزل را تحمل كنم». جهاني، محلي مي‌شود و آن گاه به منزله‌ي رمزي براي يك مبارزه‌ي سياسي در مي‌آيد كه در آن دموكرات‌ها، مردم امريكا را به صورتي موثر براي رويارويي يا تهديدي جهاني بگرد هم آورده‌اند، (محيط زيست) دلالت بر تمامي آن چيزهايي داشت كه مسيري خطا را در جامعه پي‌گرفته بودند. كلينتون اين مضمون را فورا بعد از پيروزي خود در انتخابات به كار برد: «ما نيازمند حصول مجدد توان اقتصادي خود، به منظور ايفاي نقش برجسته در دنياي جديد براي رقابت و پيروزي در عرصه‌ي اقتصاد جهاني هستيم».
سخنراني او در مراسم پذيرش مقام محوّل در همين روز بر اين نقش ملت امريكا مجددا در دنيا صحر گذاشت: امشب مسئووليتي را كه شما براي رهبري اين بزرگ‌ترين كشور در تاريخ بشري بر من محول كرده‌ايد مي‌پذيرم. اين نص موثقي از بازيگر اصلي (طرح مدرن) است. تنها در يك كشور بيان چنين احساساتي با خلوص تمام، ممكن بوده است.
آنچه در اين بين حايز اهميت مي‌باشد، در واقع انتخاب دقيقي است كه درباره‌ي مسأله‌اي هم چون مسأله‌ي محيط زيست كه يك ارزش UNIVERSAD است صورت مي‌گيرد، به اين معنا كه اگر شما بخواهيد سياست «يونيورسال» توليد كنيد، بايد به ارزش «يونيورسال» تكيه كنيد. و اين‌ها تكيه دادن به مسأله‌ي كمپ‌هاي محيط‌زيست است، يعني يونيورساليست‌ها كمپ‌هايي دارند كه يك ميليون نفر، دو ميليون نفر عضو آن هستند و خيلي هم نسبت به تهديد محيط‌زيست فعال و پرخاشگر هستند. اين گروه، اين بهانه را درست كردند مثلاً ايران اگر بخواهد به محيط‌زيست خودش آسيب بزند ما نمي‌توانيم بي‌تفاوت باشيم. اين نظم در واقع همان تئوري نظم نوين جهاني است، يعني تئوري نظم نوين جهاني كه از كمپ انتظاماتي كلينتون بيرون آمد. اين به مفهوم پروژه است؛ يعني امريكايي‌ها به دنبال اين هستند كه تك دولتي (MONOSTATE) را ايجاد كنند.
اما جنبه‌ي پروسه‌اي جهاني شدن با تكيه بر صنعت ارتباطات است، يعني روندي است كه به وسيله‌ي صنعت ارتباطات به وجود آمده است، مثل روند ارتباطات فراملي، روند اقتصاد فراملي و روند فرهنگ فراملي.
«دوركهايم» در اشاره به آنچه كه «زندگي بين المللي» مي‌خواند، از تعالي جوامع ملي سخن مي‌گويد به نحوي كه به تلويح، بيان‌گر آن است كه در قرن بيستم مقوله‌اي از مسايل مطرح خواهد شد كه به سطوح فراملي و تمدني، نه جوامع ملي به مفهوم دقيق كلمه، تعلق خواهد داشت. دوركهايم در جاي ديگري مي‌گويد كه در دنياي مدرن، مقوله‌هاي تفكر، هر روز بيشتر از پيش خود را از لنگرگاه ملي رها مي‌كنند و به سوي حيات خاص خود به پيش مي‌روند.
لذا از آنجا كه اين صنعت ارتباطات وجود دارد، نمي‌توان آن را مهار كرد و چون وجود واقعي دارد بايد سهم پروژه‌هاي جهاني شدن را از پروسه‌ي جهاني شدن جدا كرد. مسأله‌ي روند پروسه‌هاي جهاني شدن، ظرفيت‌هاي بسيار زيادي به نفع كشورهاي در حال توسعه دارد.
روند روبه توسعه، جرياني است كه: ١ ـ افزايش سطح رفاه عمومي مردمان جهان از هر نژاد و قوم و مليت را دنبال مي‌كند.
٢ ـ در صدد حفظ فرهنگ‌ها، تقويت هويت‌ها، قوميت‌ها و نژادها بر اساس تعريف جديد آن مي‌باشد.
٣ ـ تلاش بر حفظ محيط زيست و استفاده بهينه از منابع طبيعي را دارد.
٤ ـ فاصله‌ي فقير و غني را از بين برده و در بلند مدت فقر را ريشه كن نمايد.
با اين هدف، جهاني شدن اين فرصت را با شرايط فوق براي كشورهاي در حال توسعه فراهم مي‌آورد تا از منابع اطلاعاتي ـ فن‌آوري تكنولوژي و تفكر مديريتي موثر و سالم كشورهاي غني استفاده نمايند و از اين طريق عقب‌ماندگي‌هاي گذشته و نابساماني‌هاني فعلي خود را جبران نمايند. اين وضعيت، كشورهاي در حال توسعه را در مسير فرصت اقتصادي معتبر قرار داده و آن‌ها را در صورت موفقيت وارد جريان عظيم بازار جهاني مي‌نمايد.
نقش دولتهاي حاكم در كشورهاي در حال توسعه، به حدي حساس و تعيين كننده است كه در صورت كوچكترين لغزش، عواقب زيانباري را به دنبال خواهد داشت و منجر به توقف ماشين توسعه خواهد شد. مثال: آرژانتين فعلي.
بنابراين براي تعيين وضعيت جديد در زمين‌بازي جهاني در تمام تصميم‌گيري‌هاي سياسي و بين المللي بايد واقعيت‌ها را در نظر گرفت و سياست را نبايد صرفا عاملي براي برآورده شدن خواسته‌ها و تفكرات محلي قرار دهيم. عدم تفكر صحيح در عالم پربرخورد سياسي، بسيار خطرناك است. چرا كه در چنين عصري كه دنيا به سمت رقابت و تقابل اقتصادي پيش مي‌رود، اگر فعاليت واحدهاي سياسي جهان مبتني بر اصول استراتژي‌هاي شناخته شده جهاني نباشد، هيچگاه به توسعه منجر نخواهد شد. به هر صورت، تمركز و توجه ما روي جنبه‌ي پروژه‌اي جهاني شدن، باعث مي‌شود كه از سود آوري پروسه‌اي آن باز بمانيم كه يك مورد آن همين دسترسي همزمان به اطلاعات روز دنيا است كه ما هميشه با يك فاصله ٢٠ سال و ٣٠ سال در جريانات پيشرفت‌ها و فن‌آوري‌هاي غرب قرار مي‌گرفتيم.