پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - وفاق سياسي؛ ضرورتها و نيازها
وفاق سياسي؛ ضرورتها و نيازها
دكتر داود فيرحي
گفتگو از عبدالوهاب فراتي و محمد باوي
بحث كلي ما دربارهي «آسيبشناسي انقلاب اسلامي» است. به نظر شما اولاً آيا امروزه ميتوان از آسيبشناسي انقلاب اسلامي سخن گفت و ثانياً مراد از «آسيب» نظري است و يا مصداقي؟
بحث خودم را با مثالي شروع ميكنم، از يك متفكر چيني پرسيدندكه آيا زنان در جهان كنوني مشكلي دارند؟ او با قاطعيت ميگويد: آري داراي مشكلاتي هستند، بعد ميپرسند دليل شما چيست؟ ميگويد: دليل من همين پرسيدن شماست، اين كه ميپرسيد زنان مشكلي دارند يا نه و نپرسيديد كه آيا مردان مشكلي دارند يا خير؟ نشان از داشتن مشكل زنان در جهان معاصر است. شما در سؤالتان پرسيديد كه آيا انقلاب اسلامي دچار آسيبي شده است يا نه؟ ميگويم: آري و دليلش هم پرسش شماست، اما اين كه آسيبها چه چيزهايي هستند؟ پاسخ اين را به مثال ديگري تشبيه ميكنم. برلين در يكي از سخنرانيهاي خودش در باب فلسفهي علم ميگويد: وقتي از آزادي صحبت ميكنيم بهتر است كه آزادي را تعريف نكنيم، چرا كه تعريف، مشكل نظري دارد و ما را به جايي نميرساند؛ از اين رو من در بحث آسيبشناسي معتقدم كه آسيب را تعريف نكنيم و به مصاديق آن در جامعه اشاره كنيم. به همين خاطر، بهتر است كه دربارهي آنچه كه امروزه ما آنها را آسيب ميدانيم سخن بگوييم و وارد بحث مفهومي آن نشويم، آسيبها را به دو اعتبار ميتوانيم در جامعه مشاهده كنيم:
١) آسيبشناسي انقلاب اسلامي؛ يعني انقلاب اسلامي آرماني را براي خود تعريف كرده كه امروزه دچار يك سري دگرگونيهاي مفهومي ميشوند، مثلاً تعريف ما از عدالت و آزادي، مرتب عوض ميشود و يا اين كه عملاً در مقام تحقق با مشكلاتي برخورد كردهاند، مثل بحث عدالت اقتصادي و آموزش همگاني. در واقع آرمانهاي تحقق نايافته را آسيب بدانيم.
٢) آسيبشناسي جمهوري اسلامي؛ يعني ما آسيبها را به نظام برآمده از انقلاب اسلامي مرتبط سازيم و بپرسيم كه جمهوري اسلامي دچار چه آسيبهايي شده است؟ اگر از آسيبشناسي انقلاب صحبت كنيم ـ چون انقلاب بيشتر وجه سلبي دارد و عملاً آنرا تا سقوط رژيم قبلي دنبال ميكنند ـ بايد آنجا بحث كنيم كه اين انقلاب داراي چه اهدافي بوده كه امروزه به دلايلي، به مشكلات بوروكراسي، اداري، سياسي و حتي بينالمللي برخوردكرده است، اما اگر آسيبشناسيِ جمهوري اسلامي را موضوع بحث قرار دهيم، بحث فرق ميكند، در اين صورت بايد بحث شود كه چرا اين نظام سياسي در حوزهي سياست، وفاقهاي خودش را تا حدي از دست داده است، و يا اين كه چرا اين نظام در حوزهي اقتصاد، سياستهاي دولتي، تعاوني، خصوصي سازي و حتي آزادسازي ـ كه غير از خصوصي كردن است ـ مسير مختلف و متنوعي داشته است؟
البته ما ميتوانيم به هر دو منظر نگاه كنيم، بعضيها كه در تعريف انقلاب، آن را در وجه سلبي متوقف نميكنند، و مفهوم آن را تا استقرار نظم سياسي جديد گسترش ميدهند؛ در واقع انقلاب از فروپاشي نظم سياسي موجود آغاز و تا استقرار نظام بديل تداوم مييابد. از اين رو ميتوانيم بحث جمهوري اسلامي را نيز به گونهاي، داخل در بحث كنيم.
برداشتم آن است كه احساسات مردمي، چه چيزي را رفع ميكند و ايدئولوژي انقلاب چه چيزي را نشانه گرفته است. در واقع آن چه كه در وجه سلبي انقلاب مد نظر است، همان نظام سياسي وقت است كه بايد در پروسهي سلبگرايانهي انقلاب برداشته شود، اما در وجه ايجابي انقلاب، كسي نميتواند ادعا كند كه تصوير شفاف و روشني وجود داشته است. بدين ترتيب، مسالهي پيچيدهتر ميشود، چون انقلابها آينده را كلي پيشبيني ميكنند، به اين معنا كه انقلاب، وضع موجود را فعلاً نفي ميكند و اما اين كه چه چيزي جايگزين شود، خيلي كلي بيان ميكند. از اين رو وقتي نظام سياسي ساخته ميشود، در واقع بخشي از آرمانهاي انقلاب تامين شده و آرمانهاي يك انقلاب، خيلي فراتر از نظام برآمده از آن است، مثلاً: انقلاب فرانسه داراي آرمانهايي است كه ـ به قول برخي ـ بعضي از آنها هنوز تحقق پيدا نكردهاند، لذا نميتوان گفت، چون برخي از آرمانها تحقق پيدا نكردهاند، انقلاب فرانسه دچار آسيب شده است، مثلاً در بحث همزيستي مسالمتآميز عدالت و آزادي در انقلاب فرانسه كه موجب پيدايش دو جريان سوسياليزم و ليبراليزم شده، هنوز باب گفتوگو بسته نشده و نظرياتي هم در اين باره توليد ميشود، مثل «دموكراسي مشورتي، عدالتراولزي، عقلگرايي و دموكراتيك ارسطويي».
اگر با اين ديد به آرمانها نگاه كنيم و آسيبشناسي را با آنها مرتبط سازيم، چندان به بحث منتجي نخواهيم رسيد، چرا كه آرمانهاي متعدد يك جامعهي انقلابي، پس از برقراري نظام سياسي جديد، توان تحقق همهي اجزا و عناصر خود را ندارد و بعد از پيروزي هر انقلابي، بخشي از نيروهاي انقلابي، قدرت را به دست ميگيرند و نظامي را تاسيس ميكنند وبقيه نسبت به آن، وضعيتي اپوزيسيون به خود ميگيرند. در انقلاب اسلامي همه به دنبال رهايي بودند، در حالي كه جمهوري اسلامي، بخشي از آرمان انقلاب ما است نه همهي آن. هيچ انقلابي نميتواند ظرف بيست سال و يا حداقل در طول يك نسل، آرمانهاي خودش را برآورده كند، لذا ما نميتوانيم آسيبهاي انقلاب را، ناظر به آرمانهاي آن دنبال كنيم و عدم تحقق پارهاي از آنها را آسيب انقلاب بدانيم.
آيا هر انقلابي وظيفه دارد كه آرمانهاي كلي خود را در همان ابتدا روشن و مبرهن كند و يا اين كه بتدريج همانند كلافي كه در حال باز شدن است، آرمانهاي انقلاب رفته رفته باز ميشوند و به مشكل اصابت ميكنند؟
به نظر من، انقلاب همهاش عقلاني نيست، آرمانهايش هم اين چنين است و قسمتي از آنها عاطفي و محاسبه ناپذيرند. كلياتي است كه همه دوستشان دارند، اينها براي تخريب خوبند، اما براي ساختن مناسب نيستند. انقلاب همواره سعي ميكند مثل ساير پديدهها، هيجانات رواني و اجتماعي خودش را با خواستههاي عقلانياش در آميزد.
چون خود عقلانيت، انقلابي نيست و محافظه كار است. انقلاب اگر آموزههاي احساسي و غير عقلاني نداشته باشد، نميتواند مردم را به حركت در آورد و بشوراند. در واقع، انقلاب داراي دو بال عشق و عقل است كه با عشق شروع ميشود. در ابتدا انقلاب نسبت به آنچه كه هست نفرت ايجاد كرده و نسبت به آنچه كه نيست عشق درست ميكند. و چون انقلابها با عشق به وضعيت مطلوب شروع ميكنند، به شعارهاي بسيار كلان روي ميآورند و مشكل از همينجا نشات ميگيرد كه بعداً نميتوانند آن كليات را دنبال كنند و اين خصلت، پديدههاي اجتماعي مثل عدالت، آزادي و رفاه است. به خاطر همين ويژگي انقلابها است كه از همان آغاز گرفتار اپوزيسيون ميشوند، و هيچ انقلابي نيست كه نيروي معترضي نداشته باشد، هماننيروهايي كه نسبت به نظام قبلي معترض بودند، همين اعتراض را با دو ويژگي نيرومند به نظام جديد منتقل ميكنند: اول اين كه، چون در سرنگوني نظام قبلي مشاركت داشتهاند، در وضعيت جديد، شجاعت دارند؛ گروهي تا تجربهي سرنگوني نداشته باشند، در تعرض به نظام جديد اين همه شجاعت و شهامت بخرج نميدهند. دوم اين كه، اينها در سطح جامعه به عنوان نيروهاي انقلاب شهرت يافته و هويت اجتماعي پيدا كردهاند و به راحتي صحنه را خالي ننموده و بر تعرض خود لجاجت ميورزند و بلافاصله عقبنشيني نميكنند. بنابراين نظام جديد بمراتب شديدتر از نظام قبلي با اپوزيسيون مواجه خواهد شد. ناگفته نماند اپوزيسيون پس از انقلاب، خود را همرديف انقلابيون به قدرت رسيده ميداند و طبعاً حقي به انقلابيون حاكم نميدهد و با توجه به پايگاه اجتماعي كه دارد بخشي از جامعه را به حمايت از خود ميكشاند.
اگرچه ممكن است در انقلابي مثل انقلاب اسلامي به خاطر وجود رهبري مقتدر و ذينفوذ [امام خميني] اين شكاف كمتر مشاهده شده كه به تدريج بيشتر شود، نظامها هم، مباحث خودشان را با مفاهيم مبهمي شروع ميكنند؛ اگر شما به قانون اساسي جمهوري اسلامي نگاه كنيد، بخشي از آن بخش ديگري را نقض ميكند. البته معتقد نيستم كه عدالت و آزادي تا ابد با هم جمع نخواهند شد و بخشي از قانون اساسي با بخش ديگر آن تا ابد به سازگاري نخواهد انجاميد، بلكه منظورم آن است كه با توجه به امكاناتي كه فعلاً داريم، بخشي از آن با بخش ديگر جمع نخواهد شد. به همين دليل است كه حتي بعضي از نيروهاي حاكم به خاطر تحقق يافتن و يا نيافتن بخشي از آرمانهاي انقلاب، دچار انشقاق ميشوند.
از اين رو من بزرگترين آسيب جامعهي امروزمان را در عدم وفاق سياسي ميدانم؛ به عبارت ديگر، وفاق انقلابي تبديل به يك وفاق سياسي نشده است، وفاق انقلابي به اين مفهوم است كه بخشهايي از جامعه ـ بنا به دلايل مختلفي ـ گردهم آمده و حكومت يا قانون اساسي را شكل دادند، اين وفاق بايد به مرور يا آگاهانه شود و يا چنان نهادينه شود كه بتوان از يك وفاق سياسي سخن گفت. وفاق سياسي يك عمل ارادي است، برخلاف وفاق انقلابي كه غيرارادي و غيرعقلاني است، وفاق سياسي به نظر من؛ يعني تعريف آگاهانه از حدود اختلافات و اتفاق نظرها، و اين چيزي است كه ما امروز فاقد آن هستيم و حتي آن را در اصوليترين اصل قانون اساسي نداريم، مثلاً اگر به قانون اساسي نگاه كنيد، ميبينيد كه چند تا موضوع را كنار هم نهاده است كه بازتابي از آرمانهاي انقلاباند؛ مثل حقوق مردم، آزادي، عدالت. قانون اساسي خواسته است آنها را در درون خود جمع كند، اما نهادينه نشدهاند، چون بنا به تعاريفي كه ما از آزادي، اسلاميت، جمهوريت و مليت داريم، اينها قابل جمع نيستند؛ بدين ترتيب ميتوانيم از آسيبهايي صحبت كنيم كه ما را در رسيدن به وفاق سياسي منع ميكنند، وفاق سياسي به معني حذف اختلافات نيست، در وفاق سياسي اختلاف وجود دارد، اما بايد بر اساس چارچوبي محكم اختلافاتمان را حل كنيم، وفاق سياسي برخلاف وفاق انقلابي كه احساسي و عاطفي است، وفاقي است تا حدودي عقلاني و حداقل مبتني بر عقل عملي ميباشد.
وفاق سياسي بر چند محور تكيه دارد: ١) وفاق بر اصول اساسي نظام؛ ٢) وفاق در قواعد حقوقي حل اختلاف؛ ٣) وفاق در حدود عمل مجريان. در حالي كه امروزه ما فاقد هر سه ركن وفاق سياسي هستيم. مثلاً امروزه در جامعهي ما، گروهي تشكيل دادگاهي را به رسميت نميشناسند، يعني اينها قواعد حل اختلاف را قبول ندارند. حتي نسبت به درستي و مشروعيت كار كسي كه مجري است، وفاقي نداريم؛ اينكه قاضي به هنگام صدور حكمي ميگويد: «به خدا سوگند كه از قبل تصميم گرفته نشده است» نشان ميدهد كه خود قاضي هم ميداند ديگران چه قضاوتي دربارهاش دارند، لازم نيست كه قاضي به هنگام صدور حكم خاص و موردي قسم ياد كند، او يك بار به هنگام استخدامش قسم ياد كرده است، پس قسم ياد كردن او حاكي از وجود مشكلي در حدود عمل مجريان است.
پس عدم توافق عقلاني در اصول، قواعد حل اختلاف و حدود عمل مجريان در ايران سبب شده است كه اختلافات داخلي شدت بگيرد.
اما وقتي اين آرمانها به دوران نهادسازي ميرسند، عدهاي معتقدند: آرمانهاي مذكور به روند عقلاني شدن منتهي ميشوند، از اين رو، عقلاني شدن آرمانهاي احساسي و عاشقانهي انقلاب، آسيب نيست، بلكه تكامل و اوج انقلاب است. برخلاف اين عده، برخي معتقدند: همين عقلاني شدن خود آسيب است. يعني در واقع هرچه به سمت مدرنيسم و عقلانيت متمايل شويم، خود را در ورطهي غيرديني شدن انقلاب انداختهايم، اين همان چيزي است كه در ابتدا نميخواستيم به آن برسيم.
من هم ميپذيرم كه اين دو نظريه وجود دارد، اما برداشتم چيز ديگري است، وقتي به مرحلهي عمل رسيديم، متوجه شديم كه چيز مشخصي به نام حكومت اسلامي وجود ندارد و بايد دست به استنباط بزنيم، استنباط همچون يك امر خطاپذيري است؛ همواره بايد ضريبي از خطا را در نظاممان جايز بدانيم، حال ممكن است يكي اين ضريب را فاصله گرفتن از مذهب و ديگري فاصله گرفتن از حقوق بشر بداند.
همينطور برداشتمان از عقلاني شدنها هم عوض ميشود، آن چيزي را كه قبلاً احساس ميكرديم عقلاني است، امروزه ميفهميم كه غيرعقلاني بوده و بالعكس، اينكه ميگوييم «عقلاني شدن» انقلاب يعني چه؟ آيا وقتي جامعهي ما دموكراتيك شد به عقلاني شدن رسيد؟ و يا اينكه نظام ما ابعاد دموكراتيك را محدود كرد، به عقلانيت رسيد؟
آيا ميتوانيم اصول تعريفشده را در انقلاب اسلامي بيابيم و نزاعهاي سياسي خود را بر فهم مشتركي از آن اصول مستقر و بهتدريج به وفاق سياسي برسيم؟
نظامهاي سياسي بايد براي ماندن، اجماعهاي جديد را ايجاد كنند وگرنه دچار مشكل ميشوند و با همان آرمانهاي انقلاب مورد هجوم قرار ميگيرند. «اشتراوس» در كتاب «حقوق طبيعي و تاريخ» بهخوبي توضيح داده است كه ما آلمانيها را شكست داديم، با اين همه، همان آلمانيهاي شكستخورده با تكيه بر همان راههايي كه ما امريكاييها رفتهايم، يعني تحليلهاي علمي، تمام دانشگاههاي اروپا و امريكا را دارند تسخير ميكنند. نظامها هم اگر نتوانند پايههاي اجماعشان را تغيير بدهند، اپوزيسيون ميتواند با تمسك به همان آرمانهاي كلي انقلاب به مخالفين اصل نظام مبدل شوند. در انقلاب فرانسه، بسياري از مخالفين آن انقلاب با تمسك به آرمانهاي انقلاب، آن را نقض ميكردند. مشكل ما آن است كه برخي حاميان فكري انقلاب، چون تصلب در سنتهاي بيست سال قبل دارند، نميتوانند انقلاب را به جلو ببرند، چون آنها ميخواهند تحولات امروزه را به ٢٢ بهمن ٥٧ برگردانند، به عبارتي ديگر درصدد ادارهي بيست سال قبلاند، در واقع نيروهاي مذكور به جاي اينكه به لحاظ تئوريك جامعه را توجيه كنند، با واقعيات بيست سال پس از ٥٧ آشنا نيستند و نميدانند چه مسايلي دارد اتفاق ميافتد. از اين رو اگر دست به اجماعات نزنند و اين اتفاقات صورت نپذيرد، مخالفين، برندهي ميدان خواهند بود.
بعد از انقلاب، اتفاقي كه افتاده آن است كه بخشي از نيروهاي مخالفِ سلطنت پهلوي در فرداي انقلاب به نيروهاي گريز از مركز مبدل شدهاند، اين انشقاق در واقع در همان روزهاي اوليهي حيات انقلاب رخ داده است، ما در چند مرحله اين انشقاق را ديدهايم، دورهي اول انشقاق بين ليبرالها و نيروهاي خط امام، دورهي بعد انشقاق بين نيروهاي خط امام صورت ميگيرد، و به دو جناح چپ و راست تقسيم ميشوند و خود چپ و راست هم در يك روند رو به تزايد به گروههاي بيشتري تقسيم شدهاند. در همان مقطع، چند بار سعي ميشود كه وفاق شكل بگيرد مانند منشور برادري امام خميني(ره).
در جامعهشناسي وفاق سياسي دو بحث مطرح است: ١) وفاق سلبي و منفي، يعني گروهها توافق ندارند كه چه چيزي انجام بدهند، اما توافق دارند كه چه چيزي انجام ندهند، يعني خطوط قرمزي دارند، اما خطوط سبزشان مشخص نيست. اين نوع وفاق در كشورهايي شكل ميگيرد كه اصلاحات مبتني بر جريانهاي قوي اجتماعي نيست كه ريشه در پايههاي قوي اجتماع داشته باشد، لذا در كشورهايي كه چنين جريانهايي وجود ندارد و دموكراسي الزاما بايد با هدايت دولت شكل بگيرد، لازم است كه يك وفاق سلبي شكل بگيرد.
٢) وفاق ايجابي است، يعني جامعه احتياجي به توافق بر نبايدها ندارد، چون اينها به خودي خود دروني شدهاند، بلكه بر سر توافق بر بايدها چانه ميزنند، جوامع توسعه يافته اينچنين هستند، رقابت در بين آن احزاب اصلاً شامل به خطر انداختن منافع ملي نميشود، بلكه رقابت بر دنبال كردن منافع ملي است. اين نوع وفاق، مديريت چنداني نياز ندارد، چون منافع گروهها چنين كاري را دنبال ميكنند. اما در جامعهي ايران چون تا حدودي وفاق سلبي است، منفعتي در وفاق گروهها وجود ندارد، زيرا گروهها بايد به طور ارادي از يكسري چيزها بگذرند، رعايت خط قرمزها، سبب ريزش نيرو و طرفداران ميشود، اين خيلي سخت است، و اين نياز به مديريت دارد. جامعهي ما در وضعيتي قرار ندارد كه دولت به جاي اينكه خودش عرصهي منازعات بزرگ شود، به مديريت اجماع سلبي همت گمارد؛ جامعهي ما، جامعهاي نيست كه بتواند به طور ارادي به سمت اجماع برود. لذا اگر در شرايط اجماعات سلبي، نظام مديريت نكند، و مديريت وفاق را ترويج نكند، حتي وفاق سلبي هم شكل نميگيرد، درواقع ما امروزه، در وضعيت تنش هستيم و به وفاق سلبي هم نرسيدهايم، يعني به لحاظ عقلاني در وضعيت وفاق سلبي به سر نميبريم، اما از نظر احساسي، هرگاه اتفاقي ميافتد همه دور هم جمع ميشويم و اطلاعيه صادر ميكنيم، اين مويه كردن بعد از حادثه است. ما اشتباها چنين انفعالي را وفاق ميناميم.
وضعيت ايران امروز، وضعيت تنش است و توافق سلبي هم در همهي عرصهها به وجود نيامده است. نه در عرصهي مطبوعات، نه در عرصهي احزاب، نه در عرصهي نهادهاي سياسي و قضايي، تداوم وفاق سلبي و مديريت آن به ساير عرصهها، نيازمند عزم جمعي است.
عدهاي معتقدند وفاق حاصل جمع توافق سه گروه است: ١) كساني كه فكر ميكنند؛ ٢) كساني كه حكومت ميكنند؛ ٣) كساني كه داراي ثروتاند. امروزه اين سه گروه همديگر را نميشناسند تا به توافق برسند.
درست است، اما به نظر من جامعهي ما جامعهي رانتي است، يعني اگر احزاب و دولت بتوانند به توافق برسند، توافق حاصل ميشود. البته وفاق، بحثي در دولت يا خارج از دولت نيست، بلكه مربوط به كليت جامعه است، اگر نيروهايي كه در عرصهي سياست عزم جدّي دارد به توافق برسند، كليت جامعه تحت تأثير قرار ميگيرد.
آيا به توافق بين نيروهاي سياسي اميدوار هستيد؟
توافق دوردستي به چشم ميخورد و اما در حال حاضر توافقي به دست نميآيد، از اين كه من دربارهي مديريت وفاق سخن گفتم، فرقش با دموكراسي اين است كه در اينجا فكر نخبگان مطرح است، علتش هم آن است كه مديريت وفاق جايي مطرح ميشود كه صداهايي از مردم توانسته به صداي جامعه و كل تبديل بشود، مردم بيصدا حتي در دموكراسيها هم مردم نيستند. وقتي صحبت از احزاب ميكنيم، يعني از خواستههايي صحبت ميكنيم كه در تلاش براي تحقق خواستهها از طريق تصاحب قدرت هستند. معمولاً وفاق در بين فعالان سياسي اتفاق ميافتد و هر كسي در فعاليت سياسي قرار ميگيرد، در گردونهي وفاق سياسي هم قرار ميگيرد، درست است كه مردم در تئوريها نقش دارند، اما واقع امر آن است كه بخش عمدهاي از مردم در حوزهي حاميان بيصدا قرار ميگيرند. مردم تنها منتظر آنند كه كدام حزب خوب بازي ميكند تا به آن رأي بدهند. از اين رو، وفاق تنها بين فعالان شكل ميگيرد.
جامعه نسبت به نظام سياسي به سه گروه تقسيم ميشود: ١) بيطرفان، كه بسياري از مردماند؛ درست است مردم حق دارند اراده داشته باشند و هر كس اراده، كرد وارد عرصهي عمل ميشود، اما همهي مردم كه ارادهي خود را اعمال نميكنند؛ ٢) حاميان، بخشي از جامعه صرفا به حمايت از نظام ميپردازند؛ ٣) فعالان نظام سياسي، عدهاي از آنها معارض اصل نظامند، نظام هم هيچوقت آزادي به آنها نميدهد، معمولاً اينها كمتر از حافظان نظام هستند، و وفاق سياسي هم در بين حافظان و حاميان نظام صورت ميگيرد. و چون مخالفين و معارضين نظام كمترند، عملاً جريان گوياي افكار عمومي را حاميان و حافظان نظام تشكيل ميدهند، از اين رو مديريت بحران بايد وفاقي برآمده از اين گروه بسيار باشد.