پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - دايرة المعارف نويسي و ضرورت پيرايش با نگرش شيعي
دايرة المعارف نويسي و ضرورت پيرايش با نگرش شيعي
گفتوگو با استاد سيد حسن امين
رييس دايرة المعارف شيعه(بيروت)
گفتوگو و ترجمه: مجيد مرادي
اشاره:
در شبي باراني پس از گذر از خيابانها و كوچههاي منطقهاي در جنوب بيروت به منزل استاد سيد حسن امين ميرسيم. منزل ايشان در طبقه دوم يك آپارتمان است. ايشان در اين ساختمان همراه خواهرزاده خود و خانوادهاش زندگي ميكنند. آنان در كمال مهرباني از دايي پير و دانشمند خود پذيرايي ميكنند. انگيزهي ديدار ما عيادت از ايشان بود كه دوره نقاهت را ميگذراندند. اما زماني كه به ايشان پيشنهاد گفتوگو داديم تا در روزهاي آينده وقتي به ما بدهند، پاسخ دادند كه همين الان آمادهام. دوستان همراه هرچه اصرار كردند كه وضع مزاجي شما مساعد مصاحبه نيست، ايشان قرص و محكم بر آمادگي و سلامت وضع خود پاي فشردند. همراهان ما كه دو برادر دانشجوي عربستاني و يك دانشجوي لبناني و يك دانشجوي ايراني بودند، چارهاي جز تحمل بيش از دو ساعت گفتوگوي ما را نداشتند. از اين دو ساعت گفتوگو نيم ساعتي قرباني تيغ تغافل شد و بر اثر اشتباهي ضبط نشد. ضمن پوزش از خوانندگان عزيز، ترجمه اين مصاحبه تقديم ميشود.
از استاد ارجمند سيد حسن امين كه بزرگوارانه ما را به حضور پذيرفتند سپاسگزاريم پرسش نخست ما از ايشان اين است كه خود را چگونه به خوانندگان معرفي ميكنند؟
بسيار دشوار است براي انسان كه از خود سخن بگويد. تقدير چنين بود كه هم در حوزه و هم در دانشگاه تحصيل كنم. دروس حوزوي را نزد پدرم فراگرفتم و هم زمان در رشتهي حقوق دانشكدهي حقوق دمشق به تحصيل پرداختم. در دانشگاه دمشق تنها دو رشته تدريس ميشد: طب و حقوق. اگر رشتهي تاريخ هم برقرار بود ترجيح ميدادم در اين رشته تحصيل كنم. علت رويآوردن من به تاريخ اتفاقي بود كه در دوره دبيرستان برايم افتاد. در يكي از مجلات مصري به نام «المعرفة» مطلبي خواندم كه خواجه نصيرالدين توسي و همراه او شيعه را به خيانت متهم كرده بود. من اطلاع چنداني از جزئيات زندگي و اعمال خواجه نصير نداشتم. اما آنچه خشم مرا برانگيخت اين بود كه اين مقاله گناهي را بر خواجه ميپنداشت برگردن همه شيعه انداخته بود. با خود فكر كردم اگر اين مرد خائن است پس چرا همهي شيعه بايد تاوان خيانتش را بپردازند؟! همين نقطه آغازِ رويآوردن من به تاريخ بود. زماني كه در صدد دفاع از خواجه نصير برآمدم منابع كافياي در توجيه موضع وي در برابر مغولان وجود نداشت. سالهايي را صرف جمع آوري اين دست از منابع كردم. به ياد دارم كه در سال پيش كسي از من پرسيد چرا ازدواج نكردهاي؟ به او پاسخ دادم: آن كه مرا از ازدواج بازداشت خواجه نصير بود. او شگفت زده شد. البته اين را به شوخي ميگويم ولي واقعيت هم جز اين نيست. زيرا من فايده كارم را در اين ميديدم كه با تبرئه يك شخص، مذهب هم تبرئه ميشود و البته چنين كاري نياز به تلاش فراوان و وقت زياد داشت. در نتيجه توانستيم ادلهاي را براي تبرئه و توجيه اقدامات خواجه ارائه كنيم كه نشان ميدهد نه تنها او يك خائن نبود بلكه قهرماني بزرگ بود. از همان زمان با خود فكر كردم كه اگر يك مورد اين چنين نيازمند اين همه وقت باشد، پرداختن به تمام تاريخ شيعه با وجود حجم بسيار عظيم تهمتهاي ناروا بر شيعه چه اندازه وقت ميطلبد؟ به اين نتيجه ميرسيدم كه چنين كار بزرگي با ازدواج و خانواده و اهل و عيال فراهمآوردن نميسازد. زيرا اميرالمؤمنين(ع) ميگويد: الاولاد مجنبةٌ منجلةٌ (فرزندان، شجاعتكش و سخاوتكشاند) يعني انسان، با يادآوردن فرزندان و بيم داشتن بر سرنوشت آنان، ترسو و بخيل ميشود.
گاه ميشد كه براي تكميل تحقيقات خود مجبور ميشدم سه ماه و نيم در ايران و يا سه ماه در پاكستان اقامت كنم. طبعا اگر زن و فرزند داشتم نميتوانستم اين همه مدت از آنها دور باشم.
به اين ترتيب نمور در تاريخ اسلام به طور عام و تاريخ تشيع به طور خا را بر سامان دادن زندگي و تشكيل خانواده ترجيح دادم. از همان آغاز دريافتم كه تاريخ تشيع مظلوم واقع شده و اتهامات ناروايي بر تشيع زده شده است. به عنوان نمونه شيعه متهم به همكاري با مغولان و صليبيها ـ براي رفع مزاحمت سلجوقيان (سني) ـ شدهاند. پس از تحقيقات مفصل به مدد الهي به اين نتيجه رسيدم كه اين اتهامات دروغ و ناروا است و شيعيان (لبنان) با صليبيها جنگيدهاند و شيعيان [ايران] با مغولان همكاري نكردهاند. خواجه نصير هم خيانت نكرده است زيرا او سبب مسلمان شدن مغولان شده و براي اين كار شايسته لقب قهرماني است. من اين سخن را در چارديواري خانهام بيان نكردم، نخستين بار موضوع تبرئه خواجه نصير را از اتهام خيانت در مجله العربي (كويت) كه پرشمارترين مجله عربي در تمام جهان عرب است و در همه كشورهاي عربي توزيع ميشود مطرح كردم. طبعا براي ابطال انگارهاي كه حتي در ذهن برخي شيعيان نيز جاخوش كرده بود نياز به ادله محكم و قوي بود، تا اين مجله به چاپ آن تن در دهد. از بخت نيك سردبير مجله احمد زكي بود كه مردي دانشمند و دقيق بود و كينهاي از شيعه به دل نداشت. در اين مقاله اثبات كردم كه توسي، با عقل و انديشه و اخلاص خود مغولان را شكست داد. توسي ميخواست اسلام را حفظ كند. در آن زمان هم كه اسلام نيروي نظامي نداشت تا با مغولان مقابله كند. چارهاي جز مبارزه از راه عقل و حكمت نبود. ادله من چندان قوي و محكم بود كه احمد زكي سردبير مجله العربي را وادار كرد تا بپذيرد كه خواجه نصير قهرمان عرصه حكمت و عقلانيت است و تهمت خيانت بر او نميچسبد. مظلوميت تاريخ شيعه تا جايي است كه حتي برخي اساتيد شيعي تاريخ هم اتهاماتي مانند همكاري شيعيان لبنان (جبل عامل) با صليبيها را مطرح كرده و در صدد توجيه آن برآمدهاند. در حالي كه اين شخص توجه ندارد كه خيانت قابل توجيه نيست. مانند آن كه الآن كسي با اسراييل همكاري كند و در صدد توجيه كار خود برآيد. اين توجيهناپذير است. من با اين آقا صحبت كردم و به او گفتم كه نسبت همكاري با صليبيها به شيعيان جبل عامل نادرست است و دلايل آن را هم ارايه كردم كه تفصيل آن در اين فرصت امكان ندارد. درباره صفويه نيز تهمتهاي بزرگي بر شيعه زده شده است. حتي يكي از بزرگان ما هم اين تهمت را تصديق كرده است. به او پاسخ دادم قصد آناني كه چنين تهمتهايي را ميسازند، صفويه نيستند بلكه آنان تاريخ شيعه را هدف گرفتهاند كه نشان دهنده تاريخ شيعه تاريخ خيانت و همكاري با متجاوزان و بيگانگان بوده است. من هم صددرصد از صفويه دفاع نميكنم. صفويه دودماني بودند كه در برابر دولت عثماني كه همدست بيگانگان بودند سربرآوردند. اين از مسلّمات تاريخ است كه دولت عثماني با بيگانگان مرتبط بود. روزي در مجلسي نشسته بودم، فرد معممي بر منبر به سختي بر دولت صفويه ميتاخت و ميگفت كه آنان بر دولت عثماني كه دولت اسلامي بزرگي بود يورش بردند و با آنان جنگيدند و... چارهاي نديدم جز اين كه همان جا به وي پاسخ دهم. به او گفتم آيا شاه اسماعيل صفوي به دولت عثماني لشكركشي و پايتخت آن را اشغال كرد يا اين كه سلطان سليم به ايران لشكركشي و تبريز را اشغال كرد؟! به او گفتم: همين يك مورد براي فهم حقيقت مسأله كافي است.
آيا شما نميپذيريد كه دولت صفويه از عنصر تشيع در مقابله با دولت عثماني استفاده كرد و در اين راه از همگرايي با اروپاييان مسيحي نيز ابا نكرد؟
نه، هرگز! من فارسي نميدانم ولي در استفاده از متون فارسي از مترجم كمك گرفتهام. من فكر ميكنم عكس اين قضيه درست است. ايده شاه اسماعيل صفوي چه بود؟ ايده او اين بود كه شيعيان هم بخشي از اين جهان هستند و حق برخورداري از مكاني ـ براي تنفس آزادانه ـ را دارند. اين ستم بر شيعه است كه هيچ جا نتوانند آزادانه ابراز عقيده و اعمال عقيده كنند. طبيعي است كه دولت صفويه در بسياري امور غلو كردهاند. ما ايرادهاي زيادي بر روش كار آنان داريم. اما اتهام همدستي با اجانب در تضعيف و فروپاشي دولت عثماني را نميپذيريم. يكي از اشكالاتي كه بر صفويه ميشود اين است كه پرتغاليها به درياي سرخ رفتند و بر آن مسلط شدند و سپس بر خليج فارس تسلط يافتند ولي شاه اسماعيل در برابر آنان اقدامي نكرد. در اين جا بايد بپرسم مگر دولت عثماني كه در اوج قدرت خود قرار داشت چه اقدامي براي حمايت جهان اسلام در برابر هجوم پرتغاليها انجام داد؟! هيچ كاري نكرد. حتي در برابر فرياد ياري طلبي مسلمانان اندلس، دست روي دست گذاشت و تماشاگر بود. اما چرا شاه اسماعيل با پرتغاليها نبرد نكرد؟ زيرا دولت صفويه دولتي نورسته بود ولي پرتغاليها ناوگان دريايي نيرومند داشتند. شاه اسماعيل هم اگر ميخواست با آنان بجنگد بايد در دريا با آنها ميجنگيد و لازمه آن داشتن نيروي دريايي بود كه وي نداشت. در همان حال كه دولت صفويه گرفتار دراز دستي پرتغاليها بود، سه دولت اسلامي (سني) ـ يعني دولت عثماني و دولت ازبك و دولت مماليك ـ بنا بر نابودي دولت شيعي صفويه گذاشتند و در اين راه همدست شدند. دولت صفويه توانست دولت مماليك را عقب براند. عجيب است كه انتظار دارند دولتي كه در معرض تهديد عثمانيها و ازبكها است با پرتغاليها جنگ كند، در حالي كه ابتدا بايد شر اين دولتها از سر آن كم ميشد وانگهي دولتي تازه پا كه نيروي دريايي ندارد چگونه وارد جنگ با پرتغاليها شود؟! نهايت كاري كه دولت صفويه ميتوانست انجام دهد اين بود كه با پرتغاليها صلح كند و آنان را در جنگ با عثماني ياري نكند. ببينيد علت شكست شاه اسماعيل در جنگ چالدران اين بود كه شاه اسماعيل توپخانه نداشت ولي عثمانيها داشتند. اگر شاه اسماعيل هم پيمان پرتغاليها بود چرا از آنان كمك نگرفت و تقاضاي توپخانه نكرد؟!
حتي بايد بگويم كه شواهدي از منابع تاريخي غيرشيعي موجود است كه به صراحت نشان ميدهد سلطان سليم براي مقابله با صفويه جبهه بالكان را ترك كرد. او از جبهه بالكان كه در آن مشغول مبارزه با غيرمسلمانان بود عقبنشيني ميكند و جبهه جديدي را در پيكار با صفويه باز ميكند!
البته نميخواهم بگويم كه صفويه دولتي بيعيب بودند. آنان براي نخستين بار از قدرت و حكومت براي تحميل عقايد خود بر مردم استفاده كردند. شيعيان، پيش از اينان در غالب سرزمين اسلام تجربهي حكومت داشتند. فاطميان در شمال افريقا و مصر و بخشي از سرزمين شام و جزيرة العرب، حمدانيان در شمال سوريه و آناتولي و آلبويه در بخش شرقي جهان اسلام. هيچگاه ديده نشد كه حكومتي شيعي بر مردم ستم كند. فاطميها دانشگاه بزرگ شيعي الازهر را در مصر پديد آوردند و همزمان دانشگاهي سني را كه مسجد عمروبن عاص است ـ و اكنون هم وجود دارد ـ ساختند و دانشگاه اسكندريه را تأسيس كردند كه يكي از علماي بزرگ اهل سنت سرپرستي آن را برعهده گرفت. حكومتهاي شيعي هيچگاه از قدرت خود سوء استفاده نكردند زيرا از رويارويي انديشهها بيم نداشتند. اما شاه اسماعيل از قدرت خود استفادههاي ناروايي كرد. البته قصد وي اين بود كه شيعيان نيز جايي در زير اين آسمان داشته باشند و آزادانه شعائر خويش را برپا كنند. در قلمرو دولت عثماني شهر حلب سوريه شهري شيعي بود. دولت عثماني شيعيان را در اين شهر نابود كرد و تنها روستايي شيعهنشين. به نام «نُبّل» باقي ماند. هر جا شيعه ديده ميشد كشته ميشد. ميگويند هنگامي كه گروهي از شيعيان در مسجد مشغول نماز ميشدند كسي را ميگماشتند تا مراقب باشد اگر بيگانهاي وارد مسجد ميشود ندا در دهد «الاّ ان تتقوا منهم تقيّه» تا شيعيان نمازگزار بفهمند و دستان خود را ـ به شيوهي اهل سنت ـ روي هم بگذارند. اگر چنين نميكردند و كشف ميشد كه آنان شيعهاند همگي از دم تيغ ميگذشتند. نتيجهي چنين سركوبي آن شد كه شاه اسماعيل هم از قدرت خود براي تحميل عقيده بر ديگران بهره ميگرفت. نزاع بين فاتحان سني و شيعه به اين شكل بود كه فاتح سني زماني كه به شهري شيعهنشين وارد ميشد اولين كاري كه ميكرد حذف «حي علي خيرالعمل» و گنجاندن «الصلاة خير من النوم» در اذان صبح بود و فاتح شيعي سرزمين سنينشين برعكس عبارت دوم را حذف و عبارت نخست را در اذان ميگنجاند. من حكايتي دربارهي شاهاسماعيل خواندم و پس از مدتي حكايتي دربارهي نورالدين رنكي فاتح شهر حلب كه هردو را به ترتيب برايتان نقل ميكنم. نوشتهاند كه شاهاسماعيل وارد شهري شد و دستور داد مؤذنان «حي علي خيرالعمل» را در اذان ندا دهند و مراقباني گماشت تا كسي تخلف نورزد. گزارش شد كه مؤذني نپذيرفته و در اذان صبح «الصلاة خير من النوم» گفته است. شاهاسماعيل دستور داد تا از بالاي مأذنه او را پرت كنند. اين كار زشتي بود. اما بعدها خواندم كه شاهاسماعيل با اين كار قصه انتقامگيري از نورالدين رنكي را داشت كه در شهر حلب دستور حذف حي علي خيرالعمل را در اذان و گنجاندن «الصلاة خير من النوم» را داده بود و مؤذني را كه از اين دستور سرباز زده بود از بالاي مأذنه پرتاب كرده بود. اين دو عمل به يك اندازه زشت و ناپذيرفتني است.
پدر بزرگوارتان مرحوم علامه سيد محسن امين از پيشگامان اصلاح شعائر شيعي بودند كه در اين مسير پرخطر گام نهادند و هزينههاي گزافي براي آن پرداختند. افزون بر اين در زمينهي اجتماعي نيز اقدامات پيشروانهاي داشتهاند اگر امكان دارد در اين دو زمينه از اقدامات آن مرحوم برايمان بگوييد.
اگر زندگي و معيشت انسان به مردم بسته باشد جرأت اصلاحگري از او گرفته ميشود. نخستين كاري كه پدرم در دمشق به فكر آن افتاد استغنا از مردم ـ در عين فقر ـ بود. اين را من نميگويم مرحوم شيخ محمدرضا شبيبي ـ از علماي نجف ـ پس از وفات پدرم گفت كه او پيش از هر چيز به فكر استغنا از مردم و گذران زندگي از راه قلم و تأليف بود. وي در آغاز ايده و روش مشخصي در نگارش نداشت ولي بعد ايده اصلاحگري را محور نوشتههايش قرار داد و از بخت نيك كتابهايش رواج گستردهاي يافت. وي ابتدا در باب اصلاح عزاداري ـ كه موضوع زندگي روزانهي شيعيان است ـ نوشت. وي براي پيرايش عزاداري از خرافات، مقتلي به نام «لواعج الاشجان» نوشت و سپس براي خوانندگان مجالس عزاداري كتابي در پنج بخش نوشت و نام آن را «المجالس السَنيّة» نهاد. در مسألهي قمهزني روز عاشورا نيز قاطعانه اقدام كرد. در سال نخست، از حضور در اين مراسم خودداري كرد. در سال دوم دستور به خودداري از اين كار داد. در سال سوم اعلاميهاي صادر كرد و تصميم به حذف عملي اين برنامه از شعائر عاشورايي گرفت و عملاً به مقابله با آن برخاست. چنان كه ميدانيد سر و صداي زيادي عليه ايشان به راه انداختند. طوفاني از تكفير در منابر عليه او برپا كردند. يكي از اطرافيان از ايشان اجازه خواست تا نسخههاي اعلاميهاش را جمعآوري و مخفي كند. اما وي پاسخ داد كه از پيش ميدانستم نتيجهي اقدام من چه خواهد شد.
اقدام ديگر ايشان در زمينهي اصلاح وضع اجتماعي شيعيان بود. وي دريافت كه بيشتر شيعيان شام بيسوادند و تنها گروهي ثروتمند از آنان كه در نزديكي منطقهي مسيحينشين زندگي ميكنند، امكانات تحصيل را براي فرزندانشان فراهم آوردهاند. وي درصدد حل اين مشكل برميآيد. خوب است بدانيد كه ايشان با خانوادهيشان در منزلي بسيار ساده و معمولي زندگي ميكردند. كسي براي من نقل كرد كه عدهاي از ايشان درخواست كردند تا منزل شايسته و در خور شأني را براي سكونت برگزيند و خودشان چهار باب، منزل را براي ايشان ديدند تا خود ايشان يكي از آنها را انتخاب كند. به آنان گفت كه فردا همراه فلاني و فلاني و... بياييد تا تصميم خود را به شما اعلام كنم. فردا آنها آمدند ولي در كمال تعجب از ايشان شنيدند كه خانه بايد محافظ انسان از باران و آفتاب باشد و اين خانهاي كه در آن سكونت دارم در اين حد كفايت ميكند. اما پولي را كه شما ميخواهيد صرف اين كار كنيد براي خريدن مدرسه بپردازيد. آنان گفتند اجازه دهيد اول خانهي مناسبي براي شما بخريم. بعد مدرسه هم ميخريم. اما ايشان نميپذيرد و ميگويد: من با بررسي وضع شما به اين نتيجه رسيدم كه شما توان خريد منزل و مدرسه را يكجا نداريد. بهتر است مدرسهاي خريداري كنيد كه اوصافش چنين و چنان باشد. آنان كه اصرار سيّد را ديدند به درخواست او عمل كردند. دانشآموزان اين مدرسه سه بخش بودند. بخش اعظم آنها كه فرزندان فقرا بودند از امكانات تحصيلي و مجاني و كمكهاي ديگر برخوردار بودند. بخش ديگري كه وضع معيشتي متوسط داشتند نيمي از هزينهي تحصيل را ميپرداختند و فرزندان طبقه غني تمام هزينه را ميپرداختند. من شخصي را به ياد دارم به نام ابوزكي دوراني كه بسيار ثروتمند بود و ثروتش را هم از راه بخل گرد آورده بود. زماني كه مبتلا به مرض منجر به مرگ شد سيد را طلبيد تا وصيت كند. من هم در آن جلسه حاضر بودم. سيد به او گفت: تو از ثروت خود در زندگيات استفادهي چنداني نكردي پس لااقل در آخرت از آن بهرهمند شو. راهش هم اين است كه وصيت كني ساختماني براي مدرسه از اموالت خريداري كنند. بسياري از دانشآموزان مدارس سيد امروزه از اساتيد برجسته و روزنامهنگاران معتبر هستند.
استاد، نام شما همواره تداعيكننده كار بزرگ شما در تهيه و انتشار دايرةالمعارف شيعه است. اگر ممكن است از انگيزه خود و شيوه كارتان در اين كار بزرگ برايمان تعريف كنيد.
تأسيس دايرةالمعارف شيعه از بزرگترين آرزوهاي من بود و چنانكه لازم بود تحقق نيافت. نخستين دايرةالمعارفي كه در باب اسلام تأسيس شد به دست شرقشناسان ـ و نه مسلمانان ـ پيريزي شد. فايده دايرةالمعارف اين است كه مطالعه جامع پيرامون يك موضوع را تسهيل ميكند و با نبود آن براي مطالعهي يك موضوع بايد دهها كتاب و منبع مرور شود. شرقشناسان به عظمت تمدن اسلامي پي برده بودند و متوجه شده بودند كه اين تمدن به گونهاي مدرن تدوين نشده است. سه دولت انگلستان و فرانسه و آلمان شرقشناسان را گرد آوردند و آنان را موظف به تدوين دايرةالمعارف اسلام كردند. اين دايرةالمعارف پيش از جنگ جهاني اول به سه زبان انگليسي، فرانسوي و آلماني منتشر شد. مصريها بخش عمدهي اين دايرةالمعارف را به عربي ترجمه كردند و البته هنوز هم كار ترجمهي آن را به پايان نبردند. من ترجمهي آن را گرفتم تا بخوانم و ببينم چه كردهاند. ديدم اطلاعات موجود در آن نهتنها به تشيع كه به طور عام به اسلام بد نگريسته است. مصريهايي كه اين دايرةالمعارف را ترجمه كردند بر بخشهايي كه به خودشان (اهل سنت) مربوط ميشد حاشيه زدند و حتي يكي از عالمان اباضي را از عمان فراخواندند تا او هم بر بخشهايي كه به مذهب او برميگردد و او نميپسندد، حاشيه بنويسد ولي يك نفر را هم از شيعيان دعوت نكردند. در حالي كه حجم تهاجمات عليه شيعه در اين كتاب بسيار گسترده است. من در حين مطالعه اين دايرةالمعارف اين موارد را ثبت و يادداشت كردم. دايرةالمعارف كتاب يا مجله نيست كه به همان شكل بتوان پاسخ آن را داد. چگونه بايد پاسخ اين اتهامات را ميدادم؟ با جمعي از دوستان مشورت كردم. برخي پيشنهاد كردند كه نام اين مجموعه را «بخش شيعي دايرةالمعارف اسلامي» بگذارم، برخي ديگر هم عنوانهايي ديگر پيشنهاد كردند. در پايان قرار شد، عنوان «دايرةالمعارف الشيعية» را برگزينم. انگيزه اصلي من پاسخگويي به اتهامات ظالمانهاي بود كه به شيعه نسبت داده ميشد. در اين دايرةالمعارف برخلاف ديگر دايرةالمعارفها نامهاي اشخاص تنها به اختصار ذكر شده زيرا در اعيانالشيعه به نامها پرداخته شده است.
آيا در اين كار بزرگ همكاراني در بخش اجرايي داشتهايد؟
نه، اسفمندانه بايد بگويم كه شيعيان هنوز اهميت داشتن دايرةالمعارف را بهخوبي درك نكردهاند. اجازه دهيد حكايتي را برايتان نقل كنم. پيش از جنگهاي داخلي لبنان روزي گوشي تلفن منزل ـ همين جايي كه شما در آن نشستهايد ـ به صدا درآمد. گوشي را برداشتم. در آن سوي خط فردي با لهجه عربي فصيح و لكنتي كه نشان ميداد عرب نيست، قرار داشت. از من پرسيد: آيا آنجا سازمان دايرةالمعارف شيعه [!] است؟ «سازمان»! زيرا دايرةالمعارف براي آنان بسيار مهم است. پاسخ دادم: بله. او تصور ميكرد با مركز تلفن سازمان دايرةالمعارف! تماس گرفته است و تصور ميكرد در اين جادهها خط تلفن و چندين و چند منشي و... وجود دارند و من هم يكي از كارمندان دايرةالمعارف شيعه هستم. از من پرسيد: آيا ميشود ما را به دفتر آقاي حسن امين وصل كنيد؟ گفتم: من حسن امين هستم. بسيار شگفتزده شد. بيچاره فكر ميكرد براي ديدن ما بايد از چند ماه پيش وقت بگيرد. گفت: ما سه نفر متخصص مطالعات اسلامي هستيم و از آلمان آمدهايم. ميخواهيم با شما گفتوگو كنيم و تنها شش ما ه در بيروت خواهيم بود. خواهشمنديم در آيندهاي نزديك وقت ملاقاتي به ما بدهيد. گفتم: فردا ساعت ده صبح بياييد. او كه ذوقزده شده بود خيال ميكرد ايثار بزرگي كردهام كه فردا را وقت ملاقات تعيين كردهام. فردا آمدند و گفتند كه ما هر سه متخصص مطالعات اسلامي هستيم و زبان عربي را فراگرفتهايم و تحصيلات را تا مرحلهي دكترا به پايان بردهايم و هركدام تصميم گرفتهايم تا در بخشي از فرهنگ و تمدن اسلامي مطالعه كنيم. ما فكر ميكرديم فرهنگ اسلامي در اسلام سني انحصار يافته است و شيعه و خوارج در نتيجه عناد شخصي پديد آمدهاند و فرهنگ و انديشهاي در آنها يافت نميشود. تا اين كه اتفاقا جلد اول دايرةالمعارف شيعه به دانشگاه ما در هامبورگ رسيد. خود من نميدانم چه كسي دايرةالمعارف را به آنجا فرستاده است. ميگفتند يكي از ما آن را مطالعه كرده و گفته كه تشيع چيز ديگري است! هر سه ما آن جلد را مطالعه كرديم و تصميم گرفتيم تا به مطالعهي اسلام شيعي تغيير جهت دهيم. قصد داشتيم تا به الازهر (قاهره) مسافرت كنيم و مركز ديگري را نميشناختيم كه معادل آن باشد ولي بعد تصميم گرفتيم به مركز دايرةالمعارف شيعه بياييم. آنگاه سؤالاتي مطرح كردند كه پاسخ دادم. يكي از آنان كه در باب تصوف اسلامي مطالعه ميكرد پرسيد آيا تصوف شيعي هم داريم؟ گفتم: بله. نمونهاي از متصوفان شيعه را خواست، گفتم سيدحيدر آملي شيعه است. منابعي در اين موضوع خواست كه به او دادم. وي تا آن زمان منبعي مطالعاتي در باب تصوف شيعي نميشناخت.
شما در كار عظيم دايرةالمعارف شيعه گروهي يا شورايي از همكاران و مشاوران نداشتهايد كه به شما كمك كنند؟
خير، هرگز. امكاناتش را هم نداشتهايم. اين وضع ما است. كار دايرةالمعارف را در همين اتاق ساده انجام دادهام. در طرف مقابل ببينيد كه سعوديها دايرةالمعارف عربي بزرگ را در سي جلد سامان دادهاند. دايرةالمعارفي كه چاپ شده و تازگي در مصر اعلام كردهاند كه هدف نخست اين دايرةالمعارف برجسته كردن ابعاد مثبت امويان بوده است. در همين لبنان مركزي فرهنگي از سوي يكي از اميران سعودي راهاندازي شده كه هزينهي اوليهي آن سي و پنج ميليون دلار بوده است. هدف آن تشويق و كمك به ناشران و مؤلفان است. طبعا اين مركز به افرادي مانند شما كمك نميكنند به امثال احمد الكاتب كمك ميكنند كه عقايد شيعه را متزلزل كنند.
از جنابعالي كه با وجود كهولت سن و وضع نقاهت از بيماري ما را به حضور پذيرفتيد، بسيار سپاسگزارم.
من هم از شما سپاسگزارم.