پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - پروتستانتيزم؛ زمينههاي ظهور و نتايج اجتماعي آن - فیاض ابراهیم
پروتستانتيزم؛ زمينههاي ظهور و نتايج اجتماعي آن
فیاض ابراهیم
قسمت اول
اشاره
«پروتستانتيزم» به عنوان بستر تاريخي رنسانس و نوسازي ديني در دوران حاكميت كليسا، تمدني را پي افكند كه امروزه در غرب طلايهدار تفكر سرمايهداري و اقتصاد مبتني بر سرمايه ميباشد. از اين رو پروتستانتيزم نه تنها يك فرقهي جديدي از مسيحيت بوده، بلكه فرايندي اجتماعي و سياسي است و لذا زمينههاي اجتماعي و سياسي و حتي اقتصادي دارد.
به عبارت ديگر پروتستان در غرب، صرفا چهرهي جديدي از مسيحيت نبوده، بلكه نتيجهي رويكردي عقلاني به مسيحيت سنتي بوده است كه افرادي؛ چون مارتين لوتر با هدف نوسازي و تغيير ساختار بيروني مسيحيت و درهم شكستن ساختار قدرت دروني پاپ آن را پيريزي كرد كه در نوع خود نيز منحصر به فرد نميباشد. از درون تاريخ اديان و مطالعهي جامعهشناختي اين تاريخ برميآيد كه نمونههاي بسيار زيادي نيز از فلسفهها و مذاهب كلامي و فرآيندهاي آنها، شباهتي نزديك به پروتستانِ در مسيحيت داشته است. اما از آن جا كه اين مذهب فرهنگي با ساختار در حال رشد جهان آن روز؛ يعني اقتصاد تجاري سرمايهداري تطابق و همزماني يافت، لذا سبب به وجود آمدن سرمايهداري در اروپاي آن روز شده و در ديگر جاها اين همزماني به وجود نيامد.
مقالهاي كه در پي ميآيد به زمينههاي اجتماعي ظهور پروتستانتيزم و نتايج اجتماعي آن پرداخته و خواهد گفت كه چگونه پروتستان، سبب افسونزدايي با كم كردن بعد معنوي، و غيبتگرايي مربوط به آن، سبب به وجود آمدن سكولاريزهي دين و جهان در جامعهي جديد شد و ...
مذهب پروتستانتيزم
بحث در مورد پروتستانتيزم، فقط بحث از يك مذهب نيست، بلكه بحث در مورد مذهبي است كه چهرهي جديد جهان مسيحيت را در جهان امروز تشكيل ميدهد. مذهبي كه در اكثر كشورهاي پيشرفته حكومت دارد و به قول برخي، بررسي پروتستان؛ يعني بررسي چهرهي جديد مسيحيّت.
بررسي پروتستانتيزم؛ يعني بررسي چهرهي مذهبي كه توانست، بنيان تمدن امروزي غرب را بنا نهد و با تغيير در بينش مذهبي مسيحيت، راه را براي رشد سرمايهداري كه بعد اقتصادي تمدن غرب است، هموار نمايد.
پروتستانتيزم كه مذهب اعتراض و يا اعتراض گرايي نام گرفته است، اعتراض در برابر حاكميّت كليساي روم بر كلّ كليساي اروپا ـ خصوصا آلمان ـ اعتراض در مقابل تفسير يگانه دينِ مسيحيت، توسط كليساي روم و غير مشروع بودن تفسيرهاي ديگر ميباشد.
پروتستانتيزم، نوعي تفسير يهودي از مسيحيت كرد كه توانست با عينك يهوديت بر دين مسيح نگاه كند، رهبانيت حاكم بر كاتوليسم را بر كنار زند و دنياگرايي مسيحي را به وجود آورد و اين دنياگرايي راه سرمايهداري را هموار كند و چهرهي مسيحيت را در اروپا و جهان دگرگون نمايد.
اين بينش يهودي ـ مسيحي چهرهي تمدن غرب امروز است و به همين دليل است كه امروزه يهوديها، بر تمامي نهادهاي اقتصادي، اجتماعي، ارتباطي و فرهنگي تمدن غرب مسلّط هستند و هر از چند گاهي عليه آنها از طرف برخي اعتراض ميشود. چون تمدن غرب يك تمدن پروتستاني، يا يهودگرايي مسيحي ميباشد، چون يهوديت در اين جا اصل ميشود، پس يهوديها مسلّط بر اقتصاد و كليهي اركان ديگر تمدن غرب ميشوند.
پروتستانتيزم؛ يعني تكثرگرايي كليسايي؛ يعني اين كه هر كليسايي، اهداف و چهارچوبهاي نظريهاي و فقهي خودش را دارد و تفسير از مسيحيت، تابع چهار چوبهاي خودش ميباشد و در مورد آن، كسي حق اعتراض ندارد. هر فرقهاي از پروتستانتيزم اسم خاص و مذهب خاص خودش را دارد. پس تكثرگرايي مذهبي و مذهب مدني در جامعهي مدني، توسط پروتستانتيزم به وجود آمد.
زمينهي اجتماعي ظهور پروتستان
كليساي مسيحي به خاطر منازعات كلامي و روحاني در مورد ماهيت متافيزيكي مسيح و نيز كاربرد غير مكفي زندگي مسيحي؛ همچون مسألهي رهبانيّت، دچار لطماتي گرديد. با اين حال در اين مدت (هفت قرن) مسيحيت چيزي را به دست آورد كه شبيه به آن در هيچ قارهاي به استثناي امريكا ـ كه آن هم اتفاقا در رابطهي با مسيحيت بود ـ اتفاق نيفتاده است. و آن اين كه تمام حكومتها و دولتهاي ملّي در سرتاسر يك قارهي وسيع، به دين واحدي اعتقاد پيدا كرده و گردن نهند.١
اما مسيحيت خود تقسيم گرديد و هر از چند گاهي، قسمتهاي كوچكي از كليساي مسيحي از جريان اصلي خود هم در عقيده و هم در عمل جدا شده و راه خاص خود را در پيش گرفتند. آن چنان اختلافاتي بين كليساهاي شرق و غرب به وجود آمد كه بالاخره در قرن يازدهم ميلادي، منجر به انشقاقي گرديد كه ديگر علاجپذير نبود. از آن زمان به بعد كليساي شرقي به نام كليساي ارتدوكس شرق و كليساي غربي نيز به نام كليساي كاتوليك روم مشهور گرديد.٢
پس اولين زمينهي ظهور پروتستان، همان انشقاق شديد كليساهايي بودند كه بر عالم مسيحيت سلطه داشتند، و جالب اين كه اين انشقاقها براساس بلوكهاي فرهنگي ـ سياسي به وجود ميآيند و حالت جغرافيايي شرق و غرب را به خود ميگيرند و سبب قدرتمندي كشورهاي مربوطه و هويتِ بخش فرهنگي ميشوند.
حال كه شرق و غربِ كليسايي به وجود آمد از يك طرف يك حالت رقابت به وجود ميآيد كه موجب عميقتر شدن اختلافات بين اين دو حوزهي جغرافيايي ميگردد و از طرف ديگر، قدرت رهبران كليساها نيز بيشتر ميشود و يك حالت انسجام دروني شديد به خود ميگيرد كه كليساي كاتوليك غرب و حاكميت شديد پاپ نمونهي آن است.
از آن پس، به مدت پنج قرن، حقيقت برجستهاي وجود داشت كه از قدرت فائقهي اسقف اعظم روم، حتي روي بعضي از دولتهاي اروپاي غربي حكايت مينمود. كليساي قرون وسطي را ميتوان به خاطر نقايص فراوانش مورد انتقاد قرار داد، اما ميتوان از آن به عنوان مؤثرترين سازمان، در كمك به افراد ضعيف و فقير، و در پشتيباني از قانون، نظم و آموزش، در طول اين قسمت از تاريخ اروپا نام برد. كليساي قرون وسطي، تنها سازمان در سراسر جهان بود كه ـ هر چقدر هم ناقص ـ به دنبال حصول آرمان وحدت روحاني همهي مردم، امري كه فراتر از همهي دستهبنديهاي سياسي و نژادي قرار داشت، بوده و در جهت ارتقاي عدالت ملي، رأفت، همكاري و اخوّت تلاش مينمود.٣
به همين دليل بود كه عليه سلطه و مصلحتجويي شديد دستگاه پاپ ـ در ارتباط با جامعه و حكومت، و همكاري كليساي شرق و غرب بجاي رقابت ـ پروتستانتيزم به وجود آمد. يعني خواست ساختار مسيحيت را نوعي شكل ببخشد كه از اختلافات درآمده و به يك جهان جديد مسيحي قدم نهد. پروتستانتيزم ميخواست اين رقابت بيروني را بشكند تا قدرت دروني پاپ از بين برود و يك نوع تنفس دروني در مسيحيت تجربه شود. بنابراين «پروتستانتيزم»؛ يعني به نتيجه رسيدن اعتراضات عليه پاپ كه مدتهاي مديد وجود داشت.
متعاقب اعتراضات پر حرارت، اما بيفايدهي «ويكليف» و «هاس» (Huss and Wycliff) و ديگر مصلحين، عليه ادعاها و اعمال نفوذ گزاف پاپ كليساي روم، كشيش آلماني به نام «مارتين لوتر» با موفقيت، رهبري نهضت اصلاحي پروتستان را بر عهده گرفت. كه هدف آن، بهبود اوضاع اجتماعي، اقتصادي، آموزشي و حكومتي مردم و نيز اصلاح تفكرات الهي و اخروي آنان بود. كليساي كاتوليك روم نيز دستخوش اصلاح متقابل و احياي مشابهي گرديد. مهمترين حقيقت عيني در كلّ تاريخ، مسيحيت و اشاعهي آن توسط كاتوليكهاي روم و پروتستان بر تمام نقاط مسكوني زمين بوده است.
مسيحي كردن كامل زندگي مردم، از جهتي جغرافيايي و از جهاتي فكري، اجتماعي، صنعتي، ملي و بينالمللي نيز بوده است. و اين امر، تنها از طريق تحسين همكاري و پيشرفت متقابل، قابل حصول است. نخستين مسأله و وظيفهي مسيحيت در عصر حاضر، درك و پياده كردن كامل مرام حضرت مسيح (ع) در تمام جنبههاي زندگي فردي و اجتماعي همهي انسانها است.٤
در تاريخ مسيحيت، نخستين تجربه و تقسيم مهم، با تشكيل كليساي ارتدوكس آغاز ميشود. مسيحياني كه به نام پيروان مسيحيِ ارتدوكس شناخته شده و مسيحيت شرقي را به وجود آوردند، به تدريج و بر اثر اختلافاتي از كليساي روم فاصله گرفتند و در اواسط قرن يازدهم ميلادي، بطور نهاني از آن جدا گرديدند. سبب اين جدايي بيشتر اختلاف بين روم و بيزانس، دو پايتخت روم غربي و شرقي بود. مهمترين مسألهي مذهبي مورد اختلاف، ميان ارتدوكسهاي شرقي و كاتوليكهاي غربي، اين بود كه به نظر مسيحيان شرقي، «روح القدس» تنها ناشي از پدر است، در حالي كه به عقيدهي مسيحيان غربي، «روح القدس» منبعث از پسر ميباشد.
دولتهاي اروپاي شرقي؛ چون يونانيها، روسها، صربها و رومانيها، كليساهاي خود مختاري به وجود آوردند كه با پاپ روم، در سازمان كليسايي ارتباط ندارند.
مسيحيان ارتدوكس، معتقدات مربوط به برزخ و بارداري بيشائبهي حضرت مريم و مصون بودن مقامات بزرگ كليسايي را از اشتباه و خطا رد ميكنند. كشيشها در انتخاب همسر آزادند و عبادات شفاهي به زبان رايج در هر كشور به عمل ميآيد.٥
حال اختلافات اوج ميگيرد و در اثر اختلافات، يك حالت سستي بر جهان مسيحيت حاكم ميشود. اينجاست كه جاي يك نوسازي مذهبي باز ميشود كه با شعار رفع اختلافات و تقويت دين به ميدان ميآيد. اصلاح مذهبي در اروپاي غربيِ قرن شانزدهم كه به عنوان اصلاح مذهب كاتوليك انجام شد، به نهضت پروتستان انجاميد. مدتها پيش از اين انقلاب، انحرافات كليساي كاتوليك فاش و مورد اعتراض واقع شده بود. در قرن شانزدهم فساد دستگاه پاپ به منتهاي درجه رسيد.
بعضي از پاپها در آن روزگار، رسماً فرماندهي لشكرشده و به جنگ ميرفتند و لذات دنيوي را بر حفظ مصالح روحاني ترجيح ميدادند و چون خوشگذارنيها و شكوه و جلال دستگاه آنها پول زياد ميخواست، آمرزش ميفروختند و با معاملهي بهشت و فروختن مقامات روحاني به اشخاص، پول فراوان بدست ميآوردند كه اين حركات ناشايست كليسا، موجب پيدايش رنسانس و يا تجديد حيات ادبي، علمي و هنري شد و سه مسألهي عمده، مورد توجه قرار گرفت:
١ ـ علاقهمندي به فرهنگ روم و يونان؛
٢ ـ توجّه كامل به زندگي اين جهان؛
٣ ـ توجه به طبيعت٦.
همين نهضت فكري كه در محورهاي سهگانه وارد دين شد، سبب تفسير دنيوي دين مسيح گرديد كه در آيين «كالون و مارتين لوتر» تجلي يافت.
نخستين مخالفتها با تشكيلات مسيحيت ـ تحت نظر پاپ ـ منتهي به اعتراض مارتين لوتر آلماني، عليه خريد و فروش و بخشايش گناه گرديد و لوتر با كوششهاي خود در مقابل كليسا، قدرت افراد و افكار مردم را مهم شمرد و به موازات ترجمهي كتاب مقدس، اعلام داشت كه معلومات مذهبي و وسيلهي بخشش مردم از گناهان، در انحصار پاپ و كليسا نيست. وي در قلمرو عقايد خود، ادعاي كليسا مبني بر فروش بهشت، آمرزش، عفو گناهان و ميانجيگري اولياي مسيحي براي نجات از معاصي را باطل دانست و گفت: كشيشان در گرفتن همسر آزادند. لوتر دربارهي ايمان چنين گفت: براي نجات انسان ايمان تنها كافي است و رحمت و لطف الهي، تنها وسيلهي اعمال و عبادات نيست، بلكه خداوند متعال مانند پدري مهربان و رحيم، بخشايندهي صاحبان ايمان است و هركس كه با محبت و توكل الهي زندگاني ميكند، بايد اعمال خود را تنها با ميزان ايمان خويش بسنجد و انسان مانند طفلي كه به محبت پدر خود يقين دارد، به خداوند محبت ميورزد و توكل ميكند، و معرفت، سرچشمهي حيات عيسوي است، نه ترس و هراس.
لوتر نخست كتاب «عهد جديد، يا انجيل» را از لاتين به آلماني ترجمه كرد و سپس به ترجمهي كامل «كتاب مقدس» و «تورات» پرداخت. اين كار نتايج بزرگي دربر داشت؛ زيرا از يك طرف، اصل عمدهي اصلاح مذهبي را برقرار ساخت كه خواندن كتاب مقدس را براي عامهي مردم، به زبان مادريشان آسان گرداند و از طرف ديگر، براي نخستين بار به زبان آلماني، جامهي ادبي نويي را پوشانيد و بدين وسيله، وحدت فرهنگي آلمان را قوام بخشيد.٧
از مطالب فوق، چند نكتهي مهم در ظهور پروتستانتيزم روشن ميشود:
١. كليسا به عنوان واسطهي بين مردم و خدا، بايستي محو شود؛ يعني كليسا كه قدرت خودش را از لحاظ سياسي، فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي از راه واسطهگريِ بين خدا و خلق او بدست آورده، مورد حمله واقع شده و سعي در حذف اين واسطه ميشود و سعي ميگردد كه ارتباط بين مردم و خدا مستقيم باشد كه خودبهخود به حذف كليسا خواهد انجاميد.
٢. بنيان دين و دينداري را بر اساس معرفت قرار ميدهد كه امري دروني براي هر شخص ميباشد و هر شخصي به فراخور حال خويش، معرفت پيدا ميكند و دينداري، به خاطر ترس از عذابِ آن نيست كه كليسا واسطه شود و اين عذاب از بين برود.
٣. از طرف ديگر، هويت مليطلبي آلماني، در اين جدايي سخت موءثر بوده است؛ يعني اينكه آلمان ميخواهد، خودش را از قيمومت فرهنگي روم خلاص و رهايي بخشد. پس سعي در ترجمهي انجيل و سپس تورات به زبان آلماني ميشود؛ يعني يك نوع مذهب آلماني مسيحي تا يك مذهب رومي مسيحي.
٤. ساختار كشوري كه تحت نفوذ فرهنگيِ كشوري ديگر باشد، موجب از هم پاشيده شدن آن كشور ميشود، اين نوع پروتستانگرايي سبب ميشود كه مذهبي مستقل بهوجود آيد؛ پس فرهنگي مستقل و ساختاري مستقل و در نتيجه ثبات و وحدت ملي آلمان محقق ميشود. به همين دليل است كه پادشاهان آلمان در قبال كليساي روم از «لوتر» طرفداري و حفاظت كردند.
٥. پروتستان يك تفسير يهودي از دين مسيحيت است. چون توحيدگرايي و وحدت وجودي و عرفاني بر اساس آن، در يهوديت وجود داشت؛ لذا اين شيوه در پروتستان بكار گرفته شد و به خاطر همين دليل است كه لوتر، علاوه بر ترجمهي انجيل به زبان آلماني، تورات را نيز ترجمه ميكند، براي اينكه بتواند، اين نوع معرفت يهودگراييِ مسيحي را در سطح آلمان رواج دهد.
٦. انسانشناسي جنسي، سخن ديگر پروتستان است؛ يعني ارضاي غريزهي جنسي در پناه مذهب و عدم منافات مذهبي بين ارضاي غريزهي جنسي و دينداري.
در منبع ديگري همين تحليلها به اشكال ديگر بيان شده است:
١. در قرون وسطي و پس از جنگهاي صليبي ـ در اثر پيدايش افكار نوين در اروپا ـ عدهاي متوجه شدند كه كليساي روم بيش از پيش از كليساي ابتدايي و اوّليه دور شده است.
از طرفي ديگر بعضي از پادشاهان اروپا، از استيلاي روحاني رنج ميبردند و درصدد بودند تا خود را از بند پاپ رها سازند. اخذ مالياتهاي ارضي به وسيلهي كليسا، موجب وخامت و تحريك مردم عليه دستگاه روحاني شد. اين علل اخلاقي، سياسي و اقتصادي در قرن شانزدهم ميلادي، اصلاحات جديدي را در دين ايجاد كرد. لوتر از اين فرصت مناسب استفاده كرد و بر مخالفت عليه دستگاه كليساي روم قيام كرد و سازمان كليساي پروتستاني را بهوجود آورد.٨
پس قدرت زياد اقتصادي كليساي كاتوليك، محدود كردن اقتصاد پادشاهي و اقتصاد تجاري تجّار تازهپا، سبب بهوجود آمدن پروتستان، توسط اين قشر نوپا شد. چون با توجه به رشد روزافزون توسعهي اقتصاد تجاري، در معارضه با اقتصاد كشاورزي مربوط به زمينهاي فئوداليسم و كليسا واقع ميشد و اين اقتصاد تجاري درصدد شكستن شبكهي اقتصادي دروني؛ يعني كشاورزي بود كه قرنها بر اقتصاد اروپا حكومت كرده بود و يك معرفت ديني و يك ساختار فرهنگي خاص را بهوجود آورده بود.
بررسي پروتستان از ديد مسايل رواني و شخصيتي لوتر
لوتر رهباني سختگير و ناراحت بود كه در بناي شخصيتاش، زواياي مظلم فراوان وجود داشت. همواره از فكر خدا در وحشت بود و از حقارت خويش پريشان ميزيست. طرحي كه كليسا براي رفع آلام روحي تجويز ميكرد، مايهي تشفّي دل و تسلّي خاطر او نميشد.
لوتر از مطالعهي عقايد صوفيانهي دانشمنداني؛ همچون مايستر اكهارت و توماس اكمپيس ـ كه روح را در انزواي محض و قادر به درك اسرار رباني و مكاشفه ميدانستند و ميگفتند صوفي احتياجي به تكلم و تعقل ندارد و نيز نيازي نيست كه در مجالس عمومي به پرستش خدا بنشيند و از اين گفتهي سن پل كه عدالت خدا از ايمان مكشوف ميشود ـ حال مكاشفه يافت، با گروهي از روحانيون به روم رفت و چون سياحي وقتي شهر را از دور ديد، زانو بر زمين زد و گفت: سلام بر تو اي روم مقدس كه از خون شهدا مقامي رفيع يافتهاي، اما بزودي دريافت كه آن شهر مقدس در فساد و تباهي غوطهور است او پاپ را در ثروت بيكران غرقه ديد كه چون شاهان زندگي ميكرد و به نمايندگي از طرف پروردگار به فروش نِعَمِ خداوندي مشغول بود.
او منبع فساد و سرچشمهي آلودگيهاي مذهب را يافت، اما هرچه انديشه ميكرد براي اصلاح آن راهي نميجست بههرحال ملول و افسرده از آنچه ديده بود برگشت.
لوتر براي اعتراض به اين وضعِ نابهنجار و روش ناپسند، به كشيشان آلمان نامه نوشت و از آنها خواست تا پاپ را مورد نكوهش قرار دهند، ولي كشيشان از بيم حربهي تكفير و طرد از كليسا و مرگ، حاضر نبودند خود را به جنگ محاكمِ تفتيش عقايد بيندازند، وانگهي در همان هنگام مردي بنام «يوهان تنزل» از طرف پاپ به آلمان آمده بود تا كار حراج بخشايش الهي را آغاز كند، لوتر با خود گفت: فروش بخشايش الهي كار زشتي است، چگونه ممكن است انسان مرتكب قتل همنوع خود شود و مورد عفو قرار بگيرد.
او اعلاميهاي در رد بخشايش گناهان به زبان لاتين بر سر كليساي «ويتن برگ» الصاق نمود، اين اعلاميه به زبان آلماني و ظرف يك ماه به تمام زبانهاي اروپايي ترجمه شد و گروهي به هواخواهي او گردآمدند. لوتر اساس عقايد خود را بر ايمان نهاد و گفت: آنچه مجوز شخص است، همان اعمال و دستوراتي نيست كه كليسا تجويز ميكند، بلكه فقط ايمان است. به بيان ديگر رستگاري در ايمان است، نه در اعمال. «ايمان» عطيهاي است كه خداوند بهطور مستقيم در نهاد هر فردي قرار داده است.٩
از اين رو لوتر اوّلاً با حربهي ايمان به جنگ شريعت رفت كه كليسا حامل و عامل آن بود؛ يعني با از بين بردن و سست كردن شريعت، خودبهخود جاي پاي كليسا را در جامعه كم ميكرد.
ثانياً دينگرايي فردي و يا فردگرايي ديني را بهوجود آورد، چون ايمان امري شخصي است و جمعي نيست؛ پس دينداري فردي است، نه جمعي.
اين عقايد همه برخاسته از عرفان آلمانيِ «اكهارت» و ديگران بود. پس از طريق عرفان عليه شريعت و فقه استفاده كرد و چون او از طرفي لذت وجود بحراني خودش را در عرفان ديد و ديد كه عرفان وجود معنوي او را سيراب ميكند و از طرف ديگر فساد كليسا را ملاحظه كرد، معتقد شد كه بايستي ايمان را بر شريعت متكفل از طريق كليسا ترجيح دهد. او ميگفت:
هيچكس حق ندارد بهزور عقيدهاي را به ديگري تحميل نمايد. دين بايد قلبي و عميق باشد. فقط انجيل را بايد معتبر دانست، و براي رستگاري همان بس كه انسان به مسيح ايمان داشته باشد. لوتر در حقيقت انجيل را بجاي كليسا نهاد و آن را مظهر كامل ارتباط انسان و خدا خواند و اين تلفيق يك نوع تعصب جديدي را رواج داد.
تعاليم و سازمان لوتر به «لوتريسم» معروف شد و بزودي در سراسر آلمان، سوئد، نروژ و در ناحيهي آلس انگلستان رواج يافت و پيروانِ او را لوترين خواندند. و نيز كليساهايي را كه او در سازمان جديد تمركز داد بنام كليساهاي پروتستان ناميدند.١٠
پس انجيلگرايي او براي نفي روحانيت مسيحي و كليسا منجر ميشود؛ به عبارت ديگر مشكلات ساختاريِ روحانيت كليسا او را به اين طرف كشيد كه دينِ منهاي روحاني مطرح كند و «كفانا كتابالله» را (كفايت ميكند كتاب خدا ما را) شعار خودش بسازد كه اين مسأله در جامعهشناسي ديني، داراي تاريخ خاص خويش است.
اما اينكه چرا پادشاهان، يا ركن سياسي، پشتوانهي لوتريسم واقع شدند؟ درواقع يك نوع مليگرايي سبب شد تا لوتر در كار خود موفق شود.
بايد دانست كه در آغاز قرن شانزدهم كشور آلمان صحنهي مبارزات طبقاتي خونين گرديد و سه گروه به جنگ با يكديگر برخواستند.
١. ارتجاعيون كه در زير پرچم كاتوليك قرار داشتند؛
٢. بورژوازها كه ايدئولوژي آنها در اصول مذهبي لوتر تشريح شده بود؛
٣. انقلابيون كه در رأس آنها شخصي بنام توماس مونزر قرار داشت.
لوتر براي درهم شكستن مخالفت روحانيون و براي اجراي اصلاحات مذهبي خود، دست به دامان شاهزادگان آلمان شد و از آنها دعوت كرد تا رسماً بر امور مذهب نظارت نمايند. اين دعوت لوتر دعوتي بود كه در آن موقع، سلاطين و امرا با اشتياق تمام منتظر آن بودند، ولي چون پاپ او را مرتد خوانده بود، شارل پنجم، «شارلكن» امپراطور آلمان موظف گرديد كه سد راه بدعت او شود، لذا لوتر را به محاكمه كشيدند، اما او با جسارت تمام در بيان عقايد خود و اثبات حقانيت آن در محكمه پافشاري كرد و رسماً خود را پيامبر آيين نو خواند و سپس به مدت نه ماه در قلعهاي مخفي شد و چون بيرون آمد طرح اصلاحي خود را منتشر كرد.
علل اقتصادي و سياسي ظهور پروتستانتيزم
هركس تحولات افكار قرون وسطي را مورد مطالعه قرار دهد، ميبيند كه پروتستانتيزم نتيجهي مقدمات دور و درازي بوده است و علل و اسباب نويني به ظهور رسيد كه آن مقدمات را به نتيجه رسانيد كه از آنجمله ميتوان به پيدايش و ايجاد طبقهي متوسط مردم در جامعه كه داراي هويت مستقل اقتصادي و فرهنگي بودند اشاره كرد. وقتي مردم اروپا شهرنشيني را آغاز كردند و بلاد آباد در كنار رودخانهها و سواحل درياها ـ در اثر ازدياد تجارت و پيشه ـ بهوجود آمد، از آن پس ثروت به حالت تحجر و جمود و به صورت كالاها و زمين باقي نماند، بلكه يك حركت و سير اجتماعي حاصل كرده، به صورت پول نقد به جريان افتاد و سرمايهداري به معناي جديد بهوجود آمد. در نتيجه اين امر باعث شد تا به صورت تدريجي از اقتدارات سلاطين و اشراف كاسته شود. و به حكم ضرورت، ناگزير شدند كه به طبقهي متوسط؛ يعني به هزاران تن از مردم شهرنشين، آزادي بدهند، لذا آنان از حالت رعيتي خارج شده و به صورت افراد مستقل آزاد درآمدند.
همينكه طبقهي متوسط از زير بار اربابي و آقايي طبقهي عالي بيرون آمدند و تنها براي حكومت آنها در هر شهر، چند تن به نمايندگي، به عنوان شهردار و مشاوران انجمنِ شهر باقي ماندند، داراي شخصيت و استقلال شدند و مشكلات حيات و مسايل زندگي را طبق فكر و ذوق خود حل و فصل كردند.١١
همچنين از نظر سياسي نقطهنظر ايشان به طريقي رفت كه منتهي به دموكراسي گرديد و در نتيجه انقلاب دهقانان كه در قرون چهاردهم و پانزدهم بهوقوع پيوست در ممالك اروپاي مركزي و انگلستان آزادي فردي را تأمين نمود.١٢ كه اين فردگرايي سياسي، سبب فردگرايي ديني؛ يعني پروتستانتيزم شد.
همراه با اين تحول اجتماعي، از نظر مذهبي نيز طبقهي عامهي اروپا، شروع به تجزيه و تحليل قضاياي ديني و ايماني ـ بر طبق عقل مشخص و يا به وسيلهي ايمان قلبي خود ـ كردند و كار به جايي رسيد كه طبقهي عوام هرچه بيشتر به صلاحيت ذاتي استقلال شخصي خود پي برد.١٣
مشكلات نهاد كليسا
كليسا از قافلهي ترقي و تقدم زمان عقب مانده و آن دستگاه در اين جهانِ متغير كه سريعاً رو به پيشرفت است، همچنان به صورت يك موءسسهي جامدِ متحجر، پيوسته از قرني به قرن ديگر، تحت نظامات خشك و انعطافناپذير باقي مانده و به صورت يك مذهب و دين بيروح براي هر فرد درآمده است، در حالي كه ما بين دين و زندگاني انساني، فاصله و شكاف عظيمي به ظهور رسيده، اما كليسا از حوايج روزمرهي بشري دورتر افتاده است. بنابراين مردمان متقي و ديندار كه تحت تأثير سرمايهداري و مليگرايي روزافزون قرار داشتند، خواستار تغييرات اساسي در كليسا گشتند كه آن را هرچه بيشتر و مهمتر درخور ضرورت و حاجت زمان قرار دهند. اين اختلافات عاقبت به جايي رسيد كه زمان مستعدّ ظهورِ رهبري مصلح گرديد كه اصلاحاتي در كليسا بهعمل آمد.١٤
همچنين از ناداني كشيشان استفادههاي زيادي ميشد. در دورهاي كه به قرون تاريكي (قرون وسطي) مشهور است، بيشتر كشيشان روستاها از طبقهي روستاييان برخاسته بودند و بسيار كم بودند كساني كه زبان لاتين را به اندازهي كافي بدانند و مراسم عبادي كليسا را درست بهجا آورند. با گذشت قرون، پيشرفتهايي حاصل گرديد، اما كشيشان روستا هيچگاه به گروه فرهيختهاي تبديل نشدند. اسقفها بطور كلي مردم بافرهنگي بودند، هرچند كه منصب خود را مديون شاهان بودند.١٥ يعني از يك طرف كشيشها فقير و بيسواد بودند و از طرفي اسقفها با سواد، امّا وابسته به دربار؛ پس يك حالت شكاف بين اين دو قشر كليسا نيز افتاده بود كه سبب ظهور پروتستان براي پر كردن شكاف بين مردم، كشيشان، اسقفها و پادشاهان و جلوگيري از انحطاط كليسا ميباشد.
(ادامه دارد)
پي نوشتها:
١. «اديان زندهي جهان»، ص ٢٤٨.
٢. همان، ص ٣٤٨.
٣. همان، ص ٣٤٩.
٤. همان، ص ٥٠-٣٤٩.
٥. «خلاصهي اديان»، ص ١٨٠.
٦. همان، ص ١٨١.
٧. همان، ص ١٨٢ـ١٨١.
٨. «تاريخ مختصر اديان بزرگ» ص ٤٥٥ و ٤٥٦.
٩. «مذهب و سياست در جهان» ص ٢٧٦ و ٢٧٧.
١٠. همان، ص ٢٧٨.
١١. همان، ص ٦٦٦.
١٢. همان، ص ٦٦٧.
١٣. همان، ص ٦٦٧.
١٤. همان، ص ٦٦٨.
١٥. تاريخ تمدن (لوكاس) ص ٦٣.