پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - تروريسم بهانهساز جنگ تمدنها - عباسی حسین
تروريسم بهانهساز جنگ تمدنها
عباسی حسین
برهان غليون
تئوري «جنگ تمدنها» و يا «جنگ فرهنگها» همچون فرضيهي «خشونت اسلام» يكي ديگر از فرضيههاي ساخته و پرداختهي غرب است. اين ديدگاه در حقيقت نشاندهندهي چارچوبهاي استراتژيكي غرب ميباشد. غرب احساس خطر كرده و براي دفاع از جايگاه و منافع خود از گزند آسيبهاي حال و آينده براي خود دشمن تراشي نموده است. خطرات فراروي غرب دو گونه هستند؛ گروه اول كينه و دشمني مردم و كشورهايي است كه به واسطهي استعمار و چپاول غربيها فقير شده، از رشد و توسعه درماندهاند و گروه ديگر ـ كه درست نقطهي مقابل گروه نخست ميباشد ـ رشد روزافزون كشورهايي است كه از لحاظ اقتصادي و استراتژيكي با غرب به رقابت ميپردازند. چين در رأس اين رقبا قرار دارد. «ساموئل هانتينگتون» نظريهپرداز «برخورد تمدنها» كه امروزه به «جنگ تمدنها» تبديل شده است، همپيماني جهان اسلام و چين را در آيندهاي نه چندان دور پيشبيني كرده است. اگر چه در حال حاضر، هيچ مطلبي گوياي اين ادعا نيست و دليلي براي آن وجود ندارد، ولي نبايد اين ديدگاه را پيشامدي اتفاقي برشمرد. جهان اسلام، تفاوتهاي بنياديني با چين دارد و هيچگونه نسبتي نه از نظر رواني و نه از نظر فرهنگي ميان آن دو ديده نميشود. حتي از روابط اقتصادي و سوقالجيشي چندان مهمي نيز برخوردار نيستند. روابط ميان چين و اسلام آن قدر اندك است كه در قياس با روابط اقتصادي، سياسي، دفاعي، فرهنگي و حتي ديني و انساني جهان اسلام و عرب با امريكا و اروپا به چشم نميآيند.
نظريههايي از اين دست، بيش از آن كه حقايقي ارايه دهند، در صدد حمايت از مصالح استراتژيكي غرب هستند و غرب را بر آن ميدارند تا خود را هر چه بيشتر آمادهي رويارويي با تهديدهاي جدياي بنمايد كه منافعش را به خطر ميافكنند. از سوي ديگر، اين مسأله يكّه تازي و همبستگي غرب را در پي دارد و به دشمني غرب با هر چه كه «ضد تمدن» ميخواند، مشروعيت ميبخشد تا از اين رهگذر دوباره جنگهاي صليبي گذشتهي غرب و اسلام را زنده نمايد. گويا همهي نخبگان غرب ناخودآگاه در اين باورها به تفاهم رسيدهاند و كارشناسان و سياستمداران غرب ـ به جز برخي انديشمندان توانايي؛ چون «نوام چامسكي» ـ بر ضرورت ايجاد و ديدگاههاي دفاعي، استراتژيكي، تاريخي صحّه ميگذارند و چالشهاي غرب و شرق را چالشهايي فرهنگي ـ رواني ناميده و ناشي از تفاوت ماهوي تمدنها دانستهاند. غافل از اين كه چندي پيش، جامعهشناسان غربي اقتصاد و جامعه را منشأ چالشها ناميده بودند.
غرب براي گريز از اين دو بحران كه خواهان پايان بخشيدن به سلطهي دو قرن اخير او هستند، تغيير موضع داده و كارزارهايش را از ميدان منافع به عرصهي تفاوت ارزشها، باورها و سنتها كشانده است. بحران نخست غرب، پاكسازي پيامدها و توجيه فاجعههايي است كه در اثر سلطهي استعمار غرب بر جاي مانده است. اكنون كشورهاي استعمار شده جبههاي را تشكيل داده ـ به ويژه در آفريقا ـ خواهان پرداخت غرامت مادي و معنوي غرب هستند. بحران دوم، چارهانديشي براي مشروعيت بخشيدن به جنگهاي كنوني و آينده است كه با دادن صبغهاي سياسي ـ اخلاقي، بر آن است كه با هر چه ضد تمدن غرب است، دفاع نمايد.
غرب از يك سو با ارايهي الگوهاي فرهنگي خود، راه گريزي براي رهايي از دوران استعمارگري خود يافته و نميخواهد تاوان ويرانيها و يورشهاي زيانبار مادي و معنوي خود را پرداخت كند، بي آن كه در اين فرايند، از كارهاي پليد خود پوزش بخواهد و يا به رشد كشورهايي كه با دست استعمار فقير مانده و از توسعه درماندهاند، ياري برساند. از سوي ديگر نيز غرب خود را وامدار جهان سوم ميبيند كه براي رهاندن آنان در تلاش است و براي تحقق بخشيدن به اين رسالت انساني به دور از هرگونه سلطهجويي، نفوذ و مصلحت به كمك نيازمندان جهان پرداخته است. البته اين عملكرد ضامن بقاي جنگهاي شبه استعماري او ميباشد و در حقيقت حفظ جايگاه استراتژيكي، اقتصادي و فرهنگي غرب را در پي دارد و به افزايش نيرو و ثروت او مشروعيت بخشيده، خشونت در اين راه دفاع از خود و هويت خود محسوب ميشود. غرب با اين موضعگيري دفاعي ـ فرهنگي به دو هدف ميرسد: وارونه جلوه دادن قضايا كه در اين صورت جهان سوم، اسلام و چين تجاوزگر، و غرب قرباني تجاوزها به شمار ميآيد و مشكل غرب با جهان سوم به يورشهايي تبديل ميشود كه كشورهاي فقير، مقصر شناخته ميشوند، زيرا به دشمني با وي برخاستهاند و جنگهاي ويرانگر غرب، نبردهايي دفاعي، مشروع، لازم و ضروري خواهند بود.
هدف دوم غرب، به عهده نگرفتن پيامدهاي سياستهاي خارجي است؛ نظام سرمايهداري غرب، در قبال عقبماندگي كشورها هيچ گونه مسئوليت سياسي اقتصادي ندارد و واپس ماندگي آنها را بازتاب ارزشها و تمدن خود آن كشورها ميداند، بي آن كه با برنامههاي توسعهي جهان غرب پيوندي داشته باشند.
پس از جنگ جهاني دوم، استعمارگران دريافتند كه پيشرفت آنان در گرو واپسماندگي ديگر كشورها است و بايد در سياستگذاريهاي كشورهاي تحت نفوذ خود دخالت كنند. اين نظر گاه توسط ديدگاههاي امپرياليسمي، عقبماندگي و وابستگي پُربارتر گرديد. اين ساز و كار نوين بيان ميداشت كه فقر و غناي هر كشور در فرهنگ، ميراث فرهنگي، ارزشها، سنتها و رويكردهايي ريشه دارد كه تمدن هر قوم را تشكيل ميدهند. بيشك، هر قوم و ملتي شيوهها و روشهاي زيستن خاص خود را دارا است كه با زندگي ديگر اقوام متفاوت ميباشد. براي نمونه عربها دين را در زندگي روزمرهي خود راه ميدهند، بنابراين نميتوانند الگوي مدرنيسم را پياده نمايند و طبيعي است كه همواره در عقبماندگي به سر خواهند برد و فقر و استبداد بر جامعهي آنها حكمفرما خواهد بود. تنگدستي و در حاشيه ماندن عربها، هيچ ارتباطي با دخالتهاي سياسي غرب، سلطهجويي، به يغما رفتن سرمايههاي ملي، تأييد دولتهاي دست نشاندهي استبدادي و غير مردمي، و نابودي ساختارهاي بنيادين كشور با جنگهاي از پيش تعيين شده ندارد و همهي مشكلات كشورهاي عربي از كجانديشي و غيرعقلاني بودن آنان نشأت ميگيرد. اين نگرش، نه تنها بر آن نيست كه بگويد عربها و مسلمانان و كشورهاي جهان سوم خود با مسئوليت عقبماندگي خود را بر دوش ميكشند، بلكه بيان كنندهي آن است كه گناه عقبماندگي آنان، بر عهدهي هيچ شخص يا گروهي نبوده و به ويژه غرب هيچ مسئوليتي در قبال آن ندارد.
غرب با اين ترفند، خود را ناچار نمييابد تا جهان سوم را از چالشهاي فرارويش برهاند، و توان اين كار را ندارد، زيرا اين امر با فرهنگ و دين آنان گره خورده و حتي بيش از اين، ضرورتي نميبيند كه اوضاع موجود را دگرگون سازد. چرا كه اين اوضاع بازتاب طبيعي ارزشهاي عربي و اسلامي است كه آنان را از ديگران متمايز ميكند.
در تمدن اسلامي و عربي هيچ ارزشي براي آزادي و دموكراسي وجود ندارد و قانون، عدالت، خوشبختي و رفاه دنيوي جايگاهي ندارد؛ اسلام تمدني كاملاً ديني است كه درهاي خود را به روي انجام هر عمل سياسي، مادي و مدني بسته است و جز به تطبيق احكام و دستورهاي ديني، و كرنش در برابر دستورهاي الهي نميانديشد.
براي نمونه نسبت دادن خشونت به اسلام، در واقع پيوند دادن اين مقوله با آموزههاي ديني است، بي آن كه ريشه در وضعيت اجتماعي، اقتصادي يا فرهنگي ـ تاريخي مسلمانان داشته باشد. غرب كه خود بنيانگذار خشونت در جهان اسلام و عرب است، با تزريق اين انديشهها آسوده خاطر ميشود و به سياستهاي خود ادامه ميدهد و تمامي راهها را براي دستيابي به درآمدهاي مادي و معنوي هموار ميكند و كفهي ترازمنديهاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي را به سود خود تغيير ميدهد. پيشگيري از چنين سياستهايي، شانه خالي كردن از بار مسئوليت در قبال جهان، و توجيه به كارگيري زور و قدرت به عنوان تنها چارچوب سازندهي روابط بينالمللي است. اين ديدگاه، شيوهي انديشيدن و نگريستن امپرياليسم ـ امپراطوري، در همهي دورههاي تاريخي است. ما در برابر حوادث جهاني هيچ مسئوليتي نداريم. هر كس با سياستهاي ما مخالفت نمايد يا منافع ما را زير سؤال ببرد، يا امتيازها و جايگاه ما را تهديد كند، از لحاظ اخلاقي، سياسي و حقوق بينالمللي پاسخگو است و ما توانايي نابود كردن او را داريم و او را دشمن انسانيت و مدرنيسم ميناميم. اين منطق گفت و گو و برخورد، حالت كنوني را درست انگاشته آن را با واقعيت و عقل موافق ميداند، و هيچ دليلي ندارد كه چيزي از آن بكاهد و يا بر آن بيفزايد.
علاوه بر اين، كشورهاي صنعتي در قبال هيچ كشوري مسئوليت ندارند و هر ملتي فقط به دنبال منافع خود است و فقط از تمدن خود دفاع ميكند، تمدني كه در آن زندگي ميكند يا به اندازهي توان خود، در پياده كردن قوانين آن همت ميگمارد.
به هر صورت، هدف نهايي، توجيه به كارگيري خشونت براي برقراري ارتباطهاي بينالمللي است كه مستقيما راه را بر تمامي كساني كه تن به اين روابط نميدهند و خواهان همكاري و تفاهم با ديگران نيستند ميبندد. شايد غرب كه به دفاع از تمدن خود پرداخته و يا دست كم چنين ادعايي دارد، گمان ميكند كه در صدد دفاع از همهي تمدنها است. غرب فرهنگها و تمدنهاي ديگر را نمونههاي بارز وحشيگري ميداند كه لازم است، مفاهيم اساسياي هم چون قانون، آزادي فردي، دموكراسي و ارزشهاي انساني و مادي را ياد بگيرند و به كار بندند. ارزشهايي كه شالودهي هر ديدگاه «انسانمداري» هستند. تناقض گفتاري در اين جا نمايان ميشود كه غرب بر ويژگيها و خصوصيات منحصر به تمدن تأكيد ميورزد در حالي كه با افزايش رقابت و واكنشهاي بينالمللي زمينههاي مشتركي ميان همهي فرهنگهاي انساني پديد آمده است. تا چندي پيش، غرب به ايدئولوژيهاي انساني و كيهاني قرن نوزدهمي اهتمام ميورزيد؛ ديدگاههايي كه در آنها «فرهنگ» نقشي محوري را در جهان ايفا ميكرد؛ زيرا جهانشمولي، تنها دستاويزي است كه به فزونخواهي و استعمارطلبي اروپاييها مشروعيت ميبخشيد، چنان كه امروزه انحصارطلبي نيز براي سياستهاي خودبينانه و ضد منافع ديگران عذري موجه به شمار ميآيد. آن هم درست در دورهاي كه غرب كتمان ميكند كه از اوج گرفتن وامانده و نيروهاي كشورهاي در حال توسعه او را به عقبنشيني و كنارهگيري واداشتهاند. آنچه گفته شد، مانعهاي فراروي گفت و گويي نتيجهبخش ميان فرهنگها و اديان است؛ يعني سلطهجويي اعمال زور و قدرت، خودبيني و انحصارطلبي در منافع طبيعي، عدم مسئوليتپذيري كشورهاي صنعتي، تبديل جهان به عرصهاي براي رقابت و دستيابي مجاني به منافع جهاني.
بر ماست كه فريفتهي ظاهرسازيها و شعارهاي غرب نشويم، زيرا هيچ نشانهاي از «جنگ تمدنها» به چشم نميخورد. البته جنگي درخواهد گرفت و آن نبردي است كه غرب براي دفاع از جايگاهها، امتيازها و منافع خود به راه انداخته است. منافعي كه كشورهاي غربي در قرنهاي گذشته به دست آوردهاند و امروزه براي رويارويي با تمامي كشورهايي كه خواهان رسيدن به تمدني ماديگرا و ورود به نظام نوين جهاني هستند، به كار ميگيرند.
همهي فريادهاي اعتراضآميزي كه از گوشه و كنار جهان اسلام عليه غرب به گوش ميرسد و برخي از آنها داعيهي جنگ دارند، هيچ آرزويي جز رسيدن به مقدار اندكي از مزاياي فراوان جهان غرب و دستيابي به «قانون»، «عدالت»، «برابري»، «آزادي فردي» و «كرامت انساني» ندارد.
حملات يازدهم سپتامبر سال ٢٠٠١، تمام پيكرهي غرب را نشانه نرفت و به هيچ وجه در صدد نابودي تمدن و ارزشهاي انساني غرب نبود، بلكه سياستهاي نادرست ايالات متحدهي امريكا را هدف قرار داد و سلطهجويي اقتصادي و نظامي آن را نشانه گرفت. البته به وضوح نمايان بود كه اين اقدام، نشانهي اعتراض عليه سياستهاي امريكا در خاورميانه است. سياستهايي كه با سادهترين مباني «حق»، «عدالت» و «آزادي» مخالف است.
از سوي ديگر، با وجود عذرخواهي سران كاخ سفيد و تأكيد بر اين كه عمليات امريكا ضد تروريستي بوده و ضديتي با اسلام ندارند، شكي نيست كه تصميمگيريهاي سياستمداران واشنگتن كه جناحهاي راست مليگرا و افراطي را به كمك فراخواندهاند، نوعي نبرد صليبي جديد است كه فصلي تازه از آن آغاز شده است.
امريكا با ادامهي اين سياست، خواهان نشان دادن نفوذ و قدرتي است كه تروريسم انتحاري اسلامي و عربي بر آن شوريده و از گسترهي آن كاسته است. تا از اين رهگذر، جهان اسلام در برابر غرب كرنش كند و بيش از پيش به مركزي براي ناآراميها تبديل نشود. ناآراميهاي خشونتباري كه لاجرم از محدودهي كشورهاي مسلمان فراتر خواهد رفت و واهمهي كشورهاي اروپايي هم جوار كشورهاي اسلامي را بيشتر خواهد كرد.
علاوه بر اين خشم آن دسته از كشورهاي عربي و اسلامي را كه تا كنون نگراني خود را از وضعيت جنگي موجود ابراز نكردهاند، به همراه خواهد داشت. برخي از كشورها به ويژه كشورهاي عربي توان تصور چنين جنگ دامنهداري را ندارند كه مراحل فراواني داشته باشد و طي آن عملياتهايي پي در پي صورت پذيرد كه هدف و غايت آن نامشخص باشد. بيگمان، ايالات متحدهي امريكا بر آن است تا «جنگي صليبي» به راه اندازد. البته پاسخ اين جنگ را نبايد با نبردي ديگر داد، بلكه به عكس، با هم پيماني تمامي كشورها، بايد از قدرت سلطهگري و يكهتازي امريكا كاست و به «دموكراسي»، «صلح»، «عدالت» و «ارزشهاي انساني» رسيد؛ ارزشهايي كه كشتار بيگناهان را محكوم ميكند، خواه اين قربانيان، تهيدستان جهان سوم باشند و يا امريكايي. اين مسأله هم پيماني همهي كشورهاي دموكراتيك و در طليعهي آنان اروپا را ميطلبد.