پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - دين و قوميت در بالكان - مظفری محمد رضا
دين و قوميت در بالكان
مظفری محمد رضا
به نظر ميرسد كه دين در شبه جزيرهي بالكان، نقش بسيار مهمتري را نسبت به زبان در روند ايجاد قوميت ايفا كرده است. بر اساس دين است كه صرب ـ كروات زبانان در سه جامعهي قومي، از يكديگر جدا شدهاند. و به همين دليل، مليت بوسنيايي ظهور يافت كه هويت خويش را از اسلام اخذ كرده، و خود را آشكارا از كرواتهاي كاتوليك و صربهاي ارتدوكس متمايز مينمايد. از آغاز قرن نوزدهم، با استقرار دولتهاي ملي در بالكان، تلاشهاي فراواني صورت گرفت تا دولتهاي مسيحي پيش از دوران عثماني مجددا به وجود آيند. (در آن زمان) با بيرون راندن اقليتهاي نژادي و ديني، يا با همگوني اجباري آنان، جمعيت منطقه از نظر نژادي متجانس شد. مسلمانان بالكان، خصوصا مسلمانان تركيه به طور اخص قرباني اين سياست شدند.
به طور كلي فرض اين است كه در شبه جزيرهي بالكان، دين و جامعهي اسلامي بيشتر از زبان نقش تعيين كنندهاي در ساختار مليت داشته است. يوگسلاوي سابق از جمله مصاديق اين سخن ما است. در بخش مركزي بالكان شرقي ـ كه يوگسلاوي سابق قرار داشت ـ به زبان اسلاو جنوبي تكلم ميشود كه تا همين اواخر، زبان صرب ـ كروات يا بالعكس خوانده ميشد. در قرن نوزدهم، لهجههاي بسيار شبيه به هم صرب ـ كروات در يك قالب ادبيات زباني ريخته شد كه هدف از آن، ايجاد «وحدت» در بين ملت يوگسلاوي، يا اسلاو جنوبي در برابر بسياري از دشمنان آنان (ژرمنها، مجارها و تركها) بود.
با اين وجود، در همين ايام، در جامعهي صرب ـ كروات زبان، هويتهاي ملي بر اساس دين ظهور يافتند، يا بهتر است بگوييم: پيدايش جوامع قومي دقيقا مقارن با ظهور جوامع ديني بود. كاتوليكهاي صرب ـ كروات زبان، كه در امپراتوريهاي «بسبورگ» زندگي ميكردند، خود را كروات ميناميدند، در حالي كه صرب ـ كروات زبانان ارتدوكس كه در امپراتوريهاي بسبورگ، عثماني و ايالت مستقل صربستان پراكنده بودند، خود را صرب تلقي ميكردند.
پيدايش خود آگاهي ملي بوسنيايي، در ميان صرب ـ كروات زبانانِ مسلمان، اندكي پس زده شد؛ اين امر دو علت عمده داشت: اول اين كه صربها و كرواتها تلاش ميكردند تا حداقل از لحاظ فكري، ملت بوسني را در جوامع قومي خود تحت عنوان مسلمانان صرب يا كروات هضم كنند. و دوم اين كه ملت بوسني، تعلق خود به جوامع مسلمان را بسيار مهمتر از تعلق به جوامع ديگر تلقي ميكردند. ملي گراهاي يوگسلاوي كه تلاش داشتند، ملت يوگسلاوي واحدي را ايجاد كنند، تمايل داشتند كه اختلافات ديني را ميان بوسنياييها، كرواتها و صربها به حداقل برسانند، همان گونه كه در برابر روند ايجاد وحدت بين اسلاو زبانان جنوب موانعي را به وجود آوردند.
با اين وجود، در قرن بيستم، به خصوص در سال (١٩١٨م) پس از تشكيل قلمروي مركب از صربستان، كرواسي و استووِني (در سال ١٩٢٩ م مجددا يوگسلاوي نام گذاري شد)، در نتيجه صربها قدرت سياسي و نظامي را در انحصار خود درآورده و از نظريهي ملت و دولت واحد و اسلاو جنوب فاصله گرفتند و زبان مذهب كاتوليك، به عنوان زبان برجستهي ملت كرواسي در مقابل صربها قد علم كرد. طي جنگ جهاني دوم، پس از تلاش بي ثمر و تا حدي رسوا كننده، جهت ايجاد دولت مستقل كرواسي با حمايت آلمانِ نازي، كرواسي مجددا به يوگسلاوي پيوست كه در سال (١٩٤٤م) به صورت دولت فدرال كمونيستي در آمده بود.
سرانجام در سال (٩٩١م) كرواسي به هدف خويش دست يافت و در همين سال بود كه جمهوري كرواسي به صورت بينالمللي رسما پذيرفته شد.
مليت بوسني
پس از جنگ يوگسلاوي، ايجاد جامعهي ملي بوسنيايي به سرانجام رسيد. پذيرش رسمي مليت بوسنيايي در سال (١٩٩٦م) با نام گذاري نسنجيدهي مسلمانان به مفهوم نژادي اين كلمه، عمدتا ناشي از نياز به جامعهاي ملي بود كه نمايندگان آن، موازنه را بين تجزيهطلبي كرواسي و فزونطلبي صربستان در سطح دولت فدرال و دولت جمهوري بوسني و هرزه گووين ايجاد ميكردند.
با اين حال، اين امر به معناي آن نيست كه ملت بوسني ظهور تصنعي داشته است؛ زيرا هم اكنون بوسنياييها يك جامعهي مليِ بسيار متمايزي را ايجاد كردند كه با اسلام خود را معرفي ميكنند، درست مثل كرواتها و صربها كه به ترتيب خود را كاتوليك و ارتدوكس مينامند. در واقع تأثير عملي همين پافشاريهاي كرواتها و صربها بر تعلقات ديني، به عنوان ركن اساسي هويت ملي باعث شد كه بوسنياييها از تلقي خود به عنوان صرب يا كروات مسلمان دست بردارند، چه اين كه هم صربها و هم كرواتها هميشه تلاش ميكردند تا اين باور را در بوسنياييها به وجود آورند.
اگر ارتدوكس بودن، مبناي صرب بودن است، چگونه احتمال دارد كه مسلمانان صرب باشند؟ علاوه بر اين، همان طور كه كرواتها ملت خود را بخشي از تمدن غربي ميپندارند و صربها وابستگي به ارتدوكس اسلاو اروپاي شرقي را در ذهن ميپرورانند، بوسنياييها نيز ملت خود را جزيي تمام عيار از خانوادهي عظيم جهان اسلام با آن قدمت و سنتهاي فرهنگي غني تلقي ميكنند كه هويت ملي بوسنيايي را تشكيل ميدهد.
در شبه جزيرهي بالكان، دين به طور كلي ارتباطي با دينداري و تدين ندارد. طي چهل سال حاكميت كمونيستي، حضور كليسا و مسجد بسيار كم رنگ بود. تجديد حيات ديني دههي اخير اصولاً نتيجه تمايل مردم به اين سو بود كه وابستگي خود را به جامعهي نژادي و ملي مورد نظر خود ابراز دارند؛ زيرا دين جزء اساسي هويت ملي محسوب شده و حضور كليسا و مسجد به نظر ميرسد كه نمايش خود آگاهي ملي باشد. البته روحانيان، اعم از كاتوليك، ارتدوكس و مسلمان، اين فرصت را مغتنم شمردهاند، تا موقعيت خود را در جامعه تثبيت كرده و كم و بيش وجاهت رسمي و مليت خود را به دست آورند، احتمالاً اين امر ويژگي عرفي (سكولار) دولت را كه از قانون اساسي اخذ شده، به مخاطره ميافكند و غالبا نيز افكنده است. با اين وجود، تعصبات ملي، بيشتر به اين امر دامن ميزند، تا تعصبات ديني. و اين امر به يك اندازه هم در مورد بوسنياييها و هم كرواتها و صربها صادق است.
هويت ملي و ديني
هويت ملّي و ديني (به مفهوم تعلق داشتن به جامعهي ديني) حداقل سخني است كه در مورد بوسنياييها گفته ميشود. همين پديده را ميتوان در مورد جوامع مسلمان ديگر بالكان نيز اظهار داشت. پماكها١،(مسلمانان بلغاري) در كوههاي ردپ در بلغارستان جنوبي، به رغم تعلق زباني به بلغارستان، با اقليت تركِ مسلمان، بيشتر از اكثريت بلغاريهاي ارتدوكس احساس نزديكي ميكنند. در اين جا دين، ظاهرا عامل وحدت بخشِ قويتري نسبت به زبان محسوب ميشود. در يونان نيز مقامات اقليت مسلمان بلغار، براي اين كه خود را به خودآگاهي و وجدان جمعي مسلمانان بلغار منتسب كنند، از تركيهايها (و بلغارها) خود را جدا ميسازند.
هويت ملي و ديني در مورد ملل ارتدوكس؛ يعني بلغارها، يونانيان، مقدونيها و صربهاي بالكان قويتر است. اين امر، معلول مشروعيت بيزانسيِ كليساهاي ملي است. تصور بر اين است كه ملت، دولت، جامعهي ديني و سازمان كليسايي با هم هماهنگي دارند. بر اساس قانون اساسي بلغارستان، مسيحيت ارتدوكس، دين سنتي مردم بلغارستان محسوب ميشود. در قانون اساسي يونان نيز نام تثليت مقدس آمده است. در نتيجه، غير ارتدوكسيها، اعم از بلغارها و تركيهايهاي مسلمان و نيز كاتوليكها و پروتستانها، گاهي صريحا معيوب و ناقص تلقي شده و اينان نيز هم چون مقدونيها و صربها تهديدي عليه وحدت و اتحاد ملي محسوب ميگردند. در حال حاضر، هويت ملي و ديني، رويكرد مردم ارتدوكس را به اسلام، به شكل ديگري معين ساخته است. مردم بالكان با گرايش به سوي ناسيوناليسم، تلاشهايي را براي استقلال ملي در قبال سلطهي عثمانيان آغاز كردند. عثمانيان در اواخر قرن چهاردهم و طي قرن پانزدهم در اين منطقه تسلط زيادي داشتند.
از ديد رهبران جنبشهاي استقلال طلبانهي اين منطقه، استقلال به مثابهي اعادهي دولتهاي قرون وسطايي و پيش از عثماني بود؛ چون در كشورهاي قرون وسطايي بالكان، دوران ظهور امپراتوري و فروپاشي نظام فئودالي مكررا ديده شده و مرزهاي اين كشورها دقيقا معين نشده است. قاعدتا هدف هر جامعهي ملي، استقرار مجدد همان دولت قرون وسطايي مورد نظر، به وسعت همان زمان بود كه اين امر منجر به تداخل قلمرو نيروهاي نظامي و نزاعهاي مرزي ميشد. مردم بالكان، علاوه بر وسعت كشور، خواهان اعادهي تركيب نژادي جمعيت آن زمان نيز بودند و چون دين يكي از ويژگيهاي مشخص هويت ملي بود، جامعهي ديني سابق نيز بايد اعاده ميشد، ناسيوناليستهاي قرن نوزدهم منطقهي بالكان، بر خلاف شواهد و مدارك تاريخي جمعيت كشورهاي قرون وسطايي منطقه را مردمي يكسان از نظر نژادي و ديني تلقي ميكردند.
از اين رو، به منظور اعادهي وضعيت قرون وسطايي، اقليتهاي نژادي و ديني كه پس از استيلاي عثمانيان به وجود آمده بودند، بايد از بين ميرفتند. در برخي موارد، هويت اين اقليتها به گونهاي «شكل گرفت» كه در اكثريت مردم رسوخ كرده و در نتيجه در آن هضم گرديدند. يونانيان، هم كيشان اسلاو خود در مقدونيه (حدودا ١٥٠ هزار نفر) را اسلاوي دانسته و هميشه با آنان به عنوان هم نژاد يوناني برخورد كردهاند، تركيهايها در يونان نيز رسما مسلمانان يوناني خوانده شده و ترك خواندن اينان، مشمول مجازات است. از اين رو تلاش براي اين كه بوسنياييها را صربيها يا كرواتهاي مسلمان شده معرفي كنند، به شكست انجاميد. بلغارها هميشه در پيشگيري از اين كه خودآگاهي ملي اقليت مسلمان اين كشور ظهور يابد، موفقتر بودند، هر چند به آنان كمك شده تا خود را صريحا بلغار و ارتدوكس معرفي كنند.
قربانيان اصلي تلاشهاي مسيحيان بالكان جهت اعادهي دولتهاي قرون وسطايي جوامعي هستند كه هم از نظر نژادي و هم ديني با اكثريت مردم اين منطقه متفاوتاند؛ يعني تركيهايها و كزووييهايي كه اسلاو و يونانياند و نه مسيحي ارتدوكس، چون اسلام اصولاً در نتيجهي استيلاي عثمانيان در بالكان وارد شده است و هيچ جايگاهي براي مسلمانان آلبانيايي و تركيهاي در دولتهاي مسيحي اعاده شده در بالكان وجود ندارد، «ديگري بودن» مانع دوگانهي نژادي و ديني است كه ساختار مجدد هويت ملي را به گونهاي ناممكن كرده است كه نميتوان آن را اعاده نمود. همهي جنگهاي استقلال طلبانه در بالكان (شورشهاي صربي) طي سالهاي ١٨٠٤ ـ ١٨٣٠ و جنگ استقلال طلبانهي يونان در سالهاي ١٨٢١ ـ ١٨٣٠ و جنگ روسيه ـ عثماني طي سالهاي (١٨٧٧ ـ ١٨٧٨) ـ با قتل عام و تبعيد نه تنها مقامات دولتي و نظامي عثماني، بلكه جمعيت مسلمان تركيهاي همراه بود. طي جنگ اول بالكان در سال ١٩١٢ نه تنها تركيهايها، بلكه آلبانياييها هم قرباني شدند. پاكسازي نژادي بوسنياييها در بوسني و هرزه گووين و كزوو، از سرگيري شيوهي ايجاد قوميت در اواخر قرن بيستم است.
امپراتوري عثماني قبلي و جمهوري تركيهي بعدي با از دست دادن اكثر جمعيت غير تركيهاي و غير مسلمان خود به همان روشهاي مشابه تمسك كردند تا دولت تركيهاي همگوني را در نهايت ايجاد كنند. رفتار با ارمنيها، يونانيها، كردها در آناتولي بدنامترين اين اقدامات است. با اين وجود، هويت ملي و ديني در تركيه كم رنگتر از كشورهاي مسيحي حوزهي بالكان است.
منبع
Newsletter، (دانشگاه ليدن: مؤسسهي بينالمللي مطالعات اسلامي، ٢٠٠٠) ش ٥، ص ٤.
١. POMAKS.