پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - در آفاق ترجمه ى فارسى ِقرآن و متون دينى - بقایی حامد
در آفاق ترجمه ى فارسى ِقرآن و متون دينى
بقایی حامد
محمدباقر نجفزاده بارفروش، استاد دانشگاه و مترجم در گفتگو با خبرنگار مهر از انتشار ترجمه خود از قرآن كريم خبر داد و گفت: "اين ترجمه را ٢٢ سال قبل به پايان بردم و شايد بيهوده نباشد كه از آن به عنوان بىنظيرترين ترجمه فارسى از قرآن كريم نام ببرم؛ چرا كه تمام تفاسير شيعه و اهل سنت براى نوشتن آن مورد مطالعه من قرار گرفت و از سوى ديگر تمام عبارات و جملههاى به كار رفته در آن نيز فارسى سره است".
وى ادامه داد:" سالهاى متمادى است كه در دانشگاهها به تدريس ادبيات فارسى مشغول هستم. در اين مدت بارها پيش آمده كه براى ارجاع دانشجويانم به ترجمه قرآن كريم با ضعف و نبود ترجمه مناسب از قرآن كريم و نهج البلاغه بر مىخورديم و اين مساله مرا به سمت اينكه ترجمه خودم را به دست انتشار برسانم، بيشتر سوق داد".
وى با اشاره به اينكه متن ترجمه خود از قرآن كريم را به همراه ترجمهاش از نهج البلاغه، امسال براى انتشار در اختيار ناشران قرار داده است، افزود: "در ترجمههاى معروف مانند ترجمه مرحوم شهيدى از نهج البلاغه ادبيات مسجع كه ادبياتىآهنگين و موزون است زياد مورد استفاده قرار مى گرفت، اما به دليل دست و پا بند بودن اين ادبيات به نظر نمىرسد بتوان به وسيله آن ترجمه مناسبى را ارائه داد كه اين موضوع را من به خود مرحوم شهيدى نيز گفته بودم".
او در ادامه با اشاره به ويژگىهاى ترجمه خود بيان داشت: "ترجمه من از قرآن كريم به زبان فارسى امروزين نوشته شده است و زبان آن زبان پارسى سره است كه به معنى به كار نرفتن حتى يك لغت عربى و غيرفارسى در آن است. همچنين نگاه من به قرآن كريم در اين ترجمه نگاهى حقيقى و واقعى بوده است و براى آن به تمام متون تازى و فارسى در ترجمه و تفسير قرآن رجوع كردهام."
×
مصاحبه ى اين مترجم گرامى متضمن نكته ها و ادعاهايى است كه تأمل بر آن خالى از فايده نيست، اين نكته ها و ادعاها را بهانه مى كنيم براى طرح حرف هايى در باب ترجمه ى قرآن و متون دينى به زبان فارسى؛
اول اين كه ايشان بر اين باور است كه ترجمه هاى موجود از قرآن و نهج البلاغه ، همگى يا ضعيفند يا نامناسب.
دوم اين كه ايشان ترجمه اى بى نظير از قرآن ارائه داده اند ؛ بى نظير به دو دليل ؛ يكى مراجعه به تمام ترجمه ها و تفاسير ، ديگر اينكه ترجمه ى ايشان به پارسى سره و بدون آوردن كلمه اى عربى صورت گرفته است.
افزون بر اين ايشان ترجمه ى زنده ياد استاد فرزانه دكتر سيدجعفرشهيدى از نهج البلاغه را نيز نامناسب مى دانند.
بهتر است از همين ادعاى سوم شروع كنيم؛ كارى نداريم به اينكه مصاحبه هاى شتابزده با رسانه هاى عام جايگاه خوبىبراى طرح ادعاهاى تخصصى نيستند و اگر واقعاً نقد و نظرى تخصصى و مستدل در اين باره داريم، بايد آن را در جايگاهى مناسب همچون مجلات تخصصى طرح كنيم.
زنده ياد استاد شهيدى علاوه بر آن كه در دانش هاى حوزوى حائز رتبه ى اجتهاد بودند، در اشراف بر واژگان و وقوف بر زيرو بم زبان و ادبيات پارسى در زمره ى صاحب نظران طراز نخست محسوب مى شدند، به رغم دانش گسترده و جايگاه كم نظير ايشان در ادبيات فارسى و عربى كه زبانزد خاص و عام است، دراخلاص و صفا و پرهيز از جنجال و شهرت طلبى نسب از نياكان نورانى اش برده بود، ترجمه ى نهج البلاغه اش را بى چشمداشت مالى و بى انگيزه ى اشتهار و نامخواهى ، به نيت اداىدين به خاندان پاكش به انجام رساند و چنان كه بر سر زبان هاست ؛ حتى حق الزحمه اى نيز براى اين كار بزرگ و ارزشمند نخواست، و آنگاه كه اين ترجمه ى پر ارج به عنوان كتاب سال برگزيده شد، جايزه اش سكه هاى بهار آزادى را به معلمان نهضت سوادآموزى بخشيد ، جمع شدن چنين اوصافى در يك فرد از اتفاقات نادراست كه به ويژه در ميان دانشگاهيان و اديبان و نويسندگان كمتر مانندى براى آن مى توان يافت.
استاد فقيد چنان كه در مقدمه ى ترجمه ى خويش آورده اند؛ در انطباق با سجع پرطنين و سبك و سياق كلام اميرالمؤمنين (ع) كه امير كلام هاست، كوشيده اند تا همانندى پارسى براى آن كلام فاخر بيافرينند، بى آن روح كلام مولا در پيش پاى سجع ها و زيبايى هاى لفظى قربانى شود. مقدمه ى واجب براى آفريدن متنى اين چنين كه در عين امانت و وفادارى ، زيبا و آهنگين باشد، سرمايه هايى است از جمله دانش عربى و فارسى و صدق و صفا و سيادت كه جمله در جان گرامى آن علامه ىفقيد جمع بودند ، و الحق و الانصاف ، ايشان در اين ميدان خطير به شايستگى و توفيق بسيار از عهده برآمدند و اجرشان بإ؛ّّ خاندان باد! اين سخنى است كه قاطبه ى ى صاحبنظران مرتبط با دين و دانش و ادب برآنند. صدالبته متن فاخر متنى است براى مخاطب خاص ، نه بازارعام، يا به قصد دست يافتن به ركورد در تيراژ نسخ منتشره، هرچند كه چاپ هاى متعدد اين ترجمه ى سترگ، نشان از اقبال شايسته از آن در قياس با كتب فاخرديگر دارد.
ممكن است برخى سليقه ها به هرعلت اين ترجمه را نپسندند، يا كافى ندانند، يا ترجمه هاى تازه اى را با رويكردهايى ديگر ضرورى بدانند، اما "نامناسب بودن" تعبيرى نامناسب براى اين كوشش ارزنده و ماندگاراست ؛ آن هم از سوى نويسنده و مترجمى كه نه در عربيت به پاى شهيديِ بزرگ مي رسد، نه در ادبيت، و به گواهي آثار منتشره اش هنوز براي آموختن بهانه هاى بسيار دارد.
نكته ى ديگر، داورى ناصحيح وبه چشم تحقير نگريستن به ترجمه هاى موجود قرآن است ، چنين سخن گفتن جفايىنارواست؛ در حق بسيارى از تلاشگران صادق و پرتوفيق در اين عرصه،وبه هيچ وجه نشانى از انصاف علمى و قدرشناسى ندارد .حق آن است كه بسيارى از ترجمه هاى قرآن از آغاز تا روزگارما به جاى خود پاسخى به نياز زمانه بوده اند و دانشوران خبره بر توفيق بسيارى از آنان شهادت داده اند، كاستى هاى احتمالى برخى از آنان را بايد در كنارعظمت كلام خداوند در نظر آورد كه مهم ترين وصف آن "اعجازخداوندى" است. و براى آن كه كلى گويى نكرده باشيم ؛ بايد از ترجمه هايى چون ترجمه ى الهى قمشه اى ، آيت الله مكارم شيرازى ، بهاء الدين خرمشاهى، موسوى گرمارودى و دكتر امامىيادكرد و در ترجمه ى نهج البلاغه نيز از ترجمه هاى مترجمانى چون دكترشهيدى، آيتى، مبشرى، محمد دشتى ، معاديخواه و فيض الاسلام.
نكته ى دوم ادعاى بى نظير بودن ترجمه ى چاپ نشده ى ايشان است؛ بى نظير فقط و فقط خداوند است و كلام خداوند ، كسى كه خود را استاد ادبيات مى خواند، لابد بهتر مى داند كه در اين مواقع ، "بى نظير" تعبيرمناسبى نيست ، به شرط صحت و دقت، بايد گفت "كم نظير"، البته ادعاست، و ادعا آسان است ، بديهى آن كه چنين ادعايى با مبالغى مبالغه همراه است و براىمترجم متون دينى كه ضرورتاً دوستدار اخلاق دينى و معنوى است، كمى تا قسمتى دور از تواضع عالمانه . بايد افزود كه رويكرد ايرانيان به ترجمه ى كلام الله از آغاز با دغدغه هاى سره گرايانه همراه بوده است و هر مترجمى بسته به دانش ادبى و ذوق ورزى در اين راه كوشيده است ، اما نكته ى مهم اين است كه پاسداشت قدسى بودن كلام الله راه را بر هرگونه حركت افراطى بسته است، مترجمان كلام الله در طول تاريخ به رعايت جانب حرمت كلام قدسى چنان عنايت داشته اند كه به قصد و عامدانه ذره اى عدول و خروج از چارچوب كلام مبدأ را بر نتابيده اند، وگرنه در طول تاريخ زبان فارسى كم نبوده اند ؛ دانشوران يگانه و زبان آورى كه كوشيده اند تا به متنى هرچه پارسى تر در برگردان قرآن مجيد دست يابند. از باب مثال، يكىاز ارجمندترين ترجمه هاى فارسى قرآن در زمان ما ، ترجمه ى زيبا و دلنشين استاد دكتر ابوالقاسم امامى (انتشارات اسوه ) است.
گزارش چنين تلاش و رويكردى را مى توان در كتاب تحقيقى استاد دكتر آذرتاش آذرنوش با نام" تاريخ ترجمه از عربى به فارسى"(انتشارات سروش/١٣٧٥ ) به روشنى ديد . استاد آذرنوش رفتار متفاوت مترجمان بزرگ ايرانى با كلام الله را چنين توصيف مى كنند:" اين فرزانگان در مقابل هر متن عربى، رفتارى ديگر داشته اند در پيشگاه معجز? قرآنى، خوار و ناتوانند؛ سلاح زبان را به زمين مى نهند و فروتنانه تسليم مى گردند و زبانشان از هرگونه سخن پردازى باز مى ماند. سپس چون آيات الهى را در تفاسير ذكر مى كنند ، اندكى آرامش مى يابند و گستاخ مى شوند و گاه آيات را آزادانه تر به فارسى برمى گردانند. سرانجام چون به ترجمه ى داستان تفسير مى پردازند، عنان گشاده مى تازند و آثار جاودان فارسى را مى آفرينند. بررسىكشاكش هاى روانى ايشان در احوال گوناگون به راستى شورانگيز است."(ص١٠)
متأسفانه در زمان ما برخى قلمزنان در برگردان كلام قدسى خداوند رفتارى ديگر پيشه كرده اند، قلمزنانى كه انصاف را قياس آنان با مترجمان و اديبان بزرگ تاريخ زبان فارسى قياس بركه و آبگير با درياست ؛ شاهكار اين رفتار ترجمه ى منظوم قرآن بود، كه در برابر بى مبالاتى متصديان امر، نانى چرب در سفره ى ناظم گذاشت، اگرچه آبى از آن چاه ويل به تشنگان فرهنگ دينى نرسيد، اميد آن است كه ترجمه ى مورد ادعاى آقاى بارفروش شاهكار ديگرى از اين گونه صناعت ِعجب نباشد.
ايشان همچنين ادعا كرده اند كه "همچنين نگاه من به قرآن كريم در اين ترجمه نگاهى حقيقى و واقعى بوده است." ، نگاه حقيقى و واقعى به قرآن يعنى چه؟ آيا مراد دست يافتن به كنه و باطن قرآن است؟ آيا رسيدن به مرتبه ى تأويل است كه به تعبير خداوند جز راسخان در علم بدان رتبت نمى رسند؟
معناى اين سخن مبهم در اين مصاحبه چندان روشن نيست، على اى حال، به نظر مى رسد كه وقتى فيلسوفى دقيق النظر،عارفى والامقام و مفسرى بزرگ چون حضرت امام خمينى در مقام بيان مفاهيم قرآن بارها و بارها با فروتنى و خضوعىهرچه تمام تر"محتمل است... محتمل است" مى گويند، ديگرانى كه در فضل و دانايى و عرفان نظرى و عملى به گرد راه آن بزرگ نمى رسند، بايد قدرى دست به عصاتر گام بردارند؛ خاضعانه تر ، متواضعانه تر.
شعر در اغما
حكايت پرشكايت درمان احمد عزيزى
رضا پروين پور
احمد عزيزى بيش از سه سال است كه بسترى است ؛ مدتى در كما و ناهشيارى كامل و مدتى بيشتر نيمه هشيار، با تراشه اىدر گلو ، بدون هيچ كلامى. در طول اين دوران آدم هاى متفاوتى از او عيادت كرده اند ؛ از سياست گران و سياست مردان تا اديبان و هنرمندان، بخشى از اين آدم ها با دوربين هاى فيلمبردارى و عكاسى آمده و مصاحبه ها و تفصيلات كه براى درمان عزيزى چون عزيزى چنين و چنان مى كنيم وهيچ بخل و دريغى نيست و خاطر همگى جمع! اين كه نيت آدم ها در عيادت هايىاز اين جنس چيست؟ با خداست ، اما واقعيت اين است كه هيچ تغييرى در روند درمانى احمد عزيزى حاصل نشده است، الّا عادى شدن خبر و مزمن شدن بيمارى و فرسوده شدن انسانى هنرمند در پيچ و خم جانكاه دردى به ظاهر بى درمان .
احمدعزيزى از عزيزان شعر معاصر ماست، هم بر شاعران پس از خود تأثيرى انكارناشدنى دارد ، هم در شعر شكوفا و شطح پربارش برگ هايى ارجمند روييده است، شاعر مثنوى هاى بسيار در ستايش آل الله ، كه مثنوى ياس هاى او در مديحت بانوىياس هاى ازل وابد حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها )بر سر زبان هاست؛
ياس بوى مهربانى مىدهد
عطر دوران جوانى مىدهد
ياسها يادآور پروانهاند
ياسها پيغمبران خانهاند
ياس در هر جا نويد آشتىست
ياس دامان سپيد آشتىست
در شبان ما كه شد خورشيد؟ ياس
بر لبان ما كه مىخنديد؟ ياس
ياس يك شب را گل ايوان ماست
ياس تنها يك سحر مهمان ماست
بعد روى صبح پرپر مىشود
راهى شبهاى ديگر مىشود
ياس مثل عطر پاك نيت است
ياس استنشاق معصوميت است
ياس را آيينهها رو كردهاند
ياس را پيغمبران بو كردهاند
ياس بوى حوض كوثر مىدهد
عطر اخلاق پيمبر مىدهد
حضرت زهرا دلش از ياس بود
دانههاى اشكش از الماس بود
داغ عطر ياس زهرا زير ماه
مىچكانيد اشك حيدر را به راه
عشق معصوم على ياس است و بس
چشم او يك چشمه الماس است و بس
اشك مىريزد على مانند رود
بر تن زهرا گل ياس كبود
گريه آرى گريه چون ابر چمن
بر كبود ياس و سرخ نسترن...
برمبناى خبرى كه هفته ى گذشته به نقل از خواهر احمد عزيزى منتشر شد، پزشكان معالج وى از درمانش در ايران قطع اميد كرده اند، خواهر احمد عزيزى گفته است: "ما دو بار براى انجام عمل با هدف جدا كردن تراشه "تراكستومى" از گلوى احمد به تهران آمديم كه امكان اين كار ميسر نشد و حالا پزشكان معالج احمد در بيمارستان امام رضا (ع) كرمانشاه رسماً به من اعلام كردهاند كه به دنبال كارهاى مربوط به اعزام او به خارج باشم.من هم پيگير كارهاى ادارى اين اعزام هستم ".
به طور طبيعى ، روى سخن ما با متصديان وزارت ارشاد و وزارت بهداشت است ؛
اگر مسئولان و متصديان امر بايد اقدامى جدى و غيرنمايشى انجام دهند ، بشتابند و بيش از اين زمان را از دست ندهند، هزينه اى را كه پس از در گذشت شاعران سخاوتمندانه تر از حاتم طائى خرج ساختن مقبره ومزار مى كنند ، همين اكنون هزينه ى درمان عاجل و مؤثر شاعر ارجمند ما كنند تا شايد به لطف و عنايت حضرت حق، چند صباحى بيشتر زمانه ى نامهربان را بر سفره ى قول و غزل هاى مهربانانه ى خويش مهمان سازد!
صورت مسئله چندان پيچيده نيست، چند پزشك معتمد كاردان را دعوت كنند كه بنشينند و بررسى كنند ؛ آيا درمان احمد عزيزى در داخل كشور شدنى است؛ بسم الله ! و اگر به هر دليل ناشدنى است، در فراهم آوردن مقدمات اعزام او به خارج از كشور آنى تعلل نكنند . مهم اين است كه هر كارى كه ازعهده ى متصديان امر بر مى آيد ، با توكل بر خداى بزرگ انجام دهند، تا مشيت حضرت حق بر چه تعلق گرفته باشد!
وگرنه خداى ناكرده ! در صورت ضايع كردن زمان و از دست رفتن فرصت ، بى لكنت و بدون تعارف بايد گفت كه پيام هاىبالابلند ، آوخ و افسوس هاى رمانتيك و همايش هاى مسرفانه ومترفانه ولفت وليس ها و كتاب سازى هاى فرصت طلبانه به پشيزى نمى ارزد، تنها سند شيادى و حرّافى و ابن الوقتى است؛ و لكّه ى ننگى بر پيشانى در دنيا و آخرت.
از دست ما جز دعا برنمى آيد ، در اين ماه نورانى و همه ى روزهاى پيش رو دست به دعا بر مى داريم كه خداوند احمد عزيز وهمه ى بيماران و دردمندان را شفايى عاجل عطا كناد؛ يا مَن أسمُهُ دواء و ذِكرُهُ شِفاء...
شاعرى كه فلسفه نمى داند
حاشيه اى بر شعرهاى حسين پناهى
عبدالرضا رضائى نيا
آدم هايى كه فلسفه نمى دانند، بسيار نيستند. اين روزها همه فلسفه مى دانند، و فلسفه مى خوانند ،؛ يا نيهيليست اند، يا اگزيستانسياليت، يا ماترياليست، يا اومانيست، يا پديدارگرا، يا نشانه شناس يا شالوده شكن ، يا چيزى ديگر از همين قبيل ، "هگل" بقال سركوچه ى شان است ، "ژاك دريدا" خياط خانوادگى شان، "نيچه" همسايه ى ديوار به ديوار و "ميشل فوكو" كسى كه روى دست شان آب مى ريخته و "كى ير كه گور" گوركن قبرستان شهرشان و "مارتين هايدگر" رفيق گرمابه و گلستان شان...
در اين عصر همه ى آدم ها فيلسوف مادرزاد به دنيا آمده اند؛ همان طور كه شاعر مادرزاد ، در بطن مادران شان ، يا حتىپيش از آن به جدى ترين و ژرف ترين معضلات انسان بدبخت معاصر به گونه اى پسامدرن فكر مى كرده اند،به علاوه همه ى اينان عارفان مادرزادند؛ منتها از تبار درويشان پست مدرن ، كه بر تخته پوست هاى فرامدرن مى نشبنند و تصرف در نفوس مى كنند،نه از تبار باباطاهر و عين القضات و شيخ ابوالحسن خرقانى و ابوسعيد و خواجه عبدالله... كوتاه كنم؛ اين روزها همه فلسفه خوان و فلسفه دانند، حتى آن ها كه هيچ فلسفه نمى خوانند و نمى دانند!
×
عصر ما ، عصر نشخوارگران فلسفه ها ، آرت ها ، اداها و اطوارهاست؛ تا مرز تهوع و چندش ، امروزه هركس كه ايسمى و ايستى نشخوار نمى كند،
متعلق و منسوب به عصر حجر است، ايسم ها و ايست ها و سفسطه و تفلسف ابزارهاى مارگيرى آرتيست هاى زمان ماست، به علاوه ى مقادير معتنابهى خط و خال و ميان و موى و بزك و دوزك و دخان و دكان و چه و چه...
بى راه نيست كه بگويم ؛ مشكل روزگار ما دانايى هاى مزاحم در ماست، دانايى هاى كه حجاب اكبر نادانى هاى نهان است، بديهى است كه تا از چنگال اين دانش هاى مزاحم و سمج و لوس رها نشويم، نادانى در ما ضخيم تر است،
در اين وانفساست كه منِ فلسفه ندان كه دست برقضا چندى و اندى فلسفه خوانده ام آرزو مى كنم كه هر چه خوانده ام ، ازيادم برود، الّا حديث دوست كه گهگاه تكرار مى كنم،و مى كوشم تا بازگردم به دوره ى معصوميت بشر ، به دوران دست نخوردگى فطرت ، به زلالى كودكى ها ، بايد بار ديگر به كودكى برگرديم ، و از نو جهان را به تماشا بنشينيم ، از نو جان را ، آشكار و نهان را،
كودكى دنياى خيال است، اما خيالى كه هنوز به غبار عادت ها و شهوت ها و فرومردگى ها آلوده نشده ، پاك و تازه وشكوفاست،دنياى تماشاهاى ساده است، اما و لطيف ، باليده بر كشف ها و شهودهاى بى پيرايه و بصيرت هاى فطرى ، ذوق كردن و پرگرفتن از چيزهايى كه در نظر بزرگترها اصلاً به حساب نمى آيند، دنياى عشق ورزى هاى معصومانه است، بىمحاسبه ى سودو زيان هاى مهلك و ويرانگر،دنياى حيرت هاى و ترس هاى شفاف.
دراين جهان حتى موسيقى ، وزن ، ضرباهنگ كلام نيز شكلى فطرى دارد،
مدرك و مستند همه ى احوال و اقوال به اندرون زيبا و دست نخورده ى آدمى برمى گردد، در يك كلام، كودكى ، بهشتِ اين سوييِ روح آدمي است، و بازگشت به اين بهشت برين سعادتي والاست.
قبول دارم، دست يافتن به اين همه چون جان كندن دشوار است ، اما محال نيست ، و فضيلت از آن كسانى است كه به اين موهبت بزرگ نواخته مى شوند، در چشم من اين ساحت مبارك ، ساحت بازآفرينى خود به اذن حضرت حق جلَّ و علاست،
و " حسين پناهى " در شعرهايش چنين آدمى است ؛ بى هيچ آدابى و ترتيبى هرچه دل تنگش مى خواهد ، زمزمه مى كند:
- سراسيمه و مشتاق / سى سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدى
نشان به آن نشان / كه دوهزارسال از ميلادمسيح مى گذشت/ و عصر عصر واليوم بود و فلسفه بود و ساندويچ و دل و جگر...
در شعرهاى حسين پناهى كودكانه هاى احساس و خيال سرريز مى شوند و جهان از منظر چشمان كودكى زلال روايت مىشود،كودكى كه مادر و پدر و بزرگ پنجره هاى روبه جهان اوهستند؛
- ده دقيقه سكوت به احترام دوستان و نياكانم/ قش قش گهواره هاى كهنه و جيرينگ جيرينگ زنگوله ها
دوست خوب من/ وقتى مادرى بميرد، قسمتى از فرزندانش را با خود به زير گل خواهد برد
ما بايد مادران مان را دوست بداريم / وقتى اخم مى كنند و بى دريغ وسايل خانه را به هم مى ريزند
ما بايد بدويم و دست شان را بگيريم ، تا مبادا تب كرده باشند
ما بايد پدران مان را دوست بداريم
براى شان دم پايى مرغوب بخريم/ وقتى ديديم به نقطه اى خيره مانده اند/ براى شان يك استكان چاى بريزيم
پدران ، پدران، مادران مان را ما بايد دوست بداريم...
تصاوير شعرى حسين پناهى از زندگى روزمره گرفته شده اند، او با چشم هايى كنجكاو به روايت زندگى امروز مى پردازد، از اين رو واژگانى پيش پا افتاده از زندگى به شعرش راه مى يابد، در هاله ى طنزى محزون ، بى آن كه شاعر به ضرب تكلف به مميزى واژه ها بنشيند، و مميزى احساس ها و عواطف. نوآورى هاى شعرى او را نيز مى توان در همين نواحى جست؛
- نيمكت كهنه ى باغ / خاطرات دورش را/ در اولين بارش زمستانى از ذهن پاك كرده است / خاطره ى شعرهايى كه هرگز نسروده بودم / خاطره ى آوازهايى را كه هرگز نخوانده بودم...
شعر حسين پناهى شعر كودكى هاى امروزى است، شعرى روستايى باليده بر حيرت هاى گسترده و تابان كه شهرى شده است، شعرى كه لباس هايى ساده وتميز پوشيده است، بى آنكه وصله هايش را كتمان كند ، يا آن كه از پيدايى وصله ها شرمنده شود،شعرى كه در ازدحام انبوه ترانه هاى گستاخ و نونوار ، غريبانه و معصوم در گوشه اى مى ايستد و صدايش آهسته ، آهسته اوج مى گيرد؛
- مى شنوى/ انگار صداى شيون مى آيد/ گوش كن!
مى دانم كه هيچ كس نمى تواند عشق را بنويسد
اما به جاى آن مى توانم قصه هاى خوبى تعريف كنم
گوش كن / يكى بود، يكى نبود/ زنى بود كه به جاى آبى عاريتى گل هاى بنفشه/ به جاى خواندن آواز ماه خواهر من است / به جاى علوفه دادن به ماديان هاى آبستن / به جاى پختن كلوچه شيرين/ ساده و اخمو/ در سايه ى بوته هاى نيشكر نشسته بود و كتاب مى خواند/ صدايش در اوج است ، مى شنوى؟...
ديگر حتى فرصت دروغ هم برايم باقى نمانده است / و گرنه چشم هايم را مى بستم / به آوازى گوش مى دادم ، كه در آن دلى مى خواند:/ من تو را ، او را ، كسى را دوست مى دارم...
درسطرهاى حسين پناهى موسيقى نيز با تأثيرپذيرى از خصلت كلى شعرش به رنگى فطرى جارى است ، از اين حيث مىتوان شعر او را به شعر احمدرضا احمدى نزديك دانست؛
مادربزرگ!/ گم كرده ام در هياهوى شهر/ آن نظربند سبز را / كه در كودكى بسته بودى به بازوى من/ در اولين حمله ىناگهانى تاتار عشق/خمره ى دلم/ بر ايوان سنگ و سنگ شكست/ دستم به دست دوست ماند/ پايم به پاى راه رفت/ من چشم خورده ام/ من چشم خورده ام /من تكّه تكّه از دست رفته ام/ در روز روز زندگانى ام
نيايش ها و ستايش ها ، مهرورزى و خاطره ها همه و همه چشم اندازى از اين گونه دارند؛
- برمى گردم / با چشمانى كه تنها يادگار كودكى منند / آيا مادرم / مرا باز خواهد شناخت؟
حسين پناهى در شعرهايش بسيار رهاست ، رهايى سيال احساس و بيان عواطف كاركردى دوگانه دارد؛ هم موجب قوت شعر اوست، هم موجب ضعف؛ راه يافتن گستره اى روشن از تماشاى شاعرانه و چشم اندازى ازجهانى زلال وصميمى جنبه ىقوت آن است، اما شلختگى زبان و نااستوارى درفرم از جنبه هاى منفى آن محسوب مى شود، كه گاه به نثروارگى كلام مىانجامد، و شعريت را در سايه قرار مى دهد، از همين رو، زبان شعر حسين پناهى زبانى فاخر نيست، سطرهاى فراوانى از شعرش را مى توان ويرايش كرد، كلماتى را خط زد، و به جاى آن كلماتى مناسب نشاند، در ضرباهنگ كلام دست برد، به انسجام بيشتر فرم و ساخت هاى شعرى انديشيد، اما اين همه نه از آن روست كه پناهى خود از ويرايشگرى و پيرايشگرى شعر خود عاجز است، به گواهى دهها سطر درخشان چنين ويرايشى دور از دسترس او نيست، به استناد برخى اشاره ها در شعر، نثر و حتى نمايشنامه ها و فيلمنامه ها ى پناهى مى توان دريافت كه ويرايش پذيرى شعرش معلول فقر دانش و بينش نيست و او با شعر ايران و جهان بسيار آشناست. نكته جاى ديگرى است ؛ گاه انديشيدن به ويرايش و ساخت براى بعضى شاعران مساوى است با از دست رفتن حس بزرگ جوشش و مرگ شعر، و اين هزينه اى است كه به سود آن نمى ارزد، چيزى شبيه همان قافيه انديشىمورد اشاره در تسخر مولانا كه منافات با دلدارانديشى و ديدارانديشى او دارد؛
قافيه انديشم و دلدارمن
گويدم : منديش جز ديدار من
و حسين پناهى از اين طيف شاعران است، شاعرى كه عاشقانه از اين سود و سودا در مى گذرد ، شاعرى كه نسخه بدل كسىنيست، هرچه هست؛ خود است و خود بودن در اين زمانه ى سرشار از بيخودى امرى ديرياب است، شاعرى كه دل بسته ىسادگى فطرى است، سادگى ِ ژرف ، نه مبتذل كه در اين زمانه ى لبريز از پيچيدگى هاى پوچ و سطحى امرى دشوار است .
من اين سادگى عاشقانه را كه پهلو مى زند با جنون، مرتبتى از فرزانگى مى دانم كه فراتر از عقل است و در چشم ساده انديشان و سطحى نگران بلاهت و ديوانگى مى نمايد ، بالطبع، با انبوه تمسخرها و استهزاها نواخته مى شود، جدى گرفته نمىشود ، امّا زمان كه بگذرد ، چون گوهرى گران در چشم آدميان مى درخشد .
با نظر به چنين سويه هايى است كه به جرأت مى توانم گفت كه اشتغال به مشغله ى پرتب وتاب بازيگرى بخش مهمى از ظرفيت هاى روح شاعرى بالقوه بزرگ ، تأثيرگذار و استثنايى را به نفع خود مصادره كرده و از شعر معاصر ما دريغ داشته است ، شعرى گرفتار در محاصره ى بحران هاى ريز و درشت ؛ از يك سو، سياست زدگى مفرط كه نگاهى نامهربان ، ذهنيتى سرشار از تك بعدى نگرى و كاستى و لحنى درشت و عصبى را بر شعر امروز ما تحميل كرده ، از ديگر سو، فقر هويت و گرفتارى سرايندگان در چنگ از خودبيگانگى ها و فقدان مكاشفه هاى روشن و افق هاى زلال در روح و روان و زبان.
به هر تقدير چنانكه پيشتر اشاره شد؛ هرگاه كه گريز از اين كاستى هاى زبانى دست داده، مى توان دريافت كه پناهى در پرداخت زبانى شعر ازتوانمندى بالقوه برخوردار است، هرچند بالفعل نسبت به شگردهاى رايج كلامى اعتنايى چندان نشان نمى دهد؛
- با تو / بى تو / همسفر سايه ى خويشم و به سوى تو مى آيم
معلومى چون ريگ / مجهولى چون راز
معلوم دلى و مجهول چشم
من رنگ پيراهن دخترم را به گل هاى ياد تو سپرده ام
و كفش هاى زنم را در راه تو از ياد برده ام
اى همه ى من ! / كاكل زرد و سايبان مسير
به سردترين ها / مرا به سردترين ها برسان ...
با اين همه ، ناگفته نگذارم كه به باور من همان قدر كه رهايى درون در هنگام سرايش شعر ضرورتى متعال است، اهمال در مرحله ى پس از سرايش به تضييع شعر مى انجامد، و نكته اين جاست كه با تصنع و تكلف ، نه آن رهايى دست مى دهد ، نه اين تأمل و نگرش به دستاوردى مطلوب مى انجامد، هر دو امر آنگاه مطلوب و خواستنى است كه در درون جان، در ژرفاى ذهن و زبان شاعر اتفاق افتد ، وگرنه ماحصل كار چيزى است در حدود همين توليدات انبوه، كه زور و ضرب همه گونه هوچيگرى و پروپاگاندى درجذب مخاطب براى آن راه به جايى نمى برد و حتى مورد قبول خاطر خوانندگان حرفه اى شعر نيز قرار نمىگيرد.
در شعر اين سال ها گروهى از شاعران جوان در شعاع شعر ترجمه و بر مبناى درك و دريافتى غلط از تئورى پردازى غربىبه دستكارى هاى عجيب و غريب در زبان شعر دچار آمده اند و متون يأجوج و مأجوجى را ترتيب داده و در توليدى انبوه عرضه مى كنند كه نه نشان از جوشش زلال شعر دارد ، نه تماشاى تازه اى از انسان و جهان را در بردارد، و نه با ميراث پرارج شعر و نثر فارسى نسبتى به هم مى رساند، با طرارى و تردستى و شعبده بازى هاى كلامى بيشتر نسبت دارد تا شعر و ادبيات. گيرم كه به فرض محال با توجه به بسترهاى فرهنگى ملل ديگر كه ازپيشينه ى گرانسنگ شعرى بهره اى ندارند، هوش ربا و جذاب به نظر آيد ، اما در اين اقليم كه ثروت شعرى اقيانوس وارش بى ترديد و بى هيچ مبالغه اى بى مانند است، نوعى تفنن پوچ و وهم پردازى ماليخوليايى است كه در بازار مكاره ى رقابت و چشم و هم چشمى هاى ذوق برباددِه روندى تصاعدى يافته و البته جمعى از آدم هاى سودايى مزاج را به دنبال خود كشانده است . طرفه اين جاست كه حضرات براى توجيه ذهن و زبان مشوش و گسيخته ى متون شان به تك ماده ى تئورى هاى مبهم و هضم نشده ى ينگه دنيايى استناد مى كنند و شرح هاى كشاف اندر سپيد خوانى ها و معناگريزى ها مى بافند كه دود از كله ى مخاطب بلند مى شود . مجالى مبسوط مى خواهد بازخوانىمشتى از اين سطرهاى مشوش ، كه يحتمل مايه ى انبساط خاطر خواهد بود .در هر حال، اين كه اين موج پريشان چه تأثيرى بر ذهن و زبان شاعران نسل اكنون مى گذارد و اين كه چندسال مى پايد، مسئله اى است ؛ موكول به گذر زمان و غربال معروف تاريخ كه نيما از آن سخن مى گفت ، امّا نكته اى كه به ضرس قاطع مى توان گفت ، اين است كه اين موج بى ريشه و موسمى است و نشانه هاى وازدگى و فاصله گيرى مخاطبان را از همين حالا در بازتاب هاى اين نوع از نوشته ها به بداهت مىتوان ديد.
در چنين ميدانى من با طيب خاطر، سادگى و حتى شلختگى زبان و فرم شعر حسين پناهى را بر بندبازى هاى كلامى اين تردستان مغلق گوى معناستيز ترجيح مى دهم و البته اضافه مى كنم كه پناهى و همه ى كسانى كه نسبت به ظرايف زبان و ساخت در شعر كم اعتنايند، اگر به رفع كاستى در جنبه هاى روساختى شعر توفيق يابند، به لطف تماشاى زلال و رويكرد به فطرت در كشف هاى شاعرانه مى توانند به شعرى متعال ى دست يابند؛
... و رسالت من اين خواهد بود/ تا دو استكان چاى داغ را/ از ميان دويست جنگ خونين/ به سلامت بگذرانم/ تا در شبىبارانى / آن ها را/ با خداى خويش/ چشم در چشم هم نوش كنيم.
×بعدالتحرير؛
اين يادداشت شتابزده را دقيقاً در تاريخ پانزدهم خرداد هفتادوشش دربلده ى بارانى رشت نوشته ام، آن سال ها شگفتا سال هاى پراز زخم بود براى من، دل خوش كردم تا اندكى هياهوهابنشيند و اندكى زخم ها رو به بهبود بگذارند، مثل بسيارىاز يادداشت هاى چاپ نشده ام ، گذاشتم براى بعد، تا شايد به تفصيلى شايسته حق مطلب را ادا كنم. دريغا ، چنان در مه و باران گم گشتم تا اينك كه هفت سال از كوچ حسين پناهى مى گذرد و اين يادداشت چونان برخى يادداشت هاى نوشته و نانوشته روحم را به تازيانه مى كشد كه پاس زندگان داشتن توفيقى است كه آسان رفيق نمى شود با آدمى ، در گذر شتابان عمر و فرصت هايى كه چونان ابر و باد از دست مى روند، كاش زندگان مان را بيش تر دريابيم، ياحق!
مرداد١٣٩٠
تو يه گردن بندى ، به گردن غربت
رسول نجفيان
١
پدر و مادر من آن?قدر كوچك و ساده بودند كه يك شب وقتى مهتاب آن?قدر در آسمان روستا به درخشش دلبرىمى ?كرده، آن?ها به خيال اين?كه آفتاب سرزده و به وسط آسمان رسيده،
گريان دست بى?كس هم را گرفته و به طرف محل كارشان كه كنار هم بوده، رهسپار شده?اند. وقتى پيرمردى (يك روحانى) جلويشان را گرفته كه در اين نيمه?شب به كجا مى?روند، آن?ها با نگرانى گريان و پريشان به او گفته?اند:"آقا جون الآن ظهره، مگه مى?بينى آفتاب در اومده؟ دير شده. بايد برسيم به كارگاه." و گريان دور شده?اند. مادرم اين صحنه را يادش نمى?آمد ولى پدرم مى?گفت: من برگشتم و ديدم كه آن آقاى روحانى روى زمين نشست و زار و زار زد زير گريه.
و حسين، تو اين قصّه?ى تلخ پدر و مادر مرا فراموش نمى?كردى و يك وقت?ها كه من ادّعا مى?كردم بچّه?ى تهرانم، گيج مى?شدى. بعد توضيح مى?دادم كه مادربزرگ (گلزار خانم) در اواسط قحطى جنگ، اوّل پدر و مادر كودك مرا به تهران آورد و خود در كوچه?ى هور، چهار راه عزيزخان در يك خانه?ى چهل خانواده،? اجاره?نشين شد و من در تهران به دنيا آمدم. يادت مى?آيد حسين جان، تو را چند بار به آن خانه كه هنوز ديوارهاى كاهگلى?اش برپا بود بردم و نشان دادم. يك ايستگاه بعد از دفتر مجلّه?ى "فيلم".
وقتى "رسم زمانه" را شنيدى گفتى: "رسول،? همين شعر و آهنگو ساختى،?بسّه ديگه." اين آخرين ديدارمان بود و تو گفتى: "اين شعر و آهنگ، عجب تو دل همه?ى مردم را ه پيدا كرده. از بچّه و بزرگ مى?خونن و زار مى?زنن"، و من يا محمود دولت?آباديِ عزيز افتادم كه گفته بود: "رسم زمونه سرودي شد ماندگار براي مردگان." و تو گفتي: "آره، هر جا توي بهشت زهرا مى?خوان مرده رو توى گئر كنن آقى مداح مى?زنه زير خوندن رسم زمون?ى تو." و حسين جان اين رسم براى تو هم اجرا شد. افسوس كه تهران را لايق ندانستى تا در آن دفن شوى. تو را بردند و در دامنه?هاى كوه هميشه عاشقت دنا، دفن كردند.
٢
اى خاطرات تلخ! حسين جان يادت مى?آيد كه برادرزاده?ات،?آن دختر مظلوم دوازده ساله، مرض قلب داشت طورىكه اگر صد قدم راه مى?رفت به نفس نفس مى?افتاد و رنگش كبود مى?شد و مى?بايد نيم ساعت استراحت مى?كرد تا دوباره بتواند سه قدم ديگر برود. در بيمارستان قلب تهران با هزاران پارتى?بازى و گرفتن خون من (چون تو كه اصلاً خونى در رگ?هايت نبود و به قول خودت اگر خون تو را بزنند به هركس، به جاى اين كه به اعلى عليين برود، مى?افتد به درك اسفل السافلين) بسترى شد و دو روز بعد از عمل جراحى مرد و ما چه?قدر دنبال تابوت چوبى ارزان گشتيم در نجّارى?هاى تهران تا او را ارزان با كرايه?ى مسافركش به آن روستاى شمال برسانيم و آن طفل معصوم را به خاك بسپاريم و تابوت چوبى سقف دار خيلى گران بود، به پول هيچ كداممان نمى?رسيد و ياد عبداللّه اسفنديارى عزيز مى?افتم كه در گرفتارى?هايت با تو همراه بود و به قول خودش توسط پدر گرانقدرش تو را در ويرانه?ى گورهاى مخصوص امامزاده قاسم كشف كردند و آوردند تلويزيون،?بخش فيلم و سريال شبكه?ى اوّل پيش آقاى انوار و بهشتى، و ما هم با تو آشنا شديم.
حسين جان، وقتى به يكى از قطعه?هاى شعرت در همان مجموعه?ى "من و نازى" رسيدم،?اين خاطره در جانم چنگ انداخت:?قبل از عمل،?زمانى كه دخترك دوازده ساله در خانه?ى حقير و كوچك شما مهمان بود،?گويا ديده بود كه تو در وضو گرفتن دچار اشتباه شده?اى و با همن حال مريض و تنگيِ نفس و جان كندن به تو توضيح داده بود كه چگونه وضوي آقايان درست است و تو عزيز دلِ رسول چه زيبا آن را در اين قطعات شعرت آورده?اى:
"من در خواب و بيدارى
دخترى را ديدم كه بى دوك و پُشته
به سمتى مى?دويد؟ [ او كه هرگز نمى?توانست حتّى به آرامى راه برود. ]
گفتم كجا؟
وضو را يادم داد
و مرا با خود بُرد."
حسين جان يادت مى?آيد در آن تابوت چوبيِ ارزان سقف?دار كه سرش را مثل تابوت مسيحيان محكم ميخ?كاري كرديم تا راز از پرده بيرون نيفتد،?صداى جرينگ جرينگ مى?آمد. اين صداى چه بود از آن جنازه در تابوت چوبى حقير؟ و تو گريان گفتى: "صداى جرينگ جرينگ النگو"، و ادامه?ى شعر:
"وضو را يادم داد
و مرا با خود بُرد
با جرينگ جرينگ النگوهايش"
٣
در ماسوله?ى عزيز، تو جسين جان،?يادت مى?آيد به دعوت حاج آقا زم من و تو و داوود ميرباقرى با آقاى تخت?كشيان و اربابى نخستين كسانى بوديم كه هسته?ى فيلمنامه?نويسى را در حوزه راه انداختيم و تو قهر كردى از حاج?آقا زم كه چرا به ما پول نداد تا من فيلم سينماييِ حسرت به دل مانده?ام "آهوي زخمي بي?بي جان" را بسازم و تو هم سرگذشت يك روحاني در يك روستا را بسازى. (حسين جان وقتى آن آقاى روحانى در تشييع جنازه?ى تو آمد و گفت: "من به عنوان نماينده?ى مردم غيور كهگيلويه و بويراحمد در مجلس شوراى اسلامى به اين جا نيامده?ام بلكه در حوزه?ى علميّه?ى قم دوست و هم?حجره?ى حسين پناهى بودم" ، زدم زير گريه. همان جا مى?خواستم بپرم ماچش كنم، نه بوس. به قول تو، بوس حركتىمتمدّنانه است و ظرافت غريبانه دارد و ماچ خشونت وحشيان را دارد.) و ديگر به آن جلسات نرفتيم. حاج?آقا زم هم پول داد، اين همه فيلم مزخرف ساختند ولى جرأت نكرد ؛به من و توى خُل و جل بدهد تا فيلم بسازيم و تو الآن زير خروارها خاك خلاصى و من هنوز در حسرت ساختن "آهوى زخمى بى بى جان" مى?سوزم و مى?سازم نزديك بيست و پنج سال.
٤
چه?قدر به قرآن احرام مى?گذاشتى و به ساحت گرانقدر پيامبر... يادت مى?آيد كه روزى به يك مسلمان خشمگين و عصبانى گفتى: "عزيزم، خداوند در قرآن چند جا گفته بسم اللّه القاصم الجبارين، امّا در برابر آن بارها و بارها و بسيار زياد فرموده بسم اللّه الرّحمان الرّحيم، يعنى اگر دو جا در هم?كوبنده?ى ستمگران است فراموش نكنيم كه در صدها جا بخشنده و مهربان و مهربان?ترين مهربانان است" و پس از حرف تو آن مرد خشن چه مهربان شد.
٥
حسين جان،? به جاى حبّه?ى قندى هيچ?گاه هيچ?كس در هيچ جاى دنيا به پاس نگهبانيِ وفادارانه?ات از نور مهتاب و گل?ها و شلتوك?ها جز كشك شور و تلخ و سياه برات پرت نكرد و تو سوختى در اين حسرت كودكانه?ات كه مسيح آن را به همه?ى بزرگان پيشنهاد داده بود.
"شعر حبّه?ى قندى است
كه در ين سوى كفش?ها
براى كودك فقيرِ عقل،?پرت مى?شود."
×برش هايى از يك نوشته ى بلند (يادنامه ى حسين پناهى/ نشر داستانسرا/١٣٨٣/ به سعى محمد ولى زاده /صص٥٠-٣٤)
بيا زير چتر من!
حسين پاكدل
...و به زودى همه در زير خاك خواهيم...هميشه به او مى گفتم ديگه درست شو حسين! يه خورده زندگى كن. به من مىگفت:
حسين جان! زندگى مشكل نيست، بلكه مشكلات زندگى اند.
مى بينى!
مى بينى به چه روزى افتاده ام؟
حق با توست. مى بايست مى خوابيدم.
اما به سگها سوگند، كه خواب، كلك شياطين است تا از شصت سال عمر، سى سالش را به نفع مرگ ذخيره كنند.
داوود اصرار داشت او را براى نقشى در سريال " مختارنامه " به كار بگيرد. متن را حسين نخوانده بود ، اين اواخر اصلاً حوصله هيچ كارى را نداشت، مى گفت :برايم تعريف كنيد. و داوود برايش تعريف كرد. حسين مى گفت: داوود جان اگر اجازه ميدى مثل اون نقش كوتاه تو سريال امام على بازى كنم، ميام. اونجا وقتى گير خوارج افتادم كه مى خواستن به بهانه امر به معروف، شيكم زنمو پاره كنن، هر چى دوس داشتم گفتم. داوود گفت: نه حسين، تو همونى رو گفتى كه من مى خواستم. با اين حال داوود متن آورده بود بخواند. حسين دست به دامن عبد شد كه به داوودجان بگو: من الان وقت ندارم قراره قدرى در زندگى بميرم. راست مى گفت ، مى خواست بقيه عمر را راحت بميرد. داوود مى گفت: من نمى دونم جنازه تم شده بايد بياد بازى كنه. حسين گفت: ميام! و من مى دانم خواهد آمد. رگ خوابش دست شريفى نياست، منتظرش بوديم ، كه مدام تلفنى مىگفت: به حسين بگين نرو من الان ميام. و نيامد تا رفت. آخر حسين گفت: تا بقيه ميان، براتون شعر بخونم ؟ داوود گفت: حالا كه قراره بياى بازى كنى بخون. ...
وقت خداحافظى، حسين به داوود كه مى گريست گفت:
جا مانده است / چيزى، جائى
كه هيچ گاه ديگر /هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاى سياه و نه دندان هاى سفيد.
تا دم در همه را بدرقه كرد. و دعوت كرد با او باشيم وقت خاك سپارى، مى گفت:
من تكه تكه از دست رفته ام / در روز روز زندگانيم.
حسين پناهى يك مجموعه تله تئاتر كار كرده بود، همان وقت ها كه آدم با ارزشى به اسم " فريد حاج محمد كريم خان " مدير گروه فيلم وسريال بود. درست بعد از آنكه حسين در مجموعه ى محله بهداشت بازى كرده بود. اما به دلائلى واهى على رغم اصرار فريد، پخشش نمى كردند. من آن ها را ديده بودم وغصه مى خوردم. روز اولى كه مدير پخش شدم، سپردم آنهارا از آرشيو آوردند و همان شب پخش شد. مرداد بود، درست مثل حالا. نام آن تله تئاتر " دو مرغابى در مه " بود و خوش درخشيد، آب هم از آب تكان نخورد. بعد گوش بزرگ ديوار و بعد يكى ديگر.
حسين پناهى در دهه شصت و نيمه اول دهه ى هفتاد يكى از پركارترين و خلاق ترين نويسندگان و كارگردانان تلوزيون بود و اغلب كارهايش با مايه هائى از طنز تلخ، جزو پر بيننده ترين برنامه هاى نمايشى بود. البته آن موقع ها تلوزيون به شكل وحشتناكى براى شعور مخاطب احترام قائل بود و هر كس و هر چيز را به اسم برنامه به روى آنتن نمى فرستاد و حسين در آن شرايط سخت و پر وسواس كار هاى با ارزشى به مردم ارائه داد. دوستانى هم كمكش مى كردند. يك سريال بلند تلوزيونى هم كار كرد به اسم " بى بى يون " و بعد ها، ديگر مدتى مشغول بازنويسى كارهاى ديگران شد. تا آنكه نمايش هاى خوابگرد را در خانه نمايش و چيزى شبيه زندگى را در سالن اصلى تئاتر شهر به صحنه برد و آن سال ركورد فروش را شكست. بعدها كم كم گوشه گير شد، بارها وبارها با همراهى و همدلى دوستان مشترك او را از خانه بيرون مى كشيديم تا بيايد تئاتر كار كند، كه نشد، حتىمدتى يك نمايش را هم تمرين كرد ولى باز به خلوت رفت .. حسين اين اواخر ابداً دل و دماغ كار نداشت . اغلب در خانه تنها بود و حتى جواب تلفن هم نمى داد. تا شب قبل كه خبر دار شديم به آسمان پر كشيد و رفت . هرچند حسين هميشه در افلاك و كواكب سير مى كرد آما اين بار يك سكته كارش را تمام كرد و براى هميشه به ملكوتش برد. يادش گرامى .
×برش هايى از يك نوشته ى بلند (يادنامه ى حسين پناهى/ نشر داستانسرا/١٣٨٣/ به سعى محمد ولى زاده /صص٦٣-٦١)
شازده كوچولو
فضلا... يارى
تولدش را در شناسنامه ششم شهريور ١٣٣٥ ثبت كردهاند و محل تولدش روستايى است به نام " دژكوه " در استان كهگيلويه و بوير احمد؛ همان كه در سريال تكهتكه شده " بىبىيون " از تلويزيون نشان داده شد. او هم مكتبخانه را درك كرده است و هم در مدارس جديد به تحصيل پرداخت. هم در زندگى تجربه تحصيل در حوزه علميه قم را دارد و هم هنرجويى جامعه هنرىآناهيتا. هم در شوشتر به معلمى پرداخت و هم در جبهههاى دفاع از سرزمين حضور پيدا كرد
سال ١٣٦٠ همراه خانوادهاش (همسر و دو دختر) به تهران مهاجرت مىكند تا آن طلبه، آن معلم، آن رزمنده روند حسين پناهى شدنش را در اين شهر شاهد باشد. شهرى كه غربت را به شكل بىرحمانهاى به او نشان داد تا از همان روزهاى آغاز فعاليت هنرىاش اين درد بزرگ بشريت دست از سر آثار هنرى و ادبىاش برندارد.
پس از ورود به جامعه هنرى آناهيتا و كسب هنر از اساتيدى چون مصطفى اسكويى نوشتن را آغاز كرد. كه از آن ميان <دو مرغابى در مه= جايگاه خاصى دارد. اين تلهتئاتر در آن سالها در حكم معرفىنامه حسين پناهى است. چه از همان روزها قصد كرده بود كه خودش، زندگىاش و غربتش را به نمايش بگذارد. " دو مرغابى در مه " داستان زندگى زن و شوهرى است كه در شهر بىترحمى چون تهران زندگى مىكنند، با پيشينه و فطرتى روستايى كه در برخورد با غربت و سرماى استخوان سوز شهر تاب از كف مىدهند و در مه غليظ شهر گم مىشوند. نگاهى به تيترهاى روزنامهها و سايتها و وبلاگها در هنگام انتشار خبر مرگ حسين پناهى به خوبى بيانگر اين موضوع است كه اولين و روشنترين تصويرى كه از او در ذهن جامعه فرهنگى نقش بسته است،" الياس " يا " اليوت " دو مرغابى در مه است.
برگ هايى از دفتر خاطرات
رسول نجفيان: "حسين معمولا بى پول بود. يك بار براى تمرين دو مرغابى در مه، تاكسى سوار شديم و از سر جام جم آمديم خيابان فرشته. آن موقع ٢٠٠ تومانى تازه آمده بود و كرايه ما مى شد پنج تومان. حسين همين طور بى دليل از راننده تاكسىخوشش آمد، ٢٠٠ تومان داد و پياده شديم. راننده گفت: صبر كن، بقيه اش را بگير. حسين گفت : بقيه اش مال خودت. راننده فكر كرد پول تقلبى داده ايم. حالا حسين هم زده بود زير خنده. راننده عصبانى شده بود كه مسافران تاكسى گفتند: پول درست است، گفت: مگه شما ديوانه ايد؟ بعد حسين گفت: مى بينى وقتى آدم مى خواد فردين بازى هم دربياره، كسى باور نمىكنه. لابد به قيافه مون نمى آد از اين غلطا بكنيم."
رسول نجفيان: "حسين براى بازى در يك گل و بهار مرحوم مقبلى را انتخاب كرده بود. پرسيدم چرا ؟گفت : چون سيب را با پوست مى خورد."
مسعود جعفرى جوزانى: "يك روز حسين آمد دفتر و پول لازم داشت. من ١٥ هزار تومان داشتم كه به او قرض دادم. بعد آبدارچى آمد و پنج هزار تومان وام مى خواست. من واقعا پول نداشتم كه به او بدهم. بعدها فهميدم كه حسين قبل از رفتن پنج هزار تومان از پول خودش را به آبدارچى داده."
رسول نجفيان: "يك بار با حسين رفتيم حوزه هنرى كه براى كارش صحبت كند. با طرح او موافقت نشد. حسين از حوزه پول گرفته بود. آمد بيرون و گفت پول ها را نمى خواهم. عصبانى بود و پول ها را پرت كرد داخل جوى آب. آب پول ها را برد و حسين نشست كنار خيابان گريه كرد."
مسعود جعفرى جوزانى: "يكى از بزرگترين دلايل انزواى حسين برخورد بد اطرافيان بود. يادم مى آيد، يك روز گريه مىكرد و فرو ريخته بود. يكى از مسئولان صدا و سيما در آن زمان توهين بدى به او كرده بود. گفتم: ايرادى ندارد من يك طرح دارم كه تو نقش اولش هستى. گفت: آقا من چشمام روشنه يا موهام بوره. خودش مى گفت هلوى چروكيده. سايه خيال را برايش نوشتم كه با آن ديپلم افتخار برد و بعدها آژانس دوستى هم ٨٠ درصد به خاطر رضايت حسين پناهى ساخته شد."
مسعود جعفرى جوزانى: "سال ١٩٩٨ وقتى تيم ايران، استراليا را برد و به جام جهانى رفت، ما همه يك جا جمع شده بوديم و بازى را تماشا مى كرديم. آن زمان تمام دارايى حسين ١٠٠ هزار تومان بود. در هيجان احساسات، آنقدر ذوق زده شده بود كه تمام پول را به هركس از راه رسيد، بخشيد."
رسول نجفيان: "هميشه از قيافه خودش ناراضى بود. مى گفت من يك فتوكپى خراب شده ام از خودم. انگار خداوند وقت پرينت گرفتن دستگاهش خراب شده."
مسعود جعفرى جوزانى: "يك روز گفت نمى خواهم بيشتر از ٤٠ سال زندگى كنم. مى گفت عزرائيل هم راه خانه ما را گم كرده بس كه جابه جا مى شيم."
عبدالله اسفنديارى: "حسين عادت داشت استكان و نعلبكى چاى را نشسته بگذارد. از اينكه استكان و نعلبكى، پس از مدتى به هم مى چسبيدند خوشش مى آمد. يادم مى آيد يك روز راننده رفته بود دنبالش تا بيايد سر تمرين يك سريال. حسين رفته بود حاضر شود راننده هم از سر دلسوزى در اين فرصت تمام استكان و نعلبكى ها را شسته بود. حسين آن قدر ناراحت شده بود كه ديگر نمى خواست كار كند."
رسول نجفيان : "آخرين بار حسين را دو ماه قبل از فوت اش، در برنامه خودم در شبكه جام جم ديدم . گفتم حسين جان ماما فاطى مادر خودم كه حسين خيلى دوستش داشت مرد و تو نيامدى مجلس ختم. گفت :مرده كه مجلس ختم مرده نمى ره. آن شب حس كردم اين آخرين ديالوگ من و حسين است و بود."