پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢

عقلانيت جمعي جامعه مدني، نگاه شهروندمحور و آرامش معرفتی


گفت و گو از : فرید مفیدی

- هر رویداد تازه ای نتیجه و برآیند عواملی است که از گذشته ها جریان داشته و مرحله کنونی و حال را رقم زده است. از این رو، در تحلیل رویدادها می بایست به گذشته ها مراجعه کرد و پیش زمینه ها را مطالعه کرد تا به ماهیت و کیفیت رویدادها پی برد. بی شک، حوادث ماه های اخیر در منطقه خاورمیانه نیز دارای پیش زمینه هایی است که مطالعه آن به درک بهتر و واقعی تر تحولات کمک خواهد کرد. بنابراین، گفتگویمان را از بررسی ماهيت، بسترها و زمينه‌هايي كه منجر به وجود آمدن نيروهاي اجتماعي محرك، داراي اثر و قوت گرفتن آنها شده، آغاز می کنیم. خواهش می کنم بفرمایید:
تحولات اخير ريشه در دگرگوني‌هاي گذشته و آن چه كه طي يك قرن اخير بر منطقه خاورميانه حاكم بوده، دارد و خواسته عمومي خاورميانه، توسعه اقتصادي و سياسي این منطقه بوده است. يعني در درجه اول، توسعه و نوسازي جوامع و در درجه دوم، در بخش‌هايي از خاورميانه مثل جهان عرب خواسته‌هاي ديگري هم نظير خواسته‌هاي وحدت‌گرايانه عربي يا همگرايي عربي مطرح بوده كه اصولاً يكي از آرمان‌هاي ناسيوناليزم عربي و بيداري عربي بوده است. اين خواسته نوسازي، به مفهوم فراگير آن، يعني چه توسعه سياسي و چه اقتصادي كه در دستور كار بوده،در قرن گذشته يك بحث اساسي بوده است. در قرن بيستم عمدتاً ديدگاه نخبه‌گرايانه بر این منطقه حاكم بوده، يعني اين كه رهبران سياسي بيايند و قدرت را به دست بگيرند. نخبگان سياسي منطقه كه عمدتاً ناسيوناليست‌ها و بعد گروه‌هاي اسلامي بودند، مدعي آن بودند كه مهندسي بحث توسعه را در پيش بگيرند. در واقع، چون بحث جهان عرب است، اين تحولات اخير را من به عنوان موج سوم بيداري عربي از آن ياد كرده ام و این ديدگاه خاص مورد نظر من است كه معتقدم ما سه موج بيداري عرب داشتيم. يكي موج اول بود كه از نيمه دوم قرن ١٩ شروع شد و تا پايان جنگ جهاني اول حاكم بود. این اولین موج بيداري قوم عرب و هدفش اين بود كه اعراب منطقه در برابر عثماني، قدرت را به دست داشته باشند. در عين حال آرمانِ يگانگي عرب يا همگرايي عرب هم در بطن اين قضيه وجود داشت. موج دوم بيداري عربي تقريباً از دهه ٥٠ ميلادي به دليل سرخوردگي ناشي از موج اول در اثر عدم دست یابی به هدف‌هاي خودش، يعني نوسازي اقتصادي و توسعه سياسي شروع شد. در عين حال كه در اين موج، بحث مسائل بين‌المللي هم مطرح شد و منطقه را درگير مسائل فرامنطقه‌اي ساخت. يعني در ارتباطات بين قدرت‌هاي بزرگ مثل بريتانيا و ايالات متحده و ديگران، بحث وابستگي مطرح شد. پس از پیروزی موج اول بيداري عرب همه اميدوار بودند كه از ١٩٢٠ به بعد، اين يگانگي عربي و توسعه اقتصادي و سياسي محقق شود؛ اما حدود سه دهه (دهه ٢٠، ٣٠، ٤٠) و پنج سال از دهه ٥٠ گذشت و ارمغاني به دست نيامد. نه توسعه اقتصادي پيش آمد، نه يگانگي عرب تحقق پيدا كرد و نه توسعه سياسي پيش آمد. در این دوره، ما شاهد حضور رژيم‌هاي اقتدارگرايي هستیم كه تحت‌تأثير جنگ سرد بودند. خوب در عين حال تحولات ديگري پيش آمد. مهم ترین آن بحران فلسطين و ورود صهيونيزم به منطقه بود که همه چیز را تحت‌الشعاع خودش قرار داد. يعني به نظر مي‌رسد كه كشمكش اعراب و اسرائيل، موج دوم بيداري را قرباني كرد. به مدت بيش از ٦٠ تا ٧٠ سال آرمان‌هاي منطقه‌اي و نوسازي در جهان عرب و به طورکلی موج بيداري را تحت‌تأثير خود قرار دارد و درواقع، جهان عرب را درگير این ساخت که چگونه با اين پديده خارجي مقابله كند.

یعنی شما معتقدید که پديده یا بحران فلسطين به طور سيستماتيك، پروژه ای مرتبط با اين قضيه بود؟ يعني در واقع يك مانعي بود كه خلق شد تا اين توسعه سياسي و اقتصادي (را كه اتفاق هم نيفتاد) كاملاً ريشه‌كن كند؟
نه اين ديدگاه، یک ديدگاه كلاسيك توطئه‌آميز و همان‌ ديدگاهي است كه امروز زير سؤال رفته است. هدف اين نبود كه از طريق يك نقشه از قبل از طراحي شده، به وحدت عربي نرسند و به‌خصوص در رابطه با بحث‌هاي عربي – اسرائيلي، معتقدم که مهندسي قضيه اين نبود كه برنامه يا توطئه‌اي باشد كه جلو وحدت جهان عرب را بگيرند يا مثلاً پديده يهود را به منطقه بكشند. نه اين طور نبود، پديده يهود يك پديده خاص خودش بود كه ريشه و سابقه خاص خودش را دارد. اگرچه جنبش صهيونيستي به دنبال كسب حمايت‌هاي خارجي بود و موفق هم شده بود، اما به مفهوم اين نيست كه خارجي‌ها اين پديده را خلق كرده باشند تا جلو وحدت عرب را بگيرند، اين افسانه‌اي بيش نيست. اين مسأله داخل منطقه بود كه ناشي از تحولات جامعه يهود و مسائل اروپا بود و آنها به هرحال تصميم گرفته بودند بنا به دلايلي به فلسطين بیایند و بازيگران منطقه جهاني هم براساس منافع خودشان (منافع مقطعي يا درازمدت)، به اينها كمك مي‌كردند. به هرحال، اين پديده منطقه را هم تحت تأثير خود قرار داد. به‌خصوص، موج دوم بيداري عربي كه بيشتر ايدئولوژي پان عربيزم و پان اسلاميزم بود، به نوعي در اين قضيه نقش اساسي را بازي مي‌كرد. ایده پردازان موج دوم در واقع ميراث موج اول را زير سؤال بردند و گفتند که علت اصلي اين عدم تحقق اهداف موردنظر، اين بوده كه امپرياليزم وارد منطقه شده و اين كه امپرياليزم مانع توسعه است. همان ديدگاه كلان نخبه‌گرايانه كه يك مقدار توطئه محور و و يك مقدار آن هم البته واقعيت داشت. بنابراين، هدف اصلي موج دوم بيداري كه موج راديكاليزم عربي و كاملاً نخبه‌گرايانه‌تر از موج قبلي است، مبارزه با امپرياليزم و اذناب امپرياليزم بود كه همان صهيونيزم و در عين حال رژيم‌هاي منطقه‌اي وابسته بود. بر همین اساس يك بازي جديدي شروع شد و نخبگاني آمدند كه داعيه انقلابيگري داشتند، ايدئولوژيك و مسلح به ايدئولوژي‌هاي نوينی چون ایدئولوژی های ناسيوناليستي و چپ يا تركيبي از هر دو بودند و دشمن را دو نوع مي‌دانستند: دشمن خارجي كه در منطقه نفوذ كرده و عوامل داخلي. اين است كه از دهه ٥٠ به بعد، اين موج با ظهور عبدالناصر شروع شد و حركت‌ها و كودتاهاي متعددي(درحدود ١٠ تا ١٥ كودتا) در كشورهاي عربي به پيروي از ناصر رخ داد. از اواخر دهه ٦٠ تقريباً كل منطقه گرايش چپ پيدا كرد، جز عربستان سعودي و اردن و مراكش که اكثراً پان عربيسم بودند و هدف شان، نابودي امپرياليزم استعمار آمريكا و صهيونيزم و عوامل داخلي‌اشان بود و لذا به ايران و عربستان به عنوان عوامل داخلی آنها نگاه می کردند و به آنها بدبین بودند.

هنوز رگه‌هاي ايدئولوژي اسلامي در اينجا ديده نمي‌شود؟ در قرائت شما از پیدایش و شکل گیری موج اول و دوم بیداری عربی، این ایدئولوژی اسلامی کجا و در چه مقطعی مطرح می شود؟
ايدئولوژي اسلامي در اینجا جایگاه اپوزيسون داشت؛ اما ديدگاه اينها هم همين بود. يعني در اين زمينه فرقي نداشتند. يك اشتراك كلي به هم داشتند و معتقد بودند كه امپرياليزم، استكبار و استعمار جهاني دارد معادلات و مناسبات را شكل مي‌دهد. يعني اينها عبدالناصر را عامل دست اتحاد جماهير شوروي مي‌دانستند؛ در حالي كه ناصر مستقل بود. او خودش هم چنين ديدگاهي داشت. آنها معتقد بودند حيات كل منطقه را امپرياليزم غرب شكل داده، راديكاليزم‌هاي اسلامي معتقد بودند كل منطقه را راديكاليزم شرق و غرب شكل داده، يعني به لحاظ ديدگاه‌هاي كلان منطقه‌اي و بين‌المللي با هم اشتراك نظر داشتند. اين به اين دليل است كه هر دو گروه، يك نظم انقلابي مدنظرشان بود و آن، پيشنهاد مبارزه با امپرياليزم و استكبار بود که معتقد بودند که اين راه، همان راهي است كه به نتیجه مي‌رسد. آنها بر این باور بودند که اگر ما به مبارزه با امپرياليزم خارجي و عوامل داخلي آن برویم، موفق خواهيم شد. اين است كه در اين دوره ناسيوناليست‌ها موفق شدند رژيم برقرار كنند اما اسلام‌گراها در حالت اپوزسيون بودند و سركوب مي‌شدند. در عین حال اما ديدگاهشان همين بود. البته آنها بعضي جاها هم از طريق انقلاب‌ها پيروز شدند، اما مسأله‌اي كه رخ داد، اين بود كه چون اين نگاه هم، نگاه توطئه‌آميزي بود و در واقع، دارای يك نوع ايدئولوژي معطوف به قدرت بود، باز هم به اهداف كلان خود نرسيد ولذا نه نوسازي شكل گرفت و نه توسعه و تحول اقتصادي پدید آمد.

يعني اگر توسعه‌اي هم شكل مي‌گرفت، توسعه ای اساساً وابسته بود و نمی توانست رهایی و آزادی مورد نظر حرکت ها و آرمان های منطقه را تأمین کند. به عبارتی، محصول این ایدئولوژی هر چه بود، باز به دلیل آن که توسعه ای وابسته و در چارچوب وابستگی تحلیل می شد، به طور مؤثر نمي‌توانست در پیشبرد آرمان ها تأثير داشته باشد؟
البته توسعه اقتصادي مورد نظر آنها هم آرمان توسعه سوسياليستي و سوسياليزم عربي بود. مثل تقسيم زمين بين كشاورزان و مصادره اموال و كارخانه‌ها و مبارزه با سرمايه‌داري يا همان حرف‌هايي كه گفتمان انقلابي حاكم جهاني بود. اين شعارها را مطرح و تعقیب كردند اما نه تنها توسعه‌اي پيش نیامد؛ بلكه جامعه به لحاظ اقتصادي پسرفت داشت، وابستگي اقتصادي‌اش بيشتر شد و رژيم‌هاي اقتدارگرايي روي كار آمدند كه به بهانه مبارزه با امپرياليزم خودشان حيات اجتماعي را سد کردند و نيروهاي اجتماعي را سركوب كردند. رژيم‌هاي نخبه‌گرايانه نظامي و طبقه جديدي از نظاميان، كه حيات سياسي – اجتماعي و ثروت اقتصادي در دستشان بود، به نام مبارزه با صهيونيزم و وحدت عربي در واقع نضج گرفتند و نتيجه اين شد كه اولاً اسرائيل سر جاي خود ماند، يعني قوي‌تر از قبل شد و موازنه قوا را به هم زد و ثانیاً توسعه اقتصادي هم اصلاً پيش نيامد. مصر به حالت فلاكت‌باري افتاد. كشورهاي سوسياليستي عربي هر كدام چنين وضعيتي را در پيش گرفتند. آزادي‌هاي سياسي هم كه اصلاً وجود نداشت. مجموعه این عوامل همه زمينه‌ساز موج سوم بيداري عربي بود كه تقريباً از دهه ١٩٨٠ آثار آن پدیدار شد. زماني كه نسلي به عرصه آمد كه ديگر به اين شعارها باور نداشت و تحلیلش آن بود كه اين بيداري عرب که نام انقلاب عربي روی آن گذاشتند، در واقع به ضرر توده‌هاي عرب تمام شده و منجر به استقرار رژيم‌هاي ديكتاتوري و به حاشيه راندن آزادي‌هاي اجتماعي و نيروهاي اجتماعي و نخبه‌گرايان شده است.

اين تغيير ديدگاه چگونه پیش آمد؟ در اثر ظهور نسل جدیدی از نخبگان بود و در واقع، نسلي از نخبگان جديد به وجود آمدند که این گونه نگرش داشتند؟ يا مجموعه تحليل‌ها به آن سمت رفت كه همان نخبگان پیشین را دچار تغيير نگرش کرد؟
البته تحولات جهاني مثل موج‌ جامعه مدني اروپاي شرقي يا برخي از تحولات كه آمريكاي لاتين را دربرگرفت و گسترش دامنه مباحث جامعه مدني به خاور ميانه در این تحول دیدگاه ها نقش اساسی داشت. حتي موجي هم در بین نخبگان اقتدارگرا مثل مبارك، شاه حسين و... ایجاد کرد و آنها سعي كردند جریان جدید را از بالا هدايت كنند؛ اما ديدند كه خطرناك است و لذا جلو آن را گرفتند. به هرحال، مجموعه این عوامل زمينه‌ساز اين بيداري بود و این نسل جديدی كه تجربه جديد، تحصيلات جديد و نگاه جديد داشت، به عرصه آمده بود. این نسل، گذشته را این گونه ارزیابی مي‌كرد كه ميراث درخشاني نبوده، ميراث ناصريسم و بعثيسم و... ميراثي بوده است كه نتيجه آن، عقب‌ماندگي اقتصادي و سركوب و اقتدار سياسي بود.

در واقع ديدگاه اين نسل جدید، در راستای نقد آن دو موج بود و می توانیم بگوییم از این مقطع به بعد ما منتقدانی را داشتیم که نگاه مثبتی به دو موج قبلی نداشتند و به طور کلی آن را جریانی عقیم و ناکام تحلیل می کردند و علی القاعده می بایست راهبرد جدیدی را مطرح می کردند. این راهبرد جدید چه بود؟
موج سوم بيداري عربي معتقد بود كه ديگر بايد سرنوشت جامعه به دست مردم، جامعه مدني و نيروهاي اجتماعي باشد. اينجا بود كه بحث دموكراسي و همان بحث دموكراسي‌خواهي مورد نظر ليبراليزم، البته ليبراليزم نه به مفهوم فلسفي، بلکه منظور همان فضاي باز سياسی، وارد منطقه شد و نيروهاي اجتماعي در تعقیب این فضا برآمدند و به دنبال اين جريان‌ها بودند. تقريباً يك دوره ده ساله نیروهای اجتماعی سركوب شدند؛ اما بعد از جنگ سرد، به‌خصوص دهه ٩٠ این جریان در اثر جهاني شدن و موج پديده‌هاي جديد تقويت شد.

سقوط شرق هم تأثيرگذار بود و آن پشتوانه حرکت های چپ گرایانه را دیگر نداشتیم. بنابراین، دیدگاه های مبتنی بر لیبرالیزم دموکراسی خواه بهتر می توانست جای خود را بازکند؛ چون مشکل خلأ تئوریک خود را، اگرچه به طور ناپایدار، ظاهراً حل کرده بود.
بله سقوط شرق هم مؤثر بود. به همين دليل، اوايل دهه نود مباحث جامعه‌ مدني، كنفرانس‌ها و نشرياتي با اين محتوا شكل مي‌گيرد و تعبير جديدي به نام ناسيوناليزم عرب مردمي و دموكراتيك كه شعار آن دموكراسي است، به وجود مي‌آيد. این جریان دیگر شعارش مبارزه با امپرياليزم و صهيونيزم نيست.

نمی توانست باشد. چون در این برهه، پرونده چپ در تمامی گرایش های آن به طورکلی بسته شد.
بله چپ ايدئولوژيك و حتي چپ اسلامي هم پرونده‌اش بسته شد و حتي نسبت به ايران هم نگاهي ناشي از سرخوردگي داشتند و كم‌كم نوعی اسلام معتدل كه جنبه‌هاي اصلاحي داشت، رشد كرد و در حركت‌هايي مثل اخوان‌المسلمين و در قالب حركت‌هاي اصلاح‌طلبانه شكل گرفت و ريشه دواند. در واقع، این مقطع پايان ايدئولوژي در منطقه بود و حوادثي مثل ١١ سپتامبر و مسأله افغانستان و عراق و... به این مسأله كمك كرد. از همه مهم‌تر اين بود كه نسل جديدي كه به عرصه آمده بود، ديگر گفتمان‌هاي قبلي را قبول نداشت و معتقد بود كه بوي كهنگي دارد زیرا با پوست و خون خود این را درك مي‌كرد؛ نسلی كه مدتي در دهه ٩٠ (در دهه نخست قرن ٢١) صداي آن را سركوب كرده بودند. به هرحال، در سال‌هاي اخير تحولات پشت سر هم رخ داد و البته خواسته‌ها هم خيلي آشكار بود. پیدا بود که این نسل جدید خواسته‌هاي ماوراءالطبيعي، خواسته‌هاي آرمان‌گرايانه ندارند، دنبال استقرار رژيم‌هاي آنچناني بي‌طبقه نيستند و حتي مسائل ديگري (بحث‌هايي مثل صهيونيزم و...) هم به نوعي به حاشيه رفته بود؛ البته این گونه نبود که کاملاً فراموش شود. به اين معني كه در دوره دوم موج بيداري، شعاري مطرح شد كه راه وحدت عربي از طريق مبارزه با صهيونيزم و امپرياليزم مي‌گذرد. حال شعار برعكس شده بود و می گفتند كه راه وحدت عربي از وحدت عربي مي‌گذرد، مردم بايد درباره وحدت عربی اقدام كنند و اگر رژيم‌هاي مردمي سركار بيايند، تكليف همه تعيين مي‌شود، به مسأله فلسطين هم بهتر مي‌شود پرداخت. از نظر آنها مسأله صهيونيزم، استعمار و امپرياليسم و غيره هم همين‌طور بود اما در درجه اول معتقد بودند که سد بزرگ نيروهاي اقتدارگراي منطقه‌اي، امپرياليزم و صهيونيزم و نيروهاي خارجي است.

در فضاي موج دوم كه حالت سرخوردگي از موج اول وجود داشت، بحث مبارزه مطرح شد و گفتند که مي‌خواهيم از طريق مبارزه با امپرياليزم به دنبال توسعه باشيم اما ظاهراً بعد از دهه ١٩٨٠ و در آستانه موج سوم ما افول اين ايدئولوژي را داريم. درست در يك مقطعي که انقلاب ايران كه خودش يك خيزش ايدئولوژيك است، مطرح می شود. آيا مي‌توان اين طور تحليل كرد كه انقلاب ايران به دلیل آنکه انقلابی علیه استعمار خارجی و اساساً ضد امپریالیسم بود، پیدایش موج سوم را به تعويق انداخت. آيا اين تحليل، درست است؟
البته انقلاب ايران در سال ١٩٧٩ روي داد و آن موقع موج سوم به آن مفهوم شروع نشده بود. موج سوم از اواسط دهه ١٩٨٠ شروع شد و نمي‌توان گفت كه به تعويق انداخت. حتي می توان گفت انقلاب ایران بارقه‌ي اميدي بود براي نيروهاي اپوزيسيون اسلامي، پان عربيسم و پان اسلاميزم كه با هم رقيب بودند و هر دو دارای ايدئولوژي فرامنطقه‌اي و نگاه ماكرو داشتند. اين نبود كه بگویند ما بياييم و به جامعه خودمان بپردازيم و آن را آباد كنيم و الگو درست كنيم؛ بلكه معتقد بودند حركتي كه ما شروع كرديم، متعلق به كل منطقه‌ است. ناصريسم و بعثيسم اين طور نگاه مي‌كردند و انقلاب اسلامي هم همين طور نگاه مي‌كرد. يعني آنها معتقد بودند كه ما خيرالموجودين هستيم و همه بايد اين الگو را از ما بگيرند و شعارها هم همان مبارزه با امپرياليزم و استكبار جهاني و... بود و به طور کلی اينها همه پيوند خاصي با هم داشتند. به همین دلیل بود كه موفق نمي‌شد، چراکه سد ايجاد مي‌شد، چون نظام جهاني نوين يك نظام منسجم است و همین که نيروهاي چالشگري مثل ناصريسم و بعثيسم و انقلاب اسلامي كه برخي به عنوان خمينيسم از آن نام بردند، نظام جهاني را به چالش ‌طلبيدند، قدرت‌هاي جهاني توانست آنها را مهار كند. به هرحال، به همان شکلی كه ناصرنيسم و بعثيسم چالشبرانگیز شد، انقلاب اسلامي هم نظام جهاني را به چالش طلبيد و همان شعارها را داشت، اما با رنگ و بوي اسلامي. بنابراين، مي‌شود گفت كه در دهه اول انقلاب كه دهه ٨٠ بود، كشمكش‌هايي در منطقه به وجود آمد و اين مسأله باعث شد كه همديگر را تقويت ‌كردند. نخبگان قديم كه ميراث بر پان عربيسم بودند، در برابر اين پديده، يعني انقلاب ايران، «دگر» آن شدند، چون ايران در دوره قبل از انقلاب وابسته به امپرياليسم و دشمن عراق قلمداد مي‌شد، اما بعداً تغيير موضع دادند. درست است كه در ايران انقلاب رخ داد و نفوذ در منطقه داشت، اما نخبگان به آن به شكل يك توطئه نگاه مي‌كردند و نخبگان هم روی این نگاه اجماع پيدا كردند. در اينجا راديكال‌ها و ميانه‌روها همه یک نگاه پیدا کردند و دست به دست هم دادند. يعني رژيم عربستان و مبارك و اردن كه با هم رقيب بودند، دست به دست هم دادند و يك كشمكش منطقه‌اي تحت تأثير انقلاب ايران ایجاد شد. باز نتيجه همين بود. يعني چون شعارها يكي بود، كل اين پديده هم منجر به سرخوردگي شد. تحت تأثير انقلاب ايران، گروه‌هاي راديكال اسلامي مانند جنبش‌هاي جهاد، جماعه‌الاسلاميه حماس، حزب‌ا... به عرصه آمدند که اينها اهداف كلان نداشتند و هيچ كدام به هدف‌هايشان نرسيدند. اسلام‌گرا ها هم نتوانستند به هدفشان يعني آرمان آزادي فلسطين برسند. اين هم مسأله ای بود که سرخوردگي ايجاد كرد. يعني درست است كه پان اسلاميزم دهه ٨٠ و ٩٠ درحدود بيست سال روي كار آمد، اما يك سابقه قديمي داشت. همه اين رژيم‌هاي انقلابي با رنگ و بوي پان عربيسم و پان اسلاميزم بودند. در واقع، همه معتقد بودند که راه نوسازي و رستگاري اين نيست كه با ايدئولوژي مكان‌نگري بگوییم که مي‌خواهيم كل منطقه را هدايت و آزاد كنيم و بعد همه چيز را هم دشمن خارجي ببينيم؛ بلكه آنها معتقد بودند که مشكل، مشكل داخلي است يعني نخبگان سراسر منطقه به اين نتيجه رسيدند كه مشكل، رژيم‌هاي اقتدارگرا هستند و راهي كه پیشینی ها رفتند، راه انحرافي بوده و لذا اول بايد سرنوشت ساختار سياسي را مشخص كنند و نيروهاي اجتماعي با شعار آزادي، قدرت را به دست بگيرند که این به معنی چرخش نخبگان بود. قبلاً اين شعار نبود؛ بلكه رژيم‌هاي انقلابي بودند كه قهرماناني داشتند و معتقد بودند كه قهرماناني بيايند و جامعه را هدايت كنند و اصلاً بحث آزادي احزاب و نيروهاي اجتماعي و برابري مدني و... نبود. شعار، شعار كلان بود. اما در دوره جديد، سقوط اتحاد جماهير شوروي پرده‌ها را برانداخت، همه چيز را عريان كرد، بحث عقب‌ماندگي كشورهاي شرقي و تحولات عظيم مثل پيشرفت‌هاي شرق آسيا و آمريكاري لاتين، باورهاي سنتي را که امپرياليزم مانع توسعه‌يافتگي است، به هم ريخت و نگرش جديد به وجودآمد، آگاهي‌ها افزايش پيدا كرد. بنابراین، موج سوم، اساساً موج غيرايدئولوژيك است و اصلاً معطوف به ايدئولوژي نيست.

در اين موج سوم جاي اسلام‌گراها يا گرايش‌هاي اسلامي با توجه به ماهيت اهداف شان، که بالأخره در درون گفتمان اسلامي دنبال آزادي نوع بشر و استقلال و رهايي از اغلال و زنجير و آن حريت مدنظر اسلام بودند، کجاست؟ اين گفتمان ظرفیت آن را داشت و مي‌توانست که به گفتمان چيره‌اي تبديل شود. يعني اسلام‌گراها در درون اين تحولات مي‌توانستند خط مقدم اين جبهه باشند و تحولات را خودشان سامان بدهند، اما شما در موج سوم اسلام‌گراها را در كنار دو حركت ارزيابي مي‌كنيد و معتقديد كه بيشتر از آن نتوانستند حركت كنند و لذا نقش اسلام‌گراها را در حد همان دو دیده و فراتر از آن ارزيابي نمی کنید:
بله. به این دليل كه معتقدم درست است كه اسلام‌گراها اپوزيسون بودند، اما شعارها مشخص بود. در حدود ٣٠ سال مبارزه از دهه ٧٠ تا قرن ٢١ راديكاليزم اسلامي مسلط بود و به ظهور القاعده منجر شد و همه اميدها در درون اين سازمان از بین رفت و اسلام‌گراهاي راديكال آن سازمان و عملكرد آنها در عمليات ١١ سپتامبر و عمليات‌هاي بعدي كوركورانه و تروريزم ضد شيعه‌گرايي و... همه را سرخورده كرد. سه جريان ايدئولوژيك منطقه يعني چپ، ناسيوناليزم عرب و ترك كه قهرمان‌پرور بود، مشروعيت خودش را از دست داد. از دل اينها جريان ناسيوناليزم ليبرال بیرون آمد. ناسيوناليزمي كه مي‌گويد جامعه را بسازيم تا دموكراتيك شود. ناسیونالیسمی که ديگر قهرمان‌پرور نيست و باورش این است که براساس آزادي، همه شهروندان با هم برابرند. در درون چپ هم اين تحول رخ داد. با سقوط شوروي، رژيم‌هاي چپ مثل سوريه و عراق و مصر (كه سوسياليزم عربي بودند) هم دچار بحران شدند، مثلاً به شكل گرايشات معتدل ماركسيستي درآمدند. مهم‌تر اين كه در درون اسلام سياسي هم اين تحول رخ داد؛ يعني تجربه‌ كسب كردند. يكي تجربه خاص گروه‌هاي راديكال اسلامي مثل جماعه‌الاسلاميه مصر، سازمان جهاد، سازمان جبهه نجات الجزاير، دوم تجربه انقلاب ايران كه اسلاميزم بود. در درون اين جریان ها هم تحول پيدا شد و اينها دیدند که راديكاليزم و فرامنطقه‌گرايي هم راه به جايي نمي‌برد. همزمان ناسيوناليزم عرب هم دچار تحول دروني شد، به اين خاطر كه در موج سوم بيداري عربي ديگر راديكاليزم اسلامي مورد قبول جامعه نيست و در حاشيه است.يعني ميانه‌روي و رویکرد مدني مورد قبول است. به همين دليل است كه در این مقطع، اسلام‌گرايان ميانه‌رو در صحنه‌اند و به‌تدريج ظاهر مي‌شوند. مثل اخوان‌المسلمين و نهضت تونس و گرايشات اخوان اردني يعني اسلام‌گرايي كه مدني است و ديگر به دنبال جامعه جهاني و تشكيل امت نيست؛ بلکه به دنبال اداره جامعه nation-state است. بحث اين است كه در نگاه موج سوم، مشكل اصلي، مشكل داخلي است نه خارجي، سنگ بناي اول داخل است و روابط قدرت داخل بايد تنظيم شود. اولویت با ساختارهاي نوين و قانون اساسي جدید و کلاً نگاه نو به اداره جامعه است و بعد نگاه به خارج. يعني از روي واقع‌گرايي به دنياي خارج نگاه می کنند. نه اين كه موج سوم خيلي به خارج خوش‌بين باشند، اگرچه از آمريكا و اتحاديه اروپا استقبال كرده؛ اما به این معني است که اينها به دنبال برقراري يك رابطه‌ معقول و عقلايي‌ هستند و اتفاقاً غرب هم اين را مي‌خواهد. چون نگاه قبلي هم براي غرب زيانبار بود و تجربه يك جانبه‌گرايي و... براي خود آنها هم مفيد نبود. لذا غرب هم خودش به دنبال تغيير رفتار است و اولویت غرب هم اعم از روابط قدرت، روابط اقتصادي و روابط تجارت جهاني تغيير كرده است.

در كنار تمام این تحولات كه اولویت را به داخل می دهد و خواهان تغییر از درون است و مشکل را نه صرفاً خارجی بلکه از ساختارهای داخلی می بیبند، يك مشكلي به وجود مي‌آيد كه آن بافت فرهنگي خاورميانه‌ است. در این تحلیل، حرکت های نخبه گرایانه و رویکردی که متوجه مسائل داخلی است با بافت فرهنگي منطقه و انسان خاورمیانه ای چگونه قابل جمع است؟
خوب آن بافت جواب نداد و انسان خاورميانه‌اي محصول جريانات ايدئولوژيك فرو پاشيد.

انسان خاورمیانه ای که عوض نشده؟ همان انسان دهه های ٥٠ تا ٨٠ است.
نه خیر. نسل جديد انعطاف‌پذير است و ديگر آن تعريف‌هاي فراروايت‌هاي كلان انسان انقلابي و متعهد كه رسالت جهاني دارد و رسالت ملي ندارد و... را قبول ندارد. اينها ديگر جواب نمي‌دهد و مشروعيت خودش را از دست داده است. تعريف انسان خاورميانه، انسان عقلايي است كه بيشتر درگير مشكلات خودش است نه به اين معني كه مسائل معنوي و بشري را از دست داده، ولي در درجه اول متوجه حل مشكلات خود در چارچوب مرزهاي دولت ملي (nation-state) است و از اين طريق به مسائل ديگر مثل روابط خارجي و همسايگان و... نگاه مي‌كند. اگرچه هنوز راه طولاني در پيش است و هنوز رژيم‌هاي اقتدارگرايي هستند كه این موج به آنها نرسيده و همچنان مقاومت مي‌كنند.

با اين فضايي كه شما ترسيم كرديد، به نظر مي‌رسد كه يك بحث عقل‌گرايي و rationalityمطرح است كه محصول نخبگان جديد است و اين به نوعی با بحث عقل عربي مرتبط است و می توان در آن فضای مفهومی هم به آن توجه کرد.
بله بحث‌هايي كه جابري و ارکون تحت عنوان ميراث عربي و... مطرح كردند، اينها، زمينه‌ساز بود اگرچه توده‌ها، جابري و... نمي‌شناسند، اما اثر مي‌گذارد.

به هرحال نخبگان به این بحث ها اقبال داشتند.
بله خيلي مؤثر بود، روشنفكراني مثل جابري و ارکون و ابوزيد و خيلي از كساني كه در مصر و تركيه و ايران بودند، نگاهشان مؤثر بوده است. چون بدنه اصلي‌ جنبش مدني جديد دانشجويان هستند، اما جريان سياسي – ايدئولوژي نيست، ملي است، سراسري است، مصر است براي مصر، اردن براي اردن. ديگر اردن يك مفهوم است. يعني همه مردم، يعني مصر، سوريه، لبنان، يمن. اين تعريف، يك تعريف جديد است و اين بحث‌ها هم مؤثر بوده و تأثير غيرمستقيم داشته و بحث‌هاي جابري در زمينه جامعه مدني و نظير آن خيلي تأثير داشته است. افراد دست دوم مثل حسن حنفي و غيره هم به نوعی مؤثر بودند؛ البته نه به عنوان رهبران فكري (چون اين خيلي معني نمي‌دهد) اما مؤثر بوده است.

يعني عقل عربي به اين اشتراك و اجماع رسيده كه به نوعي بازگشت به مليت داشته باشد.
بله بازگشت به nation-state يعني نظام جهاني دارد تثبيت مي‌شود. البته يك ايدئولوژي‌هايي بودند كه رقيب بودند مثل سوسياليزم كه اين بحث‌ها را قبول نداشتند و با آن دچار چالش بودند و اعتقاد داشتند كه طبقه كارگر بايد دارای يك حكومت جهاني باشد. اينها به مرحله‌اي رسيدند كه دگرگوني در درون آنها اتفاق افتاد. نه به اين معني كه نظام جهاني توطئه كرده، اين در اروپا هم بود، اروپا هم قبلاً nation-state نبود. چون مسيحيت بود، پاپ بود. پس اين به آن معني نيست كه آنها خط مي‌دهند، اين تجربه است.

به لحاظ تحليل تئوريكي و نظري، این کانسپتی است که رئالیسم يا نئورئاليسم مطرح می کند.
بله تا حدي تقويت‌كننده قواعد نظام جهاني است، از نظر بين‌المللي آن نظريه‌ها جواب مي‌دهد حتي در منطقه هم جواب مي‌دهد. در منطقه آثارش هست، تقسيم‌ توانايي‌ها بين بازيگران. نفي هژموني، توازن قوا. حتي اگر كسي ديد توطئه‌نگر جديد داشته باشد و بگويد اين نظام جهاني سرمايه‌داري است كه همچنان پيش مي‌رود و آن نظام است كه دارد قواعد خودش را حاكم مي‌كند. اما واقعيت اين است كه توطئه نيست؛ بلكه اين راهي است كه همه آن را برگزیده اند. آنچه در اتحاد شوروي رخ داد همين بود. يلتسین و گورباچف با همین انگیزه به عرصه آمدند. يعني توطئه‌اي در كار نبود.

مختصات دوره جديد ايجاب مي‌كند كه به اين حركت‌ها نسبت به حركت‌هاي قبلي اميدوارتر بود. به نظر مي‌رسد اين حرکت ها متفاوت‌تر است.
متفاوت نه به اين معني كه مشكلاتي وجود ندارد چون توسعه سياسي زودتر به ارمغان مي‌آيد. به این معنی که احتمالاً حكومت‌هاي آزاديخواه، چرخش نخبگان و احزاب زودبازده تر است؛ اما اين به معني آن نيست كه نوسازي يك هدف كلان‌تر است. مثلاً توسعه اقتصادي در كشورهاي عربي منطقه و غيرعربي در مقايسه با جهان غرب، صنعتي شدن، تقويت نيروهاي توليدي جامعه، ايجاد كار، اشتغال، برابري اقتصادي، اينها چالش‌هاي آينده است كه اين نظام‌هاي دموكراتيك با آن مواجه اند و چالش مهمي هم است؛ چون باز با مسائل خارج ارتباط دارد. يعني همان معادلات سيستم جهاني كه وابستگي متقابل است. بنابراين در آينده هم كشمكش خواهد بود، اما كشمكش‌هاي معقولي كه در عرصه اقتصادي یا سیاسی خواهد بود.

به نظر شما الان الگويي براي گذر از اين چالش‌هاي سياسي كوتاه مدت وجود دارد؟ الگوی برتر و کارآمد کدام است؟
الگوي قبلي كه الگوي اقتدارطلب بود، در توسعه موفق شد. مثل مالزي و برزيل. این الگو كشورها را به الگوي شبه پيراموني رساند. اما خاورميانه اين تجربه را نكرده است، يعني نتوانست تجربه كند. تركيه هم كمي نمادهاي اوليه اقتدارگرایی را دارد. بنابراين تجربه‌اي كه خاورميانه شروع كرده است، تجربه تازه‌اي است. يعني اقتدارگرايي توسعه‌محور جواب نداد و براي همين فروپاشيد. درحالیکه در اندونزي، كره، چين و شرق آسيا جواب داد. الان خاورميانه توسعه دموكراتيك را تجربه مي‌كند و اين چالش سختي است. چون رقابت‌هاي سياسي چالش برانگيز است.

در راستای اشاراتی كه شما داشتيد، بحث قوميت‌ها براي گذر از اين بحران‌ها پارادوكس ايجاد نمي‌كند ؟ چون اكثر كشورهای منطقه با این مسأله درگيرند.
اين هم اتفاقاً موجي است كه در جريان اين تغييرات چالش‌برانگيز است. يعني ممكن است در عرصه كشمكش سياسي ابزاري شود. يك دوره‌اي نياز هست تا آن هم عقلايي شود. يعني نخبگان قومي، عقلانيت پيدا كنند. مثل آن چيزي كه الان عراق دارد كمي به آن سمت پيش مي‌رود. البته هنوز زود است.

دموكراسي فرآيندي است كه آن تكثر را در خودش دارد، اين تكثر در بحث قوميت‌ها چالش‌زاست و عناصر وحدت‌بخش مثل زبان و... ممكن است بر اين مباحث بار شود. آيا این نگراني به‌جاست؟
– معمولاً در دوره‌هاي گذار از اقتدارگرايي به دموكراسي اين چالش‌ها وجود دارد. مسأله اين است كه آن گفتمان هم، گفتمان ايدئولوژيك است. يعني آن هم زيرمجموعه كوچكي از اين جنبه‌هاي ديگر است. چون برخاسته از گفتمان چپ قوم‌گرايي است. آن هم يك يوتوپياپي براي خودش دارد و آن هم خيلي جواب نمي‌دهد.

یعنی به زعم شما اين حركاتي كه در ارتباط با دموكراسي و آزاديخواهي مطرح شده، اين ظرفيت را دارد که مسائل قومي را در خودش هضم كند؟
بله قطعاً دارد. رژيم‌هاي اقتدارگرايي كه قبلاً بودند، يك گروه مسلط با يك ايدئولوژي بودند كه آن ايدئولوژي روي قشر خودش كار مي‌كرد. راه‌حل اين است كه بينش ملي – مدني حاكم شود. يعني تمام مردم درون يك nation-state باشند كه دولت ملي آنها را برابر بداند، علي‌رغم اين كه نژادهاي متفاوت، زبان‌هاي متفاوت يا دين متفاوت داشته باشند. يك موقع ايدئولوژي ديني منجر به حذف (exclusion) می شود. اين بحران‌ها روي هم چند لايه مي‌شود و روي بحران‌هاي قومي نمود پيدا مي‌كند و آنها تصور مي‌كنند به خاطر مسائل قومي است. اين يك تصور اُتوپياپي است و خطر اين هم آن است كه به ضرر هر دو است. يعني نه تنها آنها ضرر مي‌كنند؛ بلكه در دموكراسي هم با يك چالش در اين زمينه روبه‌رو مي‌شويم. ولي راه‌حل آن هم همين بينش وحدت‌گرايانه ملي معتدل و غيرايدئولوژيك است كه شهروندمحور است؛ يعني تمام مردم يك كشور براي رسيدن به امتيازات اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي حق مساوي دارند و البته يك كثرت‌گرايي معتدل هم بايد باشد. بايد دقت داشت كه معمولاً گروه‌هاي قومي هم راديكال و تند هستند و به دنبال چيزهاي يوتوپياپي هستند كه جواب نمي‌دهد. يعني به حال خودشان و منطقه خيلي مضر است. در ضمن نظام جهاني هم مي‌داند و متوجه اين خطر است. بعضي‌ تحلیل ها مثل آقاي دكتر عسگرخاني و ديگران كه مي‌گويند مي‌خواهند نظام را تجربه كنند و تحليل‌هايي از اين نوع، تحليل‌هاي بي‌فايده است. اصولاً بازيگران بزرگ و به طورکلی نظام سرمايه‌داري و قدرت‌هاي بزرگ دنبال اين نيستند. آن چيزي كه آنها براي منافع خودشان نياز دارند، ثبات دموكراسي است و اين به نفع آنهاست. قوم‌گرايي مخل اين جريان است، چون بي‌ثباتي ايجاد مي‌كند. در كشورهايي كه پتانسيل‌هاي قومي دارند، ممكن است رژيم‌هاي اقتدارگرا دوام يبشتري بياروند. يعني به بهانه‌ اين كه كشور تجزيه شود، جلو آن را بگيرند. به همين دليل است كه گروه‌هاي قوم‌گرا هم بايد به يك عقلانيتي برسند تا از خواسته‌هاي افراطي‌شان دست بكشند. مثل خود ايران که كردها، ترك‌ها و... اينها هيچ‌كدام جواب نمي‌دهد و بدتر از يوتوپياهاي چپ و ناسيوناليسم و اينهاست، چون توهمي است.
تا حدودي درست است كه اين مناطق به لحاظ فرهنگي توسعه نيافته‌اند؛ اما خوشبختانه در دوره جديد اينها در اقليت هستند و اميد مي‌رود كه اين عقلانيت جمعي جامعه مدني كار خودش را بكند. چون راه نهايي همين است. یعنی وحدت ملي غيرايدئولوژيك و نگاه شهروندمحور و ملي غيرايدئولوژيك. افراط‌گرايي قومي جواب نمي‌دهد. بالأخره بايد يك سامانه درون ملي باشد كه جامعه را اداره كند. در آمريكا و اسپانيا هم اين بحث‌ها جواب نداد. جوامعي كه دچار پولوراليزم هستند، به یک مهندسي اجتماعي، سياسي ديگري هم نياز دارند تا نيروهاي حاشيه‌اي را در قدرت سهیم کنند و سهم بيشتري به آنها بدهند و لذا به لحاظ توسعه توجه بيشتر مي‌كنند. در عين حال يك گفت‌وگوي عقلاني هم ميان نيروهاي قوم‌گرا و نيروهاي جامعه مدني و طرفدار ملي‌گرايي معتدل و عقلاني لازم است كه الان این امید مطرح است.

آقاي دكتر! با نگاه فلسفي آيا در این مدل که بیشتر مبتنی بر مليت و nation-state و اساساً مبتنی بر معرفتی بر اساس مدنیت و کارویژه های مدنی است، آیا ما در آینده یک بحران معرفتي نخواهيم داشت؟ منظور این است که به لحاظ بن مايه‌هاي معرفتي، مردم منطقه دچار خلاء نخواهند شد؟
نه نظم جديد به معني دور شدن از مسائل معرفتي نيست. اتفاقاً مسائلي مانند مليت و بنيادهاي هويتي‌ سر جاي خود مي‌ماند؛ اما به این مؤلفه ها نگاه‌هاي حداقلي دارند تا حداكثري. يعني دين اينجا قطعاً باقي خواهند ماند. همان طور كه الان در تركيه می بینینم دین در کنار نگاه قومي مانده است. چون بشر نمي‌تواند فارغ از دين و معنويات زندگي كند و اينها جزء ذات و فطرت بشر است. بنابراين ما گسست معرفتي آنچناني نداريم. اتفاقاً عقلاني‌تر مي‌شود و شايد به بنيادهاي اوليه هم برگردد. در درون اين گفتمان‌ها، به‌خصوص گفتمان اسلامي و ملي یعنی در درون هويت ايراني چيز معقولي دارد حاكم مي‌شود كه معطوف به مردم خودش است. به جاي اين كه به جهان ايراني نگاه كند. ما نگاه‌هاي معرفتي مثل جهان ايراني و... داريم آن هم مي‌ماند، اما نماد راديكال پيدا نمي‌كند. به همين ترتيب دين اسلام، تشيع باقي مي‌ماند. اتفاقاً نيروهاي قدرتمندي هستند، چون در عرصه كلان جهاني كه نگاه مي‌كنيم، مسأ‌له جهاني شدن يك نوع‌ خاص گرايي فرهنگي را مي‌طلبد و این خاص‌گرايي فرهنگي قطعاً در درون دو چيز تجلي پيدا مي‌كند:يكي مليت و دیگري دين. دين منطقه قطعاً اسلام خواهد بود و مليت هم كه مليت‌هاي مختلف هند و ايران و ترك و عرب است که در برابر چالش فرآيند جهاني شدن، كه مي‌خواهد يك فرهنگ جهاني، زبان انگليسي، منافع غرب و ارزش‌هاي مسيحي را حاکم کند، قطعاً باقي مي‌ماند. به همين دليل نه تنها دچار گسست معرفتي نمي‌شود؛ بلكه يك آرامش معرفتي ايجاد مي‌شود. دغدغه‌ها و تنش‌هاي قبلي از بين خواهد رفت و به آرامش دروني خواهد رسید. اين آرامش دروني را قطعاً دين و مليت و فرهنگ ملي و بومي تضمين مي‌كند. اين هميشه وجود داشته و تهاجمات از ديرباز نتوانسته دين را از بين ببرد. مگر مغول كه بزرگترين خطر براي جهان اسلام بود توانست دين را از بين ببرد؟ نتوانست حتی در اسلام ادغام هم شود. بنابراين چيزهايي كه جزء ذات بشر است مثل مليت و سرزمين – فرهنگ و دين، باقي مي‌ماند. فقط ممكن است جلوه‌هاي جديدتري پيدا كنند، همان طور كه شما الان نماد اسلام امروزي را نمي‌توانيد با ٥٠٠ سال پيش مقايسه كنيد. اما ذات باقي مانده است. به عقيده من حتی قومي‌تر و انساني‌تر خواهد شد. چون ديگر كشمكش ايجاد نمي‌كند و ابزار ايدئولوژيك براي اين و آن نمي‌شود. بنابراين ما گسست معرفتي نخواهيم داشت.

از حوصله شما سپاسگزارم. مباحث ارزشمندی را مطرح کردید که قطعاً برای خوانندگان قابل استفاده خواهد بود.