پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - حكمت و غريزه - فیاض ابراهیم
حكمت و غريزه
فیاض ابراهیم
١ - حكمت غريزى را مىتوان با خود حكمت، شناخت و تعريف كرد؛ زيرا حكمت داراى يك بعد شهودى و احساسى است، كه براساس عقل و فلسفه تعريف مىشود؛ پس غريزه نيز نقش سيار اساسى اى در آن باز مىكند؛ يعنى حكمت ضدّ غريزه نيست، بلكه غريزه را معقول مىكند و به عبارتى، احساس را معقول مىكند؛ پس حكمت نه احساس را نفى مىكند و نه عقل را، بلكه آنها را در يك تركيب مورد توجه قرار مىدهد.
٢ - حكمت، احساس و عقل را در يك تركيب به نام فطرت جمع مىكند و فطرت، احساس را عقلى و عقل را احساسى مىكند، كه نتيجه اين تبديل و تبدل، عقل احساسى و احساس عقلى است و اينجاست كه عقل و احساس، جهت دار مى شوند و افسردگى عقل و احساس به وجود مىآيد(عقل افسرده) مثل عقل مدرن و احساس بى جهت، كه نتوان براى آن حدى پيدا كرد، بلكه فقط خودش مقصد و هدف است، احساس در پست مدرن كه ضدّ عقل مدرن است و از همين جاست كه »هيچ انگارى« و »نيهيليسم« از فطرت جدا مىشود. لذا فرد ابله و قمار باز نمىتوانند در اين موضوع جايى داشته باشند (داستايوسفكى)
٣ - فطرت،با حق همراه است؛ يعنى در آن باطل راهى ندارد، مگر آنكه فطرت متغير شود و ديگر فطرت نباشد؛ چرا كه فطرت، خلقت هدايت يافته را ترسيم مىكند: »قال ربّنا الذى اعطى كلّ شىء خلقه ثمّ هدى«. پس غريزه در قالب فطرت به باطل و گناه كشانده نمىشود؛ چرا كه واسطه فطرت و غريزه، عقلانيت است كه قالب تقدير تعريف مىشود: »الذى خلق فسوى و الذى قدّر فهدى« پس با قدر كه در خلقت هدايت يافته؛ يعنى فطرت احساس، عقلى مىشود و بى هدف و باطل نمىشود.
٤ - فطرت، غريزه را انسانى نموده و به گونه انسانى آن را ارضاء مىكند. غريزه گرسنگى يك غريزه نباتى است كه صفت اصلى گياهان است، يعنى هويت گياهان و نباتات بر اين غريزه بنا مىشود. غريزه جنسى، غريزه حيوانى است كه بعد از غريزه نباتى گرسنگى شكل گرفته و هويت حيوان با غريزه جنسى و ارضاى آن شكل مىگيرد. هويت انسانى بر غريزه ارتباطى بنا مىشود؛ پس زمانى كه غريزه ارتباطى با غرايز دوگانه قبلى تركيب مىشود؛ غريزه انسانى به گونه انسانى ارضاء خواهد شد.
٥ - همه انسانها با فطرت خلق شدهاند، لذا هدفمند زندگى مىكنند(هدايت تشريعى و تكوينى)؛ پس غرايز نباتى و حيوانى خود را با غريزه ارتباطى كه فطرت خاصّ انسانى است ارضاء مىكنند. البته، اين بدان معنا نيست كه حيوان و گياه، فطرت ندارد، بلكه تمامى جهان را براساس فطرت آفريده شده است: »فاطرالسماوات و الارض«؛ پس تمامى جهان نيز داراى غريزه ارتباطى است، ولى حيثيت خاص انسانى، غريزه ارتباطى و تمامى غرايز ديگر؛ اعم از نباتى و حيوانى براساس غريزه ارتباطى او شكل مىگيرد: »علّم آدم الاسمآء كلّها«.... »قال يا آدم انبئهم بأسمائهم فلمّا أنبأهم بأسمائهم« انسان اسماء ياد گرفت و سپس از آن نيز خبر داد و بيان كرد، كه حيثيت ذاتى انسان است.
٦ - اسماء، تمامى اركان و بنيادهاى اشياء را تشكيل مىدهد: »باسمائك التى ملأت اركان كلّ شىء« پس انسان، اسماء و جهان داراى يك نظام ارتباطى گسترده مىباشند و گويا انسان به گونهاى با اين اسماء در جهان دخالت مىكند و آن را شكل مىدهد و اين گونه انسان، خليفه الهى مىشود؛ يعنى جانشين در جهان براى خلقت و دخالت در جهان: »اذقال ربّك للملائكه انّى جاعل فى الارض خليفه«، كه جمله اسميّه »انّى جاعل فى الارض خليفه« براستمرار و بى زمانى دلالت مىكند و اين گونه فناورى، تنها گوشههايى از اسماء الهى است كه براى دخالت در جهان و توسط بشر به كار گرفته مىشود و فناورى يك نظام ارتباطى را تشكيل مىدهد(حكمت فناورى). و حيثيت نباتى و حيوانى، اجازه ايجاد فناورى به حيوان و گياه را نمىدهد.
٧ - پس با اين ساختار، بايستى به مطالعه غريزه جنسى انسان رفت و البته نكته بنيادى اين است كه انسان با آن اسماء، فرهنگ را مىآفريند(اولين قدم تسلط بر طبيعت دادن اسم به اشياء است) و سپس به وسيله فناورى و نظام ارتباطى مرتبط با آن را به وجود مىآورد و اين گونه به وسيله يك نظام ارتباطى، به ارضاى غرايز خود مىپردازد. پس ارضاى غرايز انسانى (برعكس حيوان و گياه) احتياج به فرهنگ دارد، كه يادگرفتنى است؛ پس فرهنگ، وسيله ارضاى غرايز است.
٨ - اولين قدم حكمت، اعتدال است و اعتدال، در تعامل ميان فرهنگ و غريزه است؛ يعنى اينكه فرهنگ وسيله ارضاى غريزه مىشود، ولى خود، اصالت پيدا نمىكند، به گونهاى كه مانع ارضاى غريزه شود، و غريزه نيز مطلق و رها شده نمىشود تا حالت ويرانگرى فرهنگى را به عهده بگيرد؛ زيرا ضد فرهنگ نام مى گيرد. بنابراين، اعتدال بين فرهنگ و غريزه يك مرحله بسيار اساسى در حكمت است كه احتياج به يك طراحى كلان دارد.
٩ - غريزه، زندگى مىآفريند. زندگى؛ يعنى پويائى مطلق(حيات جزء صفات ذاتى خداوند است)؛ زندگى، وجه مشترك همه اديان است؛ يعنى همه اديان به دنبال تفسير زندگى و تفسير آن به طرف زيادتر كردن زندگى هستند؛ البته اين تفسيرها گامى بر ضدّ زندگى مىانجامد و آن در جايى است كه دين در قالب فرهنگ ضدّ غريزه شده و سعى در تمانع براى ارضاى غريزه مىشود و لذا توجيه آن رسيدن به يك زندگى برتر است؛ مثل اديان عرفانى و سازمانى شدن تاريخى.
١٠ - زمانى فرهنگ ضد غريزه مىشود(و دين نيز ضدّ غريزه مىشود) كه جامعه به خانواده مسلط شود و نقش اول به جامعه سپرده شود و خانواده مقهور جامعه گردد؛ چرا كه جامعه از طريق فرهنگ تمدن به وجود مىآيد و فرهنگ، تبديل به تمدن مىشود و تمدن فرهنگ ساختارى را شكل مىدهد و نهادهاى اجتماعى و جامعه را به وسيله نرمافزار فرهنگ بر خانواده تسلط مىدهد؛ پس خانواده محدود مىشود لذتهاى غريزى از خانواده خارج شده و به جامعه سپرده مىشود، كه در اين هنگام، زنگ ضدّ غريزه عمل مىكند؛ چرا كه جامعه بدون خانواده به مانعيت در باب غريزه مىپردازد.
١١ - در حكمت، اصل نه جامعه است و نه فرد، بلكه اصالت با فرهنگ است و فرهنگ در خانواده به وجود مىآيد و به نسلهاى بعدى منتقل مىشود و فرهنگ تا حدى قبول دارد كه بايد برعكس غريزه عمل نكند. حكمت از غريزه شروع مىكند تا به فرهنگ مىرسد و فرهنگ در جهت ازدياد غريزه به كار مىبرد (مثل آنچه در باب خوردن غذاها و روابط جنسى گفته شده است) بنابراين، اگر غريزه فعال نباشد و فرهنگ ضدّ غريزه شود، در آن صورت زندگى تعطيل مىشود و سپس زندگى روان مىشود، كه اين روانى، فرهنگ شكنى و هنجار شكنى مىشود، ولى اگر غريزه فعال شود و فرهنگ، مسيرهاى مشروعيت ارضاء را ترسيم كند، در آن صورت زندگى به تمام معنا تجلّى مىيابد: »يا ايّها الذين آمنو استجيبوا للّه و للرّسول اذا دعاكم لمايحييكم«
١٢ - مهمترين مكانيسم و سازوكار »فرهنگ غريزه پرور«، كه اساس حكمت است، براساس بنيادى به نام ايمان، استوار مىشود: »كلّما زاد فى الايمان زاد فى حبّ النساء«؛ يعنى نظام باورهاى انسانى، غريزه باور است، نه ضدّ غريزه و لذا ايمان، آرامش مىآفريند و آرامش زمينه ارضاء غرايز را به گونهاى عميقتر فراهم مىسازد و اين در يك چارچوب شكل مىپذيرد. خداوند حكيم در عالم، تكثّر پيدا مىكند، تكثرى مثل نور كه بر زمين متثكر مىشود و تجلّى پيدا مىكند؛ پس قوس نزولى، تنزّل وحدت بر كثرت مىباشد، ولى اين تكثّر، فلسفه زاست، كه آرامش زدايى مىكند، ولى اين كثرات با خانواده به وحدت بر مىگردد؛ يعنى قوس صعودى: »اللّه نور السماوات و الارض مثل نوره كمشكاه... فى بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه... رجال لا تلهيهم تجاره و لا بيع عن ذكر الله«.