پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - تاريخ نگارى انقلاب اسلامى جريانها و آسيبها

تاريخ نگارى انقلاب اسلامى: جريان‌ها و آسيب‌ها


جريان‌ها و آسيب‌شناسى تاريخ‌نگارى انقلاب اسلامى محور بحث اصلى ماست. آيا مى‌توان گفت كه به تناسب تحولات عظيمِ انقلاب، روى تاريخ‌نگارى آن نيز كار شده است؟
واقعيت اين است كه نه، انجام نشده است!! انقلاب اسلامى، تعارض دو فرهنگ و دو نگرش بود. مردمِ جامعه‌اى كه به لحاظِ اقتصادى، سياسى و فرهنگى به شدت تحقير و آسيب ديده بودند، عليه يك نظامِ سياسى و امنيتىِ وابسته به غرب شوريدند، كه اين شورش با مقاومتِ طرفين روبرو شد و وقتى اين حوادث فرو نشست، همه آمدند تا تجزيه و تحليل كنند، كه چه اتفاقى افتاده است.

آيا در اين خصوص، مى‌توان به تقسيم‌بندى گروه‌هاى تاريخ‌نگارى رسيد؟
با مطالعات و تأملاتى كه در اين قضيّه داشتم به نتايجى رسيدم و براساس آن گروه‌هايى كه بعد از انقلاب اسلامى دست به تاريخ‌نگارى زده بودند را تقسيم‌بندى كردم، كه به آنها اشاره مى‌كنم:
اولين گروهى كه در اين ماجرا؛ يعنى پيروزى انقلاب اسلامى آسيب ديدند، پهلوى‌ها بودند. وقتى خاندان پهلوى سرنگون و در كشورهاى خارجى دربه‌در شدند، بايد به حاميان اصلى‌شان؛ يعنى آمريكايى‌ها و اروپايى‌ها، پاسخ مى‌دادند. از اين رو، اولين كتابِ تاريخ‌نگارى انقلاب اسلامى در اين حوزه، كتابِ "پاسخ به تاريخ" محمدرضا شاه است، كه متأسفانه ملّت ايران را چيزى به حساب نياورد تا به آنها پاسخ بدهد، لذا كتابش را نخست به زبان انگليسى در غرب منتشر كرد و به دنبال آن پهلوى‌ها و درباريان، آثار مختلفى راجع به انقلاب نوشتند.
نكته قابل توجه در مورد پهلوى‌ها اين است كه از منظر آنها آنچه در ايران به عنوان انقلاب اسلامى اتفاق افتاد، يك فاجعه بود، نه يك انقلاب، لذا به دنبال دليل و مقصر مى‌گردند. مثلاً شاه مى‌گويد: دشمنانِ خارجى سببِ وقوع انقلاب شدند. اشرف مى‌گويد: آمريكايى‌ها سبب شدند. على امينى مى‌گويد: جبهه ملى و عدم همكارى آنها با من، باعث شد تا شاه به سمت ديكتاتورى رفته و باعث انقلاب شود. جهانگير تفضّلى، فاسد بودن اطرافيان شاه را مقصر اين فاجعه مى‌داند. فريدون هويدا، فساد شخص شاه را عامل حادثه دانسته و در جمله معروفى مى‌گويد: "شاه آن‌قدر عيب و ايراد داشت كه نياز به شناسايى عيب و ايراد جديد براى او نيست" و در اين اواخر، افزايشِ قيمت نفت، حزب رستاخيز، خشونت ساواك و جشن‌هاى٢٥٠٠ ساله را به عنوان دليل بيان كرده‌اند.
همه اين منابع يك محور مشترك دارند و آن اين است كه، همه افراد مذكور خود را موجّه و منزه از وقايعى مى‌دانند كه در ايران اتفاق افتاد. بنابراين، من اسم اين دوره از ادبيات پهلوى را "ادبيات تنزيهى" و يا "توجيهى" مى‌گذارم، در حالى كه ادبياتِ تاريخ‌نگارى قبل از انقلاب "ادبيات تمجيدى" بود؛ يعنى بعد از كودتاى ٢٨ مرداد، هر چه پهلوى‌ها راجع به خودشان مى‌نوشتند، جز تمجيد و ستايش چيز ديگرى نبود، و لذا منابع مختلفى در اين باب منتشر شده كه عمدتاً در ستايش از پهلوى‌هاست، مثل كتاب "جلال و شكوه شهبانوى ايران" نوشته رسول پرويزى، كه اگر همه اين كتاب‌ها را بخوانيد، گويى هيچ كدام مقصر نبوده‌اند و هر كدام به نوعى، منزه از حوادث در ايران هستند!
گروه دومى كه در اين تاريخ‌نگارى، دست به قلم بردند، سران دولت آمريكا بودند. لذا آمريكايى‌ها بايد به اين موضوع پاسخ بدهند، كه چرا در زمانى كه بيشترين احاطه را بر جامعه ايران داشتند، يكى از عظيم‌ترين پايگاه‌هاى اقتصادى و امنيتى خود را از دست دادند. بنده معتقدم، هر محقّق ايرانى كه بخواهد در مورد تاريخِ ايران بنويسد، اگر به آثار آمريكايى‌ها، به خصوص سران آمريكا، توجه نكند، قطعاً نگاه ناقصى در اين رابطه خواهد داشت؛ زيرا سطوح واقعى جنگ و درگيرى در انقلابِ مردم ايران، بين رهبرى انقلاب، شخصِ كارتر و تصميمات كاخ سفيد بوده است. بنابراين، بخشى از تاريخِ ما چيزهايى است كه آمريكايى‌ها گفتند؛ چه خاطرات آنها، چه اسناد رسمىِ سفارت آمريكا و چه متونى كه بعدها منتشر مى‌شود.
گروه سومى كه بايد به آن توجه كنيم، آثار و نوشته‌هاى كسانى است كه از پهلوى‌ها جدا شدند؛ يعنى زمانى در خدمت پهلوى‌ها بودند و بنا به دلايلى؛ مثل پيروزى انقلاب، منفعت‌خواهى، ترس، همراه شدن با حوادث و يا هر چيز ديگرى و حتى ناسپاسىِ پهلوى‌ها از آنها، از پهلوى‌ها فاصله گرفته و شروع به نوشتنِ خاطرات خود كردند، لذا از مؤثرترينِ اين مجموعه‌ها مى‌توان به: "خاطرات ارتشبد حسين فردوست" يا كتابِ "خاطرات احمدعلى انصارى" و حتى "خاطرات ثريا اسفنديارى"، همسر شاه، در سال‌هايى كه از شاه طلاق گرفت و يا نوشته‌هاى "پروين غفارى" اشاره كرد.
گروه ديگرى كه بايد به عنوان يك جريان تاريخ‌نگارى در اين دوره مورد توجه قرار گيرد و اصلاً نبايد از آن غافل باشيم، مجموعه‌اى از نويسندگان دوره پهلوى هستند، كه بعد از دهه ٧٠ شمسى و جنگ، شروع به نگارش كار تاريخى در ايران كردند. اين نويسندگان با يك نگاه ژورناليستى و يا داستان‌سرايى به نگارش تاريخ معاصر پرداخته و آثار اين نويسندگان به طور كاملاً محسوسى، درصددِ تلطيف حكومت پهلوى است، لذا با خواندن اين كتاب‌ها اين احساس در افراد ايجاد مى‌شود كه اصلاً چرا در ايران انقلاب شد؟ شاه و سران پهلوى، آدم‌هاى خيلى بدى هم نبوده‌اند! لذا اين مجموعه از آثار چند ويژگىِ خاص دارد: ويژگى اول، غيرمستند بودن آنهاست؛ ويژگى دوم، داستانى بودن است، كه در داستانى بودن، به راحتى مى‌توان چهره پهلوى‌ها را تلطيف كرد.

فكر نمى‌كنيد كه استفاده از فرم‌هاى داستانى در تاريخ‌نگارى از نقاطِ قوت اين نوعِ خاص باشد؟
داستانى بودن تاريخ نگارى از اين حيث جذب مخاطب مى‌كند، نكته مثبتى است، ولى به خاطر اين كه هدفِ ويژه نويسنده را القا مى‌كند و هدف نويسنده چيزى غير از واقعيت است، نكته منفى‌اى است.
ويژگى سومى كه اين كتاب‌ها دارند، استفاده كامل از سيستم "چسب و قيچى" است. بنده بعضى از اين كتاب‌ها را به طور مشخص بررسى كرده و دريافتم كه نويسنده كاملاً ده پانزده كتاب ديگر را برداشته، بخش‌هايى را انتخاب كرده و يا بعضى‌ها را تركيب كرده و در آخر هم همه چيز را به نام خود كرده است. البته اين‌ها از يك سرى تصاوير خاص نيز استفاده مى‌كنند و به تجارى‌بودنِ كار هم توجه ويژه دارند. لذا در حال حاضر بخش اعظمى از ذهنيتِ تاريخى عوام در خصوص انقلاب اسلامى، توسط اين دسته از نويسندگان شكل مى‌گيرد، كه در رأس آنها "مسعود بهنود" است، كه آثارش سرسلسله اين مجموعه است. جريانِ ادبيات تاريخى تجارى كه من اسم آن را "مبتذل نويسىِ" تاريخ معاصر ايران گذاشته‌ام به لحاظ تاريخى، منابع معتبرى نيست، اما بى‌شك، تأثيرگذار است.

در بين همان مورخينى كه نام مى‌بريد، كسانى هم وجود دارند كه تفكرات چپ دارند و در دوران طاغوت، به گونه‌اى خودشان را مخالف حكومت مى‌ديدند، اينها چرا به اين سمت رفته‌اند؟
چپ‌ها در دوره پهلوى چند طيف هستند، كه البته چپ‌هاى متصل شده به پهلوى و ساواك هم وجود دارند، اما واقعيت اين است كه بخشِ اعظمى از حكومتِ پهلوى را چپ‌ها اداره كردند. كسانى كه با خاندان پهلوى دوستى داشتند، كار جديدى تحت عنوان خاطره‌نويسى براى آدم‌هاست شروع كردند؛ يعنى افراد، خودشان حرف نمى‌زنند، بلكه براى آنها خاطره مى‌نويسند.

خاطرات شعبان جعفرى چه طور؟ اين كتاب هم در همين مجموعه جاى مى‌گيرد؟
اين كتاب و مانند آن طيف ديگرى هستند كه بايد در جريانِ تاريخ‌نگارىِ يهوديان در ايران بررسى شوند، كه پشت سرِ آن آژانس يهود است. به عنوان مثال، كتابِ خاطرات "دخترم فرح"، اصلاً اين خانم سواد نداشت، كه خاطراتش را به انگليسى بگويد و به فارسى ترجمه شود. جالب اين كه، در اين كتاب دلايلى كه براى سقوطِ رژيم پهلوى مى‌آورد، آن‌قدر متناقض است كه حدّ و حصر ندارد و لذا نشان مى‌دهد كه حتى نويسندگان آن، وقت نكرده‌اند تا مطالب را با هم چك كرده و كنار هم قرار دهند. اما بعد از اين چهار جريان، ما شاهدِ سه جريان مخالف رژيم پهلوى؛ يعنى اسلام‌گراها، ملّى‌گراها و چپ‌گراها هستيم.

سهم نيروهاى مخالفِ رژيم پهلوى در جريان تاريخ‌نگارى چه بود؟
اولين جريانى كه به عنوان جريان مخالف رژيم پهلوى شناخته مى‌شود، جريانِ اسلام‌گراهاست؛ كسانى كه با اعتقاد به رهايى ايران از قيد استبداد و استعمارِ خارجى، به واسطه بهره‌مندى از انديشه اسلامى و بازگشت به اسلام در سايه رهبرى‌روحانيت و امام خمينى(ره) و بر اساس آرمان‌هاى اسلامى، واردِ ميدان مبارزه با رژيم پهلوى شدند و اين مبارزه را به عنوان يك وظيفه و تكليف شرعى ديدند و حاكميتِ پهلوى‌ها را برآيند اراده سكولارها و فراماسون‌ها و در واقع، تلفيقى از حاكميت سكولارهاى فراماسون، وابستگان به كشورهاى غربى، يهوديان و بهائيان در ايران مى‌ديدند. پيشتاز اين جريان حجت‌الاسلام والمسلمين سيدحميد روحانى با كتاب "بررسى و تحليل نهضت امام خمينى(ره)" است. به دنبال ايشان، طيف‌هاى مختلفِ تاريخ‌نگارى، با گرايش اسلامى را مى‌بينيم؛ كسانى كه راجع به فدائيان اسلام، پانزده خرداد، انقلاب اسلامى‌و جريان‌هاى مختلف، چه در حوزه هنرى، چه در مركز اسناد انقلاب اسلامى، بنياد تاريخ ايران، مؤسّسه مطالعات تاريخ معاصر، مؤسّسه مطالعات و پژوهش‌هاى سياسى، دفتر پژوهش‌هاى كيهان و افراد مستقل كار كردند و يا آنچه كه در تلويزيون جمهورى اسلامى گفته شده است. اين گروهِ اسلام‌گرا، داراى يك نگرش كلّى است، كه توجه ويژه‌اى به حضرت امام(ره) و اسلام دارد و اتفاقاً به ايرانى‌بودن هم بيشتر از بقيه موارد توجه دارد.
بعد از اين طيف، شاهد تاريخ‌نگارى ملّى‌گراها هستيم. اين دسته از نويسندگان، بر محوريّت نقشِ دكتر مصدق در تاريخ معاصر ايران و ريشه‌داشتن انقلاب اسلامى در تحولات ملى‌شدن نهضت صنعت نفت و نهضت مقاومت ملى تأكيد دارند؛ يعنى تاريخ ايران را برآيند تحولات نيروهاى ملّى‌گرا در ايران مى‌دانند. از نمونه‌هاى برجسته آن، "تاريخ معاصر ايران" نوشته سرهنگ نجاتى است، كه در واقع، تاريخِ تحولات نهضت آزادى و نهضت مقاومت ملى است كه به جريان انقلاب اسلامى منتهى مى‌شود. يا كتاب‌هاى ابراهيم يزدى ، مهندس بازرگان، عزت‌الله سحابى و.... كه اين دسته به شدت نسبت به مرحوم مصدق تعصب دارند و نسبت به تصميمات ايشان به ديده مثبت نگاه مى‌كنند و اتفاقاً هيچ‌يك از مخالفان او را هم تحمل نمى‌كنند و حتى نظرات مخالفان را نمى‌بينند. حتى جالب است كه در جريان كودتاى ٢٨ مرداد، گناه كودتا را به گردن حزب توده، آيت‌الله كاشانى و خيلى‌هاى ديگر مى‌اندازند و تنها مرحوم مصدق را بى‌تقصير مى‌دانند و يك قهرمان‌سازى خاص از او دارند و همه‌چيز حول محور ايشان معنا مى‌شود. بعد از ايشان، شخصيت ديگرى كه چند سالى است بين آنها مدخليت پيدا كرده، مهندس مهدى‌بازرگان است، اما نگاه اين‌ها نسبت به اسلام‌گرايان متفاوت است.
طيف سوم از مخالفان رژيم پهلوى، جريانِ چپ‌گرا هستند، كه از توده‌اى‌ها شروع مى‌شوند تا بيژن جزنى و سازمان چريك‌هاى فدايى خلق. جالب اين كه چپ‌گراها در جريان تاريخ‌نگارى يك مقدارى بر ديگران تقدم دارند و فعال‌تر از بقيه هستند. در بين آثار چپ‌گراها از يك طرف ديدگاه‌هاى كيانورى و از طرفِ ديگر، ديدگاه ايرج اسكندرى است كه هر دوى اين‌ها نگاه خاصى‌دارد. اختلاف‌هاى آنها در نگاه تاريخ‌نگارى آنها و هوادارانشان هم وارد شده است.
طيف ديگرى نيز در بين چپى‌ها وجود دارد كه نگاه تندروترى نسبت به قضايا دارد و آن هم نگاه "تاريخِ سى‌ساله" نوشته بيژن جزنى است؛ نگاه نيروى مبارز چپى كه هم در زندان بود و هم انگيزه‌هاى سياسى فعالانه‌تر و انقلابى‌ترى دارد.
بعد از اين، جريانِ ديگرى هم وجود دارد، كه الآن در تاريخ‌نگارى چپ شكل گرفته كه بيشتر تحت تأثير نگاه ايرج اسكندرى و آثارى است كه توسط فريدون آذرنور و بابك اميرخسروى در ايران و خارج از ايران، يا مجموعه آثارى كه توسّط نيروهاى كنفدراسيونى چاپ مى‌شود. از پيشگامان ديگر آن مى‌توان محمدعلى عمويى و مجموعه‌هايى را نام برد كه زير نظر ايشان چاپ مى‌شود.
در كنار اين هفت جريان، چند طيف ديگر هم داريم: يك طيف، تاريخ‌نگارى دانشگاهى در ايران است و يا به روايتى، تاريخ‌نگارى علمى كه فعلاً يك تاريخ‌نگارى خنثى است. يعنى چون در ايران طيف‌هاى مختلفى حضور دارند، اصرار دارد تا خود را درگير مقوله انقلاب اسلامى در ايران نكند؛ يعنى حتى به خود زحمت فكر كردن هم ندهد. دمِ‌دست‌ترين استدلالى كه اين‌ها مطرح مى‌كنند، اين است كه انقلاب اسلامى تبديل به تاريخ نشده و لذا ما نمى‌توانيم اظهارنظر كنيم كه چه اتفاقى افتاد، كه اين مسئله يك‌جور ناديده‌گرفتنِ عمدى است.
در كنار تاريخ نگارى علمىِ بى‌طرف در ايران، ما شاهد شكل‌گيرى موج تاريخ‌نگارى علمى انقلاب اسلامى در خارج از كشور هستيم كه فوق‌العاده فعال است و اين فعاليت بدين خاطر است كه در بيرون با پديده‌اى عظيم مواجه شده‌اند و شروع به تجزيه و تحليل آن كرده‌اند. "شروع عقاب" جيمز بيلى، "ديكتاتورى و توسعه سرمايه‌دارى در ايران" فرد هاليدى، "ايران سراب قدرت" رابرت گراهام، "ايرانيان چه رؤيايى در سر دارند؟" ميشل فوكو، "ايران، انقلاب، به نام خدا" پير بلانشو، "دولت تحصيل‌دار و انقلاب اسلامى شيعى" اسكاچ پل و ديگر آثار تحقيقى اين چنينى در خارج از ايران وجود دارد، كه نويسندگانى‌نوشته‌اند كه تعصّبى نسبت به انقلاب اسلامى ندارند، اما براى شناخت اين پديده تعمق و تحقيق كرده‌اند. البته ممكن است در برداشت‌هايشان اشتباهاتى هم داشته باشند، كه قطعاً دارند، يا اين‌كه به منافع كشورهاى خودشان تعصب داشته باشند، اما بخش‌هايى از واقعيت‌هاى تاريخ انقلاب را مى‌توان از دل اين دسته از آثار جستجو كرد.
در كنار اين‌ها ما شاهد شكل‌گيرى تاريخ‌نگارى توسط طرفداران انقلاب اسلامى در خارج از ايران هستيم، كه اين‌ها هم آثار قابل توجهى را نوشته‌اند. يك سرى از دانشمندانِ طرفدار انقلاب در خارج از كشور، كه در رأس آنها حامد الگار، مرحوم كليم صديقى، شهيد فتحى شقاقى و عزت بگوويچ كه به خاطر نوشتن كتابى در اين باره، پنج سال در حكومت كمونيست‌ها زندانى شد هستند.
اما در سال‌هاى اخير طيف جديدى در انقلاب اسلامى شكل گرفته، كه تاريخ‌نگارى روشنفكرى در دوره معاصر است. تاريخ‌نگارى روشنفكرى يك ويژگى خاص دارد؛ به لحاظ پايگاه‌هاى فردى سابقاً از گروه اسلام‌گراها بوده‌اند و بعضاً از طيف افراطى و خيلى تند. به لحاظ روشى به طيف مبتذل‌نويسان شباهت دارند، خصوصاً تحت تأثير مسعود بهنود هستند. داستان و تاريخ را در هم آميخته‌اند. به لحاظ نگرشى به جريان ملى‌گرا و چپ‌گرا نزديكترند. اين طيف طى سال‌هاى اخير به طور جدى‌شروع به نوشتن تاريخ و وقايع كرده است.

وارد بحث تاريخ‌نگارى طيف اسلام‌گرا شويم...
واقعيت اين است كه آثار نويسندگان انقلاب در جاى خودش مؤثر بوده و ترديدى در اين نيست. كارهاى اساسى و جدّى خوبى‌هم صورت گرفته است، مثلاً در مؤسّسه مطالعات و پژوهش‌هاى سياسى، مؤسّسه مطالعات تاريخ معاصر، دفتر ادبيات انقلاب اسلامى حوزه هنرى، يا مركز اسناد انقلاب اسلامى و... كه خاطرات زيادى از اشخاصِ مختلف به چاپ رسانده‌اند، كه نمونه‌هاى بارزش "خاطرات عزت شاهى" و "خاطرات احمد احمد" و... است. اگر اين آثار در يك فرايند منطقى به خوبى توزيع شوند، به مراتب تأثيرات بيشترى در جامعه خواهند داشت.

شما عمده‌ترين آسيب‌هاى تاريخ‌نگارى انقلاب اين حوزه را در چه مسائلى مى‌بينيد؟
به طور عمده ما آسيب‌شناسى تاريخ‌نگارى انقلاب اسلامى را در چند حوزه داريم، كه يكى از آنها اين است كه دوستانى كه معتقد به مبانى‌تاريخ‌نگارى؛ مثلاً جريان ليبرال و ملى‌گرا هستند، وارد حوزه تاريخ‌نگارى اسلام‌گرايان شدند و در اين حوزه علقه خود و سازمانشان را انجام مى‌دهند.
يكى ديگر از اصلى‌ترين مسايل آسيب‌شناسى اين حوزه، بحث خلأهاى ذهنى مديرانِ فرهنگى كشور و فقدان دانش تاريخى درست است، كه گويى به صورت وزنى، كيلويى و صفحه‌اى فكر مى‌كنند. آنها فقط عناوين پروژه و تعداد صفحات را مى‌بينند.
مشكلِ ديگر اين است كه طيفِ اسلام‌گرايان، در مجموعه تاريخ‌نگارى يك‌دست و هماهنگ نيستند و مديران مجموعه‌هاى مختلف فرهنگى و تاريخ‌نگارى تصور مى‌كنند كه تجارى هستند كه هر كدام حجره‌اى جداگانه دارند و بايد مشتريان همديگر را بقاپند. آنها باور نكرده‌اند كه همه اين‌ها، افسران و سربازان يك جبهه هستند كه مورد هجوم‌اند.
مشكل ديگر، عدم تحمل تاريخ‌نگاران منتقد در اين مراكز است.
مشكل ديگر، باندى و جناحى عمل كردن است.
مشكل ديگر، محافظه‌كارىِ برخى مديران و مراكز است. البته الآن وضع بهتر شده است.
مشكل ديگر، عدم وجود بانك اطلاعاتى جامع از اسناد موجود در مورد تاريخ معاصر است و اگر هر كدام از مجموعه‌ها اسنادى داشته باشند، به محقّقان و مراكز پژوهشى ديگر نمى‌دهند و خود را تجار و اين اسناد را ارث پدرى خويش مى‌دانند.
آسيب ديگر، دير جنبيدن مراكز تاريخ‌نگارى در مورد مسائل مهمِّ انقلاب و شخصيت‌هاى آن است. آن قدر زمان طرح به طول مى‌انجامد كه در برخى موارد موضوعيت‌اش را از دست مى‌دهد. مثلاً مجموعه كتاب‌هاى "ياران امام به روايت اسناد" اگرچه مجموعه بسيار خوبى است، منتهى دير تهيه شد. زمانى اين كتاب‌ها منتشر شد، كه نسلِ سوم انقلاب، آشنايى چندانى آشنا با اين شخصيت‌ها ندارند.
آسيب ديگر، شيوه تاريخ‌نگارى به صورت روزنامه‌اى يا ژورناليستى است كه به سرعت هم در حال گسترش است.

آيا مراكز ما فكر نمى‌كنند كه با گذشت زمان و نيز از دست رفتنِ برخى شخصيت‌ها، نتوانيم تاريخ صحيح‌ترى از وقايع داشته باشيم؟
حرف شما صحيح است. چون آن شخصيت‌ها زنده هستند و ممكن است به نوعى هم آسيب ببينند، يا نتوانيم خيلى از شخصيت‌ها را نقد كنيم. اين اشكال در مورد تاريخ‌نگارى انقلاب واقعى است، اما اين طور نيست كه اگر بخواهيد قبل از انقلاب و دوران قاجار و پهلوى را بنويسيد به كسى برنخورد. اگر نظام و تاريخ‌نگاران به صورت متعهد ننويسند، قطعاً تاريخ‌نگارانِ مخالف و اپوزيسيون، معطّل نمى‌مانند و هر چه بخواهند، مى‌نويسند. بنابراين، براى اين‌كه ما در بحث تاريخ‌نگارى دچار خلأ نشويم، چاره‌اى نداريم كه از همين الآن آستين‌ها را بالا بزنيم و اگر دير بجنبيم ديگران آنچه را كه مى‌خواهند مى‌نويسند يا آثار خود را در مجامع و مراكز علمى به عنوان مرجع معرفى مى‌كنند. الآن برخى از اين جريانات با استفاده از تحريف و دروغ و جعل حقايق، سعى در تطهير خويش دارند يا درصدد تأمين منافع خويش بر مى‌آيند. لذا الآن بايد دستمايه هاى تحقيق را براى‌آيندگان به وجود بياوريم و قبل از هر چيز، تاريخ نقلى يا شفاهى را تنظيم كنيم.

شما نقش آسيب‌هاى رسانه‌ها در زمينه تاريخ‌نگارى انقلاب را چطور ارزيابى مى‌كنيد؟
كسى منكر واقعيتى بنام قدرت رسانه نيست. در تلويزيون هم شاهد يك سرى تناقض‌ها هستيم، كه به واسطه بعضاً كم‌دانشى نويسندگان و يا تأثيرپذيرى آنها از طيف‌هاى مختلف تاريخ‌نگارى يا از احزاب و گروه‌هاى سياسى مورد علاقه است. چند سال قبل تلويزيون برنامه‌اى پخش كرد كه كاملاً مشخص بود بر اساس متن كتاب "انقلاب ايران به روايت بى‌بى‌سى" تهيه شده بود؛ يعنى در بحث تاريخ‌نگارى خيلى دقت نمى‌شود.

چرا؟
علت اين كه كارهاىِ سطحى و كم عمق انجام مى‌شود، به اين خاطر است كه صدا و سيما به پاى خود چيزى بسته به نام "لنگر ناديده گرفتن حقوق محققان". ممكن است در خود صدا و سيما اين طور نباشد، اما در بدنه اجرا و نتيجه نهايى، اين معضل وجود دارد. البته بخشى از ضعف هم به برنامه‌نويسان بر مى‌گردد كه به لحاظ مبانى تئوريك، خيلى با مبانى تئوريك نيروهاى اسلام‌گرا آشنايى ندارند يا آشنايى‌شان محدود است. به اعتقادم براى تلويزيون در عرصه تاريخ، خيلى نبايد دنبال سوژه بگرديم و نياز هم ندارد كه بگرديم. به خاطر اين‌كه آن قدر موضوعِ جدّىِ قابل توجه وجود دارد، كه اصلاً نياز به خلق داستانى هم نيست، بلكه واقعيت وجود دارد.

در پايان اگر نكته خاصى مدّ نظرتان هست بفرماييد.
در حال حاضر به خاطر تعلل و كوتاهى‌ها، حوزه تاريخ‌نگارى اسلام‌گرايان محلِّ تاخت و تاز طيف‌هاى مختلف قرار گرفته، ما بايد خودمان اين خلأها را پر كنيم و به حمايت از تاريخ‌نگاران منتقد و محقّق بپردازيم و از ورود در تاريخ بعد از انقلاب هراسى نداشته باشيم.

"خاطرات جهانگير تفضلى" و "خاطرات على امينى"، "اسلام‌گرايى در مصر"، "دار بر دوش" (زندگينامه داستانى شهيد اندرزگو)، "راز درخت سيب" (بررسى شبه‌ظداستانى نظريات مربوط به انقلاب اسلامى)، "سبك‌شناسى تاريخ‌نگارى معاصر ايران"، "نظريه تروريسم و فداكارى در ايران" و "كنكاشى در تاريخ‌ظنگارى معاصر ايران"، از جمله آثار توكلى در حوزه تاريخ نگارى است.