پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠

اين مرگِ رنگ رنگ
رضایی نیا عبدالرضا

اشاره:
در بخش نخست اين مطلب به مفهوم شهادت و تصوير آن در شعر متقدمان و نيز گفتمان تجدد پس از سالهاى ١٣٢٠ و گسست از گفتمان مولايى و رويكرد به گفتمان حماسى در سال‌هاى منتهى به انقلاب اسلامى پرداخته شد. اينك ادامه آن:

چهار
سيرِ تاريخىِ سرايش اين شعرها نشان از آن دارد كه هر چه به طلوع انقلاب اسلامى نزديك مى‌شويم؟؟، گفتمانِ رئاليسم سوسياليستى كه آن را مى توان گفتمان مسلّط چند دهه اخير شعر فارسى ناميد رو به افول مى‌رود و ناگهان گفتمانى ديگر مى‌بالد و سايه مى‌گستراند كه هم نسل نوخاسته ى شعر را جذب مى‌كند و هم بر ذهن و زبان شاعران نامدار تأثيرى شگرف مى‌نهد؛ به عنوان مثال شاعر بزرگى چون اخوان ثالث (م. اميد) را به اميدى از جنس ايمان مى‌كشاند؛ شاعرنامورى راكه سال‌ها در سايه‌سار طريقتى جعلى و خودساخته كه مزدشتى‌اش مى‌خواند مى‌سرايد و به نمايندگى از »شعر شكست« نامورست. دو، سه پاره از يك شعر بلند اخوان را شاهد مى‌گيريم كه در ستايش مبارزانِ شهيد به سال ١٣٥٧ منتشر مى‌شود:
... هر كه چشمى داشت، بى‌شك ديد
آن گرامى قهرمانان را.
مردمى آئينْ مسلمانانِ بى‌ترديد
سنّشان از شانزده تا بيست
حبسشان از بيست تا جاويد.
كاروانى يكدل و يكرنگ و يك آهنگ
تجربتْشان ذرّه، ايمان كوه، دل خورشيد
عرصه آمالِ بى فرسنگ.
از جوانانِ مسلمان‌كيش باايمان
من گروهى اين چنين ديدم كه ايشان را
ماجراها ريشه در مغز و دل و جان داشت.
نه شكم، يا زير آن، آرى تو هم ديدى
قصه‌هاشان ريشه در اقصاى روح، اعماق ايمان داشت.
... اعتلاى ملك و ملّت سر خطِ ايمان ايشان بود
و به عزم آهنين خود
دفتر ايمان به خون امضا و با خون شستشو كردند
سرفرازان و گران‌قدران و جان‌بازان
سبزخطّانى كه الواح سحر را سُرخ رو كردند...
پاكمردانى كه در آئين و دين خود
در نماز عشق با خونْشان وضو كردند
... اى جوانان، سربداران و جوانمردان
اى مسلمانانِ غيرتمند!
اى عزيزان گرانمايه!
بر همه آناتِ اوقاتِ شما هر دم
صد سلام و صد درود از من
همچو شاباشى نثار روح و راهِ جملگى‌تان باد
هر چه والاتر تراوه‌ىْ جان و زيباتر سرودِ من! (٢٠)

جالب آن جاست كه حكايت شاعر شاخصى چون »سياوش كسرايى« كه عضو رسمى حزب توده به شمار مى‌رود كما بيش چونان اخوان است. كسرايى در چنين حال و هوايى به الهام‌هاى سرخ شيعى رو مى‌كند و بى‌هيچ لكنت و آزرمى به مكالمه‌اى روشن و ارادت‌مندانه با سيدالشهدا(ع) مى‌ايستد و ردّ خونِ مبارك آن حماسى‌ترين غزل تاريخ را در خيابان‌هاى تهران مى‌جويد:
گر چه به سوگى عظيم
برخاسته بوديم
ولى حضور همگان
شادى آورده بود
در كربلاى حاضر
حسين
نه مرثيه كه حماسه مى‌خواست
به كربلاى تو آمدم
تا عاشورا را به اعشار برم
به عشرات برم
تا اين گلگونه را
درشت كنم
درشت‌تر كنم
و شنلى از خون برآرم
شايسته اندامِ مردم
در من بنگر حسين!
... در پيگيرى ردّ خون، حسين!
به كسان رسيدم
به بسياران
تا شبنم سرخ تو نيز
بر من نشست و شكفتم
و اينك
راهى دراز بايدمان رفتن
نه از پل به ميدان
و نه از مدينه به كوفه و كربلا
راهى از رنج تا رستاخيز
از ستمشاهى تا برادرى.(٢١)

شاعران بسيار ديگرى نيز آرام، آرام به حال و هوايى متفاوت از پيش روى مى‌آورند؛ به بازخوانى انتقادى برخى از جنبه‌ها و بُن‌مايه‌هاى شعرى خود مى‌نشينند و بر نفىِ برخى از آن جنبه‌ها تصريح مى‌كنند و فرهنگى ديگر در شعرشان پررنگ مى‌شود، فرهنگى كه تا پيش از آن در سايه‌ى سنگين جو غالب پيشين ظهور و بروز آن در ذهنيت و زبان به انگِ ارتجاع و عرب‌زدگى نواخته مى‌شد و بى‌مهرى فراوان مى‌ديد. »دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى« (م. سرشك) در مقدمه كتاب »شبخوانى« شاراتى روشن دارد:
»... و باز مى‌توانم از خودم به راحتى اين انتقاد را داشته باشم كه به چيزهايى كه زياد هم براى من چندان مقدس نبوده‌اند و آن جنبه‌هاى ما قبل از اسلامىِ ايران است چه قدر تحت تأثير اوضاع و احوال و شايد وجود همشهرى پيشكسوت و بزرگوارى كه از صدور ائمه شعر معاصر است از خود شيفتگى نشان داده‌ام، شايد هم در آن لحظات واقعاً چنان حالاتى در من بوده است، امّا در اين لحظه، ايران، در جانب اسلاميش و با فرهنگ اسلاميش با عين‌القضات و حلاج و سهرورديش و با فضل‌اللّه حروفى تبريزيش و هزاران هزار ديگرش بيا تا خيابانى و كوچك‌خان و دهخدايش بسيار مقدس است از ايران هوخشتره و كوروش كبير و مردى كه بر دريا تازيانه مى‌زد.«(٢٢)
استفاده گسترده از فرهنگ دينى، پيوند خوردن عرفان به حماسه در شعر نيمايى با رويكرد به شخصيت و اسطوره‌هاى عرفانى چون حلاج، سهروردى، عطار، فضل‌اللّه حروفى، شعر شفيعى كدكنى را به استقلال زبانى و تشخص محتوايى مى‌رساند و اقبال وسيعى را به شعر اين شاعر در حوالى انقلاب به دنبال مى‌آورد. در مجموعه‌ى »كوچه‌باغهاى نشابور« شعرهاى بسيارى ستايش از ايثار مبارزان و شهيدان را مضمون قرار داده است:
شنيدى يا نه آن آواز خونين را؟
نه آواز پر جبريل
صداى بال ققنوسان صحراهاى شبگير است
كه بال‌افشان مرگى ديگر اندر آرزوى زادنى ديگر،
حريقى دودناك افروخته در اين شب تاريك
خوشا مرگى دگر
با آرزوى زايشى ديگر.(٢٣)
حلّاج نيز كه در زمره معروف‌ترين شعرهاى شفيعى كدكنى است، در اين طيف از شعرها جاى مى‌گيرد:
در آينه دوباره نمايان شد
با ابر گيسوانش در باد
باز آن سرودِ سرخ »انا الحق«
ورد زبان اوست.
تو در نماز عشق چه خواندى ؟
كه سال‌هاست
بالاى دار رفتى و اين شحنه‌هاى پير
از مرده‌ات هنوز
پرهيز مى‌كنند
... خاكستر تو را
بادِ سحرگهان
هر جا كه برد
مردى ز خاك روييد.(٢٤)
يا اين شعر كه به روشنى آموزه‌هاى دينى را در توصيف شهيدان باز مى‌گويد:
اى زندگان خوبِ پس از مرگ
خونينه جامه‌هاى پريشان برگ‌برگ
در بارش تگرگ
آنان كه جانتان را
از نور و شور و پويش و رويش سرشته‌اند
تاريخ سرفراز شمايان به هر بهار
در گردش طبيعت تكرار مى‌شود
زيرا كه سرگذشت شما را
به كوه و دشت
»بر برگ گل، به خون شقايق نوشته‌اند.«(٢٥)
م. آزرم شاعر ديگرى است كه در اوانِ شكل‌گيرى گفتمانِ نوين شعر فارسى به ميدان مى‌آيد؛ شاعرى بازآمده از دامنه‌هاى گفتمان پيشين به گفتمان انقلاب، با تأثير بسيار از نگاه و بيان پرشور زنده ياد دكترعلى شريعتى، با قصايدى استوار، كه قصيده‌ى پيام او در ستايش از امام روح‌الله به او شهرت بسيار مى‌بخشد؛ به عنوان شاعرى‌انقلابى با رويكرد به نوگرايى شعرى شيعى .
م. آزرم گرچه از جنبه‌ى زبانِ شعر در سايه‌ى زبان اخوان است و در لطافت عاطفى ونوگرايى به م. سرشك نمى‌رسد، در شعرهاى بسيارى به سرچشمه‌هاى شيعىِ ايثار و شهادت بر مى‌گردد و شعر سياسى امروزش را به اهل بيت شهادت گره مى‌زند:
تا زمان باقى‌ست
مى‌درخشد در ضمير روشن آفاق
دو گواه جاودان از خونِ دو جان‌باخته
در معبر تاريخ آزاده
دو گواه جاودان از خون بيدار على
وان پاك فرزندبرومندش
فجر، اين نور سپيد سرخ‌آميزى كه در پايان شبها مى‌شكافد
سينه مشرق
و شفق، آن پرتو خونين كه هنگام غروب آفاق خاور را كند در خون
اين دو نقش جاودان چون دو گواه زنده بر پيراهن پاك زمان ثبت‌اند
تا كه در هنگامه‌ى پر شور رستاخيز
دادخواهى و تظلّم را
دست در دامان دادِ داور رحمان درآويزند...(٢٦)

اگر چه تا كنون بيشتر بر شعر نيمايى و سپيد درنگ كرده‌ايم اما غزل نيز به ويژه غزل نوآيين از آثار اين تحول در رويكرد معنايى بى‌نصيب نبود و نماند، و اگر نيك بنگريم و انصاف پيشه كنيم، بالندگى غزل پس از انقلاب ريشه در همين طيف از غزل‌ها داشته است. چهره‌هاى شاخص غزل نو در سال‌هاى منتهى به انقلاب شاعرانى چون شهريار، نيستانى، ابتهاج، منزوى، بهمنى، بهمن صالحى، عباس صادقى (پدرام) و بهبهانى، بوده‌اند. هر چند غزل برخى از آنان در سال‌هاى اوج انقلاب نيز به مضمون ايثار و مبارزه تعلّق خاطرى نداشته است و يا آن كه در اين مضمون كارى در خور و اثرى درخشان به يادگار نگذاشته‌اند.
عباس صادقى (پدرام) از برجستگان غزل نو در اين سال‌هاست، با شعرى كه از لحن شورانگيز شريعتى نشان‌ها دارد و با آموزه‌هاى شيعى در پيوند است:
كبوتران سپيده، ز خون سفر كردند
كه پر زنند زمين را به پاى خونين باز
نماز عشق اگر چه شكسته مى‌خوانند
نشسته بر لبشان، آيه‌هاى خونين باز
قسم به عصر! كه روزى خجسته خواهد شد
بخوان سرود و بشارت، نواى خونين باز
ببين چگونه نيستانى از صدا برخاست
ز شرحه شرحه شمار هجاى خونين باز(٢٧)

در رباعى نيز »منصور اوجى« از اين زمزمه‌ها بيگانه نيست، با دفتر كم‌حجم اما پرتأثير »مرغ سحر« كه بعدها در جريان رباعىِ نو در شعر شاعران انقلاب اثرگذار مى‌شود:
برخيز شبانه پرده ديگرگون كن
از عقل درآى و كار صد مجنون كن
خواهى كه نماز عاشقان بر تو برند
هنگام سپيده دم وضو در خون كُن
×
جز گل به سرت چه بود؟ اى عشق بگو!
جز خون به برت چه بود؟ اى عشق بگو!
منصور اگر نبود نام دگرت
نام دگرت چه بود؟ اى عشق بگو! (٢٨)

گمان مى‌برم؛ از لابه‌لاى همين شعرها كه نقل شد مى‌توان به روشنى دريافت كه مضمون پررنگ شعر در گفتمانِ نو ، ايثار و شهادت است و بازگشت به آموزه‌هاى عرفانى و شيعى در بيانى حماسى، لاجرَم، شعر و شاعرانى كه اين سودا را در دل ندارند، به يكباره در حاشيه قرار مى‌گيرند:
بايد شهيد بود و نوشت
بايد شهيد بود و از شهادت گفت
با خون نوشت بايد
در روزگار خوارى وجدان
يگانه رنگ عزّت
سرخى است.
(على موسوى گرمارودى)(٢٩)

»طاهره صفار زاده« كه سال‌ها پيش دلدادگى‌اش به مفاهيم شيعى را در شعر آوانگارد، اجتماعى و اعتراض‌آميزش نشان داده است، در سال ٥٧ جغرافياى روحانى بهشت زهرا را با شهيدانى چنين ملموس و در دسترس ترسيم مى‌كند:
بهشت در انتهاى همين ميدانهاست
بهشت در انتهاى همين ميدانهاست
و فوج‌فوج مى‌آيند
اين كُشته اهل نازى‌آباد است
آن كُشته اهل دولت‌آباد
حلبى آباد...
تابوتهاى تازه مى‌آيند
اشهد ان لا اله الا اللّه
نه اينان نمرده‌اند
اينان نمرده‌اند
و اين قبرستان
بهشت فردا خواهد شد...(٣٠)

اينك »شهيد« قرائتى ديگرگون يافته است، اگرچه سر به آسمان دارد، مختصاتِ زمينى‌اش محو نمى‌شود، موجودى اثيرى و فرازمينى نيست، فراانسان نيست، اسطوره نيست:
در ابتداى هر حركت
در ابتداى هر كوچه
الله اكبرست
در انتهاى هر نفر
اشهد ان لا اله الا الله
با هر گلوله پيوند مى‌خورند
اين اهل وحدت
با اهل بدر
و داغشان داغ است.
...
آه اى شهيد
دست مرا بگير
با دستهايى
كز چاره‌هاى زمينى كوتاهست
دست مرا بگير
من شاعر شما هستم
با جان زخم ديده
من آمده‌ام كه پيش شما باشم
و در موعود
دوباره با هم برخيزيم.(٣١)

اما سال پنجاه و هفت.... »سال ١٣٥٧... براى هيچ‌كس، هيچ اهميتى نداشت كه چه جُنگ و چه مجموعه شعرى منتشر مى‌شود. شعر و ادبيات ما به اشاره از چيزى سخن مى‌گفت كه اكنون تمام و كمال در خيابان‌ها جريان داشت«.(٣٢)
»بهمن صالحى« شاعر نام‌آشناى دهه‌ى چهل در شعر بلند »گل‌ها و گلوله‌ها« كه روايت صادقانه‌ى روزهاى سرخ انقلاب است با تعبير »و ناگهان ما شاعرانِ قهوه و احساس در غار كافه‌ها از خواب برخاستيم« عقب ماندنِ زمزمه‌هاى شاعرانه از تكبيرِ پرخروش مردم كوچه و خيابان را چنين روايت مى‌كند:
... و ناگهان
ما شاعران قهوه و احساس
در غار كافه‌ها
از خواب ششهزار ساله‌ى خود
برخاستيم
بوى جنازه‌ها
ما را به سوى درد خيابان كشاند
ما مرگ را به تجربه دريافتيم
ما معنى شهادت را فهميديم
حلاجها را
بر دار خويش رقص‌كنان ديديم ...

شب‌ها صداى سرخ گلوله
از پشت شيشه‌هاى پنجره خانه‌هاى شهر مى‌آمد
شبها صداى ممتد تكبير
از پشت بامها...
... هر روز ما شهيدى ديگر داشتيم
و قرعه شهادت
بر نام آن كه عاشق‌تر بود،
مى‌افتاد ...
... و آن يار
آن يگانه‌ترين يار
با آن شراب پانزده‌ساله
بر پلكان چاردهم ايستاده بود
با مشعلى ز خون شهيدان كربلا
از قرنهاى سوخته مى‌آمد
از جاده‌هاى سرخ تشيع
اوراق سبز تذكره‌ى الاوليا
از خواب سربداران مى‌آمد...(٣٣)

پنج
اكنون به پيروزى انقلاب اسلامى مى‌رسيم؛ ديگر، گفتمانِ مسلط بر شعرِ زمانه گفتمان شيعى است، عرفان و تغزل هر دو به حماسه پيوند مى‌خورند. شاعران بار ديگر با مفاهيم دينى و آموزه‌هاى ريشه‌دار در فرهنگ ايرانى، اسلامى تجديد ارادت كرده‌اند. عينيت اجتماعى چونان زلزله‌اى عظيم به چالش با ذهنيت شاعرانِ گفتمان پيشين برخاسته و طرحى نو در انداخته است. از اين پس ايثار و شهادت صبغه‌اى ديگر دارد؛ نه چون گفتمانِ نخست افلاكى محض و تجردانديش است، نه چون گفتمانِ متجدّدم‌آبانه‌ى عصر پهلوى‌خاكى محض ومادى؛ نه‌اين است و نه آن، گر چه در گفتمانِ نخست ريشه دارد، به ضرورت زمان، پذيراى بسيارى از مفاهيم مدرن است و به روشنى مى‌توان ديد كه در اين چشم‌انداز نو ، شهيد هيئتى ملموس و دست‌يافتنى امّا لطيف و نازك‌آرا دارد:
در اسمره وضو مى‌سازم
در فيليپين رو به قبله مى‌ايستم
در مزار شريف اذان مى‌گويم
و با ستاره‌ها
در جماران
نماز مى‌خوانم
و در خرمشهر كشته مى‌شوم
همين امروز صبح
يك گلوله خمپاره گلوى اصغر را پاره كرد
...
همين چندماه پيش
در چندمين كربلا
مرا در لبنان تكّه تكّه كردند
و حال نوبت خرمشهرست
...
خدا محاصره نمى‌شود
خدا را نمى‌توان سر بريد
و من فرزند پدرم نيستم
اگر حسين نباشم.
(م. مؤيد)(٣٤)

شهادت در اين منظر »مرگ نيست، بى مرگى است«.(٣٥) و ستايش از شهيدان مرده‌پرستى نيست، شاعر با عتابى بر خويشتن شهيدان را زنده‌تر مى‌بيند كه شهادت باغ بهارآور زندگانى است:
مرده‌پرست نيَم
كه اگر نه اين چنين بود
در گور حافظه‌ام
مرده‌ها فراوانند
...
مرده‌پرست نيَم
كه اگر نه اين چنين بود
خود را مى‌پرستيدم!
(حسن حسينى)(٣٦)
×
بيرونِ اين معيّنِ محدود
رودى از ستاره‌ها جارى است
رودى از شهيد
با سكوت همصدا شو
تا بشنوى
پشت آسمان چه مى‌گذرد
ما زمستانيم
بى طراوت حتّى برگ
آنان
در هميشه‌اى از بهار ايستاده‌اند
بى‌مرگ.
(سلمان هراتى)(٣٧)
×
در باغ شهادت
مرگ را ديدم كه بار زندگى آورده بود
دستهاى تو، باغبانهاى خوب زندگانى هستند
و خونت را چه بگويم، كه روح زندگى
و يا زندگانى روح است
...
برخيز اى شهيد
اين نماز شكسته را تو خود به سلامى برسان
(على صفائى حائرى)(٣٨)

شاعرانِ گفتمانِ نو از بيان‌هاى مُدرن تأثير فراوان پذيرفته‌اند، اگر بخواهيم مجموعه‌ى اين تأثيرها را در ذيل عنوانى كلى صورت‌بندى كنيم؛ مى‌توان گفت هر آن‌چه كه با بُن‌مايه‌هاى باورِ دينى در ستيز نيست، در شعرِ شاعرانِ گفتمانِ نوين جذب مى‌شود، انواع گرايش‌هاى فرمى، نوسازىِ قوالب شعرى، تجربه‌هاى موسيقايى و شگردهاى تصويرآفرينى و حتّى اطوار و احوالِ زبانى و واژگانى:
يك سيب از درخت مى‌افتد
يك اتفاق
در شرف وقوع است
تو نيستى
لبخند نيست
پنجره تنهاست
من دلتنگم
فكر مى‌كنم، تو هم پرنده شده‌اى
اگر نه
چرا مادر امروز
اين همه به آسمان شباهت دارد
و شبها خواب گل سرخ مى‌بيند
...
تو نيستى
و عكس تو در قاب لبخند مى‌زند
به تماشاى تصوير تو مى‌ايستم
آنگاه در ذهن من
يك آبى
يك زرد به هم مى‌آيند
آيا تو در آينده يك درخت خواهى شد
اين را پرستوها به من خواهند گفت.(٣٩)

در اين افق، انتظار موعود نيز رنگ و بوى ارغوان دارد. امام زمان(ع) نه در خيال مبهم جابلقا و جابلسا و يا در جزيره‌ى خضرا، كه در حوالىِ ما، در شب‌هاى جمعه‌ى بهشت زهراست:
او از خانواده شهداست
شبهاى جمعه به بهشت زهرا مى‌رود
و روى قبر شهدا گلاب مى‌پاشد.(٤٠)


شش
جنگى كه نخستين سالِ پس از انقلاب را هدف مى‌گيرد، با امواج عظيم و سيل‌آسا بر زمزمه‌ى شاعران چنگ مى‌زند و اين بار ايثار و شهادت نه در مصافِ دشمن خانگى كه در برابر شقاوتِ شگفت دشمن خارجى تصوير مى‌شود، آن سان كه در كمتر شعر ِجنگ غياب اين مضمون ديده مى‌شود، به ديگر سخن شعر جنگ يا تو بخوان شعر دفاع مقدس چنان با شعر شهادت به يگانگى مى‌رسد كه سايه به سايه هم پيش مى‌روند و تفكيك‌ناشدنى‌اند.

با اين همه، شعر شهادتِ سال‌هاى دفاع مقدس اوصاف و مؤلفه‌هايى دارد كه با عنايت به آن اوصاف، حال وهوايى متفاوت با شهادت‌خوانى‌هاى پيش از انقلاب مى‌يابد.
مؤلفه‌ى نخست، حزنِ غالب بر حماسه‌هاست، حماسه‌ها شكسته و غمگين‌اند. جز اندكى از شعرهاى اوانِ جنگ از رجزخوانى خبرى نيست. سوگ بر خروش فائق است و مُدام حسرتِ از دست دادنِ ياران بغض را در گلوى حماسه‌ها مى‌شكند، حماسه‌ى چهارده‌ساله »محمدرضا عبدالملكيان« گواه اين مدّعاست:
تمام چهارده‌سالگيش را در كفن پيچيدم
... با همان شور شيرين‌گونه
كه كودكيش را در قنداق مى‌پيچيدم
... مظلوم كوچك من
كودكيش را بر اسبى چوبين مى‌نشست
و با شمشيرى چوبين
در گستره رؤياهايش
به ستيز با ظلم برمى‌خاست
... مظلوم كوچك من
هر روز نارنجك قلبش را
از خانه به مدرسه مى‌برد
و مشق‌هايش را
بر ديوار كوچه‌هاى شهر مى‌نوشت.(٤١)
همين گونه است حزنى كه از پىِ ماندن و ترانه خواندن در دلِ شاعران جارى مى‌شود:
ما مثل تشويش زرديم، در عشق كارى نكرديم
هنگام هنگامه تنها، شعرى نوشتيم و خوانديم
بشكوه، بشكوه، بشكوه، ياد شهيدان كه رفتند
اندوه، اندوه، اندوه، سهم من و تو كه مانديم.(٤٢)
(سهيل محمودى)
نكته ديگر غلبه‌ى لحنِ تغزلى بر لحن حماسى است، غلبه‌ى معاشقه بر فرياد، گرچه طبيعى‌تر مى‌نمايد كه در باران آتش و توفان خون و خمپاره، صداى حماسىِ شاعران بيش‌تر به گوش آيد :
زير شمشير شهادت سَحر آن سان رفتى
كه نرفتند از اين دايره زيباتر از اين
خوش قد و قامتى اما به خدا روز طلوع
خواهمت ديد در آن منظره زيباتر از اين
(زكريا اخلاقى)(٤٣)
×
چه زيباست
عاشقانه‌هاى شاعرى
كه شهيدان را مدح مى‌كند
و قافيه‌هايش
شريان‌هاى گسيخته است.
(محمد حسين جعفريان)(٤٤)

در اين عرصه عروج شهيدان حكايت دلبرى و دلدادگى است؛ شهيد نه تنها انتخاب مى‌كند، بلكه انتخاب مى‌شود. نه جبرست، نه تفويض، حكايت »اَمرٌ بينَ الاَمرَين« اين جاست؛
بى پر عشق پريدن نتوان لاف مزن!
تو اسير هوسى خانه همين جاست تو را
آن كه پرپر شد از اين باغ، گلى ديگر بود
تيغ حق لايق اين زخم نمى‌خواست تو را
(حسين اسرافيلى)(٤٥)
×
در اين چمن كه ز گل‌هاى برگزيده پُرست
براى چيدن گُل انتخاب لازم نيست
(قيصر امين پور)(٤٦)
×
از شيوه انتخاب در چيدن شان
پيداست كه دست ديگرى در كارست
(محمدرضا تركى)(٤٧)

قوام تدريجى ِ زبان و فرم، فاصله گرفتنِ مُدام از شعار و حركت مداوم به سمت شعرِ تجربى و دست‌يافتن به تجربه‌هاى گسترده از ديگر مؤلفه‌هايى است كه شعرِ سال‌هاى پس از جنگ را نسبت به شعر سال‌هاى حوالى انقلاب متفاوت مى‌كند؛ به‌گونه‌اى كه مى‌توان جهشى عظيم را احساس كرد كه در تجربه‌هاى زبانى و فرمى و آزمودن فضاهاى تازه‌ى بيانى و تصويرى در محدوده‌ى اين سال‌ها رخ مى‌دهد و آن را از تجربه‌هاى سال‌هاى نخست متمايز مى‌كند .

هفت
برخى انقلاب اسلامى و شعر انقلاب را سنت‌زده دانسته‌اند و به تلويح و تصريح از رجعت و قهقرا سخن گفته‌اند و حسرت‌زده به سوگوارِ مدرنيّتى مطلق و گسيخته از ريشه‌ها سخن‌ها سازكرده‌اند؛ در ماتمِ خاكستر نشستنِ اتوپيايى از اين دست. در اين باره مى‌توان از منظر فلسفه و تاريخ و سياست و جامعه‌شناسى مناقشه‌ها كرد امّا ما را در اين مجال سر چنين جدالى نيست . تنها به رسم اشارت و اجمال بگويم كه ما با شعر كار داريم و من هنگامى كه انصاف مى‌دهم ، به‌رغمِ وجود سويه‌هاى افراطىِ سنّتى و مدرن در طيف‌هايى از شعر كه بازتاب هويت و جنبه‌هاى وجودىِ جامعه ايرانى است جريانِ عمده و مسلّط را هنوز جريان معتدلى مى‌بينم كه مدرنيّت را در پيوند با ريشه‌ها و سنت‌هايش مى‌پسندد و سنّت‌هايش را در بازخوانى و نوزايى مُدام به نيّت زدودنِ پيرايه‌ها و غبارها و احياى گوهرها. صد البتّه هر دو جريان افراطى با آن سرِ ستيز دارند و از اين روست كه هم قالب‌ها و فرم‌هاى نوين شعرى به مضامين آسمانى و معنوى دل مى‌دهند و هم قالب‌هاى كهن شعر فارسى هم چون غزل، مثنوى، دوبيتى و رباعى جامه و جان نو مى‌كنند، پوست مى‌اندازند، برگ و بر مى‌دهند، كه دست بر اتّفاق، نمونه‌هاى درخشانى از اين هم‌پيوندى‌ها را در عرصه‌ى شعر شهادت مى‌توان ديد؛ مثنوى‌هاى على معلم، فريد طهماسبى، احمد عزيزى، محمد كاظم كاظمى و حسن حسينى و غزل‌ها و دوبيتى‌ها و رباعى‌هاى بسيار از بسياران كه مجال يادكردشان نيست. غزلى از بهبهانى را حرفى از آن هزاران مى‌توان دانست:
زان همه »حجل مرگ« كوچه‌هاشان چراغان
بال پروانه‌هاشان عكسى از نوجوان‌ها
فتح با خون آنهاست كز پى لقمه‌اى نان
طفل مكتب نرفته، رُفته خاك از دكانها
ما چه كرديم، بارى، ناله‌اى، شكوه‌وارى
شد وطن زنده امّا زان جوانهاو جانها(٤٨)

هم ناگفته‌ها در باره شعر ايثار و شهادت بسيارست، هم نمونه‌هاى برجسته‌ى اين عرصه بى‌شمار، اگر فرصت فراهم بود مى‌شد به دامنه‌ى پژواك و نفوذ كلام و تأثير شخصيت عرفانى و سياسى »امام خمينى« در شعرمعاصر پرداخت، هم‌چنين بررسى فراز و فرود زبان، عواطف، صور خيال و فرم و موسيقى و نيز بررسى و تحليل آثار شاخص و تأثيرگذار اين عرصه، نيز اثرپذيرى از شعر شاعران غربى و عربى، و شايد از همه مهم‌تر، تحليل رويكردِ شايان توجّه شاعرانِ شهادت به مقوله‌ى اعتراض و آرمان‌خواهى اجتماعى وستيز با مظاهر زر و زور و تزوير در دهه اخير. اميدوارم، بيان ناگفته‌هايى از اين جنس در مجالى ديگر دست دهد، پس سخن را كوتاه مى‌كنم:
خوشا آنان كه جانان را مى‌شناسند
طريق عشق و ايمان مى‌شناسند
بسى گفتيم و گفتند از شهيدان
شهيدان را شهيدان مى‌شناسند
(عليرضا قزوه)(٤٩)
بهمن ١٣٨٣

پانوشت ها ؛
٢٠. زندگى مى‌گويد امّا باز بايد زيست، تهران، توكا، ١٣٥٧، ص.
٢١. از قرق تا خروسخوان، تهران، مازيار، ٥٧.
٢٢. شبخوانى، تهران، توس، چاپ دوم، ١٣٦١، ص ١٢.
٢٣. كوچه باغهاى نشابور، تهران، توس، ص ١٧.
٢٤. همان، ص ٤٩.
٢٥. بوى جوى موليان، تهران، توس، ١٣٥٧، ص ٦٠.
٢٦. ليله يالقدر، روشناوند، ١٣٥٧، ص ٩٥.
٢٧. غزل خون، تهران، زمان، چاپ اول ٥٨، ص ٩٦.
٢٨. مرغ سحر، تهران، رواق، چاپ اول ١٣٥٧، ص ١٦.
٢٩. در فصل مردن سرخ، تهران، راه امام، چاپ اول ١٣٥٨، ص ٢٩.
٣٠. بيعت با بيدارى، تهران، حوزه انديشه و هنر، چاپ اول، پاييز ١٣٥٨، ص ٤٠.
٣١. همان، ص ٢٨.
٣٢. تاريخ تحليلى شعر نو، ج ٤، ص ٥٣٥.
٣٣. كسوف طولانى، رشت، طاعتى، چاپ اول ١٣٦٧، ص ١٧٦.
٣٤. مهدوى، حسين (م. مؤيد)، مگر با لبخنده‌ى ماه، قم، محراب انديشه، ١٣٧٣، ص ١١٢.
٣٥. حسينجانى، ابوالقاسم، اگر شهادت نبود، تهران، مزامير، ص ١٥٤.
٣٦. گنجشك و جبرئيل، تهران، افق، چاپ دوم، ١٣٥٧، ص ٦٢.
٣٧. مجموعه كامل شعرهاى سلمان هراتى، تهران، دفتر شعر جوان، چاپ اول، ١٣، ص ١٨.
٣٨. شعرهاى شهادت، قم، هجرت، ١٤٠٤، ص ١٣.
٣٩. مجموعه كامل شعرهاى سلمان هراتى، ص ٢١٣.
٤٠. همان، ص ١٠٥.
٤١. ريشه در ابر، تهران، برگ، چاپ اول ١٣٦٦، ص ٦٦.
٤٢. فصلى از عاشقانه‌ها، تهران، همراه، چاپ اول ١٣٦٩، ص ٨٥.
٤٣. حنجره‌هاى شرقى، قم، محراب انديشه، ١٣٧٢، ص ١٤.
٤٤. پنجره‌هاى رو به دريا، تهران، حوزه هنرى، چاپ اول ١٣٦٩، ص ٢٦.
٤٥. گزيده ادبيات معاصر، تهران، نيستان، ١٣٧٨، ص ٢٤.
٤٦. تنفس صبح، تهران، حوزه هنرى، چاپ اول ١٣٦٣، ص ٨١.
٤٧. محمدرضا تركى
٤٨. دشت ارژن، تهران، زوار، چاپ اول ١٣٦٢، ص ١١٢.
٤٩. از نخلستان تا خيابان، تهران، همراه، چاپ اول ١٣٦٩.