پگاه حوزه
(١)
دو هجاي خون -
١ ص
(٢)
زمامداران، ما را به كجا ميبرند و چرا؟ -
٢ ص
(٣)
افغانستان و ابهام در آينده - ضیایی علی
٣ ص
(٤)
رويكرد جديد جهاني به افغانستان، زمينهساز استقرار صلح پايدار - گونتِر سباستين
٤ ص
(٥)
تأثير حادثهي نيويورك بر روابط بينالمللي امريكا - عباسی حسین
٥ ص
(٦)
افغانستان و پروژههاي هجرت و جهاد -
٦ ص
(٧)
چارهاي ديگر بينديشيم -
٧ ص
(٨)
حملهي نظامي هيچگاه مدني و متمدنانه نبوده است -
٨ ص
(٩)
نگرش غرب به اسلام، ذهنيت مشوش، انگارههاي نادرست(قسمت دوم) -
٩ ص
(١٠)
آزادي فلسطين در گفتمان ناسيوناليستي معاصر عرب - کرمى محمدتقى
١٠ ص
(١١)
مفهوم شناخت تجربه ديني - کرمى محمدتقى
١١ ص
(١٢)
با فهم حداقلي از دين، ساماندهي حداكثري ممكن نيست -
١٢ ص
(١٣)
مباني مشاركت در انديشه سياسي شيعه - شیرخانی علی
١٣ ص
(١٤)
طلوع هستي در آينهي كلام علي (ع) - پارسانیا حمید رضا
١٤ ص
(١٥)
ايران در شعر امروز عرب - بیدج موسی
١٥ ص
(١٦)
موج مُرده نقطهي عطف تازهي حاتميكيا؟ - حمد امیر
١٦ ص

پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - افغانستان و پروژههاي هجرت و جهاد

افغانستان و پروژه‌هاي هجرت و جهاد


دكتر رضوان السيد

١
پروژه‌ي هجرت به افغانستان و آغاز حركت جهادي در آن سرزمين كه «اسامه بن لادن» در پيش گرفته است، نخستين پروژه از اين دست نيست. پروژه‌ي پناه جستن به افغانستان و جهاد از درون آن از اوايل قرن نوزدهم ميلادي آغاز گرديد؛ يعني درست زماني كه شبه قاره‌ي هند به اشغال بريتانيا در آمده بود و امپراطوري بزرگ مغولي ـ اسلامي سيطره‌ي خويش را بر آن سرزمين از دست مي‌داد و پيمان‌هاي همكاري و عقب‌نشيني با استعمارگران منعقد مي‌كرد. در اين دوره بريتانيايي‌ها، پرتغالي‌ها، هلندي‌ها و فرانسوي‌ها بر سر مناطق هند، چين، جاوه، سوماترا و به طور كلي شرق آسيا با هم درگير بودند. در آغاز قرن نوزدهم پيش‌روي بريتانيا به سوي آب‌هاي گرم (اقيانوس هند، خليج فارس و درياي مديترانه) نه تنها ترس اروپايي‌ها و غربي‌ها، بلكه ترس روس‌ها را نيز برانگيخت. پس از آن كه اروپايي‌ها بر درياهاي آزاد و روس‌ها بر درياهاي محدود تسلط يافتند، خطوط تماس از طريق ايران و افغانستان كه مرزهاي تماس زميني بودند، برقرار گرديد. سرزمين‌هاي آسياي ميانه و قفقاز در نيمه‌ي قرن نوزدهم پس از شكست‌هاي پياپي امپراطوري عثماني ـ در طول يك قرن ـ و شكست انقلاب داغستان به طور كامل تحت سلطه‌ي «تزار روس» درآمد. از اين رو، چنان كه گذشت در شرق آسيا و همسايگان آن فقط دو منطقه باقي مانده بود كه طرف‌هاي ديگر آن‌ها را «سرزمين‌هاي آماده» به شمار مي‌آوردند؛ آن دو منطقه ايران و افغانستان بودند كه دو كشور روسيه و انگلستان در هر دو كشور مناطق نفوذي داشتند. روس‌ها به مناطق هم مرز با ايران ـ كه امروزه با كشورهاي آذربايجان، تركمنستان، ازبكستان و تاجيكستان همسايه است ـ نفوذ كرده بودند و منطقه‌ي نفوذ بريتانيايي‌ها در ايران نيز تهران و مناطق هم مرز با افغانستان و پاكستان كنوني ـ كه آن زمان بخشي از هند به شمار مي‌آمد ـ بود. نزاع‌ها از شرق آسيا به ديگر ممالك دولت عثماني يا «مرد بيمار»، در بالكان و مشرق عربي سرايت كرد.

٢
سلطه‌ي روسيه و بريتانيا بر مناطق وسيعي از آسياي ميانه، قفقاز، شبه قاره‌ي هند و به طور كلي شرق آسيا، آثار عميقي بر زندگي مسلمانان ساكن در اين مناطق پر آشوب ـ به ويژه مسلمانان مناطقي كه اكثريت ساكنان آن غير مسلمان بودند ـ به جاي گذاشت. مسلماناني كه از سلطه‌ي روس‌ها در عذاب بودند، مي‌توانستند به ايران يا مناطق تحت حاكميت دولت عثماني پناه ببرند؛ دولت عثماني نيز با آغوش باز از آنان استقبال كرده و در مناطق آناتولي يا مشرق عربي اسكان مي‌داد. اما مسلمانان هند، در مناطقي كه اكثريت با آنان بود، با عقب‌نشيني دولت اسلامي خود به نفع نيروهاي بريتانيايي مواجه شدند و در مناطقي كه در اقليت بودند هم شاهد عقب‌نشيني دولت به نفع نيروهاي بريتانيايي و هندو بودند.
به جاي اين كه با اين قضيه به گونه‌اي سياسي برخورد شود، يك جريان تندرو در ميان مسلمانان ظهور كرد. كه به شدت بر تمايز خويش تأكيد داشت؛ يعني اين جريان در عين اين كه بر مبارزه با بريتانيايي‌ها اصرار مي‌ورزيد، بر جدايي از هندوهاي غيرمسلمان نيز تأكيد مي‌كرد. در حالي كه اكثريت قاطع مسلماناني كه در مناطق تحت حاكميت مغولان مي‌زيستند، ريشه‌اي هندي داشتند. «شاه ولي اللّه‌ دهلوي» در كتاب خود «حجة‌اللّه‌ البالغة» مردم را به احياي دين به واسطه‌ي بازگشت به كتاب، سنت و رهايي از سنت‌هاي بومي كه در آن هندو، مغول و مسلمان با هم آميخته شده بودند، فرا خواند. اما فرزندش «شاه عبدالعزيز» (ت ١٨٠٣ م) در بحث بر سر اين مسأله‌ي حساس كه آيا هند هم چنان دارالاسلام است يا به دارالكفر تبديل شده است، به صورت مستقيم وارد موضوع شد. با اين كه مسلمانان هندي ـ و هم چنين افغاني ـ پيروان مذهب حنفي بودند كه به آساني تغييري را نمي‌پذيرد، اما شاه عبدالعزيز به صورت رسمي اعلام كرد كه هند به رغم وجود سلطان مسلمان ديگر دارالاسلام نيست، زيرا سلطه و حاكميت حقيقي در اختيار انگليسي‌ها است. به همين دليل چاره‌اي جز هجرت و جهاد وجود ندارد. مسلمانان هندي بيش از يك قرن ميان اين دو بن‌بست سرگردان بودند، زيرا جهادي كه عليه انگليسي‌ها به راه افتاد و شورش سال ١٨٥٧ م اوج آن بود، موجب شكست‌هاي متوالي گرديد و حتي در برخي مناطق به تصفيه‌ي كامل انجاميد. در برخي مناطق ديگر نيز ويراني و از بين رفتن يا هجرت طبقه‌ي متوسط و علما را در پي داشت. هجرت آنان به سوي افغانستان در زير فشارها و فتاواي علما ـ كه آن كشور را هم چنان آزاد و دارالاسلام مي‌شمردند ـ نتايج مصيبت‌باري را به دنبال داشت و هزينه‌ي آن حتي از هزينه‌ي پيكار با انگليسي‌ها بيشتر بود. «جنبش فرائضي» كه فريضه را ميان جهاد و هجرت و يا ترجيح هجرت در گردش مي‌دانستند، مردم را به هجرت پس از جهاد فرا مي‌خواند. سپس «جنبش مجدديه» نيز چنين شيوه‌اي را در پيش گرفت. علاوه بر اين پيروان «سيد احمد بريلوي» هم پس از شهادت او به همين راه رفتند. غالب فتاواي هجرت به افغانستان و از جمله فتواي «ابو الكلام آزاد» در سال ١٩٢٠ صادر گرديد. عجيب اين كه حتي يك نفر از ده‌ها هزار كشاورز فقير مهاجري كه از اين فتاوا پيروي كردند، به افغانستان نرسيدند. شايد بهترين گزارش‌هايي كه از اين حادثه سخن مي‌گويد وقايع هجرت سال ١٩٢٠ باشد؛ حدود سي هزار نفر از اين فتاوا پيروي كردند كه بيشتر آن‌ها در اثر بيماري در ميانه‌ي راه مردند، عده‌اي از آنان را انگليسي‌ها از ادامه‌ي مسير بازداشتند و گروهي ديگر در منطقه‌ي مورد غارت و كشتار راهزنان هندي و افغاني قرار گرفتند، زيرا در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم وضع افغانستان نيز بهتر از هند نبود. در قرن هيجدهم همان زماني كه امپراطوري‌ها از اين منطقه عقب‌نشيني كردند، امارت‌هاي قبيله‌اي در هرات، مزار شريف، قندوز، قندهار، جلال‌آباد و كابل سر برآوردند. يكي از امپراطوري‌هايي كه از عقب‌نشيني آن سخن مي‌گوييم، امپراطوري قاجار در ايران بود كه مناطق زير سلطه‌ي خود را در هرات و مزار شريف از دست داد و تا مرزهاي كنوني ايران عقب‌نشيني كرد و اقليت قومي شيعه و داراي ريشه‌هاي مختلط فارسي و تركمني را به جاي خود گذاشت. امپراطور ديگر، امپراطوري ازبك بود كه به دليل تاخت و تاز قبايل پشتون و تاجيك و ضعف قدرت مركزي تا نواحي ترمذ كنوني عقب‌نشيني كرد. عامل ديگر عقب‌نشيني امپراطوري ازبك ضعف امپراطوري مغول در هند بود كه تا منطقه‌ي پيشاور عقب كشيد. گفتني است كه هنوز هم افغان‌ها پيشاور را جزيي از افغانستان مي‌دانند، اما پاكستان اين شهر را به عنوان اين كه يكي از شهرهاي ـ داراي اكثريت مسلمان ـ و به ارث رسيده از امپراطوري[اسلامي] مغول است از هندي‌ها و انگليسي‌ها بازپس گرفت. به رغم عقب‌نشيني امپراطوري مغول يك اقليت آن جا باقي ماند و ازبك‌ها هم همين كار را در اندازه‌اي بزرگ‌تر تكرار كردند، اما در افغانستان هم چنان اكثريت با پشتون‌هاي داراي ريشه‌هاي هندو ـ اروپايي است.
اگر چه مرزهاي امپراطوري‌ها جمعيت سرزمين‌ها را رنگ‌آميزي مي‌كرد، اما جغرافياي آن از قرن‌ها پيش امتداد خود را از ميان سلسله جبال هندوكوش و كوهپايه‌هاي آن شناخته بود. اسكندر مقدوني در هجوم به هند از اين مناطق عبور كرد و ياران او حكومتي را در اين منطقه تشكيل دادند كه هنوز هم در اين منطقه با نام يوناني خود (پاكتريا) شناخته مي‌شود و آثار فرهنگي آن حكومت در حوزه‌ي آسياي ميانه، تركستان و چين هم رواج يافته بود. مسلمانان اين مناطق در مسير فتح جلگه‌ي سند (پيشاور به بعد) به يك فتح دست يافتند. در طي قرون اسلامي شهرهاي هرات كه يكي از پايتخت‌هاي خراسان در دوره‌ي اسلام بود، غزنه كه پايتخت محمود غزنوي در لشكركشي دوم به هند بود و كابل كه پايگاه اصلي پادشاه ترك بود، شكوفايي و رونق داشتند. اين مناطق كوهستاني در طي دو قرن اول (هجري) سركشي كردند، اما در قرن سوم هجري (نهم ميلادي) اقوام قديمي حاكم بر آن مناطق كه ريشه‌هاي بودايي، زرتشتي و هندو داشتند، اسلام آوردند و به حكومت‌هايي خودمختار تبديل شدند. تا اين كه سلطان محمود غزنوي در قرن پنجم هجري (دوازدهم ميلادي) به همه‌ي آن‌ها يكپارچگي بخشيد به گونه‌اي كه پس از اين گفته مي‌شد، اين مناطق تحت حاكميت امپراطوري‌هاي بزرگ درآمد.

٣
به اين ترتيب افغانستان در قرن هيجدهم ميلادي از زير سايه‌ي امپراطوري‌هايي كه بر آن تسلّط داشتند، بيرون آمد و به منطقه‌اي آماده براي نفوذ روس يا انگليس تبديل گرديد. انگليسي‌ها سه بار به اين كشور هجوم بردند و فقط يك بار به دليل هجوم قبايل افغاني به هند، به كابل رسيدند. اما در هر مرحله ناچار به عقب‌نشيني شدند.
اما روس‌ها هيچ‌گاه به فكر جاخوش كردن در درون خاك افغانستان نبودند (مگر در سال ١٩٧٧). اما در درون خاك افغانستان نيز امارت‌هايي براساس نظام توزيع قبيله‌اي، دوگانه و شهري در مناطقي مانند قندوز، كابل، مزار شريف، جلال‌آباد و قندهار شكل گرفت. در طي اين دو قرن پشتون‌ها توانستند سه بار سلطنت‌هايي را بافراگيري بيشتر بخش‌هاي افغانستان برپا كنند. اما حتي در اين زمان نيز، قدرت، سلطه و مرزها شكل مرسوم در ميان دولت‌هاي ديگر را وجود نداشت. از اين رو، علت كوچ مسلمانان هند و آسياي ميانه به سوي افغانستان جهاد و تدارك دارالاسلام بود، در حقيقت مسلمانان به خاطر ضعف قدرت مركزي در افغانستان احساس مي‌كردند كه مي‌توانند در آن استقرار و تحرك بيابند.
اما ايدئولوژي جهاد و هجرت كه در نزد اسلام‌گرايان در دهه‌ي هفتاد مصر تا حد تكفير و هجرت تحول يافته بود، از ميراث‌هاي فقه حنفيِ حاكم در تمام اين مناطق نيست و حتي از امپراطوري‌هاي جنگجويان ترك كه در آسياي ميانه، قفقاز و تركستان سر بر آوردند و چين، جهان اسلام و روسيه را درنورديدند هم به جاي نمانده است. اين ايده (تكفير و هجرت) از علاجي فقهي و بن‌بست عقب‌نشيني دارالاسلام در زير فشارها و هجوم غربي ـ از آغاز قرن هفدهم ميلادي ـ نشأت گرفته است. هجرت خواسته‌اي قرآني است كه پس از هجرت پيامبر خدا (ص) به مدينه (٦٢٢ م) اعلام گرديد. منظور از هجرت اين بود كه به واسطه‌ي اين قالب مسلمانان را گرد هم آورد و اقليت‌هاي مسلماني را كه در مكه و مناطق ديگر آزار و ستم مي‌ديدند، به اين هسته پيوند دهد. پس از آن كه مكه فتح شد (٦٣٠ م) و اسلام در شبه جزيره‌ي عربستان رواج يافت، ديگر دارالاسلام و جماعت اسلامي با هجرت شناخته نمي‌شد. از اين رو رسول خدا (ص) اعلام كرد: «لا هجرة بعد الفتح يا لا هجرة بعد اليوم و لكن جهاد و نية و اذاستنفرتم فانفروا». پس از فتح، ديگر هجرتي نخواهد بود، اما جهاد و نيت [آن] باقي است و اگر به جنگ طلبيده شديد، جهاد كنيد. به همين دليل همه‌ي مذاهب اسلامي به استثناي مالكي بر آن هستند كه وجوب هجرت ساقط شد و جهاد ـ در صورتي كه سرزمين مسلمانان مورد تجاوز واقع شود ـ جاي آن را گرفته است. اما مالكي‌ها مي‌گفتند كه وجوب هجرت فقط در صورتي ساقط مي‌شود كه شرايط مشابه شرايط رسول خدا در سال‌هاي نخست پس از هجرت به وجود آيد. در حالي كه در اوايل جنگ‌هاي صليبي و مغول ـ كه سبب نابودي و كوچاندن و آوارگي هزاران و شايد ميليون‌ها نفر از مسلمانان در سرزمين و از سرزمينشان شد ـ سواحل شام (سوريه و لبنان كنوني) به استثناي جمعي از خدم و حشم مهاجمان خالي از سكنه شد و صدها هزار نفر از ترس حمله‌ي مغولان ـ كه مي‌خواستند جهان اسلام را به مناطق خالي از سكنه و چراگاه‌هاي چارپايان خود تبديل كنند ـ گريختند و نجات يافتند. يكي از اين نجات‌يافته‌گان، خاندان «ابن تيميه» (٧٢٨ ه·· / ١٣٣٨ م) بود كه از منطقه‌ي «حرّان» در تركيه كنوني به دمشق گريخت. انديشه‌هاي تصفيه‌جويانه‌ي ابن تيميه در دمشق كه پيش از سامان گرفتن كار دولت مملوكي بارها از سوي مغولان محاصره شده بود، شكل گرفت. وي بر اين باور بود كه مشكلات اساسي مسلمانان فقط به خاطر هجوم صليبي‌ها و مغول‌ها نيست، بلكه از بيماري‌هاي خود مسلمانان، ترك دين خدا و از دست دادن زلالي اوليه نيز نشأت مي‌گيرد، از اين رو توجه خود را بر مظاهر و ظواهر اسلامِ توده‌ي مردم، تصوف، زيارت قبور، تشبه به غير مسلمانان در مسكن و مجلس و جشن و ... متمركز كرد. ابن تيميه معتقد بود كه همه‌ي اين موارد از جمله مصاديق شرك است كه انسان را از زلالي توحيد دور مي‌كند. علاوه بر اين رواج اين بدعت‌ها موجب خشم خدا و شكست در برابر كفار مي‌شود. بنابراين دارالاسلام از نظر ابن تيميه فقط منطقه‌اي نيست كه اكثريت جمعيت آن مسلمان و يا حاكم آن مسلمان باشد، بلكه جايي است كه در آن احكام شريعت اسلام بدون دخالت بدعت و تشابه به اعمال و رفتار كفار و مشركان، حكومت داشته باشد. شاه ولي اللّه‌ دهلوي و فرزندش شاه عبدالعزيز با افكار ابن تيميه از طريق كتاب‌ها و رساله‌هاي او آشنايي داشتند. شاه ولي اللّه‌ كار خود را با هجوم به بدعت‌ها آغاز كرد. اما فرزندش به طرح ايده‌ي تبديل دارالاسلام به دارالكفر ـ به سبب اختلاط با هندوها و سيطره‌ي انگليسي‌ها ـ پرداخت.
انديشه‌ي سلفي «هجرت ـ جهاد» در قرن نوزدهم رواج يافت و سپس مكتب اهل حديث در ديوبند ظهور كرد. اين مكتب سلفي در پي رويارويي و مواجهه با انديشه‌ي تجددخواهي بود كه در «دانشگاه عليگره» جريان داشت. در دهه‌ي هفتاد قرن نوزدهم «سيد احمد خان» براي خروج از بن‌بست جهاد يا هجرت كه آن را منجر به زوال اسلام در هند مي‌دانست، اين دانشگاه را تأسيس كرد. اما اسلام سنتي حنفي كه ميان بنيادگرايي سلفي و اصلاح‌گرايي تجددخواه محاصره شده بود، رواج خود را در مدارس قديمي و در دارالعلوم لكنهو حفظ كرد و از حمايت مقامات انگليسي و سپس هندي برخوردار گرديد، زيرا به طور نسبي از سياست فاصله داشت و بيش‌تر اوقات به معالجه‌ي مشكلات روز مسلمانان مي‌پرداخت.
امّا احياگر اسلامي در مصر هيچ رابطه‌اي با سلفي‌گري نداشت. سلفي‌گري با احياگري در مصر و شام بر سر مبارزه با ظواهر اسلام توده‌ي مردم و نيز بر سر دعوت به تجدد يا خروج بر سنت‌هاي قديمي مذاهب اسلامي اختلاف نظر داشتند. اما احياگرايان اسلامي «اخوان المسلمين» كه در پي حفظ هويت اسلامي، مبارزه با غرب‌گرايي و بازگشت به اصول بودند و زماني كه با دولت‌هاي ملي و قومي برخورد كردند، گاهي در مبارزه با غرب‌گرايي فرهنگي (ماركسيسم و سرمايه‌داري) پيش مي‌گذاشتند.
به همين دليل طرفداران سلفي‌گري در دهه‌هاي شصت و هفتاد قرن بيستم به ناچار به سوي كشورهاي خليج ـ زادگاه سلفي‌گري تحول يافته ـ فرار كردند. مسأله‌ي ناب ماندن توحيد و وحدانيت كه همان مشكل اصلي سلفي‌ها بود، خاطر آنان را به خود مشغول داشت. سلفي‌ها بر نگرش احياگران به مسأله‌ي رابطه‌ي دين و سياست تأثير گذاشتند؛ سلفي‌ها قايل بودند كه شريعت جز از راه قدرتي كه بدست گرفتن آن به هدف اجراي شريعت واجب است، پياده شدني نمي‌باشد. تلاقي عملي دو گروه احياگرايان و سلفي‌گرايان در طول بيش از پانزده سال در سرزمين افغانستان تحقق يافت. اين مدت براي به دست آمدن يك تلاقي اين چنيني كه رسيدن به آن همراه با برخوردهايي هم بود، كافي به نظر مي‌رسد. به ويژه اين كه بنيادگرايان مصري با نوشته‌هاي خود در دهه‌ي هفتاد راه را براي اين تلاقي باز كردند، زيرا احياگرايي اسلامي در اصل جرياني توده‌اي بود كه به گرايش‌هاي عاطفي و بسيج مردم در حمايت از شعارهاي عمومي و خطابي متكي بود.
«حسن البنا» همانند «مودودي» كه هر دو از بزرگ‌ترين احياگرايان اسلامي در قرن بيستم بودند، تمايلي به نزاع و تمايز عقيدتي نداشتند. اگر چه مودودي در نگرش خود به مسأله‌ي ربانيت و حاكميت از مكتب اهل حديث سلفي هند تأثير گرفته بود.
«سيد قطب» با به ميان كشيدن بحث ويژگي‌هاي جهان‌بيني اسلامي و مقدمات آن، و بحث از حاكميت و جاهليت گام ديگري به سوي بنيادگرايي برداشت. زماني كه دهه‌ي هفتاد فرا رسيد و تلاقي ميان احياگرايي و بنيادگرايي از يك سو و احياگرايي و سلفي‌گرايي از سوي ديگر صورت گرفت تنها مسأله‌ي مطرح، مسأله‌ي ايمان و كفر شد و معركه‌ي افغانستان نيز بر همين اساس برپا گرديد.
در حال حاضر نيز شعار كفر و ايمان در سطحي جهاني مطرح مي‌شود. اين نگرشي ثنوي است كه جز نخبگان و اقليت‌هاي بحران‌زده‌اي كه قدرت جذب توده‌هاي مردم را ندارند، بدان پناه نمي‌جويند. به همين دليل است كه به عقيده‌ي سلفي‌گرايان تصفيه‌جو توده‌ي مردم آلوده و ناصاف مي‌باشند. اينان كف و سوت مردم را براي خود مي‌خواهند، اما آنان را در جايگاه مشاركت و رهبري نمي‌نشانند. به همين دليل جريان اساسي جنبش‌هاي اسلام سياسي در مصر و پاكستان از همان دهه‌ي هفتاد راه خود را از بنيادگرايي سلفي جدا كردند. براي مثال اخوان المسلمين هيچ رابطه‌اي با تشكيلات جماعت المسلمين (جماعت تكفير و هجرت) و جماعت اسلامي (تحت رهبري عمرعبدالرحمن زنداني ايالات متحده) ندارند. چنان كه جماعت اسلامي پاكستان ـ كه «ابوالاعلي مودودي» بنياد نهاد ـ نيز رابطه‌اي با سپاه صحابه يا جنبش مهاجر يا مجاهدان كشمير ندارند.
اما «جمعيت علماي اسلام» و «جنبش طالبان» اساسا به اسلام سنتي حنفي وابسته‌اند و نسبت به اصلاح‌گرايان ـ كه در پاكستان پديد آمدند ـ و جنبشهاي تندروي اسلامي، مانند مجاهداني كه در افغانستان با روسيه مبارزه مي‌كردند، حسادت و كينه دارند. طالبان در سايه‌ي دولتي (پاكستان) زيسته‌اند كه امكان بسيج‌شان را براي عقب راندن مجاهدان فراهم كرده است. آنان بدان جهت كه تجربه‌اي در امر حكومت و اداره‌ي امور كشوري نداشتند، اسير تجربه و توانايي بن لادن ـ كه به آنان پناه جسته بود ـ ماندند.
در حال حاضر آنان با همان سرنوشتي مواجه مي‌شوند كه جنبش‌هاي كشاورزان در اروپا و آسيا به دليل نداشتن آگاهي و برنامه‌اي جايگزين با آن روبه‌رو شدند. حال اگر دستگاه‌هاي خارجي براي اين گروه تصميم بگيرند و آخر كار رهايشان بكنند چه خواهد شد؟
براي مسلمانان هند در قرن نوزدهم و بخشي از قرن بيستم، افغانستان سرزمين هجرت و جهاد بود، اما اين ايدئولوژي، نماينده‌ي تقسيم دوگانه‌ي به بن‌بست رسيده‌اي بود كه دوره‌اش با زوال دارالاسلام و دارالكفر و بر پايي نظام بين‌المللي بر ويرانه‌هاي آن به پايان رسيد. اما تقسيم دوگانه‌اي كه بنيادگرايي سلفي به دنبال مي‌كشد تا به بهانه‌ي آن و به نام جهاد با جهان مبارزه كند، گوياي بن‌بستي است كه بنيادگرايي اسلامي [سلفي] و انديشه‌ي اسلامي به وجود آورنده‌اش با آن روبه‌رو شده‌اند، زيرا روي آوردن مسلمانان ـ كه٥١ جمعيت جهان را تشكيل مي‌دهند ـ به جهاد و رويارويي با جهان، بزرگ‌ترين شكست براي ما محسوب مي‌شود.
چنين مي‌انديشيدم كه جنبش‌هاي بزرگ اسلامي كه انديشه‌ي بنيادگرايي سلفي را از صف خود خارج كرده‌اند، و جنبش خود انتقادي روشنفكران اسلام‌گرا فروپاشي و محو انديشه‌ي بنيادگراي سلفي را ـ كه حدود سه دهه پيش ظهور يافت و به وخامت گراييد ـ رقم خواهند زد. در حالي كه امروز مي‌بينم حملات سنگين به اين گروه اندك، به ويژه به دليل حركت‌هاي انتحاري و مصمم آن، نوعي همدلي با آنان را پديد خواهد آورد.
هجوم دوباره‌ي امريكا به اين گروه مي‌تواند بار ديگر عمر آن را به درازا بكشاند و سال‌هاي بيشتري بار بيهوده‌ي آن را بر دوش اسلام و مسلمانان باقي بگذارد.
فللّه الامر من قبل و من بعد (زمام امور پيش و پس از اين به دست خدا است).