پگاه حوزه
(١)
دو هجاي خون -
١ ص
(٢)
زمامداران، ما را به كجا ميبرند و چرا؟ -
٢ ص
(٣)
افغانستان و ابهام در آينده - ضیایی علی
٣ ص
(٤)
رويكرد جديد جهاني به افغانستان، زمينهساز استقرار صلح پايدار - گونتِر سباستين
٤ ص
(٥)
تأثير حادثهي نيويورك بر روابط بينالمللي امريكا - عباسی حسین
٥ ص
(٦)
افغانستان و پروژههاي هجرت و جهاد -
٦ ص
(٧)
چارهاي ديگر بينديشيم -
٧ ص
(٨)
حملهي نظامي هيچگاه مدني و متمدنانه نبوده است -
٨ ص
(٩)
نگرش غرب به اسلام، ذهنيت مشوش، انگارههاي نادرست(قسمت دوم) -
٩ ص
(١٠)
آزادي فلسطين در گفتمان ناسيوناليستي معاصر عرب - کرمى محمدتقى
١٠ ص
(١١)
مفهوم شناخت تجربه ديني - کرمى محمدتقى
١١ ص
(١٢)
با فهم حداقلي از دين، ساماندهي حداكثري ممكن نيست -
١٢ ص
(١٣)
مباني مشاركت در انديشه سياسي شيعه - شیرخانی علی
١٣ ص
(١٤)
طلوع هستي در آينهي كلام علي (ع) - پارسانیا حمید رضا
١٤ ص
(١٥)
ايران در شعر امروز عرب - بیدج موسی
١٥ ص
(١٦)
موج مُرده نقطهي عطف تازهي حاتميكيا؟ - حمد امیر
١٦ ص

پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - آزادي فلسطين در گفتمان ناسيوناليستي معاصر عرب - کرمى محمدتقى

آزادي فلسطين در گفتمان ناسيوناليستي معاصر عرب
کرمى محمدتقى

ب: وحدت قومي... آزادي فلسطين
پيش از سال ١٩٤٧، مسأله‌ي فلسطين در عرصه‌ي ذهنيت و روان عربها، حضوري جدي نداشت. عربها تا آن موقع اشغال سرزمين فلسطين را جنگ داخلي ميان عربها و يهوديان ساكنان فلسطين مي‌دانستند، اما پس از شكست عربها در جنگ با اسرائيل، در سال ١٩٦٧ و سال ١٩٧٢، مسأله‌ي فلسطين و مبارزه با صهيونيسم، بُعد جديدي پيدا كرده و مسأله‌ي اساسي آنان شد. از اين پس، هر مسأله‌اي كه ميان عربها رخ مي‌داد به طور مستقيم يا غيرمستقيم با «مسأله‌ي فلسطين» ارتباط پيدا مي‌كرد.
شكست مكرر عربها در جنگ با اسرائيل، سبب نااميدي روزافزون آنان شد، به گونه‌اي كه اشغال فلسطين را گناه نابخشودني خويش شمردند كه حيثيت و شرف آنان را لكه دار كرده است.١
امّا از سوي ديگر مي‌توان تشكيل دولت اسرائيل در سال ١٩٤٨ را آغاز تحول عميق وجدان و آگاهي عربي دانست؛ يعني از اين زمان به بعد مسأله‌ي آزادي فلسطين و مبارزه‌ي با اسرائيل، از اركان آگاهي عربي شد، و اگر تا پيش از اين، جنبش نوزايش عربي و مسايل مربوط به آن، تنها به حوزه‌ي كشورهاي عرب آسيايي محدود مي‌شد، اما پس از سال ١٩٤٨ دامنه‌ي اين جنبش، تا كشورهاي عرب آفريقايي نيز گسترش پيدا كرده و مفهومي تازه از جنبش نوزايش و يا آگاهي عرب به وجود آمد. در پرتو آن، مسايلي؛ چون «وحدت قومي» و يا عواملي چون «زبان»، «تاريخ» و يا «سرنوشت واحد»، نيز دستخوش تحول
معنايي عميقي شدند.
ا
ما سؤال اصلي اينجا است كه گفتمان ناسيوناليستي عربي چگونه مي‌تواند ميان «آزادي فلسطين» و «وحدت و ناسيوناليسم» ارتباط برقرار كند؟
پيش‌تر ديديم كه آگاهي عربي، ميان سوسياليسم و وحدت، پيوندي ناگسستني ايجاد مي‌كرد، به گونه‌اي كه هر كدام از آنها علت و معلول يكديگر شدند.
قبل از هر چيز بايد به اين نكته اشاره كرد كه از ويژگي‌هاي آگاهي نوين عربي، عدم پذيرش، يا اعتراف به شكست است و در هر زمان كه با معضلي مواجه شده، به همان اندازه به خيال‌پردازي روي آورده است، بلكه بالاتر به گونه‌اي به حلّ آن معضل پرداخته، كه گويي آن خواستها و يا رؤياها تحقق يافته‌اند. به همين صورت آگاهي عربي، پس از فاجعه‌ي فلسطين، از «امّت عربي واحد» سخن به ميان آورد و وظيفه‌ي خطير آزادي فلسطين را بر دوش آن گذاشت، گويي كه آرمان «وحدت امّت عربي»، مدتها است كه تحقق يافته است؛ يعني در مقابل امر واقعي (اشغال فلسطين و وجود دشمني به نام اسرائيل)، امر ممكن عربي بايد به مقابله با آن بپاخيزد، تا بدين وسيله وحدت عربي حفظ شده و از گزند دشمن در امان بماند، و از آنجا كه عقل عربي ـ چنانكه در آغاز اين فصل ذكر شد ـ بر سازو كار ذهني عمده‌اي كه همان قياس، يا تشبيه است استوار مي‌باشد، در اينجا نيز به تاريخ گذشته‌ي خود باز مي‌گردد و آن را زير و رو مي‌كند، تا بلكه بتواند حادثه‌اي تاريخي شبيه حادثه‌ي فلسطين بيابد. در اين باره پاره‌اي از عربها به شكست تاريخي مسلمانان در اندلس و پاره‌اي ديگر به جنگ‌هاي صليبي و تسخير فلسطين توسط مسيحيان استناد كرده و عاقبت نتيجه مي‌گيرند كه: «اگر در گذشته مسلمانان به سبب سستي و غفلت، آن دو سرزمين را از دست دادند و در جنگ با دشمنان شكست سختي خوردند، اما اكنون عربها بايد از آن حوادث تاريخي، درس عبرت بگيرند و هيچ غفلتي را به خود راه نداده و يكصدا و يكپارچه عليه دشمنان و غاصبان فلسطين قيام كنند و به زودي فلسطين را آزاد نمايند.» اما در اين كه اين امر چگونه امكان‌پذير است؟ «محمد عزّه دروزة» در مقام پاسخ بيان مي‌كند كه: «راه حل اساسي، تهيه‌ي سپاهي عظيم از پناهندگان و آوارگان فلسطيني است كه با پشتيباني امّت عربي بر اسرائيل يورش برند و كار آنان را يكسره كنند».٢
در حسن نيت و صدق گفتار مؤلف نمي‌توان شك كرد، مسأله‌ي اساسيِ «امّا» تحليل ساختاري گفتار و آشكار كردن ناسازگاريهاي آن است. از اين منظر مدعاي نويسنده‌ي مذكور حاوي دو مفهوم اساسي است: يكي امّت عربي و ديگري سپاهي عظيم از فلسطينيان، يا عربها. حال با يادآوري مطالب گذشته، مي‌توان نتيجه گرفت كه اين دو مفهوم نه محصول واقعيت، بلكه يك سره زاييده‌ي وَهم و خيالند؛ زيرا واژه‌ي «امّت عربي» مانند «امّت اسلامي»، بر امتي واحد و يكپارچه دلالت نمي‌كند، بلكه مدلول حقيقي آن تعدادي از كشورهاي فقير و توسعه نيافته‌اي است كه پاره‌اي از آنها در آن زمان، يا هم‌چنان مستعمره بودند و يا به تازگي از يوغ استعمار به در آمده‌اند و هم‌چنين واژه‌ي «سپاه عظيم عربي» بيش از آنكه بر واقعيت عيني دلالت كند، منعكس كننده‌ي خواستها و آرزوهاي نويسنده است.
لذا از اين منظر، مي‌توان سخن نويسنده را كه گفته است: «وظيفه‌ي عربها است كه در آزادي فلسطين شتاب داشته باشند»، اين گونه تحليل كرد كه: آزادي فلسطين كه امري عيني و تحقق يافته است، زماني امكان‌پذير است كه عربها بزودي دست بكار شوند، حال آنكه واژه‌ي «عربها» آن گونه كه در جمله‌ي پيشين به كار برده شده است، به لحاظ واقعيت عيني، ملتي واحد و يكپارچه نيستند، بلكه چنانكه گفته شد، كشورهايي پراكنده و از هم گسيخته‌اند، در نتيجه، بخش ديگر جمله كه همان «آزادي فلسطين» است به حالت تعليق در مي‌آيد. اين جا است كه سرشت خرد گريز و يا نامعقول گفتار مؤلف و بلكه گفتمان ناسيوناليستي معاصر رخ مي‌نماياند.
در اينجا گفتمان ناسيوناليستي عربي نيز به جاي تحليل واقعيت‌هاي موجود، هم‌چنان دربند تقابل‌هاي مفاهيم دوگانه‌ي «امت عربي يكپارچه» و «آزادي فلسطين از دست اشغالگران صهيونيستي» مي‌ماند و مفاهيم جديدي را جايگزين مفاهيم پيشين مي‌كند.
«جمال عبدالناصر» در كتاب «فلسفه‌ي انقلاب» بيان مي‌كند كه: «مبارزه‌ي با اسرائيل امكان‌پذير نيست، مگر آنكه واقعيت عربي دچار تحول شده و وضعيت جديدي پيدا كند؛ عاملي كه موجب شكست عربها در فلسطين شد، همان عامل سبب پديد آمدن اسرائيل گرديد كه عبارت بود از «استعمار» و «حاكمان مزدور» وي در منطقه، بنابراين تنها راه آزادي فلسطين، رهايي از بند استعمار و مزدوران آن در مصر و جهان عرب است.»٣
با توجه به اين گونه سخنان بود كه در غالب كشورهاي عربي شعار «راه تل آويو از كشورهاي عربي مي‌گذرد»، مطرح شد و اقبال عام يافت و آزادي فلسطين منوط به تحقق وحدت و ناسيوناليسم شد.
اگر عربها در دوران استعماري، بويژه در فاصله‌ي دو جنگ جهاني بر اين باور بودند كه وحدت عربي تنها در سايه‌ي استقلال كشورهاي عربي امكان‌پذير است، اما پس از جنبش ناصري يقين پيدا كردند كه آزادي فلسطين تنها در پي وحدت عربي قابل تحقق مي‌باشد. بنابراين گفتمان ناسيوناليستي عربي دگربار نظرش را به سوي قوميّت عربي معطوف كرد و آن را به مثابه‌ي مسأله و هدف اساسي خود قلمداد نمود.
آشكار است كه گفتمان ناسيوناليستي عربي در دوران ناصر به يكباره تغيير موضع داد و شعار «تحقق وحدت، تنها راه آزادي فلسطين» را جايگزين شعار «آزادي فلسطين تنها راه تحقق وحدت» كرد، بدون اينكه براي اين چرخش و يا به عبارت دقيق‌تر «جهش»، عاملي توجيه كننده ارايه كند.
اين جهش از مسأله‌اي به نقيض آن و يا پيوندي را كه عقل عربي ميان امور متباين و يا متناقض ايجاد مي‌كند، خصلت خردگريزي و غير تاريخ‌مند عقل عربي و به تبع آن گفتمان عربي را آشكار مي‌كند و بر ناسازگاري ساختاري آن صحّه مي‌گذارد. بنابراين مي‌توان گفت كه: گفتمان ناسيوناليستي عربي، همانند گفتمان نوزايشي، فرجامي جز ناكامي و بي‌حاصلي نداشته است.
مراد از بي‌حاصلي و يا ناكامي اين گفتمان، بطلان مضمون و يا خواستها و اهداف آن نيست، بلكه مراد ناتواني عقل بر سازنده‌ي اين گفتمان در پروراندن گونه ساختار نظري منسجمي است، كه بتواند «واقعيت» را به گونه‌اي علمي تفسير كرده و زمينه‌هاي تغيير و تحول را براي آنها مهيا كند، به عبارت ديگر، مي‌توان گفت كه: گفتمان ناسيوناليستي عربي، گفتماني «اشكال دار» و «فراواقعي» است.
اشكال‌دار (Problomatic) است؛ زيرا مشكلاتي را بيان مي‌كند كه قابل حل نيستند. فراواقعي است؛ زيرا گفتماني در باب «امكان‌هاي ذهني» است و واقعيت‌هاي جهان عرب را منعكس نمي‌كند و به جاي تحليل واقعيت‌ها تنها به جايگزين كردن پاره‌اي از مفاهيم، يا امور متناقض اكتفا مي‌كند و عجيب اينكه مي‌كوشد تا تمام اين امور متناقض را به نحوي اثبات، يا از جمله‌ي آنها كند و عجيب‌تر آنكه تلاش مي‌كند، تا ميان آنها نيز پيوندي ضروري، يا عِلّي ايجاد نمايد. خِرَدگريزي و دست آخر بي‌حاصلي اين گفتمان در همين امر نهفته است.

پي‌نوشت‌ها:
١. همان، ص ١٢٧ (به نقل از كتاب: محمّد عزّة دروزة، «مشاكل العالم العربي، الاجتماعية و الاقتصادية و السياسية»، دمشق، داراليقظة، ١٩٥٢).
٢. همان، ص ١٣٠ (به نقل از كتاب «مشاكل العالم العربي،» ص ٢١٥ و ٢١٦).
٣. «الخطاب العربي المعاصر»، ص ١٣٢ (به نقل از كتاب فلسفة الثورة).