پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٣
سربلند
حقی پور رحمت
... جناب سروان، نوكرتم دادا! روز مونو خراب نكن. اين بچه سوسول، خَفَنى از سر و روش مىباره. نگاه به ننه من غريبم بازىش نكن؛ از اون هف خط آس كه دو نداره... من اينارو خوب مىشناسم. موقعى كه ما تو جبهه، سرِمونو واسهى اين آب وُ خاك مىذاشتيم، اينها وَرِدلِ مامان باباشون خوابيده بودن و آب تو دلِشون تكون نمىخورد. قيافهمو نبين كه اين جورى شكسته شده. حضرت عباسى همسن و سالِ اين جوجه فُكلىام؛ بلكى كوچيكتر. اما جلوى موهام ريخته. ريشم سفيد شده؛ واسه اينكه همهى جوونى مو، پشت اون خاكريزا جا گذاشتم وُ اومدم...
خدا عالمه، اينارو تا امروز به احد الناسى نگفته بودم؛ موردىام نداشت كه بخوام بگم. گفتنِ اينا يعنى اينكه آدم بخواد منّت بذاره سرِ كسى. منّت گذاشتنم آدمو كوچيك مىكنه. وظيفهم بود. اگه صدبار ديگه به دنيا بيام و صدبار ديگه جنگ بشه، بازم جاى من همون خط مقدمه...
از هيچكىام چشمداشتى ندارم؛ نه كارمندم كه بخوام از مزاياى جبهه رفتنم استفاده كنم وُ ترفيع بگيرم،نه بازارىام كه كار وُ كسبمو باهاش رونق بدم، نه هيچ چى... نونِ بازومو مىخورم و سرِمم همه جا بلنده. من اگه مىخواستم مىتونستم خيلى امتيازا بگيرم.
جناب سروان ببخشيدا، شما مجبورم مىكنين، من چيزايى رو بگم كه تا حالا نگفتهم. بازهم ببخشيد، اين پامِه؛ پاچهى شلوارم رو بزنم بالا كه بهتر ببينين؛ چهارتا تركش توشِه؛
از مچ تا سرِ زانو. اين يكى پام همينطور. جاى تركشها رو ببينين. خيلى بىادبىيه، اگه لخت بشم يه جاى سالم تو هيكلم نمىبينى. اون وقت اين شازده پسر، واسه من چاقو برهنه مىكنه؛ دِاگه من وِ امثالِ من نبوديم كه عراقىآ اينارو از تو رختخوابشون مىكشيدن بيرون وِ ميذاشتن سينهى ديوار...! شما سايهتون سنگينه؛ ميشناسمتون؛ جبهه ديده هستين. اون وقتا كه ما سينه سپر مىكرديم جلوى توپ و تانك دشمن، كجا بودن اين آدمايى كه الآن به آلاف وُ اولوف رسيدهن وُ روز به روزم دارن پَروَارتر مىشن. يكىش همين بچه پُرروئه مكش مرگِ ما كه پشتِ دويست وُ شيش مىشينه وُ چشمش دنبالِ ناموسِ اين وُ اونه. ناموسى كه ما اون همه كشته داديم تا حفظش كنيم.
جناب سروان، اگه شما جاى من بودين، با همچى آدمى چه كار مىكرديد؟!. عصرى... جلوى كارگاهِ آهنگرىم واستاده بودم. خانومم اومد ازم پول گرفت بِره سرِ ميدون خريد كنه واسه امشب كه مهمون داريم. رفت سرِ خيابون وايساد تاكسى سوار شِه. اين بچه قرتى، صاف مىآد زيرِ پاش ترمز مىكنه. شيشهى درِ جلو رو مىآره پايين وُ يه چيزايى كه لايقِ خونوادهى خودشه، بهاش ميگه. خانوم مام كفرش در مىآد و شروع مىكنه به داد وُ هوار كردن. رفتم جلو، درِ سمتِ راننده روباز كردم و كشيدمش بيرون. گفتم: »تو خوار وُ مادر ندارى مگه بچه؟«.
يه كاره گفت: »به تو چه! مگه فضولى...«
اون وقت منم بىمعطلى كف گرگى روگذاشتم وسطِ صورتش. ديدم چاقو كشيد. دست شو پيچوندم، با دو سه تا پسگردنى، چاقو رو ازش گرفتم كه الان روى ميزتونِه. بعدم كه ديگه هيچى، چى مىخورى آشِ تُرش!! بچه محلآ ريختن سرشُ، حسابى از خجالتش در اومدن. اگه مامورا نرسيده بودن، جنازهاش بايد از زمين جمع مىشد...
من حرفم اينه جناب سروان، يعنى ما كه هشت سال آزگار، واسه عزّت همينآ رفتيم جنگيديم و خون داديم، حق مون هس كه تو روزِ روشن، جلو چشمِمون، با شرف وُ آبرومون بازى بشه؟
به خانومم ميگه: »- خونهى خالى دارم، بپر بالا!« شما اگه جاى من بودين، بينى و بين الله، يه گوله تو مُخش خالى نمىكردين؟! حالاشم حرفى نى. اگه فكر مىكنى ما مقصريم؛ باشه؛ مطيع قانون هستيم دربست!. اگه نه، اجازه بدين برم. ساعت هشت شده. امشب جشن تولدِ دخترمِه. كيك سفارش دادم بايد برم بگيرم؛ شما افتخار بدين... .