پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - مستند يكورى - میراحسان احمد

مستند يك‌ورى
میراحسان احمد

 در مستند سازى انواع زيادى از اصلاحات رايج است؛ مثل مستند زاويه‌دار، يا مستند جارچى، كه اين گونه تقسيم‌بندى‌ها عموماً به ويژگى‌هاى ديدگاهى بسنده نمى‌كنند. البته اشتباه آن است كه آن را يك طبقه بندى مضمونى معرفى كرده‌اند، در حالى كه به نظرم صرفاً نگاه فيلمساز مدنظر نيست، بلكه محتواى به فرم درآمده نيز مورد توجه است؛ يعنى ويژگى زاويه داشتن، افشاگرى و نقد و يا جارچى‌گرى، بر شكلِ مستند هم اثر مى‌گذارد.
 در اين نوشته Askew، و خصوصيت كجكى مستند، صرفاً اشاره به نگاه يك سويه ندارد، بلكه شيوه‌ها و عناصر ساختارى هم مدنظر است. ساختارهاى مكالمه‌اى و چند صدايى امكان‌هاى تفاوتى را در خود نهفته دارند و شيوه‌هاى يك جانبه و حقنه‌اى و داناى كلى صرفاً چه در تصوير يا كلام، مصاحبه يا روايت، به صورتى شكل مى‌گيرند كه اغراض فيلمساز را محقق سازند و فرصت تأمل را از تماشاگر و ترديد و يا تفكر را از او سلب نمايند؛ حتى زمانى كه مضمون فيلمى آزادى باشد، شيوه يكورى، در خدمت القاى پيش‌داورى فيلمساز و صرفاً يك صدا از فهم آزادى است. به نظر من الفباى افغان مخملباف كه به تازگى آن را دوباره ديده‌ام چنين است. اگر حيطه سياست مايل به نفى موجوديت ديگرى است، اما عرصه هنر مايل به زنده نگاه داشتن نام نقد هنرى است، كه تنها راه گسترش آگاهى شمرده مى‌شود.
 الفباى افغان، يادآور يكى از دوران‌هاى تغيير مخملباف است كه به امروز كشيده شده است؛ به امروزى كه فراموش مى‌كند امريكا براى برليوم افغانستان و نفت و گاه عراق و عربستان و يك جانبه‌گرايى و تضمين غارت انرژى در طى دو دهه آينده و اهداف استراتژيك منطقه‌اى و جهانى در تقابل با چين و روسيه و سرورى بر اروپاست، كه اين قدر براى خاورميانه سينه چاك مى‌دهد، نه براى آزادى؛ امروزى كه مخملباف فراموش مى‌كند، براى آزادى نمى‌توان به ارباب عدم امنيت جهان و خشونت كارترين كشور، پس از جنگ جهانى دوم در جهان روى آورد و تقاضاى پايان دادن به خشونت، حكومت خود را از خشن‌ترين سياست نومحافظه‌كارى و دنباله فريب آينده آن توقع داشت و نمى‌توان آزادى بدست آورد، در حالى كه بر ضدآزادى‌ترين قدرت يك‌جانبه در دنيا نسبت به كشورها گرديد و به سلطه‌طلبى خون‌ريزانه‌اش بى‌توجه بود و اساس آزادى امرى است انفكاك‌ناپذير نسبت به آزادى خود و آزادى ديگرى، در سياست داخلى و خارجى.
 اولين پرسش پس از ديدن الفباى افغان آن است كه آدم فكر مى‌كند واقعا مخملباف ولو براى يك لحظه به اتهام مايكل مور و امثال او نيانديشيده آنچه كسانى؛ هم‌چون چامسكى و روشنفكران امريكايى نسبت به رژيم امريكا گفته‌اند و نيز ماجراى ١١ سپتامبر و دست داشتن حكومت خودشان در آن براى زمينه‌سازى جهت اشغال افغانستان و عراق و دروغ‌هاى امريكا و بازى او با صدام، اتهام بمب اتم داشتن صدام و از سوى امريكا براى بهانه حمله و نيز تحريك صدام به ماجراجويى عليه ايران و كويت، و بهره از آن براى حضور در خاورميانه و امثال اين اتهامات كه از سوى بودريار، چامسكى، ادوارد سعيد، مايكل مور، اسكوريسى و ديگران بارها بر زبان رانده شده، و گفته‌اند: امريكا هرگز نه براى آزادى، بلكه براى چپال كمپانى كسانى؛ مثل ديگ چنى و سرمايه‌داران‌شان و منافع استراتژيك به آدم‌كشى در عراق روى آورده و طالبان را علم كرده و فضاى جنگ را برافروخته نگاه داشته و رژيم‌هاى احمق منطقه را با نقش‌هاى مختلف واداشته تا همان كنند كه خود مى‌خواهند؟
     × × ×
 تناقض‌هايى كه مخملباف جواب نمى‌دهد، در الفباى افغان و آينده فيلم او منعكس است.
 فيلم، در نگاه اول شديداً آزادى‌خواهانه بوده و ريشه‌هاى عقب‌ماندگى افغان‌ها را به نمايش مى‌نهد. بى‌سوادى و جهل دركِ خرافى از دين و قرآن مجيد، مردسالارى كهنه و گيركردن در در قرون جهل و تاريكى و حذف زنان از زندگى اجتماعى و پروردن آنان با بداهت‌آميزترين خرافات به جاى مذهبى روشنگر و نجات‌بخش و ظلم ستيز و ضدتبعيض و ستم. جنگ، طالبان، و ريشه‌هاى تفكر طالبانى، در الفباى افغان مورد تأكيد قرار مى‌گيرد.
 آموزش الفبا در اين طرف مرز و در خاك ايران، چون روزنه‌هاى روشنايى به سمت آزادى و آگاهى و گريز از چنگ محبس جهل طالبانى به نمايش در مى‌آيد و اين همه خوب است؛ پس كاستى فيلم كجاست؟ آن نگرش تحميلى، آن داناى كل و حقنه كردن خواست خود به فيلم و روش غيردموكراتيك در ديدن همه جوانب رويداد و تصنع و نمايشى »من محور« به جاى مشاهده درست، در حالى كه وانمود مى‌شود همه چيز مستند است، كجاست؟ آن اشتباهاً ساختارى، و محل متنصع واداشتن كودكان به حركت غلو شده سر و پيكر هنگام خواندن قرآن به چه معنى است؟ فيلم را ببينيم:
     × × ×
 الفباى افغان با دنبال كردن فردى ناقص الخلقه با پاهاى رشد نكرده و افليج و از شكل افتاده و دست‌هاى معلول شروع مى‌شود. دوربين او را دنبال مى‌كند و به كلاس درس مى‌رسد. مدتى در كلاس با او سر مى‌كند، در همين ضمن و بر روى تصاوير كودكان افغانىِ در حالِ آموزش، صداى مخملباف اطلاعاتى درباره‌ى طالبان و منع آموزش دختران ارائه مى‌دهد.
 با دوربين او سپس به كلاس كودكان كوچك‌تر گام مى‌نهيم.
 در اين سكانس يكى از بدترين اسلوب‌هاى مصاحبه و تحميل غيردموكراتيك و جوسازى شكل مى‌گيرد. مخملباف بچه‌ها را در منگنه قرار مى‌دهد تا به هدف پيشداورانه‌اش دست يابد، بدون آن كه متوجه باشد تماشاگرى كه روح سالم دارد، حتى اگر مطلقاً موحد و خداپرست نيست، صرفاً از منظر انسانى و مستندنگارى چنين حقى را به فيلمساز نمى‌دهد، كه از كودكى كودكان سوء استفاده كند و با پرسش‌هاى دشوار كه بايد از ملاصدرا پرسيد، آنان را در منگنه قرار دهد تا نتيجه دلخواهش را بگيرد. او به بچه‌هاى كوچك‌گير مى‌دهد و اصرار و تكرار مى‌كند و گيج‌شان مى‌كند بگويند خدا كيست؟ خدا چيست؟ خدا شبيه چه كسى است؟ تا اثبات كند، آنان دچار خرافه‌اند. جدا كردن كودكان از متن يك فرهنگ و پرسش نامعقول كردن از آنان، به چه معنى است؟ فرض كنيد كودكان سرخپوست، آفريقايى، آمريكايى، كه در متن فرهنگ‌شان پرورده مى‌شوند و هنوز به مرحله تعقل نرسيده‌اند در ارتباط با باورهاى جامعه‌شان كه توضيحش نيازمند خرد است مورد پرسش قرار گيرند، آنها چه دارند، جز آنچه اولياءشان و يا در زندگى روزمره‌شان به طور كلى كسب مى‌كنند.
 اين سؤال از يك بچه در كليسا، يا يك بچه در چين كه انجيل چى مى‌گه و چه كسى نوشته، يا ماده يعنى چه و... همان قدر بيهوده و موزيانه است، كه وقتى مخملباف از كودك ٦ ساله مى‌پرسد، قرآن را چه كسى نوشته است؟
 و بچه‌ها مات و مبهوت نگاهش مى‌كنند و در تنگنا قرار مى‌گيرند.
 جالب است وقتى او مى‌پرسد خدا چيه، و كودكى كودكانه جواب مى‌دهد كه خدا توانا و داناست و همه چى را مى‌آفريند و آنچه بخواهيم به ما مى‌دهد، مخملباف توضيحش را ناديده مى‌گيرد و گويى دلخور مى‌شود و او را مى‌پيچاند و باز سؤال را تكرار مى‌كند، و سويه‌دار حرف مى‌زند تا كودك را به دام بياندازد و كه خدا كجاست؟ خدا كيست؟
 اين شيوه مصاحبه، در كار مخملباف زننده و نشان از نوعى روش القايى، رفتار داناى كل، تو ذوق زننده و حاوى تقابل با كودكان و تلاش براى به هچل انداختن‌شان به سود خود و يك جنگ نابرابر و توسل به هر چيز براى پيشبرد پيشداورى است.
 اشتباه نشود، اگر يك فرد لائيك از اين رفتار خوشش بيايد، اين امر نشان دهنده ميزان نا واقع‌بينى اوست، ما درباره حكمت و عدم حكمت و آگاهى دينى حرف نمى‌زنيم. درباره متد غلط مصاحبه و فيلمسازى سخن مى‌گوييم. همين رفتار از سوى يك آدم مذهبى هم در مستند نادرست خواهد بود. و گوياى همان خودمحورى و تحميل و عدم رعايت واقعيت موضوع و واكنش متناسب با آن. اينكه ما در مستندى از آزادى دفاع مى‌كنيم، نبايد به ما اجازه در پيش گرفتن هر شيوه غيراخلاقى و هر شگرد جوسازانه‌اى را بدهد و چنين امرى بيشتر به معنى تحريف‌گرى است تا آگاهى‌بخشى.
 مسلم است، كه جهل، خشونت، خرافه و استبداد در فرهنگ عقب‌مانده افغانستان غوغا مى‌كند، اما همه اينها سبب توجيه يك نگاه تحميل‌گرانه و توأم با پيشداورى و حقنه كردن ايده خود و حرف خود را در دهان كودكان نهادن نتواند بود.
 كلاً اطلاع‌دهى مستقيم و مصاحبه دو ابزار دلخواه مخملباف است، كه با روحيه او سازگار است. اما متد مصاحبه او غالباً خوب نيست، مثلاً پس از دادن اطلاعاتى درباره فعاليت سازمان يونيسف در سال ٢٠٠٠ در كمك به سازمان سوادآموزى ايران جهت آموختن الفبا و مدارس آموزش الفباى افغان در ايران، او در زاهدان با دختر افغانى و معلمى مصاحبه مى‌كند كه شكل معرفى او بسيار موهن، دير هنگام و نابجاست، پرسش اين‌كه »بزغاله‌هاتان هم به مدرسه مى‌روند؟«، به دنبال شما مدرسه مى‌رويد - شكل توهين‌آميزى داشته و مسخره‌آلوده است.
 آن هم‌صدايى فريادگونه و مصنوعى بچه‌ها براتون مدرسه باز شد (مدرسه، بچه‌ها) به مستندگونگى فيلم آسيب مى‌رساند و روش‌هاى نخ‌نمايى است. البته اطلاعات درباره مشكلات متعدد آموزش سواد به بچه‌هاى افغان، محروميت بسيارى‌شان به سبب عدم داشتن كارت شناسايى و توضيحاتى از اين دست، تكان‌دهنده‌ترين و زنده‌ترين بخش فيلم است. استفاده از تصاوير به صورت تزيينى خوب نيست.
 فيلم خيلى سريع از تصاوير زندگى روزمره دختران و پسران افغان (نظر شيطنت آنها روى درخت) مى‌گذرد و به سؤال‌هاى بى ربط مى‌رسد. مثلاً در كلاس درس سوال‌هاى كليشه‌اى مى‌پرسد: آمدى اينجا و ايستادى، كه درس يادبگيرى، كه چه كاره بشى؟ يا تو افغانستان جنگه؟. چرا؟. تو امريكا را دوست دارى؟ كى رو دوست دارى؟ تبديل مصاحبه همدلانه و منطبق بافضاى ذهنى و شخصيت بچه‌ها به بازجويى نكته بد الفباى افغان است.
 تمهيدات و مقدماتى كه برسد به اين‌كه در افغانستان خشك‌سالى بوده و آن آب آب كردن مصنوعى بچه‌ها كه كاملاً معلوم است، مخملباف به آنها ياد داده و تازه تمرين كافى هم نكرده‌اند، كه طبيعى اجراكنند، از جنبه‌هاى منفى فيلم اوست و از همان لحظه كه با دختران چادرى مواجه مى‌شويم كه يك نفرشان روبنده دارد تا وادار كردنش به شيوه مستبدانه، اخراجش از كلاس به وسيله‌ى معلم، و اجازه ندادن براى حاضر شدن در كلاس با ديگر بچه‌ها و پافشارى در نمايش افكارش در مورد حجاب و رفتن به جهنم و آن را چون خرافه‌اى به نمايش نهادن، و پيدا شدن چهره ماه دختر جوان و آب زدن به چهره و شستن رويش كلاً خود سكانسى است شبه طالبانى و همان قدر كه خشونت طالبان براى محروم كردن دختران از تحصيل و آزادى و انسانى و تحميل پوشيه، نفرت‌انگيز است، اين مدرن كردن زوركى هم نماد نفرت‌انگيزى است كه آدم را ياد رضاشاه مى‌اندازد.
 البته نگفتن اسم به وسيله‌ى دختر و حرام داشتن آن و اينكه اگر اسمم را بگوييم تو تلويزيون پخش ميشه و گناه داره و مادرم دعوام مى‌كنه و مردم مى‌فهمند و بالاخره بر زبان راندن اسمش (سميرا) اگرچه آن عنصر اصرار را دربر دارد، اما خيلى معقول‌تر و طبيعى‌تر و قابل قبول‌تر از اصرار واخراج و زور براى برداشتن روبند است. و دافعه‌ى آن صحنه را ندارد و خوب از آب درآمده و حالت بازجويى به خود نگرفته است.
 هرجا مخملباف سعى مى‌كند تا يك جنبه‌ى روايى، نمادينى و داستانى به فيلم بدهد، الفباى افغان اُفت مى‌كند و صميميت - زندگى و واقعيت در فيلم از كف مى‌رود. آنجا كه مى‌پرسد: چه درسى دوست دارى يادبگيرى؟ دختر مى‌گويد: »آب«، و بعد معلم آب درس مى‌دهد و آنجا كه اصرار مى‌كند رويش را باز كند، تا قشنگ بنويسد و بالاخره استفاده از آب، اصلاً در فيلم جا نيفتاده و در فيلم تحميلى باقى مى‌ماند. اگر صحبت از ملا عمر و اينكه اگر صورتم را نشان بدهم، صورتم را در قيامت مى‌سوزانند و وجه من درآوردى خرافه‌هاى ملاعمرى به طور طبيعى‌تر در فيلم شكل داده مى‌شد، خيلى مؤثرتر از آب درمى‌آمد. آن داستان صندوق و همسر پيامبر(ص)، عايشه، كه يك حكايت جعلى و احمقانه و دروغين است، نشان درجه خرافات ملاعمرى به جاى روح اصلاح‌طلبانه و عدالت‌خواهانه و رشد دهنده معرفت‌هاى الهى در افغانستان است.
 اما واكنش معلم به اين خرافات خود، خرافه‌آميز و زورگويانه است و جانب‌دارى فيلمساز از كنش معلم كاملاً نشان دهنده روحيه مخملباف و موهن است.
 معلم مى‌گويد: اگر صورتت باز نباشد، نمى‌توانى يادبگيرى و برو بيرون! واقعاً اين حرف غيرمنطقى نيست؟ چرا اگر صورت دختر حجاب داشته باشد نمى‌تواند ياد بگيرد؟
 نمى‌توان دروغ تحويل داد و مدعى شد كه با نقاب نمى‌توان ياد گرفت!! چنين نكات غلوّآميزى اساساً وجه مشاهده فيلم را مورد تهديد قرار داده است. نقش درست سميرا براى تحريك سميرا به برداشتن حجاب، شبيه شيوه‌هاى بازجويان و استفاده از افراد خبرچين براى تحريك جهت اعتراف از آب درآمده و كلاً اين اسلوب‌هاى نمايشى به الفباى افغان صدمه جدى وارد آورده است و تصنع آن خارج از بردبارى كسانى است كه فيلم مستند خوب زياد تماشا كرده‌اند. هرجا دختران خارج از فرامين كارگردان با سادگى و به زبان خود حرف مى‌زنند، فيلم پرسش‌هايش را به سبب همين وجوه نمايشى از تأثير مى‌اندازد. مثلاً اين پرسش كه زبان شعرگونه گرفته در فيلم تباه مى‌شود.
 دختر افغان اگر در سرزمين ديگرى به دنيا آمده بود، اگر آسمان كمى با زمين مهربان‌تر بود.
 اگر به جاى آتش، باران مى‌باريد.
 و پس از آن، آمدن سميرا درست به طرف دوربين و دقيقاً جلوى آن و روبنده را برداشتن و چهره زيبايش را براى دوربين مشتى آب زدن يكسره ما را با فضايى ساختگى روبرو مى‌سازد كه تماشاگر از خود مى‌پرسد: چرا فيلم‌ساز به جاى آسمان، كمى با دختر افغانى مهربان‌تر نيست. صرفا محروم كردن از كلاس تحت فشار و رنج قرار داده است. آيا مى‌توان با وسايل و راه‌هاى مستبدانه به اهداف آزادى‌خواهانه دست يافت؟