پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - سفرنامهى خانهى دوست - لاری محی الدین
سفرنامهى خانهى دوست
لاری محی الدین
اشاره:
مثنوى »فتوح الحرمين« سفرنامه منظومىست در وصف سرزمين وحى، و ذكر آداب و مناسك حج كه با حال و هوايى عرفانى درهم آميخته و پى درپى به منازل و مقامات عرفانى گريز مىزند.
»محى الدين لارى« شاعر صاحبدل اين منظومه در اواخر سدهى نهم و اوايل سدهى دهم هجرى مىزيسته و اين مثنوى را پس از بازگشت از سفر حج بر وزن »مخزن الاسرار« نظامى سروده است. هرچند در ابداع، تصويرگرى خيال و هنرنمايىهاى شاعرانه به پاى نظامى نمىرسد، اما سخنى دلنشين دارد. در بخشهايى از »فتوح الحرمين« از آداب و مناسك حج سخن مىرود، حتى ادعيه و اذكار مربوط به هر مقام نيز نقل مىشود، اما شاعر در اين مقامها منزل نمىكند و به اسرار باطنى و معنوى حج راه مىبرد. »فتوح الحرمين« براى بار نخست با تصحيح و مقدمهى »استاد على محدث« در سال ١٣٦٦ (انتشارات موسسهى اطلاعات منتشر شده است.)
در توحيد و تسبيح
اى دو جهان عرقهى آلاى تو
كون و مكان قطرهى درياى تو
هستى هر هست شد از هست تو
بود و وجود همه در دست تو
جملهى ذرات نمودِ تواند
پرتوِ خورشيد وجود تواند
مرتبهى ذات تو بيش است از آن
كآوردَش لفظ به سلك بيان
عقل فرومانده به پاى دليل
كى رسد آنجا كه نشد جبرئيل
در گِل ما چهره گشايى تو
داده گواهى به خدائّىِ تو
نعمت او بيشتر از شُكر ماست
شُكر هم از نعمتهاى خداست
داد مرا نعمت توفيق حج
مَنْ قَرَعَ الْبابَ وَلَجَّ وَلَج
داد مرا در حرمِ خود مقام
ساخت مرا طائف بيت الحرام
داد مرا دولت ديدارِ او
دست من آويخت در اَستارِ او
اين بوَد از فرط عطا و كرم
كو چو منى بار دهد در حرَم
بر درِ ارباب كرَم منع نيست
خواه درآ، خواهنشين، خواه ايست
اين حرمِ محترم كبرياست
مخزن او خلوت خاص خداست
از در و درگاه كريمان چه باك
گر همه آفاق درآيند پاك
ليك بود شرط ادب زادِ راه
چه درِ درويش، چه ايوانِ شاه
ره ندهند آن كه ندارد ادب
كس به درون در نرود بىطلب
ما قدمِ خود نه به خود سودهايم
بىطلبى راه نپيمودهايم
تا نرسد بانگ صفيرى به گوش
مرغ نيايد به چمن در خروش
من كه ندارم به جهان جز رقيب
چون نشوم سوخته چون عندليب
گر همهْ آفاق كنندم هلاك
چون تو شوى يارم، از ايشان چه باك!
تا كِى و تا چند از اين گفتگوى!
صورت غير از نظرِ من بشوى!
هرچه به جز تو همه مستورساز
بلكه خودى هم ز خودم دورساز
چون كه نِيَم محرم ديدار تو
مىنگرم بر در و ديوارِ تو
خانهى تو خانهى چشم من است
زان كه جهان بر من از آن روشن است
در تهيهى اين سفر خجسته اثر
اى كه درين راه قدم مىنهى
دان كه قدم بر سرِ جم مىنهى
دست تصرف ز جهان باز كش
پاى تردد ز ره آز كش
مال كسان را به كسان باز ده
راهِ وصيت به زبان ساز ده
حامل اموال مظالم مشو
در رهِ دين طاغى و ظالم مشو
نقد طبيعت به طبيعت سپار
سالِك ره را به وديعت چه كار!
گر نبرى ره به قطار و مهار
قطرهى اشكآر روان در قطار
محملِ خود ساز كن از دودِ آه
تا كندت سايه به گرماى راه
آبله زين ره چون برآرى به پا
پاى تو گردد همه جا ديدهسا
آبلهى پا به از آن چشم سر
كو نگشودست درين كو نظر
شرح تحيّر
آنچه زديدارِ وِىام رو نمود
پرده از آن راز نيارم گشود
گشت دلم غرقهى بحر وصال
گم شوم از خود به فروغ جمال
گشتم از آن واله و حيران و مست
خانهى هستيم شد از پاى بست
نعره زنان رو به مطاف آمدم
رقصكنان سوى طواف آمدم
گشت مُشاهَد كرمِ بى حدَش
بوسه زدم بر حَجَرُالاسودش
چرخ زنان، طوف كنان، پُرحضور
من شده پروانه و او شمع نور
ناگهم انديشه گريبان گرفت
عقل سراسيمه شد اندر شگفت
حيرت بسيار مرا رو نمود
بوالعجبىهاى خيالم ربود
كاين چه اساس است بدن عزّ و فر؟
كآمده مِهرِ فلكش خاكِ در؟
نكته درين گردش پرگار چيست؟
باعث اين گرمى بازار چيست؟
چيست كه ما با همه بيگانگى
يافته زو منصب پروانگى
سعى بوَد از چه و قربان زچيست؟
رمى جمار و تن عريان زچيست؟
عقل كه مانده پسِ ديوار دين
كى شود آگاه ز اسرار اين؟
دل كه بر او تافته نورِ نبى
نيست ز اسرار خدا اجنبى
آنچه دل از مُلهم غيبى شنفت
يك به يك آن را به زبان باز گفت
در رعايت حرمت اين بيت معظم
اى كه براين خاك قدم مىنهى
پا به سر كوى حرم مىنهى
اول از آلايش تن پاك شو
پس به حريم درِ او خاك شو
پا به ادب بر سر اين خاك نه
هر كه ادب نيست در او، خاك بزه
هان! نبرى زود بر اين پرده دست
پرده درى در پس اين پرده هست
تا ندرد پردهى تو پردهدار
دست به حُرمت سوى اين پرده دار
بارخدايا! مكن از خود ردم
محرمى پى ده به حريم خودم
دور كنم از درِ اهل ريا
بازدهم در حرمِ كبريا
گوش دلم بر خبر خويش كن
تاج سرم خاك در خويش كن
تعريف مولد فاطمهى زهرا - عليها السلام -
برتر از آن امكنه يك چندگام
مولد زهراست عليها السلام
قرّهى عينينِ رسول خدا
فاطمه كو آمده خيرُ النسا
هست يكى خانه در آن بس عجيب
سربه فلك برده به وضع غريب
آمده تنزلِ الهى در او
فيض ازل نامتناهى در او
گشته ز بنيان جهان منتخب
گنبد وحى آمده آن را لقب
پهلوى وى مسجدِ ذوقبلتين
رونق هر معبد با زيب و زين
يك جهتش آمده قدس خليل
كعبه شده يك جهتش را دليل
برده نبى از سر شوق و نياز
گه سوى آن، گه سوى اين در نماز
بر درِ اين خانه هر آن كو رسيد
رخت به سر منزل دولت كشيد
سر به سر اين كوى، ز روى صفا
گشته زيارتگه اهلِ وفا
تعريف مولد النبى(ص) و سوق الّليل
اين چه مقام است كه آن آفتاب
بوده شب و روز در آن بى نقاب
اين چه زمين است كه درّ نجف
پرورشِ او شده در اين صدف
بوالعجب اين است كه شد يك مُقام
مجمعِ قرص خور و ماهِ تمام
بهر همين مهر و مهِ آسمان
پهلوى هم نيز بوَد خانهشان
ديده و دل؛ هر دو در او منجلى
كوچهى مولود نبىّ و على
بر سر آن كوى چه سان پا نهم؟
بى ادب است آنكه نهد ديده هم
ذكر رسيدن موسم حج و رفتن به عرفات
مژده ترا باد كه موسم رسيد
صبح وصال از شب هجران دميد
هشتم ذى الحجه شد اى ساربان
ناقه به رقص آر و حُدى بر زبان
راهِ حُدى را به زبان ساز ده!
ناقه به رقصآور و پرواز ده!
مهلت ايام تعلل نماند
فرصت و هنگام تغافل نماند
فرش زمينها همه برپاى شد
پاى ستونها همه از جاى شد
آب شده مضطرب و شوقناك
سبزه برآورده سراز جيب خاك
سوز دل آتش زده در هر نهاد
آمده در رقص به هم خاك و باد
ناقه سراسيمه شده، كف زنان
كنده زكف راكب خود را عنان
بى خبر از ره؛ چه بلند و چه پست
سربه بيابان زده، چون فيل مست
شوق حج آتش زده، در ماه و مِهر
گرم شده زو طبقات سپهر
در حَركت ريگ روان، همچون آب
موج زنان هر طرف از وى سراب
داده چه پير و چه جوان، دل زدست
رفته عنان از كف هشيار و مست
هيچ يكى را خبر از خويش نى
فرق ميان شه و درويش نى
مرده برآورده سر از جيب خاك
بر صفت لاله، كفن چاك چاك
زنده به راه طلب از انس و جان
طاير روح از قفس تن پران
نعره زنان بى سر و پا مىروند
هيچ ندانند؛ كجا مىروند!
جمله سراسيمه و بى پا و سر
گشته چو مجنون و زمجنون بتر
اين چه گيا بود كه در خُم فكند
شور عجب در دل مردم فكند
تعريف كثرت و ازدحام
اين عرفاتست، فراغت كجاست!
هركسى امروز به خود مبتلاست
گشته به هم جمع؛ خلايق همه
بى خبر از قيد علايق همه
جمله سراسيمه و حيران و مست
رو به حق آورده و بگشوده دست
دست تهى، پاى تهى، سر تهى
كوه و زمين - جمله - تهى در تهى
زين همه يكبار برآمد نفوذ
خاست مگر و نفخ صور
نعرهى »يارب« ز فلك در گذشت
اشك روان سر زد و از سرگذشت
سوزِ درون بين كه به هر ياربى
سوخته بر چرخ برين كوكبى
از نمِ درياى كرَم كوه - كوه
فيض خدا ريخته بر اين گروه
كرده يكى تكيه به طاعات خويش
و آن دگرى صدق و صفا برده پيش
يارب! از اين سلسله من كيستم؟
بر سر اين كوى پى چيستم؟
گم شدهاى بر سرِ راه آمده
غرقهى درياى گناه آمده
آمده شرمنده ز اطوار خويش
منفعل از شيوه و كردار پيش
با دل و جانِ اَلَم اندوخته
چشم به راه كرَمت دوخته
تا به طفيل يكى از محرمان
بخشيم از كشمكش قهر، اَمان!
ذكر غضب كردن على(ع) بر سائل
شير خدا، بحر سخا، كانِ جود
قطب زمين، اخترِ برج وجود
روز چنين بود كه شد در غضب
چون كه از او كرد گدايى طلب
در عرفات و طلب از غير دوست؟
كورى بخت است و سياهى روست!
هركه در اين بزم بوَد زان قبيل
هست در او نشأهى »ضَلَّ السَّبيل«
رحمت حق است كران تا كران
چون طلبد سائلى از ديگران!
ذكر قربانى كردن
كوش پس از رَمى، كه قربان كنى
هرچه كنى، كوش كه با جان كنى
تيغ وفا بر گلوى جان بنه
گردن تسليم به فرمان بنه
دست چه باشد كه از او خون چكد!
خون بوَد آن كز دل محزون چكد
جان كه نه قربانىِ جانان بوَد
جيفهى تن بهتر از آن جان بود
ساحت اين عرصه كه عرضِ مِناسب
سربه سر اين دشت فنا در فناست
هركه نشد كُشته به شمشير دوست
لاشهى مردار به از جان اوست
سُرخىِ خو. آيت صُنع الله است
كُشته مشو آن جاى كه قربانگه است
آن همه جوينده كه آنجا درند
جان بفروشند و غم دل خزند
يك طرفش آمده خونها به جوش
يك طرفش جوششِ كلا فروش
هر كسى از همت والاى خويش
سود بَرَد در خورِ كالاى خويش
ذكر سر تراشيدن
سرمكش از تيغ و فرودآر سر
كرده ز سر قيد علايق به در
گر سرِ مويى است علايق ترا
نيست يكى سجدهى لايق ترا
رو سر تسليم و رضا پيش گير
در ره دين ترك سرخويش گير
زندگى از سر دگر آغاز كن!
از بدن خويش كفن باز كن!
جامهى خود باز سِتان از گره
جامهى نو، روزىِ نو، روز نو
طلب توفق در عزيمت
اى دل! اگر بخت كند همرهى
عمر در اين ره نكند كوتهى
پاى ز سر كرده به راه نياز
طى كنم اين منزل دور و دراز
گرچه ره عشق بالا بر بلاست
هر طرفش راه به كوى فناست
آتش موسىست كه سرتا به سر
سوز مغيلان زده در اين گذر
اين رهِ عشق است، نه راه حجاز
زادِ وى آن بِه كه كنى از نياز
مىرود اين ره به سر كوى دوست
فرصتِ جان باد كه معراج اوست
توجه به جانب زمين بقيع
چون كه شدى زاير اهل حرم
از ره اخلاق برون نه قدم
جانب دروازهى رحمت گذر
در قدم افكنده به حرمت نظر
شو متوجه به زمين بقيع
عرش برين بين و مقام رفيع
چون كه نهى بر درِ دروازه گام
به كه برآيى به صلاة و سلام
بهر زيارت قدمى پيش نه!
ساخته از سر قدم خويش به
زنده دلان بين كه ز خود مردهاند
سر به گريبان عدم بردهاند
گر بگشايند زعارض نقاب
تيره نمايند مَه و آفتاب
چار دُرجِ نبوت در او
بحرِ سخا، كان فتوّت در او
از فلكِ جود و سخا و كرم
كرده قِران چار ستاره به هم
پرده گشايم ز جمال سخن
باقر و صادق، على است و حسن
خفته هم آغوش هم از يك دلى
زادهى معناى نبى و ولى
چون به ميان فاصلهشان اندكىست
مرقد اين چار توگويى يكىست
در ته آن خاك كه كانها دراوست
آن نه بدنهاست كه جانها در اوست
كانِ گهر، معدنِ زر؛ هر يكى
زينت مَه، زيور خور؛ هر يكى
هر طرفى نور دمد زان زمين
همچو نجوم از فلك هشتمين
اين همه در سايهى آن آفتاب
رفته به خلوتگه عزت به خواب
روز قيامت كه دمد نفخ صور
اين همه خيزند در اَستار نور
جمله نمايند به شوق تمام
سوى بهشت از رهِ عزت خرام
اى دل! اگر بر سر كوى حبيب
بخت مددكار شود عَنْ قريب
خاك شوم در رهِ اهل بقيع
خاتمه
چند گهى سوختم و ساختم
تا زميان پرده برانداختم
شاهد معنى به دلم رو نمود
نطق من از طلعتِ آن روگشود
تا نزد سر ز چمن نوگلى
نغمه سرايى نكند بلبلى
كعبه بوَد نوگل مُستكين من
تازه از او باغِ دل و دين من
جلوهگرى كرد و زبانم گشود
پرده كشيد از رخ و هوشم ربود
قصه گزارندهى آن گل شدم
نغمه سراينده چو بلبل شدم
طوطى از آيينه كند قيل و قال
گر نبود آينه طوطىست لال
گل بوَدم كعبه كه عنبر فراست
آينهام مشهدِ پيغمبر است
ساخته گه طى و گه بلبلم
طلعت آينه و روى گُلم
دست برآرم به دعا هر نفس
نيست مرا جز به دعا دسترس