پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - تابش وحى - سعیدی کیاسری هادی

تابش وحى
سعیدی کیاسری هادی

شب
شب وادى امشب شب تشنه‌اى‌ست
شب اينسان نبوده‌ست، اين تشنه كيست؟

شب امشب بهارست، بيدارى است
شب از جانِ من تا خدا جارى است

شبى از دلِ لاله سرشار تر
و از جانِ خورشيد بيدارتر

شبى همچو گل پر ز بوى خدا
شبى جرعه نوش از سبوى خدا

شبى بغض آيينه‌ها در گلو
شبى مانده در حسرتِ گفتگو

شب امشب، شب مى فروشانِ مست
شبِ وحد آيينه پوشانِ مست

شب امشب به سوى حرا مى‌رود
به ديدار و صبح و صدا مى‌رود

حرا بود و دل بود شب بود و او
شبى آتش افروزِ تب بود و او

شب از نور سرشار از نشوه پر
شب از شور سرشار از نشو پر

حرا دامن از مكيان چيده است
دلش را به خورشيد بخشيده است

حرا سنگ، همصحبت آيينه‌اش
دلى؟ نه كه خورشيد در سينه‌اش

صحرا
از اين دامنه دشت بى‌ساحل‌ست
به شعر و شراب و شتر شامل‌ست

چه خاموش خواندم در اين شوره‌زار
فراموش ماندم در اين شوره‌زار

جهنم در اين دشت اردو زده‌ست
به جانش شرار هياهو زده‌ست

جهنم براين دشت باريده است
گل و عطر و لبخند را چيده است

جهنم به رنگ دل و دشنه است
به خون من و دوستان تشنه است

من و شعر و شمشير همسايه‌ايم
هجوم و من و تير همسايه‌ايم

چه شبها كه از خيمه بيرون زديم
به اردوى دشمن شبيخون زديم

سبكبال شمشيرها آختيم
به بيگانه و آشنا تاختم

كسى اينجا به فكر نشستن نبود
اگر بود يك لحظه با من نبود

كعبه
دلم سخت ديوانه پر مى‌كشد
به بتخانه كعبه سر مى‌كشد

خدايان چه خاموش خوابيده‌اند
غريب و فراموش خوابيده‌اند

خدايانِ باران، خدايانِ جنگ
خدايانِ دلمرده خوابرنگ

خدايانِ خرما، خدايانِ چوب
خدايانِ شاعر، خدايانِ خوب

خدايان خضوع مرا عاشق‌اند
سجود و ركوع مرا عاشق‌اند

خدايان ز اعراب عاشق‌ترند
و از آتش و آب عاشق‌ترند

چه مرموز و ساكت، چه كم صحبتند
تو گويى كه با خويش هم صحبتند

اگر چه دلم را نفهميده‌اند
هميشه صميمانه خنديده‌اند

چه عمرى كه بر پايشان ريختم
چه شبها به اينان درآويختم

چه تاريك و سردند بيچاره‌ها
مريضند، زردند بيچاره‌ها

اسيرانه بر پايم افتاده‌اند
به زيرِ قدمهايم افتاده‌اند

خدايانِ سنگينه اُف بر شما!
گدايان ديرينه اُف بر شما!

زمن شيره زندگى خورده‌ايد
دلم را ندانم كجا بريده‌ايد

سؤال
شب امشب، شب جوشش رازهاست
نخستين قدح نوش آوازهاست

هلا عشق اى آشناى قديم
نديم من و سال‌هاى قديم

شب وادى امشب شب تشنه‌اى‌بست
شب اينسان نبوده‌ست اين تشنه كيست؟

ديدار
... و آنگاه شب عطر شد، عود شد
به مرزِ دو لبخند محدود شد

در اثناى روييدن فصل سبز
دلم ماند و بوييدن فصل سبز

حرا از بهارانه لبريز شد
و آماده فتحِ پاييز شد

كسانى كه از لات مى‌گفته‌اند
كنون زيرپاى حرا خفته‌اند

كسى التهاب حرا را نديد
گل آفتاب حرا را نچيد

نديدند لرزيدن مكه را
و بيدار خوابيدن مكه را

به روى حرا كعبه لبخند زد
دلش را به ديدار پيوند زد

چه حال آفرينند اين لحظه‌ها
شكوه و يقينند اين لحظه‌ها

گلستان نورست امشب حرا
بهار و بلورست امشب حرا

چنان نفحه‌ى زندگى مى‌دمد
كه مرگ از حريم حرا مى‌رمد

زمين و زمان مهيمان حراست
كه جانِ جهان ميهمان حراست

حرا محفل باشكوهى ز عشق
حرا ميهماندار كوهى ز عشق

آشنايى
در اثناى بوسيدن آفتاب
حرا ماند و جانى پر از اضطراب

محمد(ص) در اين بزم محضِ دعاست
مهياى همصحبتى با خداست

چنان لحظه‌ها با دلش محرمند
كه گويى زقبل آشناى همند

كران تا كران نور بود و خدا
نبود اين حرا، طور بود و خدا

چو خورشيد يك لحظه چشم افق
درخشيد يك لحظه چشم افق

حرا بار ديگر تپيدن گرفت
و شب شور و شوق رسيدن گرفت

حرا ماند در التهابى عميق
ميانِ دو درياى جوشان غريق

آواز
از آن قاصد نور آمد ندا:
بخوان اى محمد(ص) به نام خدا

بخوان اى بهار، اى شكوفاترين
بخوان اى پيام‌آور راستين

به نام خداوند هستى بخوان
به مرگِ بت و بت‌پرستى بخوان...

حرا جامه عشق پوشيده است
و از چشمه‌ى وحى نوشيده است