پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - حكمت ساختارى و پيشرفت - فیاض ابراهیم
حكمت ساختارى و پيشرفت
فیاض ابراهیم
١. حكمت، از طرفى به آسمان وصل است و از طرفى به زمين؛ يعنى هم بعد معنايى دارد و هم بعد مفهومى؛ هم وحدت دارد و هم كثرت؛ پس هم بعد تلائم دارد و هم بعد تضاد و تنوع، و لذا وحدت در كثرت و كثرت در وحدت و سكون در حركت و حركت در سكون و يا به عبارتى ثبات در حركت و حركت در ثبات را در خود دارد و پيشرفتى را كه ترسيم مىكند اين گونه است.
٢. حكمت را تعاريفى بس متنوع و مختلف كردهاند؛ چرا كه حكمت در عين اينكه يك مفهومِ بديهى و قابل شهود براى هر كس است، ولى در مقام تحليل و تفصيل بسيار مبهم و پيچيده است. به همين دليل، غربىها كه مفاهيم پيچيده را تحمل نمىكنند، آن را رها كرده و درباره آن بحث نكردهاند (دائرة المعارف فلسفه راتلج) و يا به عبارتى، حكمت، يكى از كوچههاى بن بست غربىهاست كه پديدارشناس، سعى در احياى آن كرده است (هوسرل در عالم متقن پاراگراف ٧٠ تا ٨٠) و شرق نيز آن را به واسطه عرفانگرايى رها كرده است.
٣. حكمت، حركت از عرفان به سوى فلسفه را ترسيم مىكند؛ يعنى از معنا و شهود حركت مىكند و به سوى مفهوم تعقل مىرسد؛ پس حركت از سوى وحدت به كثرت است و اين كثرات، هم بعد تاريخى دارند و هم بعد جغرافيايى؛ يعنى حكمت بدون تاريخ معنا ندارد و بدون جغرافيا نيز يك پاى ديگر آن لنگ مىشود. پس سير در تاريخ و جغرافيا يا سير آفاقى، يكى از پايههاى كثراتى حكمت است كه منجر به سير انفسى در حكمت مىشود.
٤. عرفان تكيه بر سكوت دارد و فلسفه تكيه بر سخن. در شرق، ارتباطات داراى محور سكوتى است و در غرب ارتباطات براساس سخن شكل مىگيرد. ارتباطات در شرق براساس ارتباطات تصويرى، كنايهاى و اشارهاى شكل مىگيرد و ارتباطات در غرب بر اساس نشر و گفتوگو و شفاهى شكل مىگيرد. ارتباطات در شرق بر اساس دلالت التزامى و تضمنى، تحقق مىيابد و در غرب براساس دلالت مطابقى.
٥. در ارتباطات حكمت محور، تمامى سطوح ارتباطى شرق و غرب لحاظ مىشود، هم سكوت است و هم سخن. در وقتِ سخن، سكوت كردن و ساكت شدن و در وقتِ سكوت، سخن گفتن هر دو علامت نادانى، جهل و غيرحكيمانه است (سعدى) .
بدون ارتباطات التزامى و تضمنى، در دراز مدت ارتباطات مطابقى به ابتذال كشانده مىشود و بىمعنايى بر آن حاكم مىشود (مثل آنچه در باب ارتباطات جمعى غربى روز گفته مىشود).
٦. بدون ارتباطات سخن محور نيز ركود، ابهام و مغالطات در جامعه ترسيم مىشود و نتيجه آن سوء استفاده از قدرت و حكومت استبدادى شرقى (مثل چين و ژاپن) در شرق تاريخى و فعلى شكل گرفته و مىگيرد و لذا دسپوتيسم شرقى از همين ارتباطاتِ غيرسخنى به وجود آمده، كه عرفان، آن را توليد و بازتوليد كرده و ثروتمندترين و فقيرترين افراد جهان در اقشار اجتماعى، در شرق وجود دارد و از همين فاصله طبقاتى در شرق، مذهب خدايان اشرافى هندى بوجود آمده و بودائيسم براى تحمل اين فاصله طبقاتى (كارما) در چين تا ژاپن خلق شده است؛ پس مذاهب اشرافى هندوئيسم و مذهب مردم عادى بودائيسم مىباشد.
٧. پس حكمت با عرفانِ شرقى؛ مثل هندوئيسم و بودائيسم، كه دو چهره توليدى فاصله طبقاتى هندى و چينى است، سرسازگارى ندارد و حكمت فقط به دنبال حقيقت نيست؛ مثل عرفان شرقى، بلكه عدالت نيز در متن خود دارد؛ يعنى حقيقت بدون عدالت به ظلمگرى و ظلمپذيرى مىانجامد و مذهب ظلمگرا؛ مثل هندوئيسم يا ظلمپذيرى؛ مثل بودائيسم درست مىكند و سرمايهدارى جهانى امروز به دنبال بسط عرفانهاى بدون عدالت است، كه در واقع و در حقيقت، عرفانهاى وهمگرا است، چرا كه حقيقت بدون عدالت وجود ندارد و هر جا كه حقيقت وجود دارد، عدالت نيز وجود خواهد داشت.
٨. عرفان بدون فلسفه، ضديت با علوم انسانى خواهد داشت؛ چرا كه در علوم انسانى سخن گويى براساس مفاهيم اجتماعى و انسانى حاكم است و زمانى كه سكوت حاكم است، تسليم ساختارهاى اجتماعىِ حاكم خواهيم بود، مثل آنچه در ژاپن و چين وجود دارد و داشته است، كه گاهى شكل امپراطورى به خود مىگيرند و فقط به علوم حسى مىپردازند. و سعى در يك زندگى تكنيكى براى خود دارند. اطاعت از مافوق جاى كل علوم انسانى را مىگيرد و اگر اين مافوق امپراطور باشد يا غربِ مسلط، فرقى نمىكند. پس عرفان شرقى مذهب تسليم است و عدم استقلال، كه همه از بىعدالتىِ حاكم در عرفان شكل گرفته است.
٩. عدالت، براساس سخن گفتن بنيان مىشود نه سكوت و ظلم با سكوت بنياد مىشود. عدالت گرفتنى است و دادنى؛ پس با مطالبه آن توسط سخن ايجاد مىشود و علوم انسانى به عنوان علوم مردمى بايستى به دنبال عدالت باشد تا هر كس حق خود را دريابد و جايگاه خود را به دست آورد و هر كس در حال خودش قرار گيرد و اگر غير از اين باشد، علوم انسانى نيز به طرف ظلم پذيرى و توجيه ظلم مىرود، مثل علوم انسانى پست مدرنيسم كه از بودائيسم شرقى توليد شده و ظلمپذيرى را به گونهاى ظريف حكايت مىكنند (گفت و گوى كادامر و پل ريكور در كتاب زندگى در دنياى متن).
١٠. از طرف ديگر، علوم انسانى امريكايى كه براساس اصل غير اخلاقى مبادله و كنش متقابل نمادين شكل گرفته و اصل را بر منفعتگرايى گذاشته و جامعه جمعى و فرهنگ جمعى و ارتباطات جمعى و رسانههاى جمعى را بوجود آورده است، تابعى از جامعه صنعتى و پساصنعتى است، كه ظلمگرايى را با نام آزادى در حال رواج دادن در سطح جهانى است و سعى در ساختن دلالت مطابقى آن است كه همراه با يك نوع تقليل و سادهسازى در آن مىباشد. در مقابل آن يك نوع روششناسى ارتباطى وجود دارد و آن به دست آوردن دلالتهاى التزامى است كه امروزه از آن به هرمنوتيك انتقادى كه براساس استعاره بنا مىشود، ياد مىشود (كارهاى ريكور و هابرماس).
١١. پس، سخن بدون حكمت نيز در فرآيند ارتباطى، ظلم را بوجود مىآورد و حكمت بدون سكوت و تعقل، غفلت و ظلمپذيرى و ظلم روايى را بوجود مىآورد و غفلت جهانى توسط رسانههاى جهانى خلق مىشود و با لحظهاى خود آگاهى اين طلسم نابود مىشود؛ پس بايستى براى عدم خودآگاهى، به تكرار نشانهها روى آورد (آنچه در بودائيسم نيز وجود دارد) و با تنوع نشانهاى بر عدم وجود معنا، سرپوش گذاشت، پس تراكم رسانهاى در جهانىرسانهاى و توليد كمى و تراكمى نشانهها سخت و مورد توجه است.
١٢. حكمت رسانهاى و ارتباطى، هم بر رسانههاى مبتنى بر سكوت تكيه مىكند كه رسانههاى فردى است، مثل كتاب و مطبوعات و هم بر رسانههاى جمعى و مبتنى بر سخن؛ مثل راديو و تلويزيونى؛ يعنى براى تحولات فرهنگى از كتاب شروع مىشود و به راديو و تلويزيون ختم مىشود. كتاب صامت است و ساكت، كه بر اساس ارتباطات فردى بنا مىشود و شخص تنها آن را مىخواند و يك نوع رسانه عرفانى و سكوت محور است، كه اگر مقدمهاى براى رسانههاى سخن محور فلسفى؛ يعنى راديو و تلويزيون شوند، دچار فرهنگ تكرارى و بىمعنايى نخواهند شد؛ پس حكمت از فرد و فطرت آن شروع مىشود و به جامعه و حكومت ختم مىشود و از اين راههاست كه پيشرفت را ترسيم مىكنند و اين را نه از راه عرفان شرقى توليد شده توسط حافظ طى مىكند و نه غرب باز توليد شده، توسط مولوى، بلكه از راه حكيمانى؛ مثل فردوسى و سعدى دنبال مىكند.