پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - رنسانس شيعى توسعه ايرانى - اسلامى - راهدار احمد
رنسانس شيعى: توسعه ايرانى - اسلامى
راهدار احمد
قسمت پايانى
اشاره:
در شماره پيش، ضمن ارائه تقسيم بندى از رنسانس در سه گونه آن، پرسش از امكان يا ضرورت توسعه مطرح و نتايج چندى از توجه به ماهيت آن برشمرده شد. ادامه مطلب را در اين شماره مىخوانيد.
انقلاب اسلامى و قابليتهاى گذار از توسعه غربى
در طول تاريخ، در هر زمان و مكان، به ميزانى كه يكى از»سنن الهى« مجال تحقق يافته، به همان ميزان، امكان »شكوفايى استعدادهاى هستى« افزايش يافته است. تحقق سنت الهى، بستر لازم براىتقرب بيشتر بشر به وجود الهى را مهيا مىكند و از آنجا كه وجود الهى، سراسر فعليت است، تقرب به آن، استعدادهاى هستى را به ميزان تقربش به وجود الهى از قوه به فعل مىكشاند.(١) »اديان توحيدى« بهترين بستر براى تحقق سنتهاى الهىاند، از اينرو، ظهور هر دين توحيدى و تمسك به آن، همواره منجر به شكوفايى آن عصر شده و در اين ميان، عالىترين نوع شكوفايى را در پس ظهور اسلام به مثابه دين خاتم شاهد هستيم(٢) كه در بستر آن، سلمانها، ابوذرها، مقدادها، مالكها و... در فاصله كوتاهى، از حضيض به اوج رسيدند و اعراب جاهلى حجاز نيز توانستند پس از مدت نزديك به نيم قرن، بر بخش قابل توجهى از جهان آن روز فرمانروايى كنند و اگر فاصلهگيرى مسلمانان از احكام اسلامى نبود، بهطور حتم آنها قادر مىشدند تا با عدل و قسط بر سراسر جهان حكومت كنند.
در عصر ما، »انقلاب اسلامى« رخدادى است كه از جنس بعثت انبياى الهى و در تداوم آنها مىباشد.(٣) پس در اين انقلاب نيز، سنن الهى به بهترين نحو، امكان ظهور و بروز دارند و به تبع اين امكان، استعدادهاى بشر، به شكل قابل توجهى از قوه به فعل درآمده و شكوفا مىشوند كه ما نمونههاى روشنى از اين شكوفايى را در هشت سال دفاع مقدس شاهد بودهايم؛ زيرا در يكسوى نبرد، ژنرالهاى پيرى بودند كه تجربه مديريت جنگ جهانى دوم را يدك مىكشيدند و طرف ديگر، جوانان و نوجوانانى كه حتى فرصت كافى براى ديدن آموزش نظامى هم نداشتند و ناگزير بودند آموزش خود را در متن يك جنگ واقعى تجربه كنند. در حالى كه همه دنيا منتظر پيروزى زودهنگام گروه نخست بودند، در كمال ناباورى با شكست آنها مواجه شدند و اين نبود، جز شكوفايى »فئه قليله«(٤) حق كه در بستر انقلاب اسلامى به مثابه بستر مناسب تحقق سنن الهى، استعداد آنها شكوفا شده بود.
در هر عصرى، جبهه حق در برابر شكل خاصى از باطل قرار مىگيرد. به عبارت ديگر، حق در هر مرتبه خود، غيريتى مناسب با همان مرتبه دارد كه با آن در ستيز است. بىشك، »غيريت«، جبهه حق در عصر ما، »غرب به مثابه يك مكتب و منظومه نظرى عملى« مىباشد. تجليات غرب در عصر ما گوناگون بوده و طيف وسيعى از انديشههاى عقلى، علوم تجربى، نمودهاى هنرى تبليغاتى، تكنولوژىهاى محسوس و نامحسوس و... را شامل مىشود. انديشه انقلابى ما كه متأثر از انديشههاى توحيدى و در تداوم آنهاست با هر يك از اين تجليات، به ميزان تأثيرى كه در تحقق بيشتر »غيريت« پيشگفته دارند، درگير شده است.
گستردهترين و در عين حال، تأثيرگذارترين وجه تجلى غرب در كشورهاى اسلامى و از جمله در ايران، مربوط به تكنولوژى آن مىباشد، اساساً آشنايى نخستين ايرانيان و حتى ديگر كشورهاى جهان سوم با غرب، ابتدا از طريق ابزار محسوس (تكنولوژى) آن بوده و شناخت فلسفى ما از غرب يك شناخت متأخر بوده است. يكى از صاحبنظران معاصر در تحليل اين مطلب مىنويسد:
آنچه مسلم است اين است كه ايرانيان هيچگاه از ابتدا به فلسفههاى جديد غرب توجه نداشتهاند و كاملاً نيز طبيعى است كه اين طور بوده باشد؛ زيرا شناخت فلسفى نسبت به هر نوع شناخت ديگرى، به نحوى جنبه تأخر دارد. هيچ شناختى در واقع با فلسفه آغاز نمىشود، بلكه در فراز و نشيب هر تحولى، وقتى كه ذهن انسان به بازنگرى مىپردازد و توأم با نقد مىگردد، در شرايط پيدايش و امكانات آتى خود تأمل مىكند و از مراحل ابتدايى سطحى به مراحل عميقترى سوق پيدا مىكند، احتمالاً به نحو تدريجى صبغه فلسفى نيز پيدا مىكند. اگر از ابتداى تاريخ بشرى صور مختلف فنى، اعم از يدى همچون ابزارسازى و يا نفسانى همچون سحر، از شرايط انطباقى حيات بشرى بوده و در رفع نيازهاى اوليه مددكار او به حساب آمده است، فلسفه از اين لحاظ كوچكترين سهمى به عهده نداشته و فقط موقعى به معناى اصيل كلمه آغاز شده كه بشر نه فقط الزاماً در رفع حوايج خود كوشا بوده است، بلكه درباره آنها به تأمل و تفحص نيز پرداخته است. تحقيقات جديد در مورد تحول انسان اوليه به خوبى نشان مىدهد كه انسان فكور بعد از انسان سازنده پديد آمده است، همانطور كه امروز نيز در مراحلِ تكوينى شناسايى در نزد كودكان، هوشِ انتزاعى بعد از هوشِ عملى ظاهر مىگردد و افزون بر اين، حتى مىتوان گفت كه به ناچار حيوان ناطق بايد راه بسيار درازى را طى كند تا احتمالاً به مرتبه انسان فلسفى ارتقاء يابد.(٥)
نه تنها آشنايى طبيعى ما با غرب فلسفى، متأخر از آشنايى ما با غرب تكنيكى بوده، بلكه سير آشنايى ما با فلسفه غرب نشانگر نوعى بىمهرى ما به آن مىباشد. »تا سالهاى آغاز نهضت مشروطيت، اطلاع ما از وضع غرب بسيار اندك بوده و علاقه چندانى به كسب اطلاع و آشنايى با غرب وجود نداشته است. ترجمه بعضى از آثار دكارت و عظمت و انحطاط روم، اثر مونتسكيو و... خوانده نشده و اگر خوانده شده باشد در نوشتههاى فلسفى، ادبى و سياسى ايرانيان هيچ چيز از آن آثار نقل نشده و اثر و نشانى از آنها نيست. بنابراين، مىتوان گفت كه تحول فكرى غربى در كشور ما شناخته نشده بود و ما كسى يا كسانى را هم سراغ نداريم كه سعى و تلاش وافرى در اين راه كرده باشند. منتهى كنت دوگوبينو خيال مىكرد كه اگر ايرانيان را با تفكر دكارت آشنا سازد، تحولى اساسى در فكر ايرانى پديد خواهد آورد. كتاب دكارت كه به سفارش او ترجمه شد، خواننده پيدا نكرد؛ اما مقالات روزنامهها و آثار ميرزا ملكمخان و ميرزا آقاخان كرمانى و به خصوص آثار سيد جمالالدين اسدآبادى قدرى تأثير كرد. سيد، سخن دكارت در مورد درخت علم و اينكه ريشه آن درخت، مابعدالطبيعه است را پذيرفته بود و در يكى از سخنرانىهايش به صراحت گفته بود كه براى اخذ تمدن جديد بايد ريشه آن را كه مابعدالطبيعه جديد است در زمين تاريخ غرس كرد؛ زيرا شاخ و برگ بىريشه مىخشكد و بار نمىدهد. بعضى از شاگردان سيد و به خصوص افضلالملك كرمانى سفارش او را گوش دادند و افضلالملك نيز در مقدمهاى كه براى ترجمه فارسى كتاب تقرير دكارت نوشت، اين تمثيل را ذكر كرد، اما اين كوششها مورد استقبال قرار نگرفت و ثمر چندانى نداد«.(٦)
البته مسأله آشنايى ما با تكنيك غرب، متفاوت از آشنايى ما با فلسفه غرب است و توجه به نكات ذيل مىتواند راهگشا باشد:
١) آشنايى ما با تكنيك غرب به صورت »قهرى« بوده است، و نه اختيارى؛ زيرا ايرانيان بيشتر در متن يك جنگ تحميلى (جنگهاى ايران و روس) خود را روبهروى تكينكى قوىتر و مجهزتر ديدند و براى جلوگيرى از پيش آمدن موارد مشابه، ناگزير از تلاش براى آموختن آن شدند كه در راستاى همين هدف، دارالفنون، توسط اميركبير در ايران تأسيس شد.(٧) و اين مسئله در حالى است كه آشنايى ما با فلسفه غرب، قهرى نبوده و ما براى آشنا شدن فرصت كافى براى تأمل داشتهايم. البته هرچند اين تأمل به كندى صورت گرفته ولى به همين علت، آشنايى ما با فلسفه غرب هم به شكل متأخر تحقق يافته است. دليل تفاوت آشنايى ما با تكنيك و فلسفه غرب در اين است، كه سلطه و قهر تكنيك، هم راحتتر و سريعتر و هم گستردهتر و ملموستر از سلطه و قهر فلسفه صورت مىگيرد. فلسفه معمولاً به كندى و در لايههاى پنهانى يك فرهنگ و جامعه، تكنيك به سرعت و در لايههاى ظاهرى و بيرونى آن نفوذ مىكند.
٢) »حكومتها و حاكمان« تا آنجا كه استقلال، موقعيت و منافع آنها زير سؤال نمىرفت، خود مشتاق آشنايى با تكنيك غربى بودهاند، اما آنها به وارد كردن فلسفه يك تمدن كمتر توجه داشته و حكم بدان كردهاند. به همين علت، اكثر طرحهاى اصلاحى تكنيكى در كشور ما توسط ديوانسالاران داده شده؛ ديوانسالاران روشنفكرى كه در پسزمينه فكرى خود مخالف دربار بوده و از سر ناگزيرى و ضرورتى كه تشخيص داده بودند، وارد امور ديوانى شده و همواره هم از اينكه دربارى ناميده شوند، فرار كردهاند. بهرغم اين،اكثر اين طرحها با مخالفت دربار و حاكمان روبهرو نمىشده، مگر اينكه منافع شخصى برخى از آنها را تهديد و تحديد مىكرده است.
٣) در برخى از حكومتها، از جمله حكومتهاى خاندان پهلوى، به دليل وابستگى سياسىشان به كشورهاى غربى (انگليس و آمريكا) حتى اگر هم حاكمان، تقاضاى وارد كردن تكنيك غربى را نداشتند، چنين كارى از جانب »دولتهاى سلطهگر« به آنها تحميل مىشده است. اين در حالى است كه چنين تحميلى را در مورد وارد كردن فلسفه غرب به كشور، سراغ نداريم؛ بهويژه اينكه اساساً دولتهاى ما به لحاظ تاريخى، زمانى وابسته سياسى غرب شده بودند كه در خود غرب، اعتبار فلسفه از آن حدّ و اندازهاى كه در قرون ١٨ و ١٩ ميلادى برخوردار بود، به مراتب تنزل پيدا كرده بود و حتى خود حاكمان سياسىغرب هم گو اينكه چندان دغدغه صادر كردن آن را به كشورهاى وابسته به خود نداشتند. متقابلاً رشد تكنيك در خود غرب به گونهاى پيش رفته بود كه از حالت ابزار بودنش خارج شده و حتىجامعه غربى را نيز در به كارگيرى خودش مجبو ر كرده بود؛ بر اين اساس، اگر غربىها خودشان هم مىخواستند كه تكنيك خود را صادر نكنند، چندان در اين امر مختار نبودند.
٤) در حكومتهاى وابسته خاندان پهلوى نيز اشخاص تحصيلكرده، متدين و خدومى بودند كه دغدغه خدمت به دين و ملت را داشته باشند و تا آنجا كه براى آنها ميسور بود نيز در همين راستا انجام وظيفه مىكردند، اما نكته اينجاست كه از آنجا كه اصل »ساختار سياسى فكرى« اين خاندان وابسته بود، انسانهاى مستقل و متدين حداكثر در يك مدار بسته و محدودى مىتوانستند خارج از اهداف آنها عمل كنند و اين محدوديتها باعث مىشد تا اين گونه انسانهاى خدوم هرگز به خودباورى، استقلال كامل و بالندگى نرسند؛ زيرا آنها هرگز مجالى براى آزمودن و امتحان قابليت و توانايىهاى خود در مراحل پيشرفتهتر را پيدا نمىكردند و بالاتر اينكه حتى در مواردى هم كه بهطور مشترك با مهندسين، مستشاران و عناصر بيگانه خلاقيتى در صنعت، علم و هنر از خود بروز مىدادند، هرچند در آن موارد سهم آنها بهسزا و درخور توجه بوده باشد، به اين دليل كه واقعاً نمىدانستند كه چه مقدار آن نتيجه، مستقيماً محصول خلاقيت خود آنها بوده، باز هم سخت به خودباورى و استقلال مىرسيدند.
٥) در انقلاب اسلامى، به دليل »رها شدن از يوغ استعمارى« شرق و غرب بهويژه وقتى اين رها شدن، مستلزم تحريم و انزوا بر ما شد نا گزير از تكيه بر استعدادهاى بومى شديم. و هر گام كه به جلو رفتيم، ترديدى نبود كه تنها معلول، لطف الهى و همت خود ايرانيان بوده است. خداوند متعال در قرآن كريم درباره اصحاب كهف مىفرمايد: (و ربطْنا على قلوبهم اذ قاموا)؛(٨) يعنى آنگاه كه قيام كردند، قلبهاى آنها را با خود پيوند زديم. انقلاب اسلامى ايران همچنان كه حتى برخى از نويسندگان منصف غربى نيز بدان تصريح كردهاند(٩) قيامى براى خدا بود و نمىتوانست قلوب قيامكنندگان با خداوند پيوند نخورد. و در نتيجه همين پيوند با خداوند است كه بركات آسمان بر اهل ايمان و تقو ى نازل مىشود و استعدادهاى بشر به شكل عجيبى شكوفا مىشود.
بر خواص زمانه، پوشيده نيست كه تاريخ عصر ما به ظاهر تاريخ غربى است و گو اينكه هر قوم و ملتى حتى اگر هم نخواهد بايد تاريخ خود را با تاريخ غرب تنظيم كند. بىشك، چنين سيطرهاى را غرب به مدد تكنولوژى و علم و صنعت خود به دست آورده است. در انقلاب اسلامى، شيبى براى گذار از اين سيطره به وجود آمده، كه برخى از مظاهر آن عبارتند از:
١) انقلاب فرهنگى جنبش نرمافزارى: نخستين طرح نظرى كه در انقلاب اسلامى براى گذار فرهنگى از غرب داده شد، مسأله »انقلاب فرهنگى« بود كه بر اساس آن مقرر شده بود تا نظام آموزشى، متون درسى، اساتيد آموزش عالى و... تغيير يابند. اگرچه مشكلاتى، از قبيل هشت سال جنگ تحميلى مانع از آن شد كه اين طرح آنگونه كه بايد و شايد طى طريق كند، بهرغم اين، انديشه گذار فرهنگى از غرب در ذهن نخبگان علمى و سياسى اين مرز و بوم همچنان زنده بود و هر از چندى هرچند با تأخير و با كندى منجر به طرح و راهى نو مىشد. مهمترين نمود عملى اين طرح، در ايجاد فرهنگ جنگى متمايز از فرهنگ جنگى غربى در طول هشت سال دفاع مقدس خود را نشان داد. با اتمام جنگ و نهايتاً فراغت از دلمشغولىهاى عصر سازندگى، دوباره نخبگان علمى ايران، طرح راهاندازى »جنبش نرمافزارى و نهضت توليد علم« را دادند كه در حقيقت، در تداوم همان انقلاب فرهنگى بود. اين جنبش، كماكان ادامه دارد و در سطوح متفاوت حوزههاى علميه، اساتيد دانشگاهها، دانشجويان و حتى دانشآموزان همچنان مسألهبرانگيز است. كمترين نتيجه نظرى اين جنبش تاكنون، تحقق نوعى »توسع مفهومى« در مواجهه با غرب، از قبيل: نفى روشنفكرى ترجمهاى، شناسايى ناتوى فرهنگى و... است كه به نوبه خود، نتايج عملى سودمندى مثل بىاعتبارى نوشتههاى تقليدى و ترجمهاى غرب و... در جهت گذار از غرب را داشته است.
٢) توسعه بومى: هرچند مسأله توسعه بومى، طرحى نيست كه اختصاص به انقلاب اسلامى و حتى كشورهاى اسلامى داشته باشد، بلكه در ميان خود نظريهپردازان غرب نيز ضرورت توجه به توسعه بومىمطرح بوده است، اما توجه به اين مفهوم در نظريههاى غربى و نظريههايى كه پس از انقلاب اسلامى در ايران ارايه شده، متفاوت است. وقتى نظريهپردازان غربى چنين پيشنهاداتى را دادهاند، به عنوان يك ضرورت در جهت ممكن كردن توسعه غربى در كشورهاى جهان سوم بدان نگريستهاند و نه تنها در طرح خود دغدغه گذار از غرب را نداشتهاند، بلكه به دنبال گسترش و تثبيت آن نيز بودهاند. اين در حالى است كه طرح اين مسأله در فضاى ايران پس از انقلاب، نه از آن روى بوده كه چارهاى براى تحقق روح توسعه غربى در ايران بجز هماهنگ شدن آن با روح بومى ايرانى نبوده، بلكه ناشى از روحيه خودباورى و استقلالطلبى ايرانيان بوده و به همين علت هم، همواره باعث عصبانيت غرب شده است، وگرنه اگر چنين تمايزى ميان رويكرد غربىها و ايرانيان در مسأله توسعه بومى وجود نداشته باشد، برنامههاى توسعه بومى در ايران بايد در تداوم همان طرحهاى نظريهپردازان غربى ارزيابى شود، كه در اين صورت، مقابله غرب با آنها توجيه منطقى نمىتواند داشته باشد.
٣) ما مىتوانيم: شعارهاى قومى، عصاره شعور آنهاست و تا چيزى در جان و روح يك قوم نفوذ نكند، تبديل به شعار و ضربالمثل آنها نمىشود. شعار »ما مىتوانيم« شعارى است كه توسط يك دولتمرد ايرانى معطوف به »خدمت اسلامى به ملت ايرانى« داده شده و آنچنان مورد استقبال مردم قرار گرفته كه از آن، نردبانى براى كسب عالىترين قدرت اجرايى كشورشان ساختهاند. نه طراح اين شعار و نه لبيككنندگان بدان، بدون روحيه »استقلالطلبى« و »خودباورى« نمىتوانستند بدان توجه كنند. جنس اين كه »ما مىتوانيم«، جنس اخذ و اقتباس و تقليد و ترجمه نيست، بلكه »جنس توليد و سازندگى« است. شعارها، هميشه پسينىاند؛ بدين معنى كه تا زمانى در يك قوم، فرهنگ و باور خاصى به وجود نيامده باشد، شعار، آن را توليد نمىكند. از اينرو، شعار »ما مىتوانيم« هرچند از زبان يك دولتمرد و در شرايط زمانى يك انتخابات سياسى گفته شده، اما به يقين، چيزى جز باور پيشينى يك ملت، كه به مدد انقلابى اسلامى به خودباورى و استقلال رسيده نمىتواند باشد. افتخارآفرينى در عرصههاى مختلف علم و صنعت؛ از قبيل انرژى هستهاى، دستآوردهاى جديد و مهم پزشكى، صنايع پتروشيمى، صنايع نظامى و... نمودهاى اين باور تاريخىاند.
٤) پرسش از غرب: شرقشناسى را به گونهاى، شناخت خاص شرق توسط غرب تعريف كردهاند، كه اين نحوه از شناخت، »شناخت ابژكتيوى« است، كه بر اساس آن، شرق، ماده تاريخ غرب مىشود وبدان صورت غربى زده مىشود. در اين نوع شناخت از شرق، به تعبير برگسون، عقل، اشياء را كه بالذات متحرك و متغيراند، ساكن مىكند و حقيقت موجود را، كه عين زندگى و نشاط و سيلان و صيرورت است، نمىشناسد، بلكه صورت مرده و بىجانِ اشياء را در مىيابد. اين نحوه شناخت از شرق، بىشك از زمانى آغاز شده كه غرب احساس استيلاى بر شرق به آن دست داده است. متقابلاً نحوه شناخت شرقىها از غرب اينگونه نبوده و به تعبير گابريل مارسل، »شناخت اول« است، كه بر اساس آن، شرقىها از زاويه احتياج و نياز خود به علوم و فرهنگ غربى روى آوردهاند. در اين نوع شناخت، غرب، هرگز متعلق و مورد شناسايى ما قرار نگرفته و شناخت ما از غرب، بيشتر به معنى شركت ما در شناسايى آن و به عبارت ديگر، سهيم شدن در تاريخ آن مىباشد.(١٠) به همين علت است كه بهرغم وجود و رواج شرقشناسى و مستشرق، واژههاى غربشناسى و مستغرب چندان در فرهنگ و زبان ما مأنوس نبوده و رواج ندارند. اما انگار، با انقلاب اسلامى، اين رويكرد به غرب عوض شده است؛ ديگر نه غرب آنگونه كه پيش از اين احساس استيلاى بر شرق و از جمله ايران مىكرد، به قدرت خويش خوشبين است، و نه ايران آنگونه كه پيش از اين احساس نياز به غرب مىكرد، احساس نياز مىكند. قدرت مادى - معنوى ايران اسلامىاز سويى ، و ضعف روزافزون غرب از سوى ديگر، امكان نوعى شناخت ديگر از غرب را به ايرانيان پس از انقلاب اسلامى داده است، كه بر اساس آن، امكان تصرف در غرب از طريق راهاندازىجريانهاى پرشور و حرارت »غربشناسى« كه از ذات، ماهيت و كليت غرب پرسش مىكنند، به ما داده شده است. گو اينكه اينبار، واژههاى غربشناسى و غربشناس (مستغرب) بى آنكه متناظر معكوس واژههاى شرقشناسى و شرقشناس (مستشرق) باشند در حال رايج شدن و مأنوس شدن هستند. امكان پرسش از ماهيت غرب، چيزى نيست كه از سر تفنن و تفرج ايجاد شده باشد. قبل ازانقلاب اسلامى كه چنين امكانى حداقل براى طيف وسيعى از اساتيد و دانشجويان مهيا نبود، به اين دليل بود، كه ما تحت سيطره غرب و به نوعى اسير آنها بوديم. امكان پرسش از غرب، بىشك نتيجه رها شدن ما از سيطره و سلطه و نفس طرح اين پرسش، به خوبى قادر است تا فرصت مناسبى براى ما جهت گذار از غرب ايجاد كند.
اهميت مسأله »پرسش از غرب« را نبايددست كم گرفت؛ زيرا با اين كار مىتوانيم تاريخ خود را كه ديربازى است توسط تاريخ غرب پوشيده شده و حتى همه اجزاء و عناصر آن را با ملاكهاى غربى ارزيابى مىكرديم بازسازى كنيم. »پوشيده شدن فرهنگ و تاريخ كشورهاى غيرغربى در طى دويست سال اخير در سه مرحله صورت گرفته كه عبارتند از: »مرحله بهت و سكوت؛ مرحله اعجاب، تقليد و تشبّه؛ مرحله بحران و داعيه و سرگردانى«. در تمام اين ادوار، ما غرق در غرب بودهايم نه بيرون از آن و به همين علت، هيچگاه نتوانستهايم از كليت و ماهيت آن پرسش كنيم و حتى نتوانستهايم آن را ببينيم؛ زيرا »چشم و گوش آدمى اشيايى را مىبيند و اصواتى را مىشنود كه با چشم و گوش او مناسبت دارد. ما چيزى را كه با آن نسبتى نداريم، نمىبينيم و درنمىيابيم؛ يعنى شرط ادراك و شناخت،تعلق است«(١١) و اينگونه نيست كه همه چشمها و گوشها بتوانند همه اشياء را به يك نسبت ببينند و ادراك كنند.
در تابستان ١٣٨٧ در حوزه مباحث غربشناسى چند جلسهاى را به فرزندان يكى از شخصيتهاى سياسى دينى يكى از كشورهاى آفريقايى تدريس داشتم. وقتى از سطوح ضرورى درگيرى و مواجهه جهان اسلام با غرب سخن مىگفتم، وى با ذكاوت خاص خود، چنين گفت: »مطالب شما اساساً مسأله مردم كشور ما نيست و حتى اگر به آنها گفته شود، گوشى براى شنيدن اين سخنان پيدا نخواهد شد«. وى كه چند سالى در دانشگاههاى ايران درس خوانده و شناختى نسبى از انقلاب اسلامى داشت، ادامه داد و گفت: »و شما بدانيد، كه گوشهاى شما نيز اگر مهياى شنيدن اين مطالب است و بلكه زودتر از آن، اگر قلبهاى شما اين مطالب را ادراك مىكند، تنها به مدد پايگاه معرفتى ويژهاى است كه انقلاب اسلامى در اختيار شما قرار داده است و اگر اين انقلاب اينجا به وجود نيامده بود، شما نيز نمىتوانستيد اين مطالب را ادراك كنيد«. او راست مىگفت و مؤيد سخنان او نيز شرايط فكرى ما قبل از انقلاب اسلامى است، ما آنگونه كه اينك به غرب حساس شدهايم و حتى آن را در مكان »غيريتِ هويت« خود قرار دادهايم، در آن شرايط نبودهايم.
پى نوشتها:
١. شايد بتوان از آيه شريفه "و لَو أنّ اهل القرى، آمنوا و اتّقوا، لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض" (سوره مباركه اعراف، آيه شريفه ٩٦) نيز اين معنى را استفاده كرد. بر اساس آيه شريفه، ايمان و تقوى كه البته جز در ساحت دين الهى محقق نمىشود باعث نزول بركات الهى بر اهل زمين مىشود و اين بركات بهطور حتم شامل بركات مادى (علاوه بر بركات معنوى) هم مىشود. علامه طباطبايى (ره) در تعليل و تحليل اينكه چرا تقوى و ايمان باعث نزول بركات مىشود به پيوستگى و ارتباط متقابل عالم هستى و تأثير و تأثرات همسوى آنها اشاره مىكند و مىنويسد:
همه اجزاء عالم مانند اعضاء يك بدن به يكديگر متصل است،بهطورى كه صحت و سقم و استقامت و انحراف يك عضو در صدور افعال از ساير اعضاء تأثير داشته و اين تفاعل در خواص و آثار در همه اجزاء و اطراف آن جريان دارد و اين اجزاء همه به سوى خداى سبحان و آن هدفى كه خداوند براى آنها مقدر نموده در حركتاند. انحراف و اختلال حركت يك جزء از اجزاء بهطور نمايان اثر سوء باقى مىگذارد و در نتيجه، آثارى هم كه ساير اجزاء عالم در اين جزء دارند، فاسد شده و...
طباطبايى (علامه)، سيد محمدحسين، تفسير الميزان، ج ٨، ترجمه سيد محمدباقر موسوى همدانى، (بىجا، بنياد علمى و فرهنگى علامه طباطبايى، بىتا)، ص ٢٧١.
٢. علامه طباطبايى در ذيل آيه شريفه "و أنْ لو استقاموا على الطريقه لأسقيناهم ماء غدقاً لنفتنهم فيه" (سوره مباركه جن، آيه شريفه ١٦) چنين برداست مىكند كه اولاً منظور از "طريقه"، دين اسلام است و ثانياً منظور از "ماء غدق"، مَثَلى است كه بيانگر توسعه در رزق است. (تفسير الميزان، ج ٢٠، صص ١٩٩ ٢٠٠) مىتوان چنين برداشت كرد كه به هر ميزان كه در روى زمين، سنتهاى الهى مجال تحقق بيشترى داشته باشند، عرضههاى زمين بر اهلش فزونى مىيابد و انسانهاى روى آن بيشتر بهره مىگيرند و شايد به همين علت است كه حسب روايت معروف، آنگاه كه حضرت ولى عصر (عج) ظهور مىفرمايند، زمين ذخاير پنهان شده در درون خود را بر ياران وى عرضه مىدارد؛ چرا كه در آن عصر، بزرگترين سنت الهى و به بهترين و گستردهترين نحو مجال تحقق مىيابد.
٣. حضرت امام (ره) در خصوص هماهنگى جهت انقلاب اسلامى با انقلابهاى توحيدى انبياء مىفرمايد:
اسفل السافلين كه در قرآن هست، كنايه از همين طبيعت است و آثار طبيعت. بالاتر، اعلى علّيين است؛ خدا مىخواهد مردم را به اعلى علّيين برساند... و ما ميلمان اين است... كه يك چنين مكتبى در خارج تحقق پيدا كند. ميل انبياء هم همين بوده است. ميل همه ما اين است كه يك حكومتى داشته باشيم مانند حكومتهايى كه در صدر اسلام بود كه همهاش عدالت بود.
صحيفه نور، ج ٧، ص ٢٨٥ (سخنرانى در جمع پاسداران شهرستان آباده در تاريخ ١٣٥٨/٤/١٣).
٤. اقتباس از آيه مباركه: "كم من فئه قليله غلبتْ فئه كثيره بأذن الله و الله مع الصابرين".
سوره مباركه بقره، آيه شريفه ٢٤٩.
٥. كريم مجتهدى، آشنايى ايرانيان با فلسفههاى جديد غرب، (تهران: مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه اسلامى، چ ١، ١٣٧٩)، صص ٤ - ٥.
٦. رضا داورى اردكانى، درباره غرب، (تهران: هرمس، چ ١، ١٣٧٩)، صص ٤١- ٤٢.
٧. براى اطلاع تفصيلى از اين موضوع، ر.ك: علىمحمد نقوى، جامعهشناسى غربگرايى، (تهران: كيهان، چ ١، ١٣٦١).
٨. سوره مباركه كهف، آيه شريفه ١٤.
٩. به عنوان مثال؛ ر.ك: پير بلانشه و كلر برير، ايران؛ انقلاب به نام خدا، ترجمه قاسم صنعوى، (تهران: سحاب كتاب، چ ١، ١٣٥٨).
١٠. درباره غرب، صص ٤ - ٥.
١١. راه دشوار تجدد، ص ٨.