پگاه حوزه
(١)
حكمت و پيشرفت - فیاض ابراهیم
١ ص
(٢)
سیاست حجاب در فرانسه -
٢ ص
(٣)
تاريخ اسلام به روايت سيلورستاينى - پرهیزگاری نیکو
٣ ص
(٤)
رهبرى و گفتمان عدالت - پور هاشمی فخر السادات
٤ ص
(٥)
همت و كار مضاعف از منظر حضرت على عليه السلام - جعفری نژاد سید ابوالفضل
٥ ص
(٦)
رنسانس شيعى توسعه ايرانى - اسلامى - راهدار احمد
٦ ص
(٧)
جنگ نرم آمريكا در پيكارگاه قلوب و اذهان - ماه پیشانیان مهسا
٧ ص
(٨)
جهان کتاب - پرهیزگاری نیکو
٨ ص
(٩)
برگزيده تحولات سياسى جهان - ارکان فائزه
٩ ص
(١٠)
گزينهاى ارزشمند در شعر مذهبى -
١٠ ص
(١١)
سه "هفت بند" درستایش امیر المومنین(ع)
١١ ص
پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١
| هفت بند مولانا حسن کاشی (متوفی - ٧٢٦ هجری) | |
| بند اول | |
| السلام ای سایه ات خورشید ربّ العالمین | آسمانِ عزّ و تمکین، آفتاب داد و دین |
| مفتی هر چار دفتر، خواجه هر هشت خلد | داور هر شش جهت اعظم امیرالمؤمنین |
| عالِمِ علمِ سَلُونی، شهسوار لَوْ کشِف | ناصر حق، نفس پیغمبر امام المتّقین |
| صورت معنای فطرت، باعث ایجاد خلق | اصل نسل آلِ آدم، نفس خیرالمرسلین |
| صاحب یوفُونَ بِالنَّذر، آفتاب اِنّما | قرّةُ العین لَعَمرِک، نازش روح الامین |
| در جهان از راه حشمت چون جهانی در جهان | در زمین از روی رفعت آسمانی بر زمین |
| نقش بند کاف و نون از روز فطرت تا کنون | ناکشیده چون مه رخسار تو نقش مبین |
| ناشنیده از زمان مهد تا باقی عمر | بی رضای حق ز تو حرفی کرام الکاتبین |
| مثل تو ناورده ایزد در همه حالی محال | ور بود ممکن نه الاّ رَحْمَة للعالمین |
| آن که مداحش خدا همدم رسول الله بود | گر کسی همتاش باشد هم رسول الله بود |
| بند دوم | |
| ای به غیر از مصطفی نادیده همتای تو کس | بسته بر مهر تو ایزد مهر حورالعین و بس |
| مهره مهر از گلوی صبح برنارد فلک | گرنه از مهر تو آید صبح صادق را نفس |
| کاروان سالار جاهت چون کند آهنگ راه | چرخ را بر دست پیش آهنگ بندد چون جرس |
| با شکوه صولتت دستان نیاید در شمار | در پر عنقای مغرب کی شکوه آرد مگس |
| گر دل دریا عطایت موج بر گردن زند | لجّه گردون در آن گردان نماید همچو خس |
| گر شکوهت را به میزانِ معانی بر کشند | از ره خفّت کم آید بوقبیس از یک عدس |
| اندر آن میدان که مردان سعادت خوی را | از پی مردی عنان از دست برباید فرس |
| از میان مشرق میدان درآیی مِهر وار | رایت نصرت ز پیش و آیت دولت ز پس |
| خلق هفت اقلیم اگر آن روز همدستان شوند | از سر مردی نیارد پا به میدانِ تو کس |
| صورتی گردد مجسم فتح گوید آشکار | لا فَتی اِلّا عَلی لاسَیفَ اِلّا ذِالفقار |
| بند سوم | |
| ای سپهر عصمت از فرِّ تو زیور یافته | آفتاب از سایه چتر تو افسر یافته |
| از غبار درگه چرخ احترامت آشکار | کیمیاگر نسخه گوگرد احمر یافته |
| بر امید مثلِ رویت، دست نقّاش ازل | نقش ها بر بسته لیکن چون تو کمتر یافته |
| و آنکه اندر آفرینش لاف بالایی زده | رفعتت را زآفرینش پایه برتر یافته |
| بازِ قدرت هر کجا بال جلالت کرده باز | طایران سدره را در زیر شهپر یافته |
| هر که مُهر مهر تو بر صفحه جان کرده نقش | مخزن دل را چو کان از زر توانگر یافته |
| آنکه دست حاجتی بر جود تو برداشته | دست خود را تا قیامت حاجت آور یافته |
| ساقی کوثر نه چندان مدح باشد مر ترا | ای ز تو دریای فطرت عین کوثر یافته |
| با خدا و مصطفی رای تو یکره داشته | از خدا و مصطفی شمشیر و دختر یافته |
| گر نبودی ذات پاکت آفرینش را سبب | تا ابد حوّا سترون بود و آدم عزب |
| بند چهارم | |
| ای معظم کعبه اصل از بیان مصطفی | قبله دنیا و دین، جان جهانِ مصطفی |
| ای به استحقاق بعد از مصطفی غیر از تو کس | نانهاده پای تمکین بر مکان مصطفی |
| از نقود گوهر معنی لبالب شد دهان | تا نهادی لب به صورت در دهان مصطفی |
| تا سپهر شرع ازو پر نور شد هرگز نیافت | از تو روشنتر مهی بر آسمان مصطفی |
| رفعتی بالای امکان صورتی ناممکنست | ور بود ممکن بود آن قدر آن مصطفی |
| گرچه در عالم به اقبال تو شاها کرده ام | آنچه حَسّان کرد وقتی در زمان مصطفی |
| لاف مداحی درین حضرت نمی آرم زدن | ای ثناخوانِ تو ایزد از زبان مصطفی |
| از بیان خلق بر ناید صفاتِ ذات تو | ور برآید نبود اِلاّ از بیان مصطفی |
| عرض حاجت بر تو حاجت نیست، می دانی که چیست؟ | حال اخلاص من اندر خاندان مصطفی |
| منّت خلقم به جان آورد لطفی کن مرا | وارهان از منّتِ خلقم به جان مصطفی |
| روی رحمت بر متاب، ای کام جان از روی من | حرمت جان پیمبر یک نظر کن سوی من |
| بند پنجم | |
| ای گزیده مر خدایت یا امیرالمؤمنین | خوانده نفس مصطفایت یا امیرالمؤمنین |
| از نسیم باد نوروزی نشاید کرد یاد | پیش خلق جانفزایت یا امیرالمؤمنین |
| آنچه عیسی از نفس می کرد رمزی بود و بس | از لب معجزْنمایت یا امیرالمؤمنین |
| خاطر همچون من شوریده خاطر کی کند | وصف ذات کبریایت یا امیرالمؤمنین |
| با همه بالانشینی عقلِ کل نابرده راه | زیر شادروان رایت یا امیرالمؤمنین |
| گر بُدی بالاتر از عرش برین جای دگر | گفتمی آنجاست جایت یا امیرالمؤمنین |
| مدح اگر شایسته ذات تو باید گفت و بس | کیست تا گوید ثنایت یا امیر المؤمنین |
| آنچه تو شایسته آنی ز روی عزّ و جاه | کس نداند جز خدایت یا امیرالمؤمنین |
| ما همه از درگه لطفت گدایی می کنیم | ای همه شاهان گدایت یا امیرالمؤمنین |
| فهم انسانی چه داند عزّت کار ترا | کآفرینش بر نتابد بار مقدار ترا |
| بند ششم | |
| ای که فرمان قضا موقوف فرمان شماست | دور دورانِ فلک دوری ز دوران شماست |
| آفتابی کآسمان در سایه اقبال اوست | پرتوی از لُمعه چاک گریبان شماست |
| چشمه ای کز وی محیط آفرینش قطره ایست | قطره ای از لجّه دریای احسان شماست |
| پیر مکتب خانه ابداع یعنی جبرئیل | با همه ذهن و ذُکا طفل دبستان شماست |
| هر کجا در مجمع قرآن خدا را آیتی ست | از کمال لطف و رحمت، خاصّه در شأن شماست |
| قبّه نُه چرخ را چون دانه بر چیند ز جا | مرغ تعظیمی که آن بر بام ایوان شماست |
| گوهری کان در ضمیر کانِ امکان قضاست | صورت اظهار آن موقوف فرمان شماست |
| بنده بیچاره کاشی از دل و جان، سال و ماه | روز و شب در خطّه آمل ثناخوان شماست |
| بر در دولت سرایت روی بر خاک نیاز | با دل پر درد برامید درمان شماست |
| درد پنهان پیش درمان، چند بتوان داشتن | عاقلی نبود ز درمان درد پنهان داشتن |
| بند هفتم | |
| تا نجف شد آفتاب دین و دولت را مقام | خاک او دارد شرف بر زمزم بیت الحرام |
| آفتاب آسمان دین امیرالمؤمنین | والی ملک ولایت، حاکم دارالسّلام |
| مُبطل بنیادِ بدعت منشی احکام وحی | حاکم دین و شریعت، حامی حلّ و حرام |
| سایه لطفش به معنی گر نبودی در جهان | صورتی بودی جهان از روی معنی ناتمام |
| ای سریر سروری آورده از جای تو جاه | وی جهان آفرینش برده از نام تو نام |
| با شکوهِ شقّه دستار و رکن مسندت | تاج جمشیدی که و تخت سلیمانی کدام؟ |
| از پی تدبیر تو پیوسته تقدیر قضاست | بنهد از روی ادب بهرام در پیش تو کام |
| نسبتت با سایر انسان خطا باشد خطا | جوهر پاکیزه گوهر را چه نسبت با رُخام |
| مثل تو جز مصطفی صورت نبندد عقل را | معنی ایمان ما اینست روشن، و السلام |
| زایران حضرتت را بر در خُلد برین | می دهند آواز طِبْتُمْ فَادْخُلوها خالِدین |
| هفت بند | |
| ملا عرفی شیرازی (متوفی - ٩٩٩ هجری) | |
| بند اول | |
| السلام ای آفتاب آسمان داد و دین | سایه لطف خدا، سررشته حبل المتین |
| حاکم روز قیامت، قاسم نار و جنان | وارث تخت شریعت، مصطفی را جانشین |
| چار دفتر را معلّم، نُه فلک را پادشاه | هفت دوزخ را قسیم و هشت جنّت را امین |
| گفته در هر مجلسی وصف کمالت مصطفی | در کلامُ اللّه مداح تو رب العالمین |
| تاجدار انّما، مسندنشین لافتی | کاشف سرّ خدا، یعنی امیرالمؤمنین |
| در حدیث لَحمُک لَحْمی؛ قرینِ مصطفی | ای مثال مصطفی در آفرینش بی قرین |
| آفریدت حضرت ایزد به نور پاک خود | تو ز نور ایزد و آدم بود از ماء و طین |
| عالِم عالَم تویی، اعلم رسول الله بود | گر کسی باشد به علمت هم رسول الله بود |
| بند دوم | |
| ای ز یزدان آمده بهر تو شمشیر و فرس | نامده با تو مقابل روز میدان هیچ کس |
| بهر نفس خویشتن هرگز نکرده هیچ کار | بی رضای حضرت حق برنیاورده نفس |
| داده پیغمبر ترا دختر به فرمان خدا | کوری چشم خسان؛ این رتبه عالیت بس |
| هر گه آمد یادم از آب فرات کربلا | بهر فرزند تو شد هر دیده ام رود ارس |
| از سر اخلاص پا در گلشن جنّت نهد | آنکه در محشر به دامان تو دارد دسترس |
| پا نهادم بر سر هستی گذشتم از هوا | بر سر من نیست غیر آستان بوست هوس |
| گفته در شأن تو و شمشیر تیزت کردگار | لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار |
| بند سوم | |
| ای ز رویت روشنی خورشید انور یافته | رفعت از خاک درت چرخ منوّر یافته |
| دیده هر کس آفتاب عارضت را یک نظر | پیش او خورشید را از ذرّه کمتر یافته |
| کرده هر کس بر سر کویت گدایی اختیار | پادشاهی بر شهنشاهان کشور یافته |
| می فشاند پیش پای دوستانت نقد جان | هر که از گنج وفا دل را توانگر یافته |
| درّی از دریای عصمت داده پیغمبر ترا | زان دَر دریای عصمت این دو گوهر یافته |
| حضرت خیرُالوَری یعنی نبی از جبرئیل | نام آن شهزاده ها شبیر و شُبَّر یافته |
| بر سر هر کس رسیده گردی از پای شما | مُلکتِ فغفورِ چین و تاج قیصر یافته |
| گر نبودی صولت تیغ تو ای عالی نسب | نه عجم دینِ محمد برگزیدی، نه عرب |
| بند چهارم | |
| ای نبوده جز تو یار و همزبان مصطفی | مصطفی آمد ترا جان و تو جان مصطفی |
| دین و دانش چون ز بعد مصطفی قایم به توست | برتو نازد روز و شب؛ روح روان مصطفی |
| بوستان مصطفی را چون تو نبود گلشنی | ای دو فرزندِ تو سرو بوستان مصطفی |
| روشنی ده خانه بخت مرا از روی مهر | ای رخ ماهت چراغ خاندان مصطفی |
| ای به صورت؛ آفتاب آسمان لُوْ کشِف | وی به سیرت؛ محرم راز نهان مصطفی |
| بر تو ظاهر گشت علم اولین و آخرین | تا دهان خود نهادی بر دهان مصطفی |
| تا به کی این دیده ها ریزند خون بر روی من | خاکسار این سرِ کویم نظر کن سوی من |
| بند پنجم | |
| ای سرِ من خاک پایت، یا امیرالمؤمنین | جان شیرینم فدایت، یا امیرالمؤمنین |
| گشته روشن اهل معنی را که بی شک در کلام | کرده مداحی خدایت، یا امیرالمؤمنین |
| چون که مدّاحت خدا و جبرییل و مصطفاست | من چه گویم در ثنایت، یا امیرالمؤمنین |
| هست شاهان جهان را سرفراز از روی عجز | بر در دولتسرایت، یا امیرالمؤمنین |
| صد هزاران حاتم طایی به هنگام عطا | کرده نام خود گدایت، یا امیرالمؤمنین |
| می کند پرواز هرگه می کنم یاد نجف | مرغ روحم در هوایت، یا امیرالمؤمنین |
| روزیم گردان که بر خاک نجف مالم جبین | رخ نهم بر خاک پایت، یا امیرالمؤمنین |
| جز محمد نیست آگه هیچ کس کار ترا | کس به غیر از حق نداند قدر مقدار ترا |
| بند ششم | |
| ای که نور مهر و مه از شمع ایوان شماست | گردش سیاره و گردون به فرمان شماست |
| گنبد فیروزه گردون بدین رفعت که هست | گوشه ای باشد که از کنج شبستان شماست |
| با همه عزت که رضوان راست در باغ بهشت | آبروی او زخاک پای دربان شماست |
| ابر فیض از بحر احسان شما بارنده شد | هرچه بر روی زمین روید، زاحسان شماست |
| خوشه چین خرمن کاشی است از روی خلوص | عرفی مدّاح کز خیل غلامان شماست |
| یکره از روی عنایت جانب او بنگرید | کان غلام قنبر و مقداد و سلمان شماست |
| آمده از درد عصیان جان شیرینم به لب | درد بی درمان من موقوف درمان شماست |
| چون توانم درد خود پنهان ز جانان داشتن | از طبیب خویش نتوان راز پنهان داشتن |
| بند هفتم | |
| شد به یمن مقدمت خاک نجف دارالسلام | در مراتب برتر از گردون شده عالی مقام |
| سجده بیت الحرامش واجب از امر خداست | سجده واجب کند بر درگهت بیت الحرام |
| مهر و مه مالند رو بر درگهت هر روز و شب | آسمان گردد به گرد بارگاهت صبح و شام |
| قدسیان گردند گرد روضه ات بهر طواف | این سخن گویند هر ساعت ز روی احترام |
| نه همین در شأن تو یوفون بالنذر آمده | هَلْ انی و اِنَّما مدح تو باشد در کلام |
| کار دین را ای به بازوی ولایت ساخته | ناتمامان جهان را کرده شمشیرت تمام |
| فرق ما و خاک پای دوستانت هر نفس | دست ما و دامنت روز قیامت یا امام |
| وقت مردن دوستانش را رسد از حور عین | دم به دم آواز طِبْتُم فادِخُلوها خالِدین |
| هفت بند | |
| ملا مقبل اصفهانی (متوفی - ١١٥٧ هجری) | |
| بند اول | |
| السلام ای اشرفِ خَلقِ اله العالمین | قبله امُّ القری، تکبیرة الاحرام دین |
| اسم اعظم، عقل کل، مالک رقاب انس و جان | آیه رحمت، امام دین، امیرالمؤمنین |
| مسند آرای خلافت، آبروی کائنات | قرّةُ العین ملائک، عرش را کرسی نشین |
| قاسم الارزاق از مِمّا رَزَقْنا ینفقون | ساقی اَنهار خَمْر لِذّتاً لِلشّاربین |
| انبیا و اولیا را در حقیقت چون الف | هم به معنی اولین و هم به صورت آخرین |
| مرغ دست آموز باغ دانشت روحُ القُدُس | طفل ابجد خوانِ مکتب خانه ات روح الامین |
| دخل و خرج مشرق و مغرب به فرد مهر و ماه | می برند از نسخه امرت کرام الکاتبین |
| محضر کروبیان را از تو تحریر سجل | خاتم پیغمبران را نام تو نقش نگین |
| در هوای جست جویت چرخ یک بیهوده گرد | در قفای اقتدارت خضر یا صحرانشین |
| آنکه از اسرار ذات کردگار آگاه بود | واقف از اسرار ذاتش هم رسول الله بود |
| بند دوم | |
| ای ندیده دیده گردون چو بازوی تو کس | آستینت آستین قدرة الله هست و بس |
| شحنه عدلت چو آراید سریر انتقام | بسته عنقا را به تار عنکبوت آرد مگس |
| در صف پیکار بر فوج سپاه دشمنت | بهر قبض روح، عزرائیل گردان چون عسس |
| پادشاهی یافت از نامت سلیمان در جهان | با وجود آنکه چون خاتم نبودش دسترس |
| دیگران را بر تو چون بتوان مقدم داشتن؟ | کی توان پوشید روی بحر را با خار و خس |
| در ولایت صادق القول است اگر دم می زند | صبح را با آنکه باشد زندگانی یک نفس |
| فرش ایوان جلالت می شد از روز ازل | پرچم زرتار خورشید ار نبودی مندرس |
| گر نبودی کفر گفتم نسبتت تا انبیا | فرد دفترخانه تقدیر گشته پیش و پس |
| با حیات دشمنان هرگز نگردیده است جمع | ذوالفقارت تا به بازوی تو بودش دسترس |
| دست و تیغت چون علَم شد گفت این پروردگار | لافتی الاعلی لاسیف الا ذوالفقار |
| بند سوم | |
| ای که اسرار ترا الله اکبر یافته | رتبه ات را از بنی آدم پیمبر یافته |
| در شب معراج سلطان سریر اِصْطفی | در حریم قاب و قوسینت مقدر یافته |
| حق تعالی بسته عقد حضرت زهرا به تو | تا قیام قائم از این عقد گوهر یافته |
| سرّ سبحان الذی اَسْری که می گوید به خلق | رمز این را احمد مرسل مکرر یافته |
| قاصد چابک خرام فکر در بالا روی | عقل را در بحر ادراکت شناور یافته |
| سال ها صحرا رَوی ها کرده با عمر دراز | خضر اسرار تو را فی الجمله در بر یافته |
| از حُذیفه ماه پوشیده است تشریف یمین | چهره زرتاب خورشید از ابوذر یافته |
| روز میدان مصافت از سر اعدای دین | کیمیاگر یک جهان گوگرد احمر یافته |
| بوترابت گر نبایستی که گردیدی لقب | آدم خاکی کجا از خاک گشتی منتسب |
| بند چهارم | |
| ای که بودی از ازل روح و روان مصطفی | جسم تو جسم نبی، جان تو جان مصطفی |
| شد لبالب موج بحرین معانی از گهر | تا رسانیدی دهان را بر دهان مصطفی |
| سرنوشت انس و جان را خامه تقدیر شد | یک زبان شد تا زبانت با زبان مصطفی |
| گلبن باغ نبی را با تو چون پیوند شد | از تو شد سرسبز دائم گلستان مصطفی |
| در حقیقت هست ربطی صورت و معنی به هم | داشت آن ربطی که با جسم تو جان مصطفی |
| گر منوّر عالم ایجاد از نور نبی است | از تو روشن شد چراغ دودمان مصطفی |
| ای که عقل نکته سنج از رتبه ات پیدا نکرد | در خور قَدرت مکانی جز مکان مصطفی |
| با رسول الله یکی بودی، دو تا پنداشتن | زانکه احوال بود چشم دشمنان مصطفی |
| نیستم حَسّان ولی کمتر ز حَسّان نیستم | لیک گویا هست و هستم از زبان مصطفی |
| گر فتد عکس خیال التفاتت سوی من | روزگار آیینه می سازد ز آب روی من |
| بند پنجم | |
| ای که می داند خدایت، یا امیرالمؤمنین | می شناسد مصطفایت، یا امیرالمؤمنین |
| با یدالله سر برآورد است از یک آستین | بازوی خیبر گشایت، یا امیرالمؤمنین |
| هر دو عالم را به دور افکند چون خس در کنار | موج دریای عطایت، یا امیرالمؤمنین |
| دست سایل چون کف موسی ید بیضا شود | آرد از جود و سخایت، یا امیرالمؤمنین |
| یا کلام حضرت باریست، یا قول نبی | هر که می گوید ثنایت، یا امیرالمؤمنین |
| کس نمی داند به غیر از حضرت پروردگار | ابتدا و انتهایت، یا امیرالمؤمنین |
| آدم آورده پناه از ترک اولایی مگر | بر حریم کبریایت، یا امیرالمؤمنین |
| نوح از کشتی گرفته کاسه چوبین به دست | گشته در معنی گدایت، یا امیرالمؤمنین |
| با خدا و مصطفی در معرفت بیگانه نیست | آنکه گردید آشنایت، یا امیرالمؤمنین |
| حق تعالی گر نمی فرمود اسرار ترا | مصطفی هم خود نمی دانست مقدار ترا |
| بند ششم | |
| ای که ایمان خلائق فرع ایمان شماست | اصلِ دین تصدیق بر کیفیت شأن شماست |
| هر که در ارض و سما و عالم ایجاد هست | ز ابتدا تا انتهای عمر مهمان شماست |
| با جلال قُبّه ات این آسمان لاجورد | غنچه نیلوفری از بحر عمّان شماست |
| با وجود این مروّت یا امیرالمؤمنین | این تغافل دور از الطاف و احسان شماست |
| عالمی از ظلم و دست انداز عدوان شد خراب | خاصه این کشور که ویران گشت، ایران شماست |
| آنچه از باد مخالف غرق شد در بحر ظلم | کشتی ناموس و ننگ دوستداران شماست |
| این قلمرو گشت از مستوفیان زیر و زبر | آخر این ویرانه سکنای محبّان شماست |
| مقبلت در صورت آزاد است، در معنی اسیر | گر تبه کار است، امّا از غلامان شماست |
| گرچه سلمان و اباذر نیست، اما سال هاست | ذاکر شاه شهیدان و ثناخوان شماست |
| بایدش مضمون چو اخلاص تو بر جان داشتن | شاعری آن به نباید شعر پنهان داشتن |
| بند هفتم | |
| تا به دولت در زوایای نجف کردی مقام | منزوی شد از فراقت قبله بیت الحرام |
| کعبه با آن اعتبار و جاه از رشک نجف | می زند سنگ از حجر بر سینه تا روز قیام |
| بازگشت حاجیان بر روضه ات بی وجه نیست | عمره می آرند برکوی تو از بیت الحرام |
| کعبه تا بیرون شدی از وی سیه پوشیده است | چون سواد خالی از اکلیل نزد خاص و عام |
| در حرم غالی تو را دیده است می گوید خدا | زانکه صاحب خانه را در خانه می باشد مقام |
| بس که می آید سلام عرش بر خاک درت | خلق می گویند درگاه تو را دارالسّلام |
| منتظم گردید تا در سلک مداحان تو | عرفی از لطف تو شرعی گفت دیوانش تمام |
| گر نبودی از ازل پای ولایت در میان | جان کجا با جسم خاکی می گرفتی انسجام |
| بهر استقبال احباب جناب ات روز دین | حوریان با رقص می آیند از خلد برین |