پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١

 هفت بند  مولانا حسن کاشی (متوفی - ٧٢٦ هجری)
 بند اول
 السلام ای سایه ات خورشید ربّ العالمین  آسمانِ عزّ و تمکین، آفتاب داد و دین
 مفتی هر چار دفتر، خواجه هر هشت خلد  داور هر شش جهت اعظم امیرالمؤمنین
 عالِمِ علمِ سَلُونی، شهسوار لَوْ کشِف  ناصر حق، نفس پیغمبر امام المتّقین
 صورت معنای فطرت، باعث ایجاد خلق  اصل نسل آلِ آدم، نفس خیرالمرسلین
 صاحب یوفُونَ بِالنَّذر، آفتاب اِنّما  قرّةُ العین لَعَمرِک، نازش روح الامین
 در جهان از راه حشمت چون جهانی در جهان  در زمین از روی رفعت آسمانی بر زمین
 نقش بند کاف و نون از روز فطرت تا کنون  ناکشیده چون مه رخسار تو نقش مبین
 ناشنیده از زمان مهد تا باقی عمر  بی رضای حق ز تو حرفی کرام الکاتبین
 مثل تو ناورده ایزد در همه حالی محال  ور بود ممکن نه الاّ رَحْمَة للعالمین
 آن که مداحش خدا همدم رسول الله بود  گر کسی همتاش باشد هم رسول الله بود
 بند دوم
 ای به غیر از مصطفی نادیده همتای تو کس  بسته بر مهر تو ایزد مهر حورالعین و بس
 مهره مهر از گلوی صبح برنارد فلک  گرنه از مهر تو آید صبح صادق را نفس
 کاروان سالار جاهت چون کند آهنگ راه  چرخ را بر دست پیش آهنگ بندد چون جرس
 با شکوه صولتت دستان نیاید در شمار  در پر عنقای مغرب کی شکوه آرد مگس
 گر دل دریا عطایت موج بر گردن زند  لجّه گردون در آن گردان نماید همچو خس
 گر شکوهت را به میزانِ معانی بر کشند  از ره خفّت کم آید بوقبیس از یک عدس
 اندر آن میدان که مردان سعادت خوی را  از پی مردی عنان از دست برباید فرس
 از میان مشرق میدان درآیی مِهر وار  رایت نصرت ز پیش و آیت دولت ز پس
 خلق هفت اقلیم اگر آن روز همدستان شوند  از سر مردی نیارد پا به میدانِ تو کس
 صورتی گردد مجسم فتح گوید آشکار  لا فَتی اِلّا عَلی لاسَیفَ اِلّا ذِالفقار
 بند سوم
 ای سپهر عصمت از فرِّ تو زیور یافته  آفتاب از سایه چتر تو افسر یافته
 از غبار درگه چرخ احترامت آشکار  کیمیاگر نسخه گوگرد احمر یافته
 بر امید مثلِ رویت، دست نقّاش ازل  نقش ها بر بسته لیکن چون تو کمتر یافته
 و آنکه اندر آفرینش لاف بالایی زده  رفعتت را زآفرینش پایه برتر یافته
 بازِ قدرت هر کجا بال جلالت کرده باز  طایران سدره را در زیر شهپر یافته
 هر که مُهر مهر تو بر صفحه جان کرده نقش  مخزن دل را چو کان از زر توانگر یافته
 آنکه دست حاجتی بر جود تو برداشته  دست خود را تا قیامت حاجت آور یافته
 ساقی کوثر نه چندان مدح باشد مر ترا  ای ز تو دریای فطرت عین کوثر یافته
 با خدا و مصطفی رای تو یکره داشته  از خدا و مصطفی شمشیر و دختر یافته
 گر نبودی ذات پاکت آفرینش را سبب  تا ابد حوّا سترون بود و آدم عزب
 بند چهارم
 ای معظم کعبه اصل از بیان مصطفی  قبله دنیا و دین، جان جهانِ مصطفی
 ای به استحقاق بعد از مصطفی غیر از تو کس  نانهاده پای تمکین بر مکان مصطفی
 از نقود گوهر معنی لبالب شد دهان  تا نهادی لب به صورت در دهان مصطفی
 تا سپهر شرع ازو پر نور شد هرگز نیافت  از تو روشنتر مهی بر آسمان مصطفی
 رفعتی بالای امکان صورتی ناممکنست  ور بود ممکن بود آن قدر آن مصطفی
 گرچه در عالم به اقبال تو شاها کرده ام  آنچه حَسّان کرد وقتی در زمان مصطفی
 لاف مداحی درین حضرت نمی آرم زدن  ای ثناخوانِ تو ایزد از زبان مصطفی
 از بیان خلق بر ناید صفاتِ ذات تو  ور برآید نبود اِلاّ از بیان مصطفی
 عرض حاجت بر تو حاجت نیست، می دانی که چیست؟  حال اخلاص من اندر خاندان مصطفی
 منّت خلقم به جان آورد لطفی کن مرا  وارهان از منّتِ خلقم به جان مصطفی
 روی رحمت بر متاب، ای کام جان از روی من  حرمت جان پیمبر یک نظر کن سوی من
 بند پنجم
 ای گزیده مر خدایت یا امیرالمؤمنین  خوانده نفس مصطفایت یا امیرالمؤمنین
 از نسیم باد نوروزی نشاید کرد یاد  پیش خلق جانفزایت یا امیرالمؤمنین
 آنچه عیسی از نفس می کرد رمزی بود و بس  از لب معجزْنمایت یا امیرالمؤمنین
 خاطر همچون من شوریده خاطر کی کند  وصف ذات کبریایت یا امیرالمؤمنین
 با همه بالانشینی عقلِ کل نابرده راه  زیر شادروان رایت یا امیرالمؤمنین
 گر بُدی بالاتر از عرش برین جای دگر  گفتمی آنجاست جایت یا امیرالمؤمنین
 مدح اگر شایسته ذات تو باید گفت و بس  کیست تا گوید ثنایت یا امیر المؤمنین
 آنچه تو شایسته آنی ز روی عزّ و جاه  کس نداند جز خدایت یا امیرالمؤمنین
 ما همه از درگه لطفت گدایی می کنیم  ای همه شاهان گدایت یا امیرالمؤمنین
 فهم انسانی چه داند عزّت کار ترا  کآفرینش بر نتابد بار مقدار ترا
 بند ششم
 ای که فرمان قضا موقوف فرمان شماست  دور دورانِ فلک دوری ز دوران شماست
 آفتابی کآسمان در سایه اقبال اوست  پرتوی از لُمعه چاک گریبان شماست
 چشمه ای کز وی محیط آفرینش قطره ایست  قطره ای از لجّه دریای احسان شماست
 پیر مکتب خانه ابداع یعنی جبرئیل  با همه ذهن و ذُکا طفل دبستان شماست
 هر کجا در مجمع قرآن خدا را آیتی ست  از کمال لطف و رحمت، خاصّه در شأن شماست
 قبّه نُه چرخ را چون دانه بر چیند ز جا  مرغ تعظیمی که آن بر بام ایوان شماست
 گوهری کان در ضمیر کانِ امکان قضاست  صورت اظهار آن موقوف فرمان شماست
 بنده بیچاره کاشی از دل و جان، سال و ماه  روز و شب در خطّه آمل ثناخوان شماست
 بر در دولت سرایت روی بر خاک نیاز  با دل پر درد برامید درمان شماست
 درد پنهان پیش درمان، چند بتوان داشتن  عاقلی نبود ز درمان درد پنهان داشتن
 بند هفتم
 تا نجف شد آفتاب دین و دولت را مقام  خاک او دارد شرف بر زمزم بیت الحرام
 آفتاب آسمان دین امیرالمؤمنین  والی ملک ولایت، حاکم دارالسّلام
 مُبطل بنیادِ بدعت منشی احکام وحی  حاکم دین و شریعت، حامی حلّ و حرام
 سایه لطفش به معنی گر نبودی در جهان  صورتی بودی جهان از روی معنی ناتمام
 ای سریر سروری آورده از جای تو جاه  وی جهان آفرینش برده از نام تو نام
 با شکوهِ شقّه دستار و رکن مسندت  تاج جمشیدی که و تخت سلیمانی کدام؟
 از پی تدبیر تو پیوسته تقدیر قضاست  بنهد از روی ادب بهرام در پیش تو کام
 نسبتت با سایر انسان خطا باشد خطا  جوهر پاکیزه گوهر را چه نسبت با رُخام
 مثل تو جز مصطفی صورت نبندد عقل را  معنی ایمان ما اینست روشن، و السلام
 زایران حضرتت را بر در خُلد برین  می دهند آواز طِبْتُمْ فَادْخُلوها خالِدین
 هفت بند
 ملا عرفی شیرازی (متوفی - ٩٩٩ هجری)
 بند اول
 السلام ای آفتاب آسمان داد و دین  سایه لطف خدا، سررشته حبل المتین
 حاکم روز قیامت، قاسم نار و جنان  وارث تخت شریعت، مصطفی را جانشین
 چار دفتر را معلّم، نُه فلک را پادشاه  هفت دوزخ را قسیم و هشت جنّت را امین
 گفته در هر مجلسی وصف کمالت مصطفی  در کلامُ اللّه مداح تو رب العالمین
 تاجدار انّما، مسندنشین لافتی  کاشف سرّ خدا، یعنی امیرالمؤمنین
 در حدیث لَحمُک لَحْمی؛ قرینِ مصطفی  ای مثال مصطفی در آفرینش بی قرین
 آفریدت حضرت ایزد به نور پاک خود  تو ز نور ایزد و آدم بود از ماء و طین
 عالِم عالَم تویی، اعلم رسول الله بود  گر کسی باشد به علمت هم رسول الله بود
 بند دوم
 ای ز یزدان آمده بهر تو شمشیر و فرس  نامده با تو مقابل روز میدان هیچ کس
 بهر نفس خویشتن هرگز نکرده هیچ کار  بی رضای حضرت حق برنیاورده نفس
 داده پیغمبر ترا دختر به فرمان خدا  کوری چشم خسان؛ این رتبه عالیت بس
 هر گه آمد یادم از آب فرات کربلا  بهر فرزند تو شد هر دیده ام رود ارس
 از سر اخلاص پا در گلشن جنّت نهد  آنکه در محشر به دامان تو دارد دسترس
 پا نهادم بر سر هستی گذشتم از هوا  بر سر من نیست غیر آستان بوست هوس
 گفته در شأن تو و شمشیر تیزت کردگار  لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار
 بند سوم
 ای ز رویت روشنی خورشید انور یافته  رفعت از خاک درت چرخ منوّر یافته
 دیده هر کس آفتاب عارضت را یک نظر  پیش او خورشید را از ذرّه کمتر یافته
 کرده هر کس بر سر کویت گدایی اختیار  پادشاهی بر شهنشاهان کشور یافته
 می فشاند پیش پای دوستانت نقد جان  هر که از گنج وفا دل را توانگر یافته
 درّی از دریای عصمت داده پیغمبر ترا  زان دَر دریای عصمت این دو گوهر یافته
 حضرت خیرُالوَری یعنی نبی از جبرئیل  نام آن شهزاده ها شبیر و شُبَّر یافته
 بر سر هر کس رسیده گردی از پای شما  مُلکتِ فغفورِ چین و تاج قیصر یافته
 گر نبودی صولت تیغ تو ای عالی نسب  نه عجم دینِ محمد برگزیدی، نه عرب
 بند چهارم
 ای نبوده جز تو یار و همزبان مصطفی  مصطفی آمد ترا جان و تو جان مصطفی
 دین و دانش چون ز بعد مصطفی قایم به توست  برتو نازد روز و شب؛ روح روان مصطفی
 بوستان مصطفی را چون تو نبود گلشنی  ای دو فرزندِ تو سرو بوستان مصطفی
 روشنی ده خانه بخت مرا از روی مهر  ای رخ ماهت چراغ خاندان مصطفی
 ای به صورت؛ آفتاب آسمان لُوْ کشِف  وی به سیرت؛ محرم راز نهان مصطفی
 بر تو ظاهر گشت علم اولین و آخرین  تا دهان خود نهادی بر دهان مصطفی
 تا به کی این دیده ها ریزند خون بر روی من  خاکسار این سرِ کویم نظر کن سوی من
 بند پنجم
 ای سرِ من خاک پایت، یا امیرالمؤمنین  جان شیرینم فدایت، یا امیرالمؤمنین
 گشته روشن اهل معنی را که بی شک در کلام  کرده مداحی خدایت، یا امیرالمؤمنین
 چون که مدّاحت خدا و جبرییل و مصطفاست  من چه گویم در ثنایت، یا امیرالمؤمنین
 هست شاهان جهان را سرفراز از روی عجز  بر در دولتسرایت، یا امیرالمؤمنین
 صد هزاران حاتم طایی به هنگام عطا  کرده نام خود گدایت، یا امیرالمؤمنین
 می کند پرواز هرگه می کنم یاد نجف  مرغ روحم در هوایت، یا امیرالمؤمنین
 روزیم گردان که بر خاک نجف مالم جبین  رخ نهم بر خاک پایت، یا امیرالمؤمنین
 جز محمد نیست آگه هیچ کس کار ترا  کس به غیر از حق نداند قدر مقدار ترا
 بند ششم
 ای که نور مهر و مه از شمع ایوان شماست  گردش سیاره و گردون به فرمان شماست
 گنبد فیروزه گردون بدین رفعت که هست  گوشه ای باشد که از کنج شبستان شماست
 با همه عزت که رضوان راست در باغ بهشت  آبروی او زخاک پای دربان شماست
 ابر فیض از بحر احسان شما بارنده شد  هرچه بر روی زمین روید، زاحسان شماست
 خوشه چین خرمن کاشی است از روی خلوص  عرفی مدّاح کز خیل غلامان شماست
 یکره از روی عنایت جانب او بنگرید  کان غلام قنبر و مقداد و سلمان شماست
 آمده از درد عصیان جان شیرینم به لب  درد بی درمان من موقوف درمان شماست
 چون توانم درد خود پنهان ز جانان داشتن  از طبیب خویش نتوان راز پنهان داشتن
 بند هفتم
 شد به یمن مقدمت خاک نجف دارالسلام  در مراتب برتر از گردون شده عالی مقام
 سجده بیت الحرامش واجب از امر خداست  سجده واجب کند بر درگهت بیت الحرام
 مهر و مه مالند رو بر درگهت هر روز و شب  آسمان گردد به گرد بارگاهت صبح و شام
 قدسیان گردند گرد روضه ات بهر طواف  این سخن گویند هر ساعت ز روی احترام
 نه همین در شأن تو یوفون بالنذر آمده  هَلْ انی و اِنَّما مدح تو باشد در کلام
 کار دین را ای به بازوی ولایت ساخته  ناتمامان جهان را کرده شمشیرت تمام
 فرق ما و خاک پای دوستانت هر نفس  دست ما و دامنت روز قیامت یا امام
 وقت مردن دوستانش را رسد از حور عین  دم به دم آواز طِبْتُم فادِخُلوها خالِدین
 هفت بند
 ملا مقبل اصفهانی (متوفی - ١١٥٧ هجری)
 بند اول
 السلام ای اشرفِ خَلقِ اله العالمین  قبله امُّ القری، تکبیرة الاحرام دین
 اسم اعظم، عقل کل، مالک رقاب انس و جان  آیه رحمت، امام دین، امیرالمؤمنین
 مسند آرای خلافت، آبروی کائنات  قرّةُ العین ملائک، عرش را کرسی نشین
 قاسم الارزاق از مِمّا رَزَقْنا ینفقون  ساقی اَنهار خَمْر لِذّتاً لِلشّاربین
 انبیا و اولیا را در حقیقت چون الف  هم به معنی اولین و هم به صورت آخرین
 مرغ دست آموز باغ دانشت روحُ القُدُس  طفل ابجد خوانِ مکتب خانه ات روح الامین
 دخل و خرج مشرق و مغرب به فرد مهر و ماه  می برند از نسخه امرت کرام الکاتبین
 محضر کروبیان را از تو تحریر سجل  خاتم پیغمبران را نام تو نقش نگین
 در هوای جست جویت چرخ یک بیهوده گرد  در قفای اقتدارت خضر یا صحرانشین
 آنکه از اسرار ذات کردگار آگاه بود  واقف از اسرار ذاتش هم رسول الله بود
 بند دوم
 ای ندیده دیده گردون چو بازوی تو کس  آستینت آستین قدرة الله هست و بس
 شحنه عدلت چو آراید سریر انتقام  بسته عنقا را به تار عنکبوت آرد مگس
 در صف پیکار بر فوج سپاه دشمنت  بهر قبض روح، عزرائیل گردان چون عسس
 پادشاهی یافت از نامت سلیمان در جهان  با وجود آنکه چون خاتم نبودش دسترس
 دیگران را بر تو چون بتوان مقدم داشتن؟  کی توان پوشید روی بحر را با خار و خس
 در ولایت صادق القول است اگر دم می زند  صبح را با آنکه باشد زندگانی یک نفس
 فرش ایوان جلالت می شد از روز ازل  پرچم زرتار خورشید ار نبودی مندرس
 گر نبودی کفر گفتم نسبتت تا انبیا  فرد دفترخانه تقدیر گشته پیش و پس
 با حیات دشمنان هرگز نگردیده است جمع  ذوالفقارت تا به بازوی تو بودش دسترس
 دست و تیغت چون علَم شد گفت این پروردگار  لافتی الاعلی لاسیف الا ذوالفقار
 بند سوم
 ای که اسرار ترا الله اکبر یافته  رتبه ات را از بنی آدم پیمبر یافته
 در شب معراج سلطان سریر اِصْطفی  در حریم قاب و قوسینت مقدر یافته
 حق تعالی بسته عقد حضرت زهرا به تو  تا قیام قائم از این عقد گوهر یافته
 سرّ سبحان الذی اَسْری که می گوید به خلق  رمز این را احمد مرسل مکرر یافته
 قاصد چابک خرام فکر در بالا روی  عقل را در بحر ادراکت شناور یافته
 سال ها صحرا رَوی ها کرده با عمر دراز  خضر اسرار تو را فی الجمله در بر یافته
 از حُذیفه ماه پوشیده است تشریف یمین  چهره زرتاب خورشید از ابوذر یافته
 روز میدان مصافت از سر اعدای دین  کیمیاگر یک جهان گوگرد احمر یافته
 بوترابت گر نبایستی که گردیدی لقب  آدم خاکی کجا از خاک گشتی منتسب
 بند چهارم
 ای که بودی از ازل روح و روان مصطفی  جسم تو جسم نبی، جان تو جان مصطفی
 شد لبالب موج بحرین معانی از گهر  تا رسانیدی دهان را بر دهان مصطفی
 سرنوشت انس و جان را خامه تقدیر شد  یک زبان شد تا زبانت با زبان مصطفی
 گلبن باغ نبی را با تو چون پیوند شد  از تو شد سرسبز دائم گلستان مصطفی
 در حقیقت هست ربطی صورت و معنی به هم  داشت آن ربطی که با جسم تو جان مصطفی
 گر منوّر عالم ایجاد از نور نبی است  از تو روشن شد چراغ دودمان مصطفی
 ای که عقل نکته سنج از رتبه ات پیدا نکرد  در خور قَدرت مکانی جز مکان مصطفی
 با رسول الله یکی بودی، دو تا پنداشتن  زانکه احوال بود چشم دشمنان مصطفی
 نیستم حَسّان ولی کمتر ز حَسّان نیستم  لیک گویا هست و هستم از زبان مصطفی
 گر فتد عکس خیال التفاتت سوی من  روزگار آیینه می سازد ز آب روی من
 بند پنجم
 ای که می داند خدایت، یا امیرالمؤمنین  می شناسد مصطفایت، یا امیرالمؤمنین
 با یدالله سر برآورد است از یک آستین  بازوی خیبر گشایت، یا امیرالمؤمنین
 هر دو عالم را به دور افکند چون خس در کنار  موج دریای عطایت، یا امیرالمؤمنین
 دست سایل چون کف موسی ید بیضا شود  آرد از جود و سخایت، یا امیرالمؤمنین
 یا کلام حضرت باریست، یا قول نبی  هر که می گوید ثنایت، یا امیرالمؤمنین
 کس نمی داند به غیر از حضرت پروردگار  ابتدا و انتهایت، یا امیرالمؤمنین
 آدم آورده پناه از ترک اولایی مگر  بر حریم کبریایت، یا امیرالمؤمنین
 نوح از کشتی گرفته کاسه چوبین به دست  گشته در معنی گدایت، یا امیرالمؤمنین
 با خدا و مصطفی در معرفت بیگانه نیست  آنکه گردید آشنایت، یا امیرالمؤمنین
 حق تعالی گر نمی فرمود اسرار ترا  مصطفی هم خود نمی دانست مقدار ترا
 بند ششم
 ای که ایمان خلائق فرع ایمان شماست  اصلِ دین تصدیق بر کیفیت شأن شماست
 هر که در ارض و سما و عالم ایجاد هست  ز ابتدا تا انتهای عمر مهمان شماست
 با جلال قُبّه ات این آسمان لاجورد  غنچه نیلوفری از بحر عمّان شماست
 با وجود این مروّت یا امیرالمؤمنین  این تغافل دور از الطاف و احسان شماست
 عالمی از ظلم و دست انداز عدوان شد خراب  خاصه این کشور که ویران گشت، ایران شماست
 آنچه از باد مخالف غرق شد در بحر ظلم  کشتی ناموس و ننگ دوستداران شماست
 این قلمرو گشت از مستوفیان زیر و زبر  آخر این ویرانه سکنای محبّان شماست
 مقبلت در صورت آزاد است، در معنی اسیر  گر تبه کار است، امّا از غلامان شماست
 گرچه سلمان و اباذر نیست، اما سال هاست  ذاکر شاه شهیدان و ثناخوان شماست
 بایدش مضمون چو اخلاص تو بر جان داشتن  شاعری آن به نباید شعر پنهان داشتن
 بند هفتم
 تا به دولت در زوایای نجف کردی مقام  منزوی شد از فراقت قبله بیت الحرام
 کعبه با آن اعتبار و جاه از رشک نجف  می زند سنگ از حجر بر سینه تا روز قیام
 بازگشت حاجیان بر روضه ات بی وجه نیست  عمره می آرند برکوی تو از بیت الحرام
 کعبه تا بیرون شدی از وی سیه پوشیده است  چون سواد خالی از اکلیل نزد خاص و عام
 در حرم غالی تو را دیده است می گوید خدا  زانکه صاحب خانه را در خانه می باشد مقام
 بس که می آید سلام عرش بر خاک درت  خلق می گویند درگاه تو را دارالسّلام
 منتظم گردید تا در سلک مداحان تو  عرفی از لطف تو شرعی گفت دیوانش تمام
 گر نبودی از ازل پای ولایت در میان  جان کجا با جسم خاکی می گرفتی انسجام
 بهر استقبال احباب جناب ات روز دین  حوریان با رقص می آیند از خلد برین