پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - پرسه پلک های بارانی - رضایی نیا عبدالرضا
پرسه پلک های بارانی
رضایی نیا عبدالرضا
نمىدانم حكايتِ من و نينوا از كجاست؟ به چه روح و چه راه؟
امّا چشم كه مىگشايم به ديروزها، كودكىام را مىبينم در آغوش پدر.
شب عاشوراست؛ مسجد جامع صومعهسرا، قلب شهر...
پدر به ديواره ى چوبىِ مسجد مهربان قديمى تكيه مىدهد و من به رسم معهود شبانهها، در همان آغاز مىروم به خواب...
شب ادامه دارد...
ناگهان در نيمه راه روياها، آواها و نواهاى شگفت هجوم مىآورند؛ موسيقىِ شبانهاى به غايت محزون، اما نه از جنس خمودگى و زوزه و زنجموره، آواها و نواهايى كه شورانگيزند، برمىخيزند و خوابها را مىتكانند از پلكها... تا چشم بگشايم در چشمِ آن ترنّم مزبور كه پيوند مىخورَد به آغوش پدر و حزنِ حماسىِ كلمات آهنگين كه در نوباوگىِ پلكها ريشه مىكنند، جنگل مىشوند...
پدر در يازده سالگىام غزل خداحافظى مىخوانَد و مىكوچد، مادر امّا پانزده سالِ ديگر همراه و همنواى زمزمههاىنينوايىِ من مىمانَد، اگرچه از پا افتاده و شكسته...
×
باز شب عاشوراست و اين بار آش نذرىِ مادر و آن ديگ بزرگ مسى و هيزمهاي گُرگرفته و رفت و آمد چشمهاي آشنا در سايه روشنِ شعلهى شبانه تا صبحدمان...
چه حال غريبى دارد مادر!
چشمانش را با آن شبِ شعله ور سَر و سِرّى است.
و تو مىبينى كه شب عاشورا مرگ نيست، رخوت و تخدير نيست، ظلمات نيست، سراسر روشنى و صداست كه دل به دل مىپيچد و كوچه به كوچه راه مىرود و در گذر از عصرها و نسلها، ديروزِ سرخ را گره مىزند به امروزها و فرداهاى رنگارنگ در راه...
×
باز چشم مىگشايم؛
مىبينم روزان و شبانِ محرّم است و آن شهر بارانى، با دستههاى پرشورى كه پا به پاى نوجوانىام مىآيند.
نوجوانىِ من در متن خاطرههاي ارغواني هروله ميكند، از دستهاي به دستهاي، از مسجدي به امامزادهاي، از سايهاي به روشنايى...
امّا نمىدانم چرا؟ كُشته ى صبح عزاى سالار شهيدانم!
دقايقى پس از نماز صبح، همپاى جماعت عاشق كه در تاريكناى پيش از سپيده، از امامزاده "جعفر آقا" دَم مىگيرند، با شمع هايى روشن در دست و داغى گدازان در دل، خيابان به خيابان، مسجد به مسجد، با زمزمهاى جانسوز، تا روشنىِ صبحدمان؛
اين صبح، صبح محشرست، آه واوايلا!
صاحب عزا پيغمبرست، واوايلا صد واويلا!
×
و اين حكايت ادامه دارد تا مىرسد به چهارده سالگىِ من.
سال ٥٧ كه گره مىخورَد به نهضت حضرت روح الله كه شعله ور از نام سرور و سالار شهيدان است.
كودكِ ديروز بر بساط كتابفروشىهاست در پيادهروهاى زخمىِ شهر؛ شريعتى، مطهرى، عين.صاد عاشورا شكستِ پيروز و برگهايى از اين دست كه شمعهايى ديگر را در دست و دلش فروزان مىدارند....
×
پيرمردهاى شهر باران هنوز از پدرانشان حكايت مىكنند؛ خاطرهى محرّمِ ساليانى را كه دلاورِ بىبديل ميرزا كوچكخان با يارانِ سوتهدلش در روزهاى ارغوانى جنگل مىآمد؛ به سوگوارى عاشوراى شهر و داغ اباعبداللّه را با دلِ بزرگش به ميان مردم مىآورد، در صومعهسرا، عربان، كسما، گورابزرميخ، كما...
بعدها، حديث دلدادگى ميرزا به نينوا را در كتاب سردار جنگل (زنده ياد ابراهيم فخرايى) ديدم؛ روايتِ شيدايى غريبِ ميرزاكوچك به امام حسين(ع) را و اين كه آيهى نورانىِ »ولا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللّهِ اَمواتاً« ورد لبش بود. گوشه هايى از اين شيدايى و دلدادگى را سالها پيش در مثنوى »عبور سبز« باز سرودهام؛
جنگلى؛ عاشق مزار حسين
جنگلى؛ يارِ اشكبارِ حسين
و بگذار همين جا بگويم كه من تبارِ سرِ بريدهى ميرزا كوچكخان را در ماجراى سرِ بريدهى سردار عاشقان جهان حضرت سيدالشهداء(ع) جستجو مىكنم، و تبارِ همهى گلهاى آسمانْ آواز را... بگذريم!
×
باز چشم مىگردانم؛
اين بار خاطرههايم در جايى به خاكسترى مىزنند؛ عصر عاشورا، ميدان مركزى شهر، در آرامشِ پس از عبورِ دسته هايىكه شمارشان شايد از صد مىگذرد، نوبت به دو دستهى بزرگ شهر مىرسد كه در عِدّه و عُدّه سرآمدند، با خيل علَمها و كُتلهاى رنگرنگ و طبلها و سنجها و زنجيرزنانِ پُرشمار، با سردستههايى كه يا از معمّران و سرشناسانِ شهرند يا جوانان جوياى نام.
هر دو دسته، سال به سال مىكوشند بر عظمت و ابهت پيشين اضافه كنند و اين به خودى خود چيز بدى نيست.
امّا خاكسترى آنجاست كه دو دسته پس از عبور از چند خيابان، در ميدانگاه شهر به هم مىرسند و شگفتا در چشم همچونان دو لشكر حق و باطل، دو لشكر كفر و دين!
هرگز از يادم نمىرود؛ هفده ساله بودم و به عشق امام حسين(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) همراه دستهى سوگوار...
به ميدان كه رسيديم، سردستهى كهنهكار، به اشارتِ ترفندى، آرايشِ بلندگوها را چنان تغيير داد كه صداى نوحهخوان و ضربآهنگِ حركت زنجيرزنانِ دستهى مقابل را كور كند، چنين شد و دستهى مقابل دقايقى از هم پاشيد، چونان لشكرىشكستخورده! و اين براى سردستهى باسابقه و نوچههاى جان بركف بشارت فتحى عظيم بود كه دهان به دهان نقل مىشد و لبخندهاى فاتحانه بر لب مىنشاند.
و من هر چه چشم مىدواندم و بو مىكشيدم، از امام حسين(ع) از ابوالفضل رشيد(ع)، از علىاكبر و علىاصغر، از هفتاد و دو گل باغ نينوا خبرى نبود!
عشق اين نامهاى مقدس مرا به آن ميدان كشانده بود و من چه كار داشتم به دستهها و سردستهها و نوچهها!
×
و از اينگونه بود كه از دسته بيرون زدم و گريختم...
هنوز هم مىگريزم؛
از همهى دستههايى كه نامهاى مقدس را بهانهى فتوحات نفسانى مىكنند؛
از همهى دستههايى كه زلالترين دقايق عمرِ ما را به رسمِ سياهىِ لشكرِ نفسِ خويش به قربانگاه مىبرند و لبخند فاتحانه به لب مىآورند...
هنوز هم مىگريزم؛
گريزى در جستجوى مولاى عشق كه مقدسترين جستجوى تمام عمر من است...
هنوز مىگريزم و اين گريز مقدسترين پناه من است، ايمان من است...
و ناگفته پيداست كه "مقتلِ گل سرخ" دقايقى از اين گريزها و جستجوهاست.
ادّعا نمىكنم كه رسيدهام امّا ترديد ندارم كه در راهم.
از آنكه بيش از اين به ساحتِ آن مضمونهاى والا و ناب راه نيافتم، شرمسارم امّا با كريمان كارها دشوار نيست.
×
اين تمامِ روايت نيست.
تكههاى فراوانى از اين آينهى رخشان را بايد براى خلوتِ پلكهايت نگه دارى، كه در خانه اگر كس است، همين چند تكّه آينه بس است.
امّا حرف آخر همان حرف اول است؛
هنوز هم هرگاه پلكهايم را رخوتِ خوابهاى دَمادمِ روزگار مىربايد، طنينِ جاودانهى نينوا مايهى بيدارى، آيهىبيدارى است...
هنوز هم شمعهاى روشنِ دست و دلم از نينواست...
و يادِ نينوا آغوشِ پدر است.
و آتشِ شعلهوَرِ مهرِ مادر،
بهانهى عاشقانهى زندگى است،
رازِ سرسپردگىِ تمام دلسپردههاست
مقتل گل سرخ
بخشى از يك منظومه
عبد الرضا رضائى نيا
يك
هيهات!
مسافر نيستى
وگرنه هستى
راه است ،
به راه...
در دوايرِخاموشى
آغاز نمىشود
سفر،
پيشتر از آغازها
آوازهاست...
چاووش خوانى
١
شگفت است اين صدا لبّيك... لبّيك!
كه مىخوانَد خدا؛ لبّيك.... لبّيك!
سفر كن عاشقا! اين حجّ خون است
سرانجامش اِلَيْهِ ر’اجِعُون است
سفر از خويش تا مهمانى هو
سراسر هو ؛ همه قربانىِ هو
٢
فتوحِ روح و رستاخيز جان شد
بيا اى دوست! فصلِ ارغوان شد
سفر كن، نوبتِ ذبح عظيم است
بنوشان جرعهها ساقى كريم است
قدم در عاشقى جانانه بگذار!
خداى خانه بين و خانه بگذار!
خداى خانه مىخوانَد؛ بياييد!
خدا اين جاست، حقجويان كجاييد!
خدا اين جا صدايى تازه دارد
طواف، اين جا هوايى تازه دارد
طوافِ خيمههاى نينوا بين!
ميان خاك و خون سعى و صفا بين!
خدا اينجا، خدا با ماست، اين جا
خدا تنهاترين تنهاست، اين جا
خدا تنهاست، تنهايى شگفت است
يقين، توحيد زيبايى شگفت است
×
شتاب حال از قال است، اين جا
زبانِ واژهها لال است، اينجا
دو
نام تو
عاشقانه
عجيب است؛
زيباى كوچك ...
همين كه نام تو را مىبرند،
مىشكفد بر لبان جهان ؛
هوالعشق
×
زيبا
نام توست...
نيستان
١
رفيقان! نينوا ميخانهى ماست
رواقِ شورشِ مستانهى ماست
شفابخش است بوى خاك پاكَش
فداى عاشقانِ سينه چاكش!
بياييد اى تمامِ مىپرستان!
تمامِ نيستان، مستانِ هستان!
در اين غربت خدا كرده تجلّى
بر اين تُربت خدا كرده تجلّى
كه مىگويد كه ما گِل مىپرستيم!
هُوَالْهُو را
دل، اى دل! مىپرستيم!
٢
خوشا من! هر چه بودم، هر چه هستم
به ذكرِ يا حسين اى دوست! مستم
جز اين مستى، همه هستى فريب است
مپرس اى نازنين! اين مِى كجايى است؟
كه تقديرش سراسر روشنايى است؟
رها كن اين هياهو، مستِ انگور
ندارد هيچ ذوقِ مستىِ نور
»به ميخانه امامى مست خفتهست«
بهشت از عطرِ انفاسش شكفتهست
چه سوز و ساز زيبايى است، اين جا!
خوشا بر ما! عجب جايى است، اين جا!
وضو با اين مِى جارى مبارك!
در اين ميخانه
هشيارى مبارك!
سه
خورشيد خدا!
بر نطعِ خون
قطعه قطعه مىشوى
امّا
خاموش نمىگردى
هيهات!
اى پارهى تنِ عشق!
هر قطره خون ربّانىِ تو
سرچشمهى خورشيدهاى بهارىست..
سر به مُهر
حسين من! فداى چشمِ مستت
فداى آن نگاهِ هُو پَرستَت
تو رازِ سر به مُهر كائناتى
خدا را معنىِ صوم و صلاتى
چنان در معرضِ عشق شديدى
كه سالارى شهيدان را شهيدى
خدا مىخواست تا غوغا كنى، آى!
به روى آدمى در واكنى، آى!
زمين هر چند غرقِ خودپرستى است
زمان سودايىِ شيطانپرستى است
هميشه شمشيرها زنگارخيزند
قساوتپيشگان در باد ريزند
تويى سرچشمه... پايانِ تو هرگز!
كسوفِ چشم رخشانِ تو هرگز!
چهار
... قرن هاست
مگسان سمج
بر زخمِ شيرينات
آواز مىخوانند
در طنين شوربخت نگاهِ ما!
سجده سرخ
در اين آيينهها، اى روح رخشان!
چه زيبا مىكنى گيسو پريشان!
بر آن گيسو جهانى پاىبندست
خدا زيبا... خدا زيباپسندست
در آن متنِ شگفتِ لَنْ تَر’انى
تو از جنس خداى بىزمانى
كه نوتر مىشوى هر روز و هر روز
دَمادَم مىشود چشمِ تو پيروز
تو سَبكِ چشمهايت سرفرازىست
در آوازِ تو شورِ دلنوازىست
تنت سرشار از زخم است و خونبار
خضاب از خونِ دل، چون كردى اى يار!
شتابان مىروى تا سجدهاى سرخ
به پايان مىروى با سجدهاى سرخ
شكسته خواندهاى اما تمام است
اگرچه بىتشهّد، بىسلام است
فداى هفت تكبير تو گردم!
نماز تو نمازم را امام است
تو بوسيدى شهيد تشنهلب را
لبَت سرچشمهى شُربِ مُدام است
به خاك افتادى و عالم بهپا خاست
نگاهت تا قيامت در قيام است
به چشمات؛ با يزيدان دست دادن
حرام اندر حرام اندر حرام است
تو و اسطوره؟ اسطوره كجايى است؟
تو و افسانه؟ افسانه كدام است؟
شريعت، با طريقت، با حقيقت
تويى... اين هر سه، بىتو ناتمام است
ز سوز نينوايت ديده تر باد!
دلِ من
در هوايت
شعلهور باد!
پنج
چه بر نيزه
چه در تشت خونين...
اين سر بريدهى نورانى
قرآن خداست... خدا!
كه مىخواند و
خوانده مىشود
تا رستاخيز!
خواناى خنياى خدا كن
دلت را!
قيامتىست؛
سِرّ سَرِ بريده را درياب!
يا لَيْتَنا
١
اگر چه سرخوش از عينُ اليَقينام
به كفرِ ديننما كافرترينام
كه كفر ديننما كفرِ عجيب است
چنان زهرِ نهان در بوى سيب است
زمين زنجيرىِ ظاهرپرستى است
مسلمانى به باطن، عينِ مستى است
هُوَالْهُو... جرعه جرعه سركشيدن
دوباره تشنهتر در خود دَميدن
مسلمانى به روحِ بىقرار است
مسلمان عشق مىورزد،
دچارست
٢
زمينبوسِ تواَم، اى نورِ سيّال!
بتاب آيينهام را در شبِ حال
جهان نامِ تو را آورده بر لب
كه مىبينم شبِ حال است، امشب
شبِ رخشان، شبِ دلكش، شب قدر
تو را عشق است، اى رخساره؛ چون بدر!
شب قدرست، امشب بىقرارم
دلافشانْ ظهرِ فردا را دچارم
چه ظهرى! شبتر از شبهاى ديجور
كه كُشته مىشود خنياگرِ نور
در آن ساعت كه عالَم واژگون است
خرابآبادِ غم ننگِ قرون است
در آن ساعت كه هستى ارغوانىست
نگاه باغ محوِ گُلفشانى است
٣
در آن گُلگشتِ معنا بودم، اى كاش!
غبار راهِ مولا بودم، اى كاش!
نواى چشمهاى، ابرى، نسيمى
فداى چشمِ گُلها بودم، اى كاش!
چه مىشد از جهان دل مىبريدم
كنار دست سقّا بودم، اى كاش!
به زير سمّ اسبانِ شقاوت
الهى! خار و خارا بودم، اى كاش!
در آن ظهرِ شگفت ارغوانى
كمى با عشق تنها بودم، اى كاش!
شش
من مىايستم
در باران،
تو
عاشقانه بخوان،
يارا!
هو... حق
نماز تو زيباست!
بارانِ تير
از همه سو مىبارد،
من روى پاى خودم نيستم،
هو... حق
تمام تنم
آيات ارغوانى عشق است،
من
در نماز تو
مىايستم به محو!
هو... حق
نماز تو زيباست!
ازدحامِ بوى سيب
١
جهان در ازدحام بوى سيب است
نمازِ ظهر عاشورا عجيب است
هواى تيرباران است، برخيز!
به بوى سيب، بوى گُل درآويز!
جهان شد زير و رو؛ اللّه اكبر!
بخوان با چشم هو ؛ اللّه اكبر!
هُوَالمعشوق... وقت سرفرازى است
كه دستِ دوست مست دلنوازى است
وضوى خون كنيد اى پاكبازان!
رفيقان، دلنوازان، خوشنمازان!
صعود روح در قوسِ نزول است
نماز لالهها بىشك قبول است
٢
شقايقگونه شد خورشيد با ماه!
بخوان حمدى لبالب قُلْ هُوَالله
بخوان؛ ساقى! به دستان كريمت!
به بسم اللّهِ رحمانِ رحيمت!
دلم را آرزوى نورِ ناب است
تو گفتى: چشمِ عاشق مستجاب است
دلم را از تبِ ماندن رها كن!
رها از حيرتِ لا و بَلى كن!
مرا چشمانى از باران ببخشاى!
شهادت نامه خوانِ نينوا كن!
هفت
بالا بلند!
چنان بيدلم
در تو؛
كه دستانِ بريده را
نوشتن نمىتوانم،
اين دَستان بريده است
كه مرا مىنويسد،
و من در ناگهانى از ترانههاى سپيد
به مكاشفه مىرسم،
زيبايى رشيدت را مىبينم
كه دستانم را مىگيرى
به دستانت،
تا بنويسم؛
»ملالى نيست،
تو را دارم،
دست تو
دسترس من است،
ماهِ ماهان!
ماهِ ماهان
تو بىپايانى، اى آغازِ آغاز!
به دست تو هزاران راه شد باز
در آن هنگامه گم شد دستهايت
به جاى دست آمد بالِ پرواز
چه تعبير بدى! »گم شد« روا نيست
به حقِّ حق كه پيداتر شد ابراز
درِ اعجاز را هر چند بستند
دميد از دستهايت باز اعجاز
فداى شورِ دستافشانى تو!
چه دستانىِ غزلسوز و غزلساز!
شده آن دست آغوشِ خداوند
بخوان! عاشقترم كُن! اى گلِ ناز
به راهِ عشق دست و پا اضافىست
چنين است عاشقان! معناى ايجاز
اگرچه دستهاى تو بُريدهست
چنان سرشارْ دستانى كه ديدهست
به خاك افتاد امّا سبز برخاست
نگارا! دست تو پيغمبرِ ماست
اگر از شش جهت ماتم ببارد
به دستانت دلِ من تكيه دارد
صفا را اوّل و آخر تويى... تو
عزيزِ ساقىِ كوثر، تويى... تو
تو دلْپروردهى اُمّ البنينى
ميان عاشقان عاشقترينى
مَهِ ماهانى و خورشيد نابى
تو آن دُردانهى توحيد نابى
دلاور مرد! رشك بيدلانى
تو معشوقِ شهيدانِ جهانى
ابوالفضلا! دليل راه من باش!
من آن گمكردهْ راهم،
ماهِ من باش!
هشت
از قتلگاه مىگذرد؛
پُردل و صبور
بانو
هزار داغ به دل دارد
اما
روحش وسيعتر از درياست؛
با واژههاى شعلهور از جنسِ ناگهان،
آتش
به جان ستمباره مىزند
بانو،
دنيا اگرچه تلختر از زَهرست،
اما روايت او زيباست.
بانو
بانوى بانوان
با اين شمايل پُر رمز
در چشم و دل
هماره معماست...
خدابانو
١
در اين ميدان، اگر بانو اسيرست
تماشا كن؛ اميران را اميرست
همان كه مادرش بانوى آب است
پدر عشق مجسّم بوتراب است
تمام خاندانش پاك در پاك
سراسر نور چشم خاك و افلاك
چه گلهاى شگفتى؛ تا خدا نور
همه نور و همه نورٌ على’ نور
٢
خدا بانوست، بىهمتاست زينب
كه دلْ پروردهى زهراست زينب
تماشا كن، از او آزادتر كيست؟
به چشمِ دل ببين! زينب حسينىست
قيامت مىكند روحِ رهايش
در اين هنگامه پژواك صدايش؛
" در آن سوى سياهى، روسياهى
در آنسوتر از اين طرحِ تباهى
به جز زيبايىِ ممتد نديدم
همهسو نيك ديدم، بد نديدم... "
دو عالَم برخيِِ آيينِ او باد!
فداى چشمِ زيبابينِ او باد!
٣
بيا بشنو! صداى زينب است اين
صداى زخمىِ بانوي غمگين
صداى زخمىاش آرام جان است
خدابانو اميرِ كاروان است
كجا اين داستان اغراِق دارد
كه زينب يك قيامت داغ دارد!
پُر از داغِ فراقِ است اين دلِ او
نمايشگاهِ داغ است اين دلِ او
دلش درياترين درياست؛ بانو
پذيراى غم دنياست؛ بانو
امينِ داغهاى نازنين است
نگاهش چشمهى عيناليقين است
دلش زخمىست امّا استوارست
به چشمِ دشمنِ خونخوار خارست
تماشايىترين چشم تماشاست
كه روح عشق را آيينهدارست
٤
صداى دلكشِ پيغمبرست اين
بيا بشنو! صداى حيدرست اين
صداى لالههاى باغِ زهراست
صداى سبزِ آن شيداترينهاست
صداى عشقْ ورزانِ عطشْ نوش
صداى آن غزلخوانانِ خاموش
خدا را تا زمان است و زمين است
صدايش پرچمِ فتح مبين است
صداى روشنش عشقآفرين است
صدايش تا قيامت پرطنين است...
نُه
چه مىبافند
اين آروارههاى فربهِ سوداگر؛
كه خون خدا
در چشمهاى گستاخشان كالاست!
خوش مىدارند؛
روزى هزار بار كشته شوى
تا آنان پروارتر برخيزند!
قرن هاست
تجارت خون
پيشهى آنهاست!
يارا!
نگارا!
انكار نمىكنم،
هر خون
بهايى دارد
امّا بهاى خونِ غريب تو
با خداست!
تاجران خون
١
از اين سو، تاجرانِ خون رسيدند
به صد افسانه و افسون رسيدند
خرافهساز، مسخآواز، بدكيش
كرامت سوز، حقْ پوشان، كژانديش
تو را خواندند با چشمانِ مفلوك
بسى در گوشههاى تلخ و مشكوك
به روح و راه پاكانى كه پوكاند
كه دور از حالِ مولا در سلوكاند
در آن گوشه كه اوهامش عجيب است
به آن نغمه كه فرجامش فريب است
تو را بىشور و بىشمشير در باد
تو را همرنگِ يك تصوير در ياد
خيالى تار، بىتعبير، خالى
تو را همسنگِ تصويرى خيالى...
از آن سو، چشمهايى معوج و لوچ
نمىبيند در اين آيينه جز پوچ
كه روح بىافق آوارِ پوچىست
تماشايش همه سرشار پوچىست
٢
به دور از شور و حالِ نينوايى
روايت مىكند هر كس به نايى
تو امّا غايبى در هاىوهوشان
حسين نازنين من كجايى؟
ده
ربطى ندارد
اين رنگهاى بىخودِ مخدوش
با نگارِ من
نه آن سرخِ دريدهى وحشى
نه آن سياه ستمبار
نه آن سپيدِ لَختِ بىطرف
نه اين التقاط مضحكِ گستاخ!
سرخ باشد
امّا گُلى،
سياه نباشد،
خاكسترى!
سبز از گونهى حنا،
سپيدِ رو به نارنجىِ پس از فلق
آبىِ فيروزهي دلارام
بنفشِ زندهى والا...
همهى رنگهاى جهان را
از ملايمتِ طيف تبسم فراگيرِ نگار من بگذرانيد!
شهادت مىدهم؛
طرحى تازه
فرا مىگيرد
دنيا را
به سيرتِ رنگينكمانى ناياب...
ايجاز
روايت مىكند هر كس به رنگى
بزن بر رنگها اى دوست! سنگى
حسين امّا نه اين است و نه آن است
كه او منظومهى رنگينكمان است
حسينِ اين و آن تصوير جعلىست
حسينِ آن و اين مولاى من نيست
خلاصه مىكنم؛ ايجاز نيكوست
حسينِ هر كسى
رنگِ دلِ اوست...
يازده
علَمهاى رقاص
كُتَلهاى رقاص
خنياگران نسناس
طبّالانِ غول
قمههاى خونچكان
قلندران قلّابى
»هاى... هوى!
آقا!
ما عاشقان سينهچاك شماييم،
با اين شتاب
كجا!«
مىگريزد مولا
با منظومهى گلهاى برگزيده،
ابوالفضل
دستانِ بريدهاش را برمىدارد،
مىروند...
مى روند
به تكيهى بىنوايان شهر
كه فرشهايى دارد نخنما
گلدانهايى شكستهْ دل
شربتى حلال
و سينهزنانى زلال
بىآداب و ترتيب
محزون و متبرّك
مىايستند بر درگاه
با چشمانى معطّر
گلاب ناب مىپاشند
بر روحِ سوگواران....
از جنون تا عشق
١
ببين رقص و سماعِ جاهلى را
غريوِ سركش جهلِ جَلى را
به مستى خويش را ديوانه خواندند
قمه بر سر زدند و خون فشاندند
رجز خواندند: " آى! اين كارِ عشق است
دل رنجورِ ما بيمارِ عشق است "
نوايى خارج آيين، لحنِ منفور
از آن محشر؛ نمايى مُضحك و دورم
رجزخوانِ تباهى، ترس، تشويش
شهادتْ سوز، زخمْ افزا، كجانديش
جنونِ كور، روح و راه اين قوم
بلاهت گوشهى دلخواه اين قوم!
٢
چه پُرسى؛ نسبتِ عشق و جنون چيست؟
جنونِ كور اى دل! عاشقى نيست
جنونِ عاشقان عقلِ جلالىست
زلالى در زلالى بر زلالىست
فراسوى خِردَ خواندن، پريدن
خدا را ديدن و خود را نديدن
نه از اينگونه؛ كور و كج، دغلكار
نه از اين دست؛
دور از عشق و هنجار
٣
رجز بسيار شد، مقصود گم شد
در اين لا و بَلى’ معبود گم شد
»كجاييد، اى شهيدان خدايى!
بلاجويانِ دشتِ كربلايى!«
دوازده
حريق اشك
در آهِ خيمههاى پريشان،
شور تنهايى،
تلخى ِعطش،
شكمبارگىِ شمشيرها
و سيرابىِ نيزهها،
فرشتگان
در تناقض شادى و اندوه
به انتظارند!
با چشم ترديديان
١
تو مىگويى: »خوشا آيين ديگر!
دگرگون گشت دنيا، دين ديگر!
بيا ترك نبردِ خير و شر كن!
بيا و داستانى تازه سر كن!
حديثِ قصّهى جانسوز تا كى؟
توقف در غمِ ديروز تا كى؟«
تو مىگويى: »رها كن، اين جنون است
كه تاريخ شما، تاريخ خون است
همهْ اشك و همهْ درد و همهْ داغ
خزان است و خزان، پژمردنِ باغ
مصيبت بر مصيبت، آه بر آه
پر از خورشيدِ در خون، ماهِ در چاه
سراسر مويه و افسرده حالى
شكسته ناله كردن، خستهبالى...«
تو گفتى: »... گريه افسون است و تخدير!«
دليرا! اندكى دير آمدى، دير!
٢
چنان آوازِ باران در بهاران
غمِ مولا غمِ شادست، ياران!
جهان و جان فداى اين غمِ شاد
غمِ زيبا، غمِ جانهاى آباد
بسا شادى كه پايانش تباهىست
بسا شمعى كه در جانش سياهىست
غمى اينگونه طعم نور دارد
وراى سوز، شورِ سور دارد
در اين بارانِ زيبا خندهى گل
بيا در متنِ اين باران سفر كن!
دل و جان تازهتر كن، تازهتر كن!
گُل و پيوند اشك ناب و لبخند
عجب زيباست تقويمِ خداوند!
٣
خوشا خنديدن گُل با لبِ زخم
سماع و رقص در تاب و تبِ زخم
خوشا پرپرشدن امّا شكفتن
شكستن، زخمه زخمه... تا شكفتن
عبور از چشمههاى لَنْ تَرانى
تماشاى نهان، چشم نهانى
اگرچه رنگ مولا ارغوانىست
بهار عشق با او جاودانى است
٤
امان از اين قرائتهاى طنّاز!
امان از كورىِ دل، ديدهي باز!
به دست آور دلى از جنس ديگر
بخوان اين قصه را با ديدهى تر
هزاران داغ اگر در سينهى ماست
به چشمِ تر بخوان، اين قصّه زيباست
نه آب رخوت است اين رود جارى
به پلكى مىكند جان را بهارى
شده هر روز نوتر ديدهى ما
به لطفِ گريهى خنديدهى ما
وگرنه گريه بر گلها روا نيست
خدا محتاج سيلِ اشك ما نيست
جهان را عشق مىبخشد دَمِ او
زلالى مىدهد جان را غمِ او
وگرنه قصهى پرغصه كم نيست
دلِ تاريخ پُرخون از تباهىست
دريغ و داغ و خاك و خون بهانهست
در آنسو، ماجرايى عاشقانهست
نه اسطوره، نه افسانه،نه افسون
نه مرگ پوچ، نه تخدير و افيون
نه از جنسِ يلان ماجراجو
نه از خيلِ سوارانِ هياهو...
٥
نه خونخواريم، نه خون مىفروشيم
هُوَالْهُو ديدهايم و مىخروشيم
حقيقت سرخ شد، باور ندارى!
طريقت سرخ شد، باور ندارى!
مسيحاى من است آن روح رخشان
دلآرام من آن جمع پريشان
تو را اى سنگدل! بس باد اين ننگ!
كه مىگريد بر اين داغ گران سنگ...
٦
تو گفتى: " بتپرستى... " بُت كدام است؟
بيا، بشكن، بسوزان! بُت حرام است
بيا درياب، اصل ماجرا را!
در آيينه ببين؛ خون خدا را!
خدا در ذات اين آيينه پيداست
خدا زيباست،
پس آيينه زيباست...
سيزده
شايستهى تلاوتِ چشم تو نيست،
دهانى كه به پابوسى واژگان هتكشده مىرود؛
واژگانِ لاش و لوش
واژگان فلكزدهى مغشوش
واژگان تار و
زار و
خوار،
آى!
به هفت آب بشوى
كلماتِ روح را،
دهان نهان
كه معطّر شد،
گلهاى نينوا
زيبا
لبانت را مىبوسند...
وارث آدم
١
نگين عشق را خاتَم حسين است
نگارا! وارث آدم حسين است
فرشته نيست، انسانِ تمام است
بدين سان او بر اين انسان امام است
سخن گرچه زمينى، ماورايىست
پيام خونِ او عشق و رهايىست
دلا! دلدادهى دلدادگى باش!
هميشه بندهى آزادگى باش!
عزيز دوست را ذلّت محال است
گواهِ راهِ او خونِ زلال است
عذابافزاست؛ اين تصوير دلگير
حكومت كردنِ شلاق و شمشير
قساوت، قتل، غوغا، غصّه و قهر
زمين سرشار از زهر و زمان زهر
كسوفِ مهرورزى، ظلمتِ روح
زمين و آسمان مبهوت و مجروح...
٢
حسين و اختيار ننگ؟... هيهات!
تبسُّم در غبارِ ننگ؟... هيهات!
ستم را ياورىكردن تباهىست
ستمكارى سياهى، روسياهىست
به راه جنگ با هر چه ستمكار
بيا، اى دوست!
سر بر جاده بگذار!
٣
بيا، بشنو نواى نينوا را
بسوز اسطورهها، افسانهها را
حقيقت نيست در آواز آنان
طريقت نيست در پروازِ آنان
كه سوز و سازشان اسطورهوارست
مرا با چشم اسطوره چه كارست!
چهارده
چه دور مىرود
آن كه هر روز
روحش را
به ديروز تاريخ پرتاب مىكند،
تا در آينهاى از جنس نينوا
خيره شود
به مردم چشمانش
و بپرسد: "آى!
تو در كدام سوى معركه ايستادهاى؟"
بيا،
به لهجهاى زلال
نامش را آواز بخوانيم!
باور كنيد!
برمىخيزد خورشيد،
خاك و خون
مىتكانَد
از تنِ خستهى خويش،
مىآيد
به خيابانِ امروزها
آينه مىگيرد
از بىنهايتِ روشن
در چشم ما،
آنگاه پرسش نمىخواهد،
معركه
خود
در ما مىايستد.
دلاويز
خيابان در خيابان داغ جارىست
زمين و آسمان در سوگوارىست
بخوان، اى نوحهخوان! از داغ زهرا
كه تاراج خزان شد باغ زهرا
تو مىخوانى و ما اَبر بهاريم
بخوان تا ما بسوزيم و بباريم
عزاداريم امّا مىخروشيم
در اين ميدان، رُخ از طوفان نپوشيم
زمان تكرار مىگردد، بياييد!
به گيرودار نيك و بد، بياييد!
كه هر كس زشت مىخواند، يزيدىست
به هر رنگى ستمكارى پليدىست
كه شور نينوايى جاودانهست
كه آواز حسينى عاشقانهست
خدا مىخواندت، بشتاب، برخيز!
چو نيلوفر
بر اين آوا
دل آويز!
اگرچه سخت، سنگين، تلخ... زيباست
عزيزان
كربلا
آيينهى ماست...
محرم تا اربعين ١٤٢٧
زمستان ١٣٨٥