پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - كنش ارتباطي و ماهيت شناخت زبان - کرمی پور الله کرم
كنش ارتباطي و ماهيت شناخت زبان
کرمی پور الله کرم
در سدههاي اخير پژوهش در قلمرو انديشهي تحليلي به جستوجو و كاوش در حوزهي زيرساختهاي زباني ـ شناختي منجر گرديد و فيلسوفان از مجراي معرفتِ هرمنوتيكي به تأثيرات زبانشناسي توجه بيشتري يافتند. آثار «مارتين هايدگر»، «هانس گئورگ گادامر» و «هابرماس» تأثير ژرفي در توسعه و تعميق زبانشناسي گذاشتند و زبان را به مثابهي «كنش ارتباطي» در آگاهي انسان مركزيت بخشيدند. «مارتين هايدگر» در كتاب «هستي و زمان» هستيِ انسان را زبانمند ميداند و حضور انسان در جهان را به زبان وابسته كرده است، اما آنچه انسان بر زمان ميراند مبتني بر چيزي است كه پيشاپيش در درون خود دارد. اين «پيشداشتها»، «پيشديدها» و «پيشدريافتها» نوع نگاه انسان را مشخص ميسازد و ذهن او را پيشاپيش از فهم آغازين و نخستين مشحون ميسازد.١
هانس گئورگ گادامر براي تفسير «پيشداشتهاي» هايدگر از تعبيري به نام «اُفق» استفاده ميكند. افق به معناي نگرشي است كه جايگاه هر كس را در جهان مشخص ميكند. افق موقعيت هنري ما را در جهان توصيف، تعريف و مشخص ميسازد و يكي از مؤلفههاي لاينفك موقعيت ما است. پيشداوريهاي ما نمايشگر افقي هستند كه در درون آن زندگي ميكنيم. كار زبان اين است كه اُفقها را به هم نزديك ميكند. وقتي كه ما با متني مواجه ميشويم در گفتوگويي باز و آزاد با گذشته مشغول شدهايم كه طي آن پرسشها و پاسخها و گفتهها و شنودهها به فهم ميانجامد.
به نظر گادامر تنها از طريق ديالوگِ انجام شده در يك عمل ارتباطي است كه معنا ايجاد ميشود و معنا نتيجهي ديالوگي است كه خود محصول زبان است. حتي نيتها، خواستها و تعميمها نيز از ديدگاه «بينالاذهاني» قابل توصيف و بيان ميباشد، زيرا مفهوم خواست همواره معطوف به ديگري است. به نظر گادامر آنچه در تجربهي هرمنوتيكي مورد تحليل قرار ميگيرد، فعل يا عمل ارتباط است كه شركتكنندگان آن در جهاني از معاني «پيشمشترك» زندگي ميكنند و در زباني واحد سهيم و شريك ميشوند. اين تجربه نوعي مشاركت در معاني مشترك است كه انسانها به خاطر انسان بودن در آن شريك و سهيم هستند. در چنين جهاني تعلقِ آدمي ممكن و ميسر ميگردد و به يكديگر تعلق داشتن پيوسته، در عين توانايي گوش سپردن به يكديگر انجام ميگيرد. به نظر گادامر فهم در فضاي زبان رخ ميدهد و مشخصهي آن همان خصلت زبانمندي (Langragistic) انسان است. پيوند ميان انسان و جهان با زبان ممكن است و غالبا ما در چنين ساحتي از انديشه و عقلانيت خود به سمت تفسير زبانِ جهان پيش ميرويم.٢
گادامر يادآوري ميكند كه ما با صرافت طبع اهل تفهيم و تفاهم هستيم و اين تفاهم فقط از مجراي زبان ظهور ميكند. به همين دليل نطق و زبانمندي حقيقت وجود ما ميباشد. تفهم آدمي همواره شأن نطق دارد و در زبان تجلي ميكند. و بالاتر از همه آن كه ذاتِ همهي نهادهاي فرهنگي، اجتماعي، سياسي و هنري زبان است. حقيقتِ «ودايع»٣ و مواريث فرهنگي زبان است و ودايع و امانات فرهنگي ـ تاريخي (Tradition) حقيقت را به گفتار درميآورد و در رتبهي زبان ظهور ميكند.
زبان صرفا چيزي «دربارهي ما» نيست، بلكه حقيقت وجود ما است. اوج كلام گادامر اين جملهي او در كتاب «حقيقت و روش» است كه ميگويد: «تصويري كه آدميان از جهان دارند، ساخته و پرداختهي جهان نيست، بلكه زادهي زبان است». زبان به «ديگري» نيازمند است، بنابراين خصلت ذاتي آن جنبهي جمعگرايي است. كسي كه با زباني سخن ميگويد، به ديگري تعلقشناختي و معرفتي دارد. سخن گفتن به فضايي با مركزيت «من» تعلق ندارد، بلكه به مركزيت «ما» متعلق است. از اين جهت هويت زبان هويتي اشتراكي و اجتماعي است و ديگري را براي هستي خود لازم و حياتي ميداند. اين هستي براي ديگري (Being For Others) خصلت زبان و در حقيقت خصلت ديگرخواهانهي (Altruism) آن است، زيرا در آنجا فاصلههاي مكاني ـ زماني و تاريخي درنورديده شود و انسانها را به زيستي «اينجا و اكنون» در هستي يكديگر دعوت ميكند. اين وجه تعلق داشتن همان كنش ارتباطيِ معرفتشناسي است كه به گفتهي ماكس وبر «مختصات منِ» هركس در آن پديدار ميشود. انسان از چشم ديگران ميكوشد خويشتن را بازشناسد. به همين دليل زبانشناس تحليلي تأكيد ميكند كه راه خودشناسي و ديگرشناسي تنها از راه مكالمه ممكن است و زندگي بنا به ماهيت خود يك مكالمه است. زنده بودن به معناي تفاهم، پرسيدن، گوش دادن و توافق داشتن است.
يورگن هابرماس٤ (متولد ١٩٢٩) از فيلسوفان اجتماعيِ قرن بيستم كه آثارش تأثير فراواني در توسعهي معرفتشناسي اجتماعي داشته است، به پژوهش دربارهي زبان و منطق مكالمه پرداخته است. وي در كتاب «شناخت و علايق انساني» سه نوع علاقهي بنيادي و ژرف را در نظر ميگيرد كه اشتغال خاطر ما با حوزههاي گوناگون شناخت را توضيح ميدهند؛ ابتدا علاقهي ابزاري يا فني كه رابطهي انسان با طبيعت را توصيف ميكند. در علوم طبيعي و تجربي كوشش انسان براي اعمال سلطه و انضباط بر طبيعتشناختي را در پي دارد كه هابرماس از آن به عنوان تكذهني يا تكگفتاري (Monological Knowledge) نام ميبرد.
دوم علاقهي علوم عملي كه به رابطهي بين ذهن و تفاهم مربوط ميشود. علوم تاريخي ـ تأويلي براي رسيدن به تفاهم متقابل و خود فهمي در جريان امور زندگي روزمره با اين نوع علاقه سروكار دارند. سوم علاقهاي كه وي از آن به عنوان علاقهي رهاييبخش يا استعلايي ياد ميكند. اين علاقه توانايي ما به تفكر در باب مفروضات ذهني خودمان را توصيف ميكند. «هابرماس» همچون «ويتگنشتاين» ناخواسته پيرو تفكر كانت است. او كوشيد براي بررسي صور نهايي امكان سخن به شكل متعين، از روش بازسازي عقلاني بهره بگيرد. كار بازسازي عقلاني اين است كه شناخت شهودي يا عامل شناسايي را به طور منظم بازسازي كند كه اين نيز از سه طريق حاصل ميشود: اول از طريق مشاهدهي خارجي امور و اشيا، دوم از طريق استفاده از احكام در بارهي واقعيت امور كه جهان وراي اشيا، انديشهها و عواطف را دربر ميگيرد و سوم هنجارها و ارزشهايي كه شيوهي بينالاذهاني دارند.
اما از نظر هابرماس، جهاني مهم است كه با شيوههاي برقراري روابط بين اشخاص از طريق اعمال كلامي بهوجود ميآيد. امروزه نظريهي عمل كلامي شاخهاي از پژوهشهاي زباني دوران معاصر است كه از آثار متأخّر و نظريهي كاربردي ويتگنشتاين الهام گرفته است.
كنش ارتباطي در زبان با اين تصور همراه است كه پيشساختهاي ذهني ـ زباني وابسته به شرايطي هستند كه ذهن و زبان در آنجا امكان تحقق مييابند، چنين شرايطي همواره نسبي است. تنها در بستر منطق مكالمه و كنشهاي ارتباطي ميتوان معاني را درك كرد و جهان رابطهها و نسبت فرهنگها را فهميد. همين بيان هابرماس و گادامر را مارتين بوبر در كتاب «من و تو» به شيوهاي همسان بيان كرده است. او ميگويد: «درواقع زبان درون انسان واقع نميشود، بلكه انسان است كه در درون زبان قرار ميگيرد و از درون زبان سخن ميگويد».٥
تلقي نمادين از زبان
چنانكه گفته شد زبان هويتي ابزاري و فرعي نيست، بلكه حيثيتي فرهنگساز است كه واژه ميسازد، معنا ايجاد ميكند و در متن مجموعهي كاركردها، عملكردها و حيات انساني حضور مستمر دارد؛ بهطوري كه مختصات هر كس را فرهنگ او مشخص ميكند. بنابراين برخي فيلسوفان معنا را به واژهها و تركيبات آن يعني به زبان نسبت ميدهند، اما برخي ديگر معتقدند بايد به «نمادها» (Symbols) و نشانهها نگاه كرد.
«ارنست كاسيرر» فيلسوف نوكانتي و از محققان اسطورهشناس، زبان را قوهي نمادپرداز در نظر گرفته است. در اين صورت، دلالت يا نمادپردازي معنايي در سير تاريخي ايجاد كرده است. از نظر او گونهها و تعدد معنا و نيز ارزشهايي كه آدميان در جهان مييابند، منعكسكنندهي فراگردهاي تمدن بشر ميباشند و هنگامي كه از تمدن بشر و نيز مراتب فرهنگها سخن به ميان آيد، هدف «شيوههاي» گوناگوني است كه چيزها را ميسازند و نامگذاري ميكنند و محيط خود را پيشگويي مينمايند. بنابراين تمدنِ آدمي عبارت است از فعاليتهاي بنياديني چون هنر، زبان، علم، دين و اسطوره كه قسمتهاي عمدهي نمادها را براي اشخاص فراهم ميآورد و جهان از مجراي اين نمادها معنا پيدا ميكند يا به مدد آنها انواع ويژهاي از دلالت حاصل ميشود. كاسيرر معتقد است: «زبان به خودي خود شيوهاي براي ديدن و ساختن جهان است».٦
بنابراين زبان امري خارجي و فرعي نيست، بلكه معيار و مقياسِ حقيقت است. به نظر او صورتهاي زباني ـ تمدني به جاي آنكه امري صوري و رو گرفتي باشند، امري نمادين هستند، اما نمادها سايهي روشن و آشفتهي زبان نيستند، بلكه تجربهي اوليه و همراه با ابهام و تمثيل هستند. وي ميگويد: «از آنرو كه زبان در گذر زمان تكامل يافت، بهتدريج امور را از هم تفكيك كرد و ماهيت آنها را معلوم ساخت و سپس معناي آنها را تعميم داد. سير انديشه از مرحلهي اوليه به پويههاي بعدي بافت زبان را دگرگون ميسازد».٧
به نظر كاسيرر دو مفهوم مهم در زبان وجود دارد: يكي «هستي» (Being) و ديگري «نفس» (يا خود) (Self)، ظهور اين دو معنا نشانگر تكامل زبان است. در دوران قبلي واژهي هستي «است» بود و نفس از دل آن بيرون آمد و آدمي در سايهي همين مفهوم هستي وجود واجب را تحت يك عنوان واحد مورد بحث قرار داد. بدين ترتيب وحدت خداوند از وحدت هستي مشتق گرديد. وقتي كه نفس از «من» مشتق گرديد، حوزهي جديدي از انديشه را به روي آدمي گشود و اسطوره نيز از بستر تكامل اين دو شكل زباني (هستي و خود) دگرگون شده و ماهيتي تازه يافت. تمامي سعي كاسيرر اين است كه نشان دهد اسطوره در محوريت زبان و پيوند با مفهوم وجود و تكامل ذهني ريشه دارد. بنابراين زبان سرچشمهي پيدايش اسطوره است.٨
نظريهي زبان و اسطوره در نگرش كاسيرر بر اساس معرفتشناسي كانت آلماني شكل گرفته است. وي مدعي است كه كاركرد ذهن آدمي عقلاني كردن تجربههاي روزمره است. او اين فراگرد را «بازنمايي» (Represention) مينامد.
تلقي نمادين از زبان درصدد است، تصوري فراتر از معناهاي فرهنگنامهاي و فقهاللغهاي به وجود بياورد و معتقد است كه كار زبان كاهش ايهامها و فهم متن زبان گفتاري و نهادينه كردن آن است. از اين جهت هويت زبان ساختاري چند لايه است كه شمارهگان آن مانند هرگونه گفتار ديگري ساخته شده است اين چند لايه بودن محصول شمارهگان است كه معناهاي چندگانه دارد و رولان بارت به اين نكته تأكيد كرده است كه «هيچ چيز براي جامعه اساسيتر از طبقهبندي زبانهاي آن جامعه نيست».٩
«لوي استروس» (متولد ١٩٠٨) از انسانشناسان سدههاي اخير به زبان از ديدگاهي نمادين و ساختاري نگريسته و معتقد است كه زبان ساختاري نهايي و بنيادين براي شناخت اقوام و ملل ديگر است كه در زيرساختهاي اجتماعيِ ساختهي انسان نهفته است و اين نهادها و ساختارها بر زبان حاكم است. پژوهش اين ساختارِ ناخودآگاهِ عيني كه كاركردهاي اصل ساختار ذهن را منعكس ميكند، روشنكنندهي سازوكار دلالت معنايي در كنش آدمي است. به نظر استروس ذهن آدمي ساختماني ساختاري دارد و از اين نظر، ميان ذهن انسانهاي متمدن امروزي و انسانهاي ابتدايي تفاوتي وجود ندارد. تنها تفاوت موجود در پديدههاي پيش رويِ آنها است و اين تصور كه انسانهاي ابتدايي فاقد فرهنگ بودهاند تصور نادرست و ناقصي است.
هر اسطوره براي شناخت يك فرهنگ و ملت مانند نت موسيقيايي است و اسطوره و موسيقي هردو از يك خاستگاه يعني زبان ريشه گرفتهاند. اسطوره بيان خاصي از زندگي و دريافت منطق شكلدهندهي آن به معناي درك كنشهاي ذهني است. «هر اسطوره مانند گفتاري در درون نظام نمادين زبان است» و از اين جهت اسطورهشناسي با زبانشناسي و نشانهشناسي بهسختي به هم وابستهاند. براي فهم معناي اسطوره بايد ساختارهاي نهاني و عميق آنها را مورد بررسي قرار داد و روابط ميان دال و مدلول را يافت. لا اسطوره چيزي جز حكايت ذهن آدمي بر بستر زبان نيست، از اين جهت استروس و كاسيرر در تأكيد بر ذهن و زبان توافق دارند، اما به نظر استروس زبان امري ناخودآگاه است كه براي درك كردن بايد بيان شود.١٠
حاصل آنكه زبان و كلام انسان با آگاهي انساني و ذهن و فرد او پيوندي عميق دارد؛ اگرچه زبان خصلتي نمادين يا حيثيتي كاركردي و يا عملكردي ارتباطي داشته باشد، بر اين نكته تأثير ميگذارد. «زبان به دور از هر كارايي عملي و بلاواسطه به ما ميآموزد كه واژهها نمادهاي نهايي انديشهاند و نيروي زندگي يا مرگ در زبان نهفته است. و بيانگر اين است كه كلام فينفسه قدرت است، زيرا به نيروهاي پنهاني و پر رمز و راز زندگي و حيات ميبخشد. نقش و كار كلام برانگيختن نيروهايي است كه تاكنون پنهان بودهاند و تنها در انتظار فرمان كلام بودهاند تا بر آنها پرتو افكند و آشكارشان سازد و امكان ورودشان را به قلمرو وجود و زمان فراهم آورد. اين همان نيرويي است كه انسان از همان بدو پيدايش تمدن به كلام نسبت داده است.١١
و ما اينك در دوران «ناتماميتِ آگاهيها» و در پيچوخم «سوءتفاهمها» و گذر از «عصر بلاغت و خطابت به دوران تفهيم و تفاهم» به تقريب و تشريك افقها و كنشهاي ارتباطيِ زبان و كلام نيازمنديم. ما براي درنورديدنِ فاصلههاي مكاني ـ زماني و براي كاربرد صحيح كلمات و انحلال (Desolve) مقصودها براي نقب زدن به بسترهاي مغفول و پنهان يك مسأله به گفتوگو نيازمنديم. چراكه از مجراي زبان، دنياهاي مختلف وحدت و فعليت مييابند و درهاي جهان بر روي يكديگر بازگشوده ميشود.
پينوشتها:
١. يورگن هابرماس، نوشته رابرت هولاب، ترجمه حسين بشيريه (تهران، نشر ني، ١٣٧٥) ص ٤٠١ ـ براي توضيح واژهها و مفاهيم بنگريد به همين كتاب ص ٨٤ تا ١٠٠.
٢. لاروشفوكر (نويسنده فرانسوي قرن هفدهم) ميگويد: بسياري از مردم اگر راجع به عشق نميخواندند (يا نميشنيدند) هرگز عاشق نميشدند. بنگريد به مردان انديشه، ـ بخش فلسفه زبان ـ ص ٢٩٠.
٣. اين اصطلاح از دكتر محمدرضا ريختهگران است. در منبع زير؛ ارغنون شماره ٨ و ٧، زمستان ١٣٧٤، در مقاله گادامر و هابرماس و براي اطلاع بيشتر بنگريد به نامه فرهنگ شماره ٢٥، ـ مقاله انسان و زبان ـ نوشته گادامر.
٤. براي توضيح بيشتر آراء هابرماس بنگريد به كتاب هابرماس، نوشته رابرت هولاب، و ترجمه دكتر حسين بشيريه و نيز مقاله دكتر ريختهگران در ارغنون شماره ٨ و ٧.
٥. من و تو، مارتين بوبر، ترجمه خسرو ريكي (تهران، نشر جيحون، ١٣٧٨) ص ٧٥.
٦. درآمدي به فلسفه. جهان هرمن رندل، ترجمه امير جلالالدين اعلم (تهران، سروش، ١٣٦٣) ص ١٣٠.
٧. زبان و اسطوره، ارنست كاسيرر، ترجمه محسن ثلاثي (تهران، نشر نقره، ١٣٦٦) ص ٤٩ به بعد.
٨. گذر از جهان اسطوره به فلسفه، محمد ضميران (تهران نشر هرمس، ١٣٧٩) ص ١١.
٩. نقد و حقيقت، رولان بارت، ترجمه شيريندخت دقيقيان
١٠. گذر از جهان اسطوره به فلسفه، ص ١٤.
١١. زبان و انديشه، نوام چامسكي، ترجمه كورش صفوي (تهران، نشر هرمس، ١٣٧٩) ص ٣. مصاحبه با حجت الاسلام و المسلمين دكتر فرمانيان
با تشكر از فرصتى كه در اختيار مجله پگاه حوزه قرارداديد تا پيرامون حوزه و پاسخگويى به سؤالات دينى و با موضوع حوزه و سؤالات اديان و فرق به گفتوگو بنشينيم. بفرماييد شايعترين پرسشها در حوزه اديان و فرق را چه مىدانيد؟
ابتدا بايد عرض كنم كه تخصص بنده پيرامون فرق و مذاهب است و من فقط در اين زمينه صحبت مىكنم و بحث اديان را به كارشناسان مربوط به حوزه اديان واگذار مىكنم. يكى از بحثهايى كه در اين موضوع بسيار مورد پرسش قرار مىگيرد و چه بسا عموميت داشته باشد و شامل اديان هم بشود، حقانيت اديان و فرق و مذاهب مىباشد.
با توجه به فضاى موجود در اينترنت و گسترش عرصههاى اطلاعرسانى، خيلى از جوانان ما در رابطه با حقانيت شيعه سؤالات بسيار زيادى را مطرح مىكنند، كه با توجه به پلوراليزم دينى پيدا كردهاند، كه البته به صورت ناخودآگاه و يا به خاطر فضاى موجودى به اين سمت مىروند، كه چه اشكالى دارد كه همه مذاهب حق باشند؟ همه اديان به اندازه واحد حقانيت داشته باشند؟ چه دليلى دارد كه ما اين قدر با اهل سنت مخالفت داريم؟ چه دليلى دارد كه ما نمىتوانيم با ديگر اديان گفتوگو كنيم؟ چه اشكالى دارد كه با ساير اديان بر سر يك ميز بنشينيم؟ به نظرم در بحث فرق و مذاهب اين پرسش، شايعترين سؤالى است كه از سوى جوانان پرسيده مىشود.
سؤال ديگرى كه به تبع همين مسئله مطرح مىشود و غالب كسانى كه اين سؤال را مىپرسند متدينتر از گروه قبلى هستند اين است كه چه علل و عواملى باعث فرقهگرايى مىشود؟ علل و عوامل پيدايش فرق چه بوده است؟ چه اتفاقاتى افتاده كه اين همه فرقه در جهان اسلام به وجود آمده است؟ باز هم به تبع اين بحث، سؤال ديگرى مطرح مىشود و آن اين است كه چه كارى مىتوانيم انجام دهيم تا اين عوامل كمتر شود؟ چه كار مىتوانيم بكنيم تا ميان فرق و مذاهب راحتتر ارتباط برقرار بكنيم؟
سؤال ديگرى كه مطرح مىگردد، بحث حقوق فرق و مذاهب و اقليتها در ايران و به خصوص بحث حقوق بشر بهايىها و يا حقوق بشر اهل سنت است، چون در حال حاضر ده درصد جمعيت ايران سنى هستند و حدود ٧/٥ ميليون نفر سنى در ايران داريم كه مكرر سؤال مىكنند، كه چه اشكالى دارد كه سنىها براى خودشان در تهران مسجد داشته باشند؟ و يا امكاناتى ديگر در جاهاى مختلف داشته باشند؟ البته چه بسا ممكن است خيلى از اين سؤالها به خاطر تبليغات خاصى باشد كه از طريق اينترنت و يا جاهاى ديگر مطرح مىشود و يا غالباً از سوى خود اهل سنت مطرح مىشود.
نكته مهم ديگر اين است كه متأسفانه در فضاى مجازى مظلومنمايى خاص و يا مظلومنمايى كاذبى از سوى اهل سنت و بهائيت نشان داده مىشود و الآن كه جوانان ما ارتباط زيادى با اينترنت و وسايل اطلاعرسانى دارند، خيلى از اين گفتهها را مىپذيرند، بدون اينكه تحقيق كنند و ببينند كه آيا واقعيت دارد يا نه؟ به عنوان مثال، گاهى آن چنان مظلومنمايى مىشود كه در بعضى سؤالها مطرح مىشود، كه آيا سنىهاى ايران مسجد هم دارند؟!!؛ يعنى طرف باور نمىكند كه در ايران اسلامى شايد هزار مسجد داشته باشيم كه متعلق به سنت باشد و شايد صد تا و يا بيشتر مدرسه علميه داشته باشيم براى اهل سنت است و فقه و عقايد سنت نيز در آنها تدريس مىشود و در حدود ده تا پانزده هزار طلبه سنى داريم كه در مدارس اهل سنت درس مىخوانند و حدود شايد هزار امام جماعت داريم كه نمازهاى جمعه را در سرتاسر كشور برگزار مىكنند و ما هم در خيلى از اين زمينهها؛ يعنى مساجدشان، مدرسهشان، تبليغشان و وضعشان دخالت نمىكنيم، اما متأسفانه به خاطر مظلومنمايى، گاهى وقتها طورى تبيين شده است كه اين فضاها به اطلاع جوانان ما نيز نرسيده است.
عوامل شيوع اين سؤالات چيست؟ (ريشههاى معرفتى، اجتماعى، روانى و اقتصادى و...)
اگر بخواهيم به ريشههاى شايع شدن اين سؤالها بپردازيم، مىتوانيم از دو عامل اصلى و مهم نام ببريم:
عامل اول: به نظر مىرسد كه يك عامل اصلى، فرهنگ غربى باشد؛ يعنى فرهنگ غرب به انحاء مختلف دين را زير سؤال مىبرد و اگر محتواى فرهنگ غرب به خصوص با نگاه سكولاريزم؛ يعنى جدايى دين از حوزه اجتماع را نگاه كنيم، مىبينيم كه اين فرهنگ در كتابهاى علوم انسانى نيز - به صورت مبنايى مطرح است؛ يعنى دانشجويى كه جامعهشناسى، روانشناسى و... مىخواند، بدون اينكه بخواهد، خيلى از مبانى جامعهشناسى، مبانى روانشناسى، مبانى علوم تربيتى و... براساس همان مبانى تمدن و فرهنگ غرب است و خود به خود اين افكار در ذهن او مىآيد.
عامل دوم: انسان محورى است، بنده معتقدم، مهمترين عاملى كه اين مسائل را پيش مىآورد، همان عامل انسان محورى است، كه از فرهنگ غربى، در جوامع اسلامى، كه مبناى خدامحورى را دارد به انحاء و اقسام مختلف تبليغ مىشود، چه در فيلمها كه از طريق صدا و سيماى ما تبليغ مىشود - هرچند ممكن است صدا و سيما ادعا كند كه من مجبورم اين فيلمها را نمايش بدهم - چه توسط ماهوارهها، چه اينترنت و چه اخبار؛ زيرا خبرهايى كه داده مىشود و تمام درسهايى كه در دانشگاههاى علوم انسانى خوانده مىشود همه اينها رويكرد انسانمحورى دارند و اين مجموعه در كشور ما نيز در حال آمدن است و يك تعارض بسيار جدى بين خدامحورى و انسان محورى در حال پيش آمدن است. ما مبنا را خدا و آنها مبنا را انسان مىدانند كه به تبع آن بحث آزادى مىآيد، كه مىخواهم آزاد باشم و هر كارى كه دلم بخواهد انجام مىدهم، انديشهاى است كه از آزادى بىقيد و شرطى كه از تمدن و فرهنگ غرب مىآيد نشأت مىگيرد و زنان ما نيز اين هويت آزادى خاص را براى خودشان مىخواهند وقتى كه اين آمد، به دنبال آن اين بحث مطرح مىشود كه - چه در بين آقايان و چه خانمها - به چه دلى افكار من حق است، چرا بايد اينها را انجام بدهم. لذا به تبع اين اصل اساسى،خود به خود به اين سمت كشيده مىشويم، كه الآن با توجه به بحث كلام جديد، اين مباحث جاى خود دارد.
بحث دوم، تشكيل حكومت دينى است؛ چون ما در ايران حكومت دينى تشكيل داديم و تبليغ دين خودمان رإ؛ّّ مىكنيم، لذا اين مسئله باعث مىشود كه دشمنان ما نيز شروع به شبههافكنى كنند. جالب است كه ديروز يكى از شاگردهاى بنده مىگفت كه در مكه حجاج صف كشيده بودند براى گرفتن كتابى كه شبهات متعددى عليه شيعه مطرح كرده است. كتاب به زبان فارسى، حاجىهاى شيعه دوازده امامى ايران صف كشيده بودند كه اين كتاب را بگيرند، البته قبلاً هم گاهى وقتها اين كتابها را مىدادند، اما مردم دور مىانداختند، ولى الآن كتاب زيبا با رنگآميزى قشنگ، فارسى، در قطع قشنگ پخش مىشود و هر سال ششصدهزار آدم مىفرستيم براى حج كه اگر از اين ششصدهزار نفر به ١٠ درصد آنها كتاب برسد و ده درصد از اين ده درصد، يعنى شش هزار نفر اين كتابها را بخوانند ما در قبال اينها چه كردهايم؟ آيا تاكنون كارى انجام دادهايم؟ آيا توانستهايم اين شبههها را از ذهنشان بزداييم؟
بنابراين، بخش دوم از شايعترين سؤالها مربوط است به همين فضاها و شبههافكنىها كه به وسيله كتاب، جزوه و... در كشور به وجود آمده است. اقتضاى حكومت دينى اين است؛ زيرا وقتى حكومت دينى تشكيل داديم؛ يعنى داريم تبليغ دين خودمان را مىكنيم، كه البته استكبار و استعمار هم شروع كردند كه شايعه افكنى؛ چرا كه تا سال ٢٠٠٢ مىگفتند: هر بهايى كه از ايران برود اين مقدار به او مىدهند، امكانات مىدهند، لذا تبليغ مىكردند كه از ايران بروند، اما از سال ٢٠٠٢ به بعد قضيه دقيقاً برعكس شد، گفتند هر ايرانى يا بهايى كه بيرون از ايران است، اگر به ايران برود، به او امكانات مىدهيم. و اين تبليغ شديد بهاييت به خاطر از بين بردن اعتقادات دينى است و شايد دليلش اين است كه بخواهند به اين حكومت دينى از داخل و با همان تهاجم فرهنگى كه مقام معظم رهبرى گفتند و با انحاء و اقسام مختلف. ضربه بزنند. بنابراين، مسيحيت شروع كرده است، بهائيت، اهل سنت و وهابيت نيز شروع كرده و از بيرون و داخل به شدت كار مىكنند و لذا همه اين عوامل در شيوع سؤالها موثر است و دست به دست هم مىدهد. پس يك بخشى را فرهنگ غرب به ما فشار مىآورد و نفوذ كرده است، يك بخش آن هم شبهات اهل سنت، بهائيت، وهابيت و تبليغاتشان است و يك بخش ديگر هم رفتارهاى ماست كه به نظر مىرسد اگر بخواهد موفق باشد حوزه علميه بايد آزادمنشانهتر برخورد كند، لذا با كارهاى امنيتى و با زدن نمىشود كار كرد. البته من مخالف بحث امنيت اخلاقى و اجتماعى نيست، اما اين يك مُسَكّن است، الآن اگر به يك دختر بىحجاب تذكر داديد كه حجاب را حفظ كن، دو قدم جلوتر همين آش و همين كاسه است و شايد لج و لجبازى كرده و بخواهد بدتر هم شود؛ پس حوزه علميه قم بايد وارد گود شود و كار فرهنگى بسيار آزادمنشانه انجام دهد؛ يعنى بايد آن قدر فضا را آزاد كنيم كه آن پسر يا آن دختر احساس كند كه مىتواند بيايد و با من صحبت كند و من نه به عنوان اينكه چون حاكميت پشتم است پس مىتوانم خيلى از حرفها را بزنم و اگر نپذيرفت با تهديد غيرمستقيم او را بترسانم، نه، حوزه علميه قم بايد اين فضا را بشكند، اگر توانست اين كار را بكند در آينده مىتواند موفق باشد. شما مىدانيد چون اين فضا پيش آمده است وقتى يك روحانى وارد دانشگاه و يا وارد بر جمعى مىشود، ابتداء همه يك حائل و ديوارى را به دور او مىبينند، حال چقدر اين روحانى بايد ديوارها را بشكند تا بتواند در دل دانشجوها نفوذ كند؟ دليلش هم مشخص است كه همين حكومت دينى مىباشد چون ما حكومت داريم خيلى از افراد مىترسند كه اگر حرفشان را بزنند پس فردا براى آنها دردسرساز باشد، در رابطه با اين مسئله چه بايد كرد؟ بايد اين فضا را ايجاد كرد و متأسفانه اين فضا در اين چند ساله اخير به خاطر اقتضائاتى كه اتفاق افتاده بدتر هم شده است و ما با اين اقتضائات؛ يعنى امنيتى و پليسى كردن و... به شدت مخالفيم، يعنى احساس مىكنيم مردم را از روحانيت دورتر مىكند و اين امر فاصله را بيشتر مىكند و ما نمونههاى بسيار زيادى داريم.
سى سال است كه ما انقلاب كردهايم، قبل از انقلاب هم وهابيت بوده است، آيا شما مىتوانيد بعد از سى سال يك مركز تخصصى بزرگ و خوب در نقد وهابيت نشان دهيد، كه حوزه علميه قم آن را تأسيس و ساپرت كند؟ در بهائيت؟ در مسيحيت؟ نداريم، پس شما مىبينيد كه براى اين كارها هم برنامهريزى نكرديم. كارهايى شده، ولى خيلى جزئى كه جوابگوى خيلى از مشكلات ما نيست. به نظر من ما بايد مركز تخصصىهاى خيلى بزرگ بزنيم. پانصد نفر مىخواهيم كه بهائيتشناس باشند و بتوانند نقد بهائيت كنند. هزار نفر در بخش وهابيت مىخواهيم. حداقل ٢٠٠ دويست نفر در بخش مسيحيت مىخواهيم، ولى الآن چند نقر مبلغ و مدرس بزرگ و قَدَر داريم؟ از فلان دانشگاه خبر مىرسد كه مثلاً سه دانشجوى ما بهايى شدهاند، ما چند نفر استاد در حوزه علميه قم داريم؟ به عنوان مُسَكّن بله! آقاى فرمانيان! آقاى رضانژاد! اساتيد ما به دانشگاه مىروند جلسه ٢ ساعته تا ٤ ساعته برگزار مىكنند، بعد هم تمام مىشود و مىآيند، ولى بعد از آن چى؟ آن بهايىهايى كه در جاى خودشان هستند و افكار بهائيت را پخش مىكنند، ما چه كردهايم؟ اگر واقعاً بهائىشناس داشتيم و يك بهائىشناس را در آنجا مستقر مىكرديم تا در آنجا بماند و بتواند به پرسشهاى دانشجويان پاسخ بدهد، با بهائىها صحبت كند و بتواند جلوى نفوذشان را بگيرد، كار به اينجاها كشيده نمىشد، ولى ما نداريم، نه بهائىشناس آنچنانى، نه وهابىشناس آنچنانى، نه مسيحيتشناس و... .
آنهايى را هم كه مىگوييد انجام شده، بله، دو سه تا مؤسسه تأسيس كردهاند كه به شدت به سمت و سويى مىروند كه رويكردشان جذب نيست، بلكه خيلى وقتها با نگاه مناظرهاى، دعوا كردن و تندرفتن است. با تندروى كه نمىشود جوانى را به سمت خودش جذب كند، جوانى كه به سمت مسيحيت جذب شده است، آيا مىتوانم با مناظره او را برگردانم؟ آيا غير از اين است كه شخص مسيحى او را با محبت جذب كرده است. من هم بايد با محبت بروم و او را برگردانم، مشكل ما اين است كه آداب مناظره مىگذاريم، ولى اخلاق مناظره نداريم و... .
پس حوزه علميه قم وظيفه سنگينى دارد، بايد برنامهريزى بلند مدت داشته باشد تا ان شاء الله بتواند به اين سمت برود.
با چه منطق و ادبيات پاسخگويى بايد به سؤالات فوق (پرسشهاى شايع) پاسخ گفت؟
در بحث پاسخگويى به اين مسائل بايد چند نكته را دقت داشته باشيم:
اولين روش، عقلگرايى است. اگر توانستيد با عقلگرايى و استدلال عقلى و منطقى جواب دانشجو را بدهيد كه داريد، الا نتيجه نمىگيريد؟ يعنى به نظر مىرسد كه خيلى از روشهاى جدلى الآن جواب نمىدهد، بايد روش برهانى را پيش ببريم؛ يعنى متخصصانى تربيت كنيم كه با روش برهان و استدلال جلو بروند و بگويند كه به اين دليل و اين برهان اين عقيده فلان فرقه غلط است و اين عقيده ما صحيح مىباشد. اين يك مبنا است كه بايد در همه اجرا شود، ولى متأسفانه متعدد مىبينيم كه روش جدلى الآن بر تفكر پاسخگويى حوزه حاكم است.
نكته دوم بايد ادب و احترام را با تمام وجود رعايت كنيم بنده معتقدم كه در پاسخگويى بايد اين قانون طلايى امام على(ع) مبناى ما باشد كه فرمود: »هر چه را براى خود مىپسندى براى ديگران هم بپسند« اگر اين مبنا را جلوى خودمان گذاشتيم و پاسخگو بوديم، خوب است؛ زيرا در خيلى از كتابهايى كه داده مىشود متعدد از كلماتى استفاده مىشود كه به نوعى شخصيت طرف مقابل خرد مىشود و به نوعى بىاحترامى و به احساس عاطفهاش لطمه مىخورد، كه يقيناً اين پاسخ جوابگو نخواهد بود، مثلاً اگر شخصى به هر دليلى تحت تأثير فكرى قرار گرفت؛ يعنى اين فكر را پسنديده و پذيرفته است كه اين فكر، فكر درستى است، پس اگر من بخواهم غلط بودن آن را بگويم نمىتوانم بگويم كه اين فكر تو غلط است، اشتباه است؛ زيرا ممكن است او هم بگويد كه فكر تو هم اشتباه و غلط است؛ يعنى نسبتهايى را كه ابتداء به ساكن به فكر او مىدهم، او هم به فكر من مىدهد و در اين صورت هيچ تأثيرپذيرى از من نخواهد داشت. در خيلى از كتابهاى حوزوى دقيقاً همين را مىبينيم، مثلا بزنم: چون بنده در فرق و مذاهب تخصص دارم، تمام كتابهايى كه در نقد بهاييت و وهابيت آمده، به صورت متعدد نسبتهايى به اين افراد داده شده است، هرچند ممكن است درست بوده و در تاريخ هم اتفاق افتاده باشد، ولى امروز براى كسى كه تحت تأثير بهائيت قرار گرفته، اصلاً به درد نمىخورد، چون تا كلمهاى ببيند كه احساسش را جريحهدار مىكند، سريع كتاب را دور مىاندازد و پاسخ را پس مىزند.
و آخرين روش، روشى است كه اهل بيت انجام دادند و آن اينكه همه اينها تماماً مستضعف هستند و به تعبير مقام معظم رهبرى اينها ايتام آل محمد(ص) هستند. اگر با اين نگاه به جوانهايمان پرسشگرها و كسانى كه در دام ديگران افتادند، نگاه كنيم، آن وقت با گشادهرويى و محبت جلو مىرويم و برخورد مىكنيم؛ زيرا اينها را كسانى مىبينيم كه به محبت و نوازش احتياج دارند، اينها را ديگر كافر و مُلحِد نمىبينيم، مشكلدار نمىبينيم، يعنى اينها مشكل فكرى دارند. ولى مشكل فكريشان را بايد با محبت حل كنيم؛ مثل يتيمى كه بايد دست نوازش بر سر آن كشيد تا او كم كم جذب ما شود. بايد با جوانها اينگونه برخورد كنيم، كه متأسفانه اين را نداريم.
در سى سال انقلاب چقدر از خدا و چقدر از مسائل ديگر حرف زدهايم؟ بنده نمىگويم كه مسائل سياسى نبايد باشد، آنها سرماى خودش است، ولى اگر يك دهم اين هزينه است كه براى مسائل سياسى خرج كرديم، براى ما خرج مىكرديم، نه اينكه در راه خدا، بلكه براى انداختن محبت خدا در دل جوانها، تلاش مىكرديم و خدا را توصيف مىكرديم، چقدر از منابر ما خدا را توصيف كردند؟ چقدر از منابر ما بخشهاى اخلاقى را مطرح كردند؟ اخلاق دينى و اسلامى را مطرح كردند؟ من فكر مىكنم مشكل اساسى ما اين است كه از خدا براى جوانها كم حرف زديم، حرف زديم، ولى كم حرف زديم. چرا حرفهاى امثال آقاى قرائتى مىگيرد؟ به نظر من غير از روشهايى كه دارد يكى از دلايلش اين است كه از خدا زياد سخن مىگويد. خدا را خيلى مهربان نشان مىدهد. خداى قهار و جبار را امروز جوان ما نمىپسندد، چرا ما نتوانيم آن بخشها را پررنگتر كنيم؟
پس اگر در كنار آن روش برهانى و عقلى، خداى مهربان را خوب براى مردم توصيف كنيم، خود به خود تعبد را هم مىآورد؛ يعنى اگر توانستيم در دل يك جوان خدا را خوب ايجاد كنيم، فكر مىكنم اين جوان خود به خود به طرف خدا محورى مىآيد، ولى متأسفانه شما نگاه كنيد مجموعه اطلاعاتى كه ما در جامعه اسلامى از صدا و سيما، صحبتهايمان، ملاحظهكارىهايمان، اينترنتمان در باب انسانمحورى مىگوييم در مقابل آنچه كه در مورد خدامحورى مىگوييم چقدر است؟ اگر اين همه را زياد كنيم؛ يعنى در مقابل هجمه انسانمحورى كه از مجموعه فيلمها، سخنرانىها، اخبارها و... كه در مىآيد، اگر بتوانيم در مقابلش خدامحورى را مطرح كنيم، در آن صورت توانستهايم در يك حدى آن طورى كه بايد و شايد جوانها را با خدا آشنا كنيم.
نكته مهم آخرى كه مىخواستم بدان اشاره كنم و اتفاق عجيبى است در حوزه علميه قم در حال رخ دادن است، اين است كه ما گرفتار مسايل سياسى شدهايم و ديگرانى كه به نظام و رهبرى هم خيلى معتقد نيستند، چند نفر وهابى را مىآورند كه رُك و پوستكنده در سر كلاس به رهبرى و نظام هم بد مىگويند و وحدت وجود را هم زير سؤال مىبرند. آنها دارند به مسائل علمى مىپردازند، ولى ما گرفتار مسايل سياسى شدهايم و چند مدت ديگر آنها در زمينه اديان و فرق استاد مىشوند و ما محتاج آنها مىشويم و آنها انقلاب را هم زير سؤال مىبرند. لذا ما بايد بدانيم از كجا به كجا كشيده مىشويم و چه بخواهيم يا نخواهيم افرادى كه در برخى مجامع علمى با فضاى آنچنانى درس مىخوانند،
استاد در آن زمينه خواهند شد، منتهى با پيش زمينههاى اينكه انقلاب را زير سؤال ببرند. ما در برخى از مراكز خودمان صرف اينكه مىخواهيم گزارشى بفرستيم و تعدادى از طلبههايى را كه دغدغه مباحث اديان و فرق و مذاهب را ندارند و صرف اينكه مىخواهند مدرك بگيرند و كارمند شوند را جمع كردهايم و هزينه مىكنيم، كه البته نتيجه آن هم چيزى نخواهد شد و همه اينها به خاطر سوء مديريت است و من در مراكز مرتبط فرياد زدهام، ولى كسى گوش نمىكند.