پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - شناختشناسي گفتمان سياسي و تمدّني - متولیان محمد علی
شناختشناسي گفتمان سياسي و تمدّني
متولیان محمد علی
به نظر ميرسد كه گفتوگوهاي فراملي اعم از گفتوگوي تمدنها و غير آن، در شكل سكولار خود، نميتواند به تعالي جهانيان انديشه نمايد و به كشف نردبان حقيقت بپردازد.
آيا عقل ابزاري كه انگيزهي «حداكثر سود و لذت» را در «فرد» و «انگيزهي هژموني سلطه» را در «حكومتها» بيدار كرده است، ميتواند به آن فرد يا حكومتي كه خود را «فرا دست و برتر» ميداند و سود و لذت را هم در اين فرا دستي ميبيند، اجازه دهد كه با فرد يا حكومتي كه آن را «فرو دست» ميبيند به گفتوگو بنشيند؟١ آن هم گفتوگويي با دغدغههاي فوق الذكر كه منطق آن، منطق «چانه زني و كسب امتياز» نيست، بلكه منطق آن، منطق «كشف شيوههاي پيشرفت تك تكِ آدميان، از اجتماع تمدنها» است. در يك نگاه ديرينه شناختي در اروپا، گفتوگو به معناي فوق، يعني گفتوگوي بين «من» و «مخاطب هم بحث» ـ و نه بين «من» و «رقيب غريب»ـ لااقل از زمان سقراط شروع ميشود. پيش از او حقيقت را امري «آماده و پرداخته» ميدانستند كه يك فرد، شخصا در منولوگي با خويشتن، به آن دست مييابد و آن را به آساني به ديگري منتقل ميكند؛ امّا سقراط، راه حصول به معرفت را در مناظره و جدل ديالكتيك ميداند. در كتاب جمهور، افلاطون نيز «پيوند حقيقت به روح يك فرد را همچون بينايي كور مادرزاد ناممكن ميداند». افلاطون حتي هنگامي كه از «سخن با خويشتن» ياد ميكند، مراد او سؤال و جواب با معترضي دروني است.
پس از يونانيان، اين متكلمان مسيحي بودند كه گفتوگو با «مخاطب هم بحث» را رواج دادند. امّا در گفتمان مدرنيسم، اولاً بيشترين گفتوگويي كه صورت ميگيرد نه با «مخاطب هم بحث» بلكه با «ديگري رقيب» است و ثانيا گاهي نيز اگرگفتوگويي با «مخاطب هم بحث» انجام شود نه در «سطح مفهومي و حقيقت ياب»، بلكه به «سطح مصداقي و محسوس غرايز» تنزل نموده است. فلذا فضاي مدرنيسم غربي كمتر ميتواند محمل گفتوگوهاي «واقعيت ياب و حقيقت ياب» باشد. يعني از آن جا كه به نفي حقايق ماوراء مصاديق مادي ميپردازد، كمتر علاقهاي «به كشف حقيقت مشترك بين انسانها و تمدنها»، و سپس ايجاد «طرح جديد زندگي براي جهان، بر اساس آن حقايق مشترك» دارد. از اين رو نياز به يك گفتمان پسامدرن رخ مينمايد. البته نه آن پسامدرني كه به نفي هر گونه حقيقتي ميپردازد و به ساختار شكني هر ساختاري روي ميآورد. اينها منكر درك ذهنيت يك فرد يا يك تمدن توسط ديگران هستند، تا چه رسد به اين كه به همفكري مشتركي از گفتوگوي تمدنها برسند. البته برخي از پسامدرنها معتقدند كه گفتوگو به طور اعم و گفتوگوي تمدنها به طور اخص، اين ثمره را دارد كه هر طرف گفتوگو به ذهنيتها و تفكرات خود پي ميبرد. به هر حال در فلسفهي فرانوگرا، اين اعتقاد وجود دارد كه هر فرهنگي، فلسفهي خودش را دارد كه تنها در چارچوب فرهنگيِ خودش با ارزش است، لذا سخن از «فلسفهي بين فرهنگي» بيمعنا است. در مجموع، اين نوع شناخت كه در هالهاي تراژيك گرفتار است، فضايي دلگرم كننده از آينده ترسيم نكرده و دردي را دوا نخواهد كرد. آنچه نهايتا باقي ميماند «پسامدرن مذهبي» است كه به جهت عدم مناقشه در لفظ، همان اصطلاح شرقي آن يعني «حكمت متعاليه» را به كار ميبريم. «حكمت متعاليه» يا اين «انقلاب دائمي ساختاري» با مكانيزمهايي همچون «خرد خرافه ستيز»، «عشق اراده ساز» و «فقه نظام آفرين»، بستر لازم براي گفتوگوي تمدنها و سپس صلح و همكاري تمدنها را فراهم ميسازد. البته طرد «محمليت مدرنيسم براي گفتوگو»، به معناي طرد گفتوگو با غرب نيست كه البته از تجربيات گرانبهاي آن تمدن نيز بايد بهرهمند بود.٢
نگرش سكولار گفتماني، خواهناخواه به رويكرد پراگماتيستي كسب امتياز فرو ميغلتد و در اين ميان، تمدني غالب و قاهر است كه پيروزمندانه از گفتوگو برون ميآيد. ساموئل هانتينگتون، نظريهپرداز عملگرايي كه در گفتمان مدرن ميانديشد، با آن كه به مقولهي سامان سياسي و استواري كشورها فكر كرده است و كتاب «Political order in chaning societies» باتز نهادگرايي، از آثار خواندني او است، در عالم پراگماتيسم و نه در خلسهاي رمانتيك از «the Clash of Civilizations» سخن ميگويد: «فروپاشي كمونيسم، به اين ناسازگاري [برتريطلبيِ غرب] شدّت بخشيد، چرا كه در غرب اين ديدگاه را تقويت كرد كه ايدئولوژيِ ليبراليسم دمكراتيك در جهان پيروز شده است و داراي اعتبار جهاني است. غرب و به ويژه امريكا كه همواره براي خود رسالتي قائل بوده است، معتقدند كه ملتهاي غير غربي بايد خود را با ارزشهاي غربي تطبيق بدهند... ولي ديدگاه رايج در جوامع غير غربي، در مورد اين ارزشها طيف وسيعي را، از ترديد گرفته تا مخالفت شديد، شكل ميدهد. آنچه به نظر غرب، جهانگرايي است، از ديدگاه بقيه، امپرياليسم است. غرب تلاش ميكند ـ و تلاش خواهد كرد ـ تا موقعيت ممتاز خود را حفظ كند و از منافع خود كه آن را منافعِ «جامعهي جهاني» جلوه ميدهد دفاع كند.»
عبارت «جامعهي جهاني»، عبارت مؤدبانهاي است كه جانشين «جهان آزاد» شده تا به اقداماتي كه منعكس كنندهي منافع امريكا و ديگر قدرتهاي غربي است، مشروعيت بين المللي بدهد. مثلاً غرب در تلاش است تا اقتصادهاي جوامع غير غربي را در يك نظام اقتصادي جهاني ـ كه تحت سلطهي غرب است ـ حل كند. غرب به كمك صندوق بين المللي پول و ديگر نهادهاي اقتصادي بين المللي منافع خود را تامين كرده، آن دسته از سياستهاي اقتصادي را كه مناسب ميداند، بر كشورهاي ديگر تحميل ميكند. اگر در كشورهاي غير غربي يك نظرسنجي انجام شود، ترديدي نيست كه وزراي اقتصاد اين كشورها و معدودي ديگر از افراد، از سياستهاي صندوق بين المللي پول جانبداري ميكنند، اما اكثريت قاطع اين سياستها را مطلوب نميدانند و با «گئورگي آرباتوف» هم داستان هستند كه ميگويد: «مقامات صندوق بين المللي پول، نئوبلشويكيهايي هستند كه دوست دارند پول مردم را مصادره كنند، قوانين اقتصادي و سياسي غير دمكراتيك و بيگانه را بر ايشان تحميل كنند و آزادي اقتصادي را محدود سازند».
جوامع غير غربي در دوگانگي ميان عقيده و عمل غربيها ذرهاي ترديد نميكنند. دورويي بهاي رفتار متظاهرانهي جهانگرايان است. دموكراسي مورد حمايت است، البته به شرط آن كه باعث نشود بنيادگرايان اسلامي قدرت را به دست بگيرند؛ منع گسترش سلاحهاي هستهاي در مورد ايران و عراق توصيه ميشوند، اما در مورد اسرائيل نه؛ آزادي مبادله كالا، اكسيري است براي رشد اقتصادي، البته نه در مورد محصولات كشاورزي؛ حقوق بشر در چين مسأله مهمي است، اما در عربستان سعودي، نه؛ تهاجم به كويتِ نفتخيز به شكل گستردهاي دفع ميشود، امّا هجوم به بوسني بي نفت، پاسخي در پي ندارد. معيارهاي دوگانه، در عمل، بهايي است ناگزير كه براي معيارهاي اصولي جهان پرداخت ميشود.٣
امّا تمدنها با ميانداريِ تديّنها ميتوانند به گفتوگو بنشينند؛ چرا كه تديّنها داراي گوهر بنيادين (امة واحدة) هستند كه ميتوانند نقطهي آغازين گفتوگو باشند. اين محور مشترك، اصل «خداپرستي» و اصل «حركت دائمي به سوي پروردگار» است؛ چيزي كه حتي بتپرستان نيز بر آن تأكيد نمودهاند: (ما نعبدهم الا ليقربونا الي اللّه زلفا) در فضاي گفتماني برخاسته از تديّنها يعني در «حكمت متعاليه»، فرد يا جامعه ميتوانند به «هژموني» دست يابند، امّا نه «هژموني سلطه» بلكه «هژموني پيشوايي» كه از آن به (اسوة حسنه) و (اُمةً وسطا) ياد ميشود.٤
پينوشتها:
١. دكتر ايرمگاردپين، يكي از لوازم گفتوگو بين اسلام و غرب را در اين ميداند كه «كشورهاي غربي تصميم بگيرند كه به جهان سوم بگويند كه پس از آثار مخرب استعمارگري، اكنون بياييد با هم ببينيم چه روي داده است و ما براي جبران خسارت (حداقل تا حدودي) چه ميتوانيم انجام دهيم و چگونه ميتوانيم روابط جديدي مبتني بر برابري و احترام برقرار كنيم» [ر.ك: مقاله «گفتوگوي فرهنگها و موانع قوم مدارانه»؛ مجموعه مقالات؛ پيشين؛ ص ١٠١] سؤالي كه در اينجا مطرح است آن كه يك ابرقدرت بالفعل بر مبناي چه مجوزي از سوي عقل ابزاري، با اختيار خويشتن، چنين توبه نامهاي را تدوين مينمايد؟
٢. منابع: ١. سيد حسين سيفزاده؛ پيشين؛ ٢. ايرمگاردپين؛ پيشين؛ ٣. ارنست كاسيرو؛ رسالهاي در باب انسان درآمدي بر فلسفهي فرهنگ، ترجمهي نادرزاد؛ تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، ١٣٧٣؛ ص ٢٨؛ ٤. محمد جواد فريدزاده؛ مقالهي «نگاهي اجمالي به بعضي از وجوه فلسفي مسئلهي ديالوگ»؛ مجموعهي مقالات؛ پيشين؛ ص ٧ به بعد؛ ٥. گفتوگوي نگارنده با حجت الاسلام دكتر فيرحي استاد علوم سياسي دانشگاه تهران ١٢/١١/١٣٨٠.
٣. [ر.ك: برخورد تمدنها و بازسازي نظم جهاني؛ ساموئل هانتينگتون با ترجمهي محمد علي رفيعي؛ تهران: دفتر پژوهشهاي فرهنگي؛ ١٣٧٨.]
٤. جزوهي درس «نظريات جديد در علم سياست» استاد سيد حسين سيفزاده؛ ترم دوم سال ١٣٨٠ ـ ١٣٧٩؛ جلسه دوم.