پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٤ - نقدي بر نمايش «مهر و آينهها» - امجد حمید
نقدي بر نمايش «مهر و آينهها»
امجد حمید
«قسمت دوم»
استيك نمايشِ «مهر و آينهها» نشان از نوآوري ندارد، لذا پيروزيي براي حميد امجد بهحساب نميآيد و فخري از نظر زيباييشناسي و كار هنرمندانه براي او بههمراه نميآورد. نمايش فاقد هر نيروي آفرينشي است. ظاهرا همهي فرمولهاي تبديل يك شخصيت به يك نمايش را بكار ميگيرد، با لايههايي كه مربوط به نگاه و تفسير مؤلف است و در خفيگاه متن جا داده ميشود و يا به آشكارا و صراحت به بيان ميآيد.
با اين همه سؤال اين است كه چرا اجراي نمايش در صحن تئاتر مولوي، فراتر از يك كارِ متوسط به نمايش درميآيد؟ آيا سبب جنبهي «سفارشي» كار است؟ آيا سامان دادن، يا سرهم بستن ديدهها و بهايي كه برايش ميپردازند، انگيزهها را تباه كرده است؟ آيا تنزل اثر خلاق و توأم با جذابيت بديع به كاري توصيهشده دليل آن است؟ آيا نويسنده و كارگردان، فاقد اشتياق و شور بودهاند؟ آيا در جانش معناهاي نمايش ننشسته، و به فرم درنيامده و بدلكاري «زيبا» نشدهاند؟ آيا آزادي بيحد و مرز هنرمند رعايت نشده و محدوديت او در تأويل موضوع و انتقال ايدهها و پيامها و حسها و ساختارهاي آوانگارد مانع علوّ اثر بوده است؟
جستوجوي دلايل ميانمايگي «مهر و آينهها» ـ تا جايي كه به انگيزههاي فرامتني مربوط است ـ به اين متن ربط ندارد. لذا من نه قادرم وارد محفظهي نيات مؤلف و كارگردان شوم، نه چنين اجازهاي به خود ميدهم كه به خطوات و خطورات شيطاني اعتنا كنم، اما جستوجوي براهين عدم موفقيت يك نمايش تا جايي كه به متن همان اثر مربوط است، وظيفهي نقد است. نقد ساختارگرا، ميتواند از طريق توجه به عناصر ساختي و معماري، كار هنري از چشم منتقد دلايل لكنتِ يك نمايش را چه در نمايشنامه و چه در اجرا ارايه دهد. پس بهتر است به وجوه روايي و نمايشي كارِ «امجد» رجوع كنيم.
نمايش «مهر و آينهها» زماني آغاز ميشود كه دو كُوفي به صحنه پرتاب ميشوند. مويهگري قيس (اصغر همت)، بهرام ابراهيمي (نائم) با همان حالت دويدن به صحنهاي كه يك چاه در ته صحنه و رديفي از درختان نخل كه بر ديوارهي روبرويي نقش بسته است وارد نمايش ميشوند. هرچه نمايش پيش ميرود احساس ميشود متن ـ جدا از آنكه در دستيابي به زبان و لحن گفتاري كليشهاي است، يا نه ـ متني است براي خواندن و نه اجرا براي نمايش؛ متني كه بر اساس روايات دربارهي اميرالمؤمنين علي(عليهالسلام) شكل گرفته است. نمايش فاقد فرم است و ساختار آن بس ساده. از اين رو نويسنده نتوانسته است، مطابق با سيماهاي ذكرشده و لايههاي پيشگفتهي معنايي، ساختارهاي مناسبش را بهوجود آورد و در نهايت از همنوايي ساختار و معنا، به فرم تأويلي، مطابق همان ايدههاي مهري خود دست يابد و از عناصر «نوريه» و يا بهتر بگوييم حكمت مهري و فهلوي بهدرستي استفاده كند و آنها را تصعيد كرده و به فرمهاي نشانههاي استيكي بدل سازد.
«قيس و نائم» با حالت ترس، مويهگر، ترديدآميز و پشيمان تلقين ميكنند كه از سخنان آنكه ضربت خورده، دچار تشويشاند؛ لذا خود را از جملهي همان كساني ميدانند كه مورد عتاب امام(عليهالسلام) بوده و در محراب فرقش را شكافتهاند. با آمدن سه مرد لشكري به درون صحنه، ماجرا شكل تازهاي به خود ميگيرد. در وهلهي نخست نفاق نائم ظهور مييابد. او كه تصور ميكند سياهيِ مردان، طلايههاي سپاه معاويهاند، در مقابل تعرضشان، بُزدلانه ميخواهد «خبر خوش» خود را بدهد. و وقتي معلوم ميشود آنان از مردان علي(عليهالسلام) ميباشند كه براي گرفتن بيعت از اين ديار به آن ديار رهسپارند، دوباره بازي سالوسانهي ديگري را از سر ميگيرد. او فردي بيايمان و عضو حزب باد كوفي است كه روحِ كوفيگري را به نمايش مينهد.
سيّاف ـ پهلوان مردي از اين سه تن ـ بر او ميتازد و سگ سالوسش مينامد. «زايد» ميخواهد به خاطر سخن بيشرمانهي نائم او را گردن زند، اما ديگران نميگذارند. سياف ميگويد: «شمشير توبه خون كه برادرم در نهروان كشته شد. خوارج گرچه با علي(عليهالسلام) جنگيدند اما به خطاي خود ايمان داشتند.»
مرد وفادار به علي(عليهالسلام) ميگويد: «شايسته نيست اين شمشير به خونِ چنين سالوسي آلوده شود» آنها كه از سفر بازميگردند و مشتاق ديدار علي هستند اكنون سرشار از حسرتاند.
در فضاي پنجنفري صحنه، در وهلهي اول هرسه تن مرداني مثبت به نظر ميآيند كه از سالوس نائم و كوفه خشمگيناند، ما رواياتي را از علي(عليهالسلام) و از زبان اينان ميشنويم. آنگاه مردي سراپا سفيدپوش به صحنه اضافه ميشود كه به دنبال كوشك خليفه بوده و خبر صلحجويي و سازش دو امير كوفه و شام را از ايران ميآورد. و ميگويد: «در ايران شايعهي اين سازش و آشتي پيچيده است.» او كه لباس سپيد به تن دارد و رنگ جامهاش مغانه است از اين سازش بنا به ديدگاه و فرهنگ خود، شادمان است. امّا «زايد» به محض شنيدن اين «شايعه ـ خبر» آن را باور كرده و نسبت به امام خود، گستاخي ميكند. سياف و مشعوف بر او ميتازند كه «چه سستعهد است و سستايمان!» سياف فاش ميسازد كه اين تبليغ معاويه است؛ زيرا هرجا كه رسيدند و بيعت خواستند، چشمهايشان را برق سرخ سكّههاي معاويه گرفته بود و با وعده و وعيد و سكه و تاراج، مردم را همراه و موافق امير شام كرده بودند. و براي بيعت با اميرالمؤمنين علي(عليهالسلام) سكههايي اضافه ميخواستند. او از فرستادگان معاويه ميگويد كه خلخال از پاي زنان درميآوردند و سكهها و اموالشان را به تارج ميبردند.
«دادبه» فاش ميسازد او همان كسي است كه سكهها را بر سر مردمِ شهر ريخت و خبر آشتي و بيعت علي(عليهالسلام) و معاويه را پراكند.
«دادبه» سرخورده از پندارِ صلحخواهانهاش دربارهي علي ـ امير كوفه ـ ميگويد: «پس او خواهان جنگ بود»
«دادبه» زخم حمله و چپاول خليفهي دوم را بر تن دارد و از جنگ هراسان است و از اين كه علي(عليهالسلام) اهل سازش با معاويه نبود مأيوس شده است. به او ميگويند: علي(عليهالسلام) جهاد ميخواست و تزويرِ صلحِ شام بر او كارگر نبود و دادبه ميگويد: «اين، آن علي نيست كه من شناختم و در آرزوي ديدارش راه دراز را پشتسر نهادم.» صحنه پُر است از آنان كه از توان جنگاوري علي(عليهالسلام) و شمشيرزنياش، سخن ميگويند و اندكاندك بين آنان تعارضاتي شكل ميگيرد.
مشعوف اعلام ميكند كه رازي دربارهي زايد ميداند. هدف اين رازگويي روشن كردن نوع شجاعت اميرالمؤمنين(عليهالسلام) است؛ رازي كه ميخواهد تصوّر دادبه را از شمشيرزني علي تغيير دهد و سرنوشت واگرانهي آن را بازگويد. در آينهي اين افشاي راز، سيماي زايد فاش ميشود كه چون يك سپاهي، مرد بيپروا، فاقد خويشتنداري و سرشار از خشونتگري است. زايد خود را در آينهي علي خواهد ديد و تمايز خويشتن را با پرواپيشگيِ دادگرانهي او خواهد سنجيد. شايد از همين رو است كه ميهراسد تا اين راز فاش شود. آيا سيّاف و ديگران ميخواهند بشنوند و مشعوف از صفين ميگويد. لحظهاي نمايش از كليشه و متنخواني بيحال و بيجان رها ميشود. شگرد سادهي حركتِ دو بازيگر، همچون سوارگان بر اسب اندكي جذابيت به صحنه ميدهد. درواقع صحنه آنچنان از نظر حركت و ميزانسن بدون اتفاق پيش ميرود و فاقد بداعت است كه چنين شگردهاي سادهاي جذاب به نظر ميآيد. با اين فضاسازي حكايت روان شدنِ مشعوف در ركاب اميرالمؤمنين به دنبال سپاهيان شام و رسيدن به خيمهها و مقرّ زنانشان و وسوسهي مشعوف براي تاختن به ميان زنان و كودكان و غارتشان بازگو ميگردد. مشعوف و زايد فضايي را ميسازند تا در آنجا سيماي دادگرانهي علي در برابر چنين پيشنهادي تصوير شود. او كه شجاعانه پيش ميتاخت فرمانِ بازگشت ميدهد. با چشمان سرخشده از اندوه و خشم از اين پيشنهاد خونريزانهي زائد ميگويد كه فرموده بود: بدان كه اسبِ نَفْس، چموشتر از اسبي است كه دهنهاي محكم به آن بستهاي تا تو را بر خاك نيفكند.
دادبه نميتواند باور كند؛ زيرا به چشم او اين متناقض است كه مردي جنگاور تا اين درجه خويشتندار، عادل و دلسوز باشد.
نمايش با آمدن مردي سالخورده و فقير كه مقداري شير و بقچهاي نان دارد و خبرِ احتضار علي(عليهالسلام) را آورده، پيش ميرود. تنها روايت پيرمرد سخنان و كردار علي(عليهالسلام) است كه نمايش را نگاه ميدارد. متن جز اين كسالتآور است و اجراي آن كسالتآورتر.
پيرمرد حكايت از گريهي شبانهي علي در چاه و از تلاش او براي آباداني و تبديل بيابان به روضالجنان و باغ بهشت و دارالجنة ميگويد. از اين پس پيدرپي هريك گوشهاي از شخصيت علي(عليهالسلام) را رازگشايي ميكنند. اين كه او تجلي معرفت بود و لذا او سجدهي آن كس را كه اهل معرفت است، با آن كس كه نميداند و اهل معرفت نيست، يكسان نميپنداشت.
ورود «حكيم بصري» شكل تازهاي به ماجراي «دادبه» ميدهد. حكيم بصري نمايندهي روشنفكر، ولي جدا از مردم است كه حكمت را از عامه جدا ميداند و مردم را شايستهي شنيدن سخن حكيمانه نميبيند. او علي(عليهالسلام) را فردي ميداند كه حكمت را به بازار آورد و بيقدر كرد. و اقدام براي كشتن او، حاصلِ همين كُنش اوست. اعتراضِ حكيم بصري و جهل او نسبت به علي(عليهالسلام) در همين نكته شكل ميگيرد كه چرا علم را به كوچه برد؟ او دوستدار انحصار علم و مخالف آزادي نشر آن است. البته روشن است كه متن به نحوي در حالِ مكالمه با شرايط و احوال كنوني است. امّا قيس معتقد بود كه سهم مردم از علم به قدر سؤال و قدرتِ پرسششان و علم بايد به همگان ارايه شود. واضح و روشن است كه در هركدام از اين دسته، جهلي است كه در برخورد با يكديگر، جهلشان نسبت به علي(عليهالسلام) تبديل به دانايي ميشود و پرتو روشنايي كم، كم ميتابد.
از همين جا است كه حكيم بصري، آن كه از حكمتالاولين سخن ميراند افشا ميشود. گرهِ حكمت او بازگشايي شده و مشخص خواهد شد كه او اين حكمت را از علي(عليهالسلام) گرفته و اسمِ عربي به روي آن نهاده است و علي نيز آن را طي آمدن به ايران در مخالفت با چپاول مردم به دست آورده است، كه شايد پدرِ «دادبه» ـ كه حكيم مِهري بوده ـ آن را از مغان به علي(عليهالسلام) سپرده و او در بازگشت كتابي را كه صفحاتِ نخستين او كنده شده به حكيم بصري داده است. سپس كمي بعد خواهيم ديد كه با همهي عيبها حكيم بصري عاشقِ حكمت است، براي نجاتِ كتابي كه ادامهي همان نسخهي اولين است دست خود را در آتش فرو ميبرد و «دادبه» آن را همچون ميراث پدر كه براي علي(عليهالسلام) حملش ميكند در آتش ميافكند. و اين آزمايش عبور از آتش، به «دادبه» ميفهماند كه عشق او به حكمت صادقانه است و لايقِ داشتن و تصاحب ميراثِ حكيمي ايراني است. نكتهي پنهان متن در اينجا آن است كه علي حكمت را از ايرانيان گرفته و به اعراب سپرده و حكمت اسلامي محصولِ اين ميراث است. البته معلوم نيست كه طي كدام سند، حتي كلامي از كلامِ علي(عليهالسلام) محصول واقعي فهلويات بوده باشد. حال معلوم ميشود «دادبه» بدل و حكيم بصري صاحب اصل حكمت فارسي نيست، بلكه برعكس است اصلِ «دادبه»، ميراثدار حكمت ايراني است.
اكنون «دادبه» با وجوهِ گوناگونِ علي(عليهالسلام) آشنا شده است و هريك قطعهاي از معماري او را رازگشايي كردهاند. قطعهي نهايي مربوط است به ورود زن به صحنه؛ زني كه به جستوجوي اهل فتوّتي است كه هر شب نان و شير براي او ميآورد، زني كه بيوهي عاصمِ آهنگر است كه وقتي ميميرد علي به زاري ميگريد كه چرا نسبت به بازماندگانش بياعتنا است، زني كه نميشناسد مردي كه با كودكانش بازي ميكند همان خليفه است.
جميله كه حكايت ميكند، پيرمرد ميفهمد كه قرصِ نان و شيري را كه براي افطار علي ميآورده، او خود نميخورده و براي جميله و كودكانش ميبرده است.
حال «دادبه» ميداند علي با كساني كه از دو سو دچار افراط ميشدهاند ميرزميده است. هم كساني كه خلاف عدالت براي ستم بر مردم، خلافت را از او ميستاندند و هم دوستاني غالي كه او را به پاي خدايي ميرساندند. كه اين امر را از غضب علي(عليهالسلام) بر يار و سپاهياش مشعوف و تنبيهاش درمييابم.
حال ميفهميم كه نائم اين مردِ دينگرا و ثروتمند، چگونه به زن، ستم روا داشته و چه فاصلهاي از علي دارد كه در حال و روز دردمندانهي زن ميگريسته است. در اين گيرودار حكايت يهود، حكايت مالك و تعدادي از حكايات مشهور در مورد علي(عليهالسلام) بازگويي ميشود و نشان ميدهد كه شجاعت و حكمت و محبت بايد درهم تنيده شود.
بالاخره آخرين صحنه نشاني از تداوم اميرالمؤمنين است حتي پس از رحلت پدر كيسهاي زر به دادبه سپرده كه به علي(عليهالسلام) بدهد. علي به جميله قول ميدهد كه او را به قبيلهي خود بازگرداند. و مشعوف از همان قبيله است. «دادبه» ميداند آن زر درواقع به فرمان پنهانِ علي(عليهالسلام) براي چنين روزي در نظر گرفته شده است و او اين لحظه را ميديده است. اكنون آشكار است كه گِردآمدنِ اينها بيحكمت نبوده است. مشعوف و زائد همراه جميله ميروند تا او را به قبيلهاش برسانند و خود براي ياري جانشين و امام و فرزند علي(عليهالسلام) بازگردند.
نقاط مثبت نمايش مهر و آينهها
نقطهي قوّت نمايشنامهي «مهر و آينهها» ديالوگنويسي انديشيده شدهاي است كه نسبت به نمايشهاي امروزي مذهبي كه در تلويزيون، يا صحنهي تئأتر اجرا ميشود، زباني روانتر و ظريفتر دارد. درواقع زبان دراماتيك متن، حاوي يك ظرفيت هنرمندانه در ديالوگنويسي و تبديل حكايات در روايات پيرامون علي(عليهالسلام) و متون و خطبههاي ايشان به زبان نمايشي است. البته در همين جا زبان روايي در دهان شخصيتهاي مختلف نمايش رنگ به رنگ نميشود و تشخص نمييابد.
نمايش تلاش اندكي ميكند تا به كاراكترها، ويژگي خاصي دهد. آنان را از تيپهاي كليشهاي مرد سپاهي، حكيم بُريده، جوان ايراني حامل حكمت مهري، جوان عاشق علي(عليهالسلام)، و غلّو آلوده و... به سمت افرادي با خصوصيات زندهتر با خاطرهها و گرههاي فردي سوق دهد. ليكن آنان بيشتر بسان بلندگوهايي جهت تذكر سجاياي علي(عليهالسلام) باقي ميمانند، گويي وجوه مختلف علي بودن تقسيم شده تا هريك به زبان و تجربه و رويداد كسي از اين افراد بازگويي شود. اين تقسيمبندي ساده واقعا اقناكنندهي روابط بغرنجتر انسان با صورتِ جمالي و جلالي عبوديت و كمال نيست.
نقاط منفي نمايش مهر و آينهها
نمايش «مهر و آينهها» مجالي فراهم نياورده تا از دلِ محتواي اثري تأويلي، نشانههاي فرميك ابداعات ساختاري و شكلهاي بيانگرايانهي بديع و تازهاي را بيافريند و به نمايش، ساختاري نو بدهد.
از عناصر آييني نمايش باستاني و نمايش مذهبي سود جويد و يا هر شگرد خارقالعاده و تازهاي را تجربه كند. حركت در صحنه تكراري و خستهكننده است. فرم و تجربه تأثيري قداستزا در ما بهوجود نميآورد، اثر عاطفي تنها تعلق به صحنهي وجود جميله دارد كه با خود شود و تأثير و كشمكش قابل اعتنايي را همراه دارد.
مهر و آينهها اثري ارزنده در كارنامهي كارگرداني امجد نيست كه شيفتهي استادي؛ همچون «بيضايي» است و از او ميتواند بسياري از چيزها را ياد بگيرد؛ كه ازجملهي آنها ميتوان به تمهيدات بصري متكي بر آيينهاي باستاني كشاورزي و مهري و فرمهاي متعلق به نمايشهاي سنتي و خلاقيتهاي نوي شكلي اشاره كرد.
هنرمند ـ حتّي ـ وقتي سفارشي را به انگيزههاي واقعي ديگر ميپذيرد، نبايد فراموش كند كه اين كار ـ در هر صورت و به هر تقدير ـ بخشي از كارنامهي هنرياش را رقم خواهد زد.
***
اما سخني با نهادها و سازمانهاي دولتي و رسمي!
خوب است هر چيز در جاي خود، با نام خود و بينقاب قرار گيرد. چرا هنرمند را در موقعيتي قرار دهيم تا سفارشي را بپذيرد كه دغدغهي يكه بودنش را ندارد، شُور گفتنش را ندارد، و آنچه را هم كه ميخواهد بيان كند، مجبور شود در هفت پرده پنهان كند؟