پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - مبانى معرفت شناختى مكتب تفكيك - شهدادی احمد

مبانى معرفت شناختى مكتب تفكيك
شهدادی احمد

 درباره مكتب تفكيك از زواياى گوناگون مى‌توان سخن گفت. اما مهم اين است كه دريابيم اين مكتب بر كدام بنياد فكرى و معرفتى تكيه كرده است. از اين رو نگاهى گذرا به مبانى معرفتى مكتب تفكيك، روشن كننده بسيارى از حقيقت‌ها خواهد بود. واقعيت اين است كه بر آوردن مبانى معرفتى تفكيكيان كارى دشوار نيست؛ زيرا عليرغم اختلاف آنان در چگونگى حجيت عقل، به ناچار همه از روش‌شناسى ويژه‌اى براى بيان عقايد خود بهره مى‌برند. نياى فكرى تفكيكيان مرحوم ميرزا مهدى اصفهانى است كه كتاب او تحت عنوان ابواب الهدى سند مهمّى براى تحليل انديشه آنان به شمار مى‌آيد.
 ميرزا مهدى اصفهانى بر آن است كه محصول انديشه فلسفى و عرفانى - كه البته به زعم او يونانى و لاجرم ضد دينى است - از اصل و ريشه نادرست و ناكارآمد است و بهره‌اى از حقيقت ندارد. »نتيجه قواعد يونانى، ضد قرآن است و قرآن براى ابطال اين قواعد آمده است. روايات نيز در شرح اين ابطال بسيار سخن گفته‌اند«.(١)
 البته اين مدعا كه علم و فلسفه جغرافيا دارد و هر دانشى كه در مرزهاى خودى نرويد و رشد نكند، بى گمان از سرزمين غير خودى بر آمده و ناگزير به كار گمراه ساختن ما مى‌آيد، در انديشه‌هاى شرقى؛ به ويژه در مكاتب سلفى و بنياد گراى اسلامى، نمونه و سابقه فراوان دارد. بسيارى از اشاعره، سلفيّون، وهابيون و اهل سنت مسلمان كه كار دانش را به نوعى ظاهر گرايى تقليدى و فارغ از اجتهاد و تعقل فرو مى‌كاهند، از اين سخنان بسيار گفته و مى‌گويند.
 حقيقت بسيار روشن اين است كه علم مرز نمى‌شناسد و فلسفه بدون جغرافيا زنده است. افزون بر اين، مكتب تفكيك اين اشكال را هم دارد كه در تحليل تاريخى مسائل فلسفه و عرفان و سير تاريخى آنها نيز دچار ساده گرايى و گژ انديشى است. از اين رو نهضت ترجمه آثار يونانى را كار مخالفان دين دانستن و آن را دكّانى در برابر معارف اهل بيت پنداشتن، نظريه‌اى منحط در تحليل تاريخ فلسفه است. مگر مى‌توان پرسش‌هاى فلسفى و عرفانى را به عصر و نسلى منحصر كرد و آن را توطئه افراد دانست؟ پرسش در همه جا مى‌رويد و از قضا در تمدن اسلامى نيز بيش از هر جاى ديگر روييده و پاسخ يافته است.
 مثالى عرض كنم: سقراط يونانى در دو هزار و چهارصد سال پيش، به روايت افلاطون، به شيوه‌اى فيلسوفانه در صدد بر آمده تا معناى زندگى، فضيلت اخلاقى، بنيادهاى فلسفى حيات بشرى، مرگ، زيبايى، و مواردى از اين دست را واكاوى نموده و از اين پرسمان‌هاى دشوار رمز گشايى كند. كتاب فايدون از مجموعه آثار افلاطون نمونه‌اى از اين انديشه‌هاست. سقراط در واپسين لحظه‌هاى زندگى خود براى شاگردانش توضيح مى‌دهد كه روح جاودانه است. مركز نوعى دريچه به جهانى بهتر و شادتر است. رنج زندگى با مرگ پايان مى‌يابد. فيلسوف على القاعده مشتاق مرگ است و جهان پس از مرگ براى صاحبان فضيلت و فكر، جهانى برتر و زيباتر از عالمى است كه در آن زندگى مى‌كنيم. همانطور كه ملاحظه مى‌كنيد اين انديشه‌ها كه نمود عقل فعال و ذهن خلاق مردى هفتاد ساله است با رنگى به شدت دينى و الهى، حقايقى معنوى را در باب مهم‌ترين حادثه زندگى انسان، يعنى مرگ، بيان مى‌كند. خواننده و پژوهنده منصف با مطالعه دقيق اين افكار به خوبى با انديشه‌ها و نگره‌هاى دينى و معنوى آشنا مى‌شود و سقراط بزرگ را حكيمى الهى و ايمانى مى‌يابد. بيهوده نيست كه فيلسوفان ما مثلا سقراط را »امامنا« خوانده‌اند و ارسطو را در رتبه پيامبرى نشانده‌اند.
 كدام عقل آزاد انديش است كه انديشه‌هاى تابنده سقراط در ردّ سوفسطاييان و نماياندن حقيقت مرگ را به زندگى ستيزان، محصول كفر و رذيلت و طغيان و تباهى بداند؟ آيا خردى كه به زنگار آلوده نيست - در وراى همين عقل انسانى - با همه ضعف‌ها و قوت‌ها، معيار ديگرى براى خطا يابى معارف بشرى مى‌يابد؟
 آيا عقلى كه در قرآن و روايات بر آن تأكيد شده، چيزى جز همين عقل عاقبت انديش بشرى است؟ آيا خرد در سرزمين ديگرى غير از جهان خاك حجيّت دارد؟ آيا خداوند عقل را در تعارض با احكام حقيقى و همواره صادق قرار داده و رسوايى احكام آن را به جهان ديگر موكول كرده است؟
 روش مكتب تفكيك نوعى اخبارى‌گرى، به آب شسته است كه در پشت دفاع ظاهرى از عقل و دين، آب به آسياب بى دينى و عقل گريزى مى‌ريزد و با آن كه پرواى خلوص دين را در سر مى‌پروراند، بشر را بى سلاح عقل به جنگ سوفسطاييان و خرد گريزان مى‌فرستد. اين مكتب هيچ گاه روشن نمى‌كند كه اگر چراغ عقل در كار نباشد، آدميان از كجا و با چه نورى وحى را در يابند و آن را اثبات كنند. براى آن تبليغ كنند، آن را به ديگران بشناسانند و بباورانند و حجيت آن را آشكار گردانند.
 درست است كه ميرزا در آغاز كتاب خود با اخبارى‌گيرى مخالفت مى‌كند و آن را انديشه‌اى باطل مى‌شمارد، اما در همان كتاب نيز ريشه عقل و منطق و حتى »قياس« و »برهان« منطقى و فلسفى را نيز مى‌خشكاند و مى‌سوزاند و »اول من قاس ابليس« را شامل قياسات منطقى نيز مى‌داند.
 به طور مثال كسى كه كتاب توحيد صدوق (ره) را خوانده باشد، از بى شمار استدلال‌هاى فلسفى و ژرف و خردآموز معارف دينى به حيرت مى‌افتد. درك اين معارف با كدام ابزار ميسر است؟ آيا خداوند متعال به انسان جز اين خرد، ابزار ديگرى براى فهم داده است؟ آن ابزار كجاست و در دست كيست؟
 از آفت‌هاى مكتب تفكيك مى‌توان به خصوصى كردن فهم دينى، به تاراج دادن عقل سنجيده و ناديده گرفتن درياى معارف ژرف و عقلانى دينى، اشاره كرد كه اين همه جايى براى ديندارى بودن در جهان جديد باقى نمى‌گذارد و حقانيت دين و معارف آن را اثبات نمى‌كند؟ حقيقت اين است كه بشر بى پاى عقل در همه وادى‌هاى هستى و از جمله در دريافت و شناخت وحى و عترت مى‌لنگد.
 روش‌شناسى اجتماعى شيعه در طول تاريخ با نگره مكتب تفكيك به عقل و خردورزى اسلامى منافات آشكار دارد. همه فقيهان، اصوليان، متكلمان و متألهان شيعى در طى سده‌ها و سال‌ها، چنان دستاوردى از فكر و فرهنگ و فلسفه و برهان و استدلال فراهم آورده‌اند كه بى مدد آنها نگاه كردن به دين ناقص و ابتر خواهد بود.
 آيا براى شناخت حقيقت معنويت دينى و شمار انبوه معارف آن، خرد صدر المتألهين و فيض كاشانى و خواجه طوسى كارسازتر است يا خرد گريزى ميرزا مهدى اصفهانى؟ كسى كه كتاب »ابواب الهدى« را بخواند، از مغالطات كثير و ادعاهاى بى دليل و بى منطق در آن شگفت‌زده مى‌شود.
 تفكيكيان از چاپ و نشر انديشه‌هاى خود نيز تن زده‌اند و جز يكى دو تن از آنان، باقى به جدل و جدال سخن گفته و كوشيده‌اند تا آب را از سرچشمه گل آلود كنند و ذهن نسل نو را با ادعاى خلوص معرفت، توجه به آموزه‌هاى ناب قرآنى و حديثى، از خواندن و فهم متون فلسفى و عرفانى باز دارند و آن را يونانى زده و بيگانه معرفى كنند.
 مكتب تفكيك مى‌كوشد به جاى عقل فلسفى و منطقى، ابزار ديگرى را بنشاند و آن فطرت است. اما اين كار را بدون هيچ گونه بحث عقلانى و بسيار شبيه به پاره‌اى از مفروضات تعبدى انجام مى‌دهد. جاى پرسش‌هاى بسيار است كه فطرت مطابق با كتاب و سنت و نيز طبع خداجوى مشترك در ميان آدميان چه رابطه‌اى با خرد دارد و نيز چگونه مى‌تواند به نوعى منطق گفت و گو بدل شود. داستان ثبوت همواره با ماجراى اثبات متفاوت است. چگونه مى‌تواند ابزار كشف را به جاى ابزار بيان به كار برد. جالب توجه اين است كه رنگ و بوى مباحث فطرت در انديشه مكتب تفكيك، شباهت بسيار زيادى به سخنان عرفا دارد، كه كوشيده‌اند در عرفان نظرى، كشف خويش را به جامه برهان و دليل در آورده و با »كشف تام محمدى« بسنجند.
 در ميان مباحث مكتب تفكيك و اصحاب آن به نوعى نص گرايى بى منطق و معاند با تفسير و تأويل عقلانى بر مى‌خوريم كه معلوم نيست از كجا دامن گير انديشه آنان شده است؛ هر چند مى‌توان دلايل روان شناختى زيادى نيز براى آن آورد. يكى از اين دلايل ادعاى حقانيت »عقل خودى« و بطلان »عقل ديگرى« است. از تفكيكيان مى‌پرسيم: شما چگونه به اثبات دعاوى خود مى‌پردازيد؟ آيا از عقل روشنگر جمعى و معتقد به گفت و گو بهره مى‌بريد يا بر كشف تكيه مى‌كنيد و يا به فطرت متوسل مى‌شويد؟ معيار شناخت صحت و سقم مبانى فكرى تفكيك چيست؟ كتا بو سنت با چه ابزارى فهميده مى‌شوند؟ آيا فهم بشرى از معانى و دلايل كتاب و سنت مى‌تواند متفاوت باشد؟ تنوع روش‌هاى اجتهادى فقه و اصول شيعه را چگونه تحليل مى‌كنيد؟ هيچ كدام از اين پرسش‌ها در نگره تفكيكى، پاسخ در خور نمى‌يابند.
 مكتب تفكيك هماهنگى روش شناختى و ساختارى نيز ندارد. در بررسى انديشه‌هاى كسانى كه گاه عمر خويش را صرف مخالفت و بلكه مبارزه با نوشته‌ها و مكاتب عرفانى و فلسفى كرده‌اند، و در گير و دار بحث‌هاى خطر خيز، سخنان و مبانى فكرى بسيارى از آنان ديده مى‌شود، كه تنها با خط زدن نام صاحب انديشه و ضميمه كردن آن با آيه يا روايتى، بحثى صرفاً دينى قلمداد مى‌شود و زنگ فلسفى يا عرفانى آن گرفته مى‌شود. اين خطاى روش شناختى، دست مدعيان را باز مى‌كند و كار آنان را به چشم بندى فكرى شبيه‌تر مى‌سازد. وقتى متفكرى قياس و برهان را انكار و رد كند، چگونه مى‌تواند خود برهانى عقلى بر مدعايى اقامه كند و صحت و سقم آن مدعا را به حوزه باور ديگران بكشاند؟ عقل نيز دست مخالفان خود را مى‌بندد و درست آن گاه كه به كار كليد بودن مى‌آيد تا قفلى را بگشايد، خود قفلى مى‌شود و كار را بسته‌تر و دشوارتر مى‌كند. آرى: »قفل‌گر، گه قفل سازد گه كليد«.
 نكته مهم ديگر در باب روش‌شناسى مكتب تفكيك اين است كه اصحاب آن نگره و ديدگاه، خود را به عنوان اصلى از اصول و معارف دينى معرفى مى‌كنند و آن را وحيانى مى‌شمارند. اين خطا ناظر به نوعى مغالطه روش شناختى است، كه سخن خود را به حجيت وحيانى متصف كنيم و درست در جايى كه معرفت بشرى كارافزا و سخنگوست، از اتكاى به وحى و كتاب و سنت سخن بگوييم و نوعى مرجعيت و وثاقت غير قابل خدشه براى سخن خود بتراشيم و در صدد اسكات خصم بر آييم. به اين ادعا بنگريد: »واقعيت جريان تفكيك امرى است مساوى با خود اسلام و ظهور آن، يعنى قرآن و حديث، كتاب و سنت، معارف قرآن و تعاليم اهل بيت(ع)...«.(٢)
 كليت مدعاى اصحاب تفكيك در قالب قياسى منطقى چنين ترسيم مى‌شود: ١. فلسفه فكر، يونانى است؛ هر فكر يونانى ضد دين است؛ پس فلسفه ضد دين است.
 ٢. عرفان غير دين است؛ هر فكر غير دينى ضد دين است؛ پس عرفان ضد دين است. با نگاهى سطحى به مقدمات اين دو قياس به خوبى آشكار مى‌شود كه آنها نادرست‌اند و در انديشه مكتب تفكيك هيچ گونه تلاشى براى اثبات صحت آنها انجام نمى‌گيرد.
 بنابراين سخن نخست اين است كه فلسفه ، يونانى نيست. فلسفه ؛ يعنى خردورزى و خرد كيشى، كه انواع گوناگون دارد: ايرانى، اسلامى، مسيحى، شرقى، غربى و.... ما ايرانيان پيش از يونانيان فلسفه داشتيم، همراه با آن فلسفه داشتيم و پس از آن نيز فلسفه داريم و اكنون نيز مى‌توانيم فلسفه داشته باشيم. اين قصه در شرق و غرب جهان و در مكتب‌هاى هندى و چينى و... نيز صادق است.
 دوم اينكه هر فكر يونانى به الزام و حتم، ضد دين نيست. خواندن دست كم يكى دو كتاب در تاريخ فلسفه يونان و سنجش مطالب آنها با اصول كتاب و سنت اين امر را روشن مى‌كند. اكنون سؤال اين است كه آيا تمام انديشه‌هاى سقراط و افلاطون و ارسطو و افلوطين و... ضد دين است؟ كدام استقرا اين سخن را ثابت كرده است؟ چه كسى مى‌تواند اين گزاره را به جرأت بيان كند؟ حتى اگر مبانى و معانى فلسفه يونانى با دين هم خوان و هماهنگ هم نباشد، دست كم نمى‌توان آن را به كلى مخالف و ضد دين دانست. در اين عرصه بين اين دو، نوعى عموم و خصوص وجود دارد و نه تضاد و تباين. پس نتيجه‌اى كه مكتب تفكيك مى‌كوشد از اين قياس بگيرد، نادرست است؛ زيرا از مقدمات صادق بر نمى‌خيزد.
 نكته سوم اين است كه عرفان غير دينى نيست. در ميان آيات روايات و ادعيه و مأثورات، نكته‌ها، متن‌ها و گزيده‌هاى بسيار زيادى وجود دارند كه نه تنها رنگ عرفانى دارند، بلكه جز به مدد انديشه‌هاى عرفانى، شرح و بسط نمى‌يابند و معنا نمى‌شوند. امّهات تفكر عرفانى در كتاب و سنت ريشه دارد و هر كس آيات خداوند در رابطه با اسماى حسناى الهى، جنّت، رؤيت، لقاء و نيز روايات مربوط به فنا و قرب و انسان كامل و جز آن را ببيند، يقين مى‌كند كه آنچه در كتب عرفانى شيعه وجود دارد، ريشه در آبشخور زلال متون وحيانى داشته و از آن سرچشمه مى‌گيرد.
 نكته چهارم نيز اين است كه هر فكر غير دينى هم ضد دين نيست؛ زيرا اثبات ضدّ دين بودن هر فكر غير دينى، خود نيازمند كشف همه افكار و اديان و دلالات دينى و قرآنى و سپس تطبيق آنها با يكديگر است. كدام متفكر تا كنون چنين كارى كرده است؟ مكتب تفكيك براى اثبات مدعاى خود بايد روشن كند كه سخن عارفان همواره و در همه جا مخالفت تام و تباين كلى با گفتمان دينى دارد و اين سخن آشكارا امرى نادرست و بى منطق است.
 اكنون بنگريم كه از برآيند اين مقدمات نادرست چه نتيجه درست و گزاره صادقى را بايد انتظار داشت. مكتب تفكيك در ميان انديشه‌ها و نظريات خود اين استدلال روشن را گم مى‌كند و اجازه نمى‌دهد ذهن نا آشنايان به فلسفه و عرفان به اين پرسش‌ها نيز توجه كند، لذا پرچم مخالفت با مفاهيم ضد دينى برداشتن و فرياد حمايت از معارف دينى زدن، البته ادعايى جذاب و خصم سوز است، اما آيا اين دعوى حق به جانب اثبات شدنى هم هست؟
 اكنون و پس از توجه به اين نكات بسيار مهم در روش‌شناسى معرفتى مكتب تفكيك مى‌توانيم بگوييم: مكتب تفكيك در بنياد با هر گونه علم حصولى رسمى ظاهرى مخالف است و دست دانايى بشر را مى‌بندد و عقل بشرى را به ادعاى خطاپذيرى زمين‌گير مى‌كند.
 در سخنان اصحاب تفكيك و به ويژه ميرزا مهدى اصفهانى، يك نكته شگفت‌انگيز نيز به چشم مى‌خورد و آن اين است كه اغلب آنان عقل نظرى را با عقل عملى خلط مى‌كنند و آن دو را يكى مى‌گيرند و از اين رو نتايج يكسانى بر هر دو بار مى‌كنند. عقل در انديشه آنان نورى الهى است كه مايه و موجب درك و بلكه كشف حقايق است و خوب و بد، و زشت و زيبا را ادراك مى‌كند. آدميان با رسيدن به سرچشمه اين منبع نورانى مى‌توانند حقايق را دريابند و عالم شوند. به نظر آنان تصور و تصديق، و برهان و استدلال، چاره و راه دريافت و شناخت نيست و فقط اتصال با آن هيكل نورى ماورايى، راه و روش شناخت است. آنگاه اين شناخت انسان را ترقى مى‌دهد و به خوب و بد هدايت مى‌كند.
 اين نكته عجيبى است كه راه شناخت را ببنديم و نتوانيم آن را به دليل يا برهانى مدلّل كنيم. تفكيك نمى‌تواند روشن كند كه چگونه مى‌توان به آن منبع نور رسيد و پس از رسيدن به آن نيز چگونه مى‌توان ديگران را از شناخت‌هاى خود با خبر كرد. حقيقت سخن اين است كه چنين شيوه و نگرشى راه را بر هر گونه شناخت مى‌بندد و دست عقل بشر را از هر دركى كوتاه مى‌كند. بر خلاف حكمت متعاليه و نيز عرفان كه مى‌كوشد بنياد عقل و علم و شناخت حصولى بشرى را به زمين علم حضورى بنشاند و آن را بر مبناى علم مطلق استوار سازد. مكتب تفكيك با دانه برچيدن از اينجا و آنجا، از عرفان و فلسفه و كلام و روايات، مى‌خواهد بنيادى ماورايى براى شناخت بيابد كه البته هرگز توفيق نمى‌يابد.
 تفاوت دين و فلسفه و عرفان چندان آشكار است كه هيچ مسلمان و فيلسوف و عارفى درباره آن ترديد به خود راه نمى‌دهد. اگر فلسفه و عرفان مى‌توانستند به جاى دين بنشينند، چه نيازى به وحى و متن وحيانى وجود داشت؟ هر مسلمانى - فيلسوف و عارف باشد يا نباشد - به روشنى مى‌داند و باور دارد كه دين خلأيى را در هستى بشر پر مى‌كند كه هيچ فلسفه يا معرفتى توانايى آن را ندارد. اما اين سخن روشن دست مايه مكتب تفكيك است تا معارف دينى را به هيچ معرفت بشرى عرضه نكنند و پاسخ هيچ پرسشى را در دين نجويند. مكتب تفكيك معتقد است كه دين را نظريه آنان به خوبى و روشنى نابى مى‌فهمد و هيچ نظريه يا نگره ديگرى تاب و صلاحيت درك معارف دينى را ندارد. از فلسفه كه بگذريم، آيا عرفان معناى خود را از كجا گرفته است؟ عارفان سر بر آستان كشف نهاده‌اند و معيار درك خويش را تماشا مى‌دانند. آيا عرفان، منبع و راهنماى ديگرى به جز وحى دارد؟
 نكته گفتنى ديگر در اينجا اين است كه فلسفه، گونه‌اى تعقل بشرى است و به نوعى فعاليت عقلانى انسانى تعبير مى‌شود. فلسفه تنها به »فلسفه اولى« يا مباحث تكرارى و كهنه شده تاريخى در باب برخى موضوعات طبيعيات قديم گفته نمى‌شود. اگر كسى بخواهد با فلسفه ؛ يعنى نياز ذهنى بشر به فلسفيدن، مخالفت كند، به واقع با تعقل انسانى و هر گونه كنش عقلانى بشرى مخالفت ورزيده است.
 از نظر گاه روان شناختى، گونه‌اى ترس از افراط در فهم ادعاهاى دينى، كه برخى از فيلسوفان، عارفان و عالمان در تمدن اسلامى گرفتار آن شده‌اند، مكتب تفكيك را به گونه‌اى تفريط كشانده تا علم، فلسفه و عرفان را انكار كنند و فهم دين را حوزه‌اى خصوصى براى روش نامعلوم خويش بدانند. اين سائقه روان شناختى را مى‌توان »هراس از فلسفه« يا گونه‌اى »فلسفه هراسى«(Philophobia) قلمداد كرد. اين ترس از انديشيدن دلايل روانى گوناگونى دارد، كه در بسيارى از نحله‌ها (گروه‌ها) هست و برخى از آدميان گرفتار آن‌اند. با اين حال، اين ترس، گاه موجب از چاله به چاه افتادن است، براى آن كه گرفتار مثلا مغالطات فلسفى نشوند و به يقين دست يابند، فلسفه ديگرى مى‌تراشند كه از فلسفه پيشين بسى ضعيف‌تر و تنگ‌تر است.
 ادعاى مكتب تفكيك اين است كه متن وحيانى و معرفت دينى بايد چنان خالص و ناب باشد كه با هيچ فكر و ذوق انسانى در نياميزد و بدان آلوده نشود.(٣) اين ادعا در عنوان يكى از طرح‌هاى تكرارى اين انديشه بازگويى مكرر شده و به روشنى ماهيت و روش اين انديشه را نشان مى‌دهد. نويسنده تفكيكى، عنوان يكى از اين نوشته‌ها را »عقل خود بنياد دينى« نهاده است.(٤) اين خط كشى ميان فهم و عقل و »طرز ديگر فهميدن« به سخره گرفتن عقل و البته نشناختن و قدر ندانستن آن است. لذا بايد گفت كدام عقل است كه به تنهايى و به گونه‌اى »خود بنياد«، يعنى فارغ از همه انديشه‌ها، ذهن‌ها و پرسش‌ها دين را بفهمد و ادعا كند كه آن را بهتر و پاك‌تر و سره‌تر نيز مى‌فهمد؟
 در اينجا اشاره به يك نكته تاريخى و نمونه ملموس نيز خالى از لطف نيست. اصحاب تفكيك، كه برخى از آنان حتى در شمار عالمان و دانشوران بلند مرتبه نيز بوده‌اند، چه اندازه به فهم و رشد فهم دينى در عصر جديد كمك كرده‌اند؟ آنان در قياس با برخى عارفان و فيلسوفان و حكيمان معاصر، چه اندازه در افزايش بينش و دانش دينى نسل نو مؤثر بوده‌اند؟ اصحاب مكتب تفكيك را با شمارى از فيلسوفان و عارفان معاصر مقايسه كنيد تا اين ادعاى خلوص ناب خود را رسواتر كنند. از ميان خيل اين عالمان تنها به دو عالم اشاره مى‌كنم اول: علامه طباطبايى با تفسير الميزان و اصول فلسفه و كتاب‌هاى ناب ديگرش. دوم: شهيد مطهرى با همه آثار گرانمايه و ارجمندش اكنون سؤال اين است كه آيا اثرى كه اين دو انديشمند بر فرهنگ و انديشه معاصر دينى و ايمانى و نيز بر ذهن و باور مردمان و جوانان در پنجاه سال گذشته نهاده‌اند، بيشتر بوده است يا آثار همه معتقدان به تفكيك؟ راست است كه در فلسفه علم مى‌گويند وقتى از يك تئورى دفاع مى‌كنيد به نتايج و آثار آن نيز بينديشيد. نظريه تفكيك چه نتايجى به بار آورده و نظريه عالمانى؛ چون طباطبايى و مطهرى چه ميوه‌هايى پرورده است؟
 از اين روست كه مى‌بينيم مكتب تفكيك ادعا مى‌كند: مردم عادى و عامى هم تفكيكى‌اند و مى‌خواهند از اين راه براى خود فضيلتى بتراشند. »توده‌هاى متدين - به سائقه درك ايمانى و تلقى فطرى خويش - تفكيكى هستند و اگر كسى در ذهنشان تصرف نكند، همان را معتقدند كه اصحاب تفكيك مى‌گويند«.(٥) معلوم نيست چه كمالى در ندانستن و يقين علمى و برهانى نداشتن و محقق نبودن وجود دارد كه تفكيك آن را نشان فضيلت و بلكه صحت قلمداد مى‌كند. اين همان منطقى است كه دعا مى‌كند: خدايا! ما را به دين عوام بميران. همه تاريخ فكر و انديشه اسلامى و تمام تلاش عالمان و متفكران مسلمان صرف اين شده است كه در فرايندى عقلانى و آدمى وار، متون وحيانى را بفهمند و بفهمانند و مردم را در مراتب معرفت و كوشش علمى به درجات عالى‌تر فهم خطاب محمدى(ص) برسانند. اما همه تلاش اصحاب تفكيك اين است كه درك عاميانه و توده وار را به جاى ديندارى عقلانى و برهانى بنشانند و آن گاه معلوم نيست كه چه فهمى جاى فهم منطق دار، روشمند و خردمندانه را خواهد گرفت. مكتب تفكيك با بسيارى چيزها و هست‌ها و بايدها مخالفت مى‌كند و گاه بى اعتنا به عواقب و نتايج اين نگاه و نظريه آن را تا عمق همه معارف دينى و غير دينى بسط مى‌دهد. تفكيك به تأويل بى اعتنا و بسى بدبين است و آن را نوعى تحريف و تغيير متن دين مى‌داند. درك نادرست از تأويل، باعث شده تا انبوه لايه‌ها و سطوح تفسيرى و تأويلى مفسران، عارفان و عالمان اسلامى در طى قرون متمادى ناديده گرفته شود و دين به سطوح ظاهرى و همگانى خود تنزل يابد و از شأن متون وحيانى فرو كاسته شود.
 عجيب اين است كه مكتب تفكيك ادعاى پايبندى و سرسپردگى كامل و بى مرز به روايات و احاديث اهل بيت(ع) دارد، اما مثلا حجم انبوه تأويلات امامان معصوم را نمى‌بيند و از آن مى‌گذرد. اين تأويلات همان است كه در قرآن كريم برعهده راسخان در علم نهاده شده است. پس تأويل فى نفسه ايرادى ندارد، آنچه ايراد دارد تفسير به رأى و تأويل بى منطق قرآن كريم است. با اين حال، تأويلاتى كه در آثار بسيارى از مفسران و عارفان وجود دارد، در موارد بسيار از چراغ روشن تفسير معصومان نور مى‌گيرد و آن را معيار صحت و بطلان خود مى‌شمارد.
 اعتقاد به حجيت خبر واحد در امور اعتقادى، تمسك به ظواهر در امور كاملا عقلى، انكار تجرد نفس كه بنياد مباحث حكمت قرآنى و ايمانى است، و اثبات ماديت نفس، انكار تجرد غير خداوند و اثبات ماديت همه ماسوى الله، انكار بداهت وجود و اساساً در نيافتن اهميت مباحث هستى شناختى، همه از مباحث تكرارى و ادعاهاى بى برهان ارباب تفكيك و از آن جمله ميرزا مهدى اصفهانى، نياز فكرى اين نحله است.
 
 پى نوشت‌ها:
 ١. ابواب الهدى، ميرزا مهدى اصفهانى، مشهد، ١٣٦٣، ص ٧٢.
 ٢. مكتب تفكيك، محمد رضا حكيمى، تهران، نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٧٥، ص ١٨٧.
 ٣. همان، ص ٤٧.
 ٤. »عقل خود بنياد دينى«، محمد رضا حكيمى، همشهرى ماه، شماره ٩، آذر ١٣٨٠.
 ٥. مكتب تفكيك، همان، ص ١٧٨.