پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - فلسفه تاريخ - فیاض ابراهیم

فلسفه تاريخ
فیاض ابراهیم

١. فلسفه تاريخ، حركت آينده يك مكتب، تفكر يا يك مذهب را نشان مى‌دهد؛ به عبارت ديگر با غايتى كه براى آن مى‌شمرد، تنظيم حركت به سوى آن هدف و غايت را به عهده مى‌گيرد.
٢. هيچ مكتب و مذهبى وجود ندارد كه اين فلسفه را نداشته باشد، چون در اين صورت بيهودگى آن را فرا خواهد گرفت. پس فلسفه تاريخ، ضرورت هر مذهب و مكتب است؛ هر چند كه در آن به صراحت از اين فلسفه ياد نشده باشد. مانند مكتب‌هاى عرفانى غير تاريخى كه در باطن آن يك غايت تاريخى گنجانده شده است (مانند هندوئيسم).
٣. كسانى كه با فلسفه تاريخ مخالفت مى‌كنند بر وضعيت فعلى محافظه كار هستند و مى‌خواهند از غايت ترسيم شده فعلى محافظت كنند، مانند پوپريسم كه به شدت از مدرنيسم پاسدارى مى‌كنند و علم تجربى‌گرايى را وسيله محركه تاريخى ترسيم مى‌كنند و نقش فلسفه و دين را در تاريخ و فلسفه تاريخى نفى مى‌كنند.
٤. پوپريسم در حقيقت ليبراليسم را غايت تاريخى ترسيم مى‌كند و كشورهاى ليبرال دموكراسى را غايت تاريخى مى‌داند. (فوكوياما) پس جنگ را براى اين حركت تاريخى جايز، بلكه واجب عينى و ذاتى مى‌داند و خشونت‌طلبى را رواج مى‌دهد. كافى است به آخرين مصاحبه‌هاى پوپر رجوع شود. پس غايت‌گرايى پوپرى، نوعى محافظت از غرب ليبرال و انگلوساكسون در مقابل جهان غير انگلوساكسون است.
٥. پوپريسم خود را سردمدار مبارزه با فلسفه تاريخى سوسياليستى مى‌دانست، زيرا جنگ طلب و جنگ‌جو است (جامعه باز و دشمنانش)، و خود امروز طلايه دار كشتار انسان‌هاى غير نظامى، كودك و زنان شده است، چون خود به فلسفه تاريخى مكنون خود غافل بود.
٦. مبارزه پوپريسم، از فاشيسم آغاز شد و با مبارزه با سوسياليسم و كمونيسم ادامه يافت و با شوروى پايان گرفت. پس به محافظه‌كارى و فلسفه تاريخى مبتنى بر آن پرداخت و خشونت‌گرايى عليه رقيبان غرب امروز را جايز شمرد، پس به همان سرنوشت امپراطورى كمونيسم دچار شد و با حمله به ديگر كشورها و اشغال، مشروعيت خود را در سطح جهانى از دست داد كه شروع جدى زوال است.
٧. انقلاب اسلامى بزرگ‌ترين رقيب مدرنيسم چپ و راست غربى بود كه با يك فلسفه تاريخى خاص، به ميدان آمد و فلسفه تاريخى آن، يك غايت صلح‌آميز جهانى را ترسيم كرد. صلحى كه با جنگ و سلاح‌هاى غير متعارف انجام نمى‌شد، بلكه با نوعى حكومت بر دل‌هاى مردم جهان(فطرت) صورت مى‌پذيرفت. پس فلسفه تاريخى شيعه از درون آغاز شده و به برون پايان مى‌گيرد؛ به عكس فلسفه تاريخ غربى كه قوانين جبرگراى بيرونى تعيين زا و آن را هدايت مى‌كرد.
٨. فلسفه تاريخى شيعى كه مبناى حركت تاريخى انقلاب اسلامى بود، براساس نوعى عرفان شيعى شكل مى‌گرفت كه جست‌وجوى عدالت بود؛ عدالت شخصى(تقوا) و عدالت اجتماعى و فلسفه تاريخى شيعى را ترسيم مى‌كرد كه با اخلاق همراه بود، پس صلح‌طلبى را در درون خود به همراه داشت و از جنگ‌طلبى و خشونت‌گرايى دورى مى‌كرد.
٩. غايت‌گرايى تاريخى شيعى، بر پيروزى پارسايان به استضعاف كشيده شده، قرار داده شده است: »و العاقبه للمتقين و نريد ان من على الذين استضعفوا فى الارض ان نجعلهم الائمه و نجعلهم الوارثين« و اين را در دو استراتژى با هم ترسيم مى‌كند يكى شناخت: حق در تاريخ »سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين انه الحق« و ديگرى شناخت اقوام توسط يكديگر: »يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلنا شعوبا و قبائل لتعارفوا«.
١٠. پس جامعه غايى ترسيم شيعى جامعه‌اى است كه پارسايان در آن به امامت مى‌رسند(نه فقط حكومت مى‌كنند). آنها حق (خدا) را تبيين مى‌كنند و در اين فضا، تنوع قومى و تعامل ميان فرهنگى را به خوبى براى شناخت حق به كار خواهند برد، پس هم رشد و توسعه فرهنگى است و هم توسعه و پيشرفت اجتماعى (و اعمر اللهم به بلادك واحى به عبادك). آنچه فلسفه تاريخى غربى از آن تهى بود.
١١. مبدأ اين فلسفه تاريخى، عاشورا است كه تجلى اعظم حق بوده كه يك امام در آن به استضعاف كشانده است، اين واقعه رخ مى‌دهد؛ ولى او در اوج كرامت است، اين واقعه را طى مى‌كند و اين تا ظهور امام ديگرى در آخر تاريخ ادامه خواهد داشت كه در قالب مفهوم انتظار فرج و ظهور مطرح مى‌شود.
١٢. از مظاهر انتظار فرج و ظهور، انقلاب اسلامى بود؛ انقلابى كه براساس تقوا و مبارزه شكل گرفته بود. واحد اجتماعى آن نيز خانواده بود؛ يعنى انقلاب خانواده محور مانند انقلاب عاشورا در عاشورا جنگ بين دو سپاه نبوده، بلكه جنگ يك لشكر فاجر و فاسق و يك خانواده كريم، به رهبرى يك امام بود. همين رويه در انقلاب ايران نيز رخ داد. انقلاب خانواده عليه دولت فاجر و فاسق.
١٣. پيشرفتى كه در اين انقلاب ترسيم مى‌شود، »توسعه و پيشرفت خانواده محور« خواهد بود، پس نه توسعه فرد محور و نه توسعه جامعه محور، بلكه توسعه‌اى سنت محور، پس جنگ پيشرفت و سنت رخ نخواهد داد (مانند جنگ مدرنيسم و سنت) و اين پيشرفت از خود بيگانگى انسان نخواهد شد؛ مانند پيشرفت و توسعه غربى كه در انديشه غربى ترسيم شده است كه سراسر از انديشه از خود بيگانگى است(از هگل تا حال)
١٤. خانواده به عنوان بنيادى‌ترين واحد اجتماعى محور ترسيم پيشرفت و توسعه واقع مى‌شود و همين خانواده است كه هم صلح جهانى را ترسيم مى‌كند و هم مصونيت جهانى را به وجود مى‌آورد: »فى بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه). تنوع قومى براى جنگ و تضاد قرار داده نمى‌شود. بلكه براى تعارف و شناخت متقابل و در نتيجه غناى فرهنگى بكار برده مى‌شود. و فقر فرهنگى (مثل نظريه جهانى شدن غربى) را رقم نخواهد زد و ايرانى‌ها مبدأ اين حركت تاريخى خواهند بود: (من يرتد منكم عن دينه فسوف ياتى الله بقوم يحبهم و يحبونه).