پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - غربشناسى اثباتى - راهدار احمد
غربشناسى اثباتى
راهدار احمد
قسمت دوم
٣) روشهاى مبارزه حضرت امام با غرب
١ - ٣) روشهاى اثباتى
الف) توليد ارزش، قالب و فرمول اداره
به نظر مىرسد، تمدن غرب جديد در سه مرحله بر ساير تمدنها سيطره يافته است:
مرحله توسعه: در مرحله نخست، غرب دست به توليد ارزش زد. روش غرب در اين مرحله، يا جعل و تأسيس مفاهيم جديد بود و يا تفسير جديد از مفاهيم گذشته. به نظر مىرسد، مهمترين، عامترين، تأثيرگذارترين و محورىترين مفهوم و ارزشى كه غرب در اين سطح توليد كرد، تفسير جديد از مفهوم انسان بود. قبل از غرب قرون ١٤ و ١٥ ميلادى، جهانبينى تمامى اقوام و ملل بهرغم همه تكثّر و تفاوتهايى كه داشتند با محوريت خداوند تفسير مىشد، بدينگونه كه جهان به مثابه هرمى در نظر گرفته مىشد كه در رأس آن خداوند، در ميانه آن انسان و در قاعده آن ساير كائنات قرار داشتند. بدين ترتيب، انسان واسطه خداوند و كائنات بود. در چنين نظامى، مطلوبيت همه مخلوقات از جمله انسان به هرچه بهتر هماهنگ بودن با محور هستى يعنى خداوند بود. در تفكر غرب جديد، اين جهت روابط اشياء از خداوند به سوى انسان تغيير كرد. در اين تفسير، انسان ديگر نه واسطه خدا و كائنات، بلكه خود محور هستىقرار گرفت و مطلوبيت اشياء به هرچه بهتر هماهنگ شدن با انسان بود. در اين تفسير، انسان مبدأ و مقصد هستى تعريف شد.
در غرب، بشر، اول و آخر و محور و مدارهمه چيز است. همه چيز از اوست و همه چيز براى اوست، از آغاز فلسفه جديد در اين معنى اصرار مىشود كه عالم و آدم غايت ندارد. تا تعيين غايات هم به عهده بشر باشد. درست است كه كانت غايت را اثبات مىكند، اما غايت در نظر او بشر است. دستورالعمل اخلاف او اين است كه چنان رفتار كنيم كه هيچ بشرى را وسيله نينگاريم. زيرا بشر غايت است. بشر در ذات خود غايت است.(١١)
يكى ديگر از صاحبنظران معاصر در اين خصوص مىنويسد:
با قطع رابطه لطيف بين خداوند و جهانى كه مخلوق اوست، دكارت عملاً خداوند را از جهان تبعيد كرد و يا بهتر است گفته شود، جهان را از خداوند دور كرد. از نظر دكارت، اشيايى كه خداوند خلق كرده است، آيات و نشانههاىخداوند نيستند، اين افكار ديگر حتى براى عقيده پيروان اسكولاستيسيسم فلسفى كه مىگفتند: بين خداوند و جهان نسبتى برقرار است، جايى باقى نمىگذارد. هيچ صورتى و يا آيتى از خداوند در جهان نيست، بجز آنچه كه دكارت روح يا نفس مىنامد و آن را صرفاً و به سادگى با عقل جزيى انسان و افكار روشن و بديهى كه خداوند در آن به وديعه گذاشته، يكى مىداند، چنانكه ژيلسون مىگويد: اين خداى مفهومى اگر به كار پرستش نمىآيد، نقصان فلسفه دكارت را رفع مىكند. جهان دكارت جهانى صرفاً رياضى است. جهانى هندسى كه در آن هيچ چيز جز امتداد و حركت نيست و اگر خداوند حكمتى براى خلق اين جهان داشته باشد، آن دلايل فقط براى خود خداوند معلوم است و ما كوچكترين عقيدهاى در مورد آنها و يا حقايق الهى و غايتشناسانه نداريم و نمىتوانيم داشته باشيم.١٢
بنيان انسان بر چنين تفسيرى، اصل موضوعه و سنگ زيرين مكتب اومانيسم گشت. به نظر مىرسد، بيشتر ترجمههايى كه از اين واژه به فارسى شده است، از جمله: انسانباورى، انسانمحورى، اصالت انسان و... هرچند تا حدّى بيانگر بخشى از حقيقت اين واژه مىباشند، اما برگردان دقيق آن نمىباشند. با توضيحى كه داده شد، شايسته و بلكه بايسته است كه واژه اومانيسم به انسانخدايى يا انسانسالارى ترجمه شود. چه، در حقيقت، آنچه در غرب اتفاق افتاد، جابجايى جايگاه خدا و انسان مىباشد به گونهاى كه انسان در محور هستى قرار گرفت و خدا در حاشيه. از اين پس، اين خدا نيست كه براى انسان حدّ و حدود تعيين مىكند، بلكه انسان براى خدا حدّ و حدود تعيين مىكند. و عجيب اينكه، انسان غربى، در اين تعيين حدود و ثغور، بسيار از جاده انصاف دور شد. او، از ميان همه زمانها، تنها روز يكشنبه را و از ميان همه مكانها، تنها كليسا را محدوده حضور خداوند تعيين كرد و بلكه با ساختن كابارهها در كنار محراب كليساها، حتى به خود اجازه داد تا در همان كليسا و در روز يكشنبه نيز فرصت حضور خداوند را به اقتضاىهوس درونى خود تنگ و ضيق كند.
مرحله كلان: در مرحله دوم، غرب قالبى ساخت كه به ارزش ساخته شده در مرحله پيشين به بهترين نحو امكان ظهور و بروز مىداد. بهترين قالبى كه غرب براى ظهور انسانخداى مرحله قبل ساخت، قالب دموكراسى بود. در اين قالب، همه انسانخداها مىتوانستند ظهور يابند و هيچ حدّى براى آزادىهاى اين خدايگان جديد وجود ندارد، مگر، آزادى خداى ديگر! از سوى ديگر، براى فرار از هرج و مرج اجتماعى، فرمول نصف + ١ توليد شد تا در مقام عمل به توقف نرسند. البته در اين فرض، باقيماندهها (نصف ١) همچنان خدايند و آزاد، هرچند در مقام عمل بايد به قواعد اجتماعى تأييد شده توسط نصف + ١ عمل كنند.
مرحله خرد: در مرحله سوم، غرب فرمولى توليد كرد كه كاملاً برآمده از ارزش توليد شده در سطح توسعه و مناسب با قالب توليد شده در سطح كلان بود. اين فرمولها در حوزهها و رشتههاى مختلف علمى از جمله مديريت، سياست، روانشناسى و... ساخته شد و در همه موارد، جلوه تامّ و تمام انانيت انسانخدايان بود. به عنوان مثال؛ در روانشناسىآنچه خود را عيان كرد، اعتماد به نفس(١٣) بود، وقتى سياست شكل گرفت، به بهترين نحو مبين پدرسوختگى بود، مديريت در ذيل فلسفه يوتاليتاريانيسم و سودانگار گرفت و...
حضرت امام خود نيز چنين شيوهاى را به كار گرفتند و در هر سه سطح توسعه، كلان و خرد، در برابر موضع غرب، موضع گرفتند. ايشان در سطح توسعه، در برابر مفهوم و ارزش انسانخدايى و انسانسالارى غربى، از مفهوم و ارزش اللهسالارى سخن راند و از آن پس، تلاش كرد تا آن را در همه مفاهيم و ساختار انديشه سياسى خود اشراب كند. در گام بعدى و در سطح كلان، بهترين قالبى را كه بتواند مجلى و مظهر اين ارزش اللهسالارى باشد، تحت عنوان ولايت مطلقه فقيه ساخت كه در آن، ولى فقيه، با يك واسطه كار خدا را انجام مىداد. چه، او نائب امام زمان (عج) بود و امام زمان (عج) جانشين و خليفه خدا بر روى زمين. در گام نهايى و در سطح خرد، حضرت امام نيز براى حوزههاى مختلف مديريت، روانشناسى، سياست و... دست به فرمولنويسى زد. در اين فرمولها آنچه عيان و بارز است، همان ارزش سطح توسعه يعنى الله مىباشد؛ يعنى در مديريت آن، نه نفع شخصى كه مصلحت عمومى لحاظ مىشود و در سياست آن نه پدرسوختگى، بلكه عدالت و اخلاق حضور دارد و در روانشناسى آن نه انانيت و نفسانيت انسانى، بلكه فيض دمادم و دايمالتزايد الهى مطرح است و در... بر اين اساس، روشى كه حضرت امام در پيش گرفت، در هر سه سطح توسعه، كلان و خرد، متناظرهاى نوع غربى خود از جمله انسانسالارى، دموكراسى(١٤× و... را به چالش كشيد.
ب) ارايه تصوير منسجم و وحدتبخش از اسلام (نقد روش دوئال و پلورال غرب)
غرب، روشى پلورال و متكثر دارد. چه، مبانى مهم معرفتى آن نيز، نسبيت و پلوراليسم مىباشند. اين روش و مبنا باعث شده است تا غرب در تحليل بسيارى از موارد، هم عاجز باشد و هم ارتباط آنها با يكديگر را نتواند ترسيم كند. مثل اينكه از چينش منظم و غايتمدار دانههاى متكثر يك تسبيح عاجز باشد. نتيجه اين مىشود كه غرب، هرگز نتواند يك كل معطوف به غايت خاصى را در يك دستگاه منطقى منسجم و قابل دفاع بسازد. البته اين بدين معنى نيست كه در غرب، اشياء، مفاهيم، رفتارها، انديشهها و... غايتى ندارند، بلكه بدين معنى است كه بايد ميان ما لاجله الحركة و ما اليه الحركة تمايز گذاشت. در غرب، ما اليه الحركة هست، اما ما لاجله الحركة نيست. والتر استيس در كتاب دين و نگرش نوين خود اين مطلب را با اين مثال توضيح مىدهد كه: قبل از رنسانس، در بالا رفتن از يك تپه، مهمترين سؤال، چرا بالا رفتن بود و پس از رنسانس، سؤال از چرايى، جاى خود را به سؤال از چگونگى داد و مهمترين سؤال اين شد كه چگونه بايد بالا رفت. در هر دو زمان، عملْ واحد است، اما قبل از رنسانس اين عمل معطوف به غايتى بوده است (داراى ما لاجله الحركة مىباشد) و پس از رنسانس تنها به فرايند توجه شده و نه نتيجه و لذا فقط چگونگى كار در معرض سؤال و پرسش قرار گرفته است. غفلت از نگاه غايتمدارانه باعث شده است تا غرب، تنها به تحليل وضعيت حال بپردازد و با كمى مسامحه، در دام اكنونزدگى بيفتد و به همين علت، در دام كثرت و پيچيدگى و نه وحدت و انسجام.
حضرت امام در ادامه راه اسلاف خود، نگرشى از اسلام را ارايه كرد كه هم روش و هم مبناى غرب را به چالش مىكشيد. وى همچنان كه بسيارى از مفسرين، از جمله مرحوم علامه طباطبايى در ذيل آيه ٢١٣ سوره بقره فرمودهاند بر خلاف غرب كه در تفسير جهان، مبناى نسبيت و پلوراليسم را برگزيدهاند، جهانبينى وحدتبخشى از اسلام ارايه نمود.١٥ غرب، با توجه به مبنا و روش پلورال خود، ناگزير شد تا ميان بسيارى از حوزهها فاصله اندازد و تفكيك قايل شود. به عنوان مثال؛ در انديشه غربى، حوزههاى دين از سياست، اخلاق از قدرت، دانش از ارزش، دين از دنيا و... جدا از همديگر مىباشد. حضرت امام با تكيه بر مبانى دينى، تفسيرى از حوزههاى مختلف ارايه دادند كه همه آنها را بسان دانههاى يك تسبيح كه معطوف به يك غايتى كنار يكديگر و در ارتباط با يكديگر چيده شدهاند، قرار مىداد. در انديشه دينى حضرت امام ، ديانت، عين سياست است، اخلاق در حاق قدرت سريان مىيابد، دانشها متضمن ارزش مىباشند و ارزشها، خود دانشند، دنيا، پل و معبر آخرت است و...
چنين نگرش وحدتبخشى، اساس نگرش پلورال و دوئال غربى را به چالش مىكشد و زاويه ديد محدود و بسته آن را عيان مىكند. اين تفكر، ساحاتى را به روى بشر باز مىكند كه در انديشه غربى كاملاً از آنها غفلت شده است. چه، در تفكر حضرت امام ، بىآنكه هيچ يك از مقولات و حوزهاى مختلف دنيا، قدرت، اخلاق، ارزش، دانش و... نفىشود، در ارتباط با يكديگر تفسير مى شوند و مجموعه آنها يك كل منسجمِ معطوف به غايتى را ترسيم مىكنند.
ج) معرفى راهبردهاى عملى براى رويارويى با غرب
حضرت امام در گام اثباتى سوم خود در برابر غرب، تلاش كرد تا داشتههاى جوامع شرقى بهويژه اسلام را به آنها نشان دهد و در مواردى به داشتههاى آنها بيفزايد. چند محور مهم و عمدهاى كه معظمله در اين خصوص بر آنها تأكيد داشتند، عبارتند از:
١) اسلام به عنوان منبعى كه به طور آشكارى قادر به رفع نيازهاى انسانى، چه در حوزه مسايل فردى و چه در حوزه مسايل اجتماعى مىباشد.
٢) استقلال كشورهاى شرقى در برابر كشورهاى غربى؛ بدين معنى كه اولين و مهمترين گامى كه بايد مصلحان و رهبران سياسى جوامع شرقى براى پيشرفت كشورهاى خود انجام دهند، رها كردن آنها از سلطه و قيمومت كشورهاىغربى باشد.
٣) شرق، هويتى مستقل در برابر غرب؛ بدين معنى كه تمدن شرقى، تمدنى تاريخى، مؤثر و پوياتر از غرب مىباشد و براى ادامه حيات خود هيچ نيازى به گدايى از تمدن غرب ندارد.
٤) ايمان و باور به خود داشتن؛ بدين معنى كه انسانهاى ستمديده، مادام كه خود را به طور مستقلى در برابر انسانهاى ستمگر قرار ندهند و جرأت نه گفتن به هر ستمگر و مستكبرى را به خود ندهند، امكان دسترسى به يك زندگى آزاد انسانى را نخواهند داشت.
به عنوان نمونه به برخى از مصاديق اصول كلى در كلام حضرت امام اشاره مىشود:
اسلام؛ رفعكننده نيازهاى فردى و جمعى
ممالك اسلامى تا اسلام را نيابند نمىتوانند زندگى شرافتمندانه بكنند. مسلمين بايد اسلام را پيدايش كنند. اسلام از دستشان فرار كرده... مسلمين اگر... آن سياستى كه در حج به كار رفته است... را پيدا كنند، كافى است براىاينكه استقلال خودشان را پيدا كنند، ولى معالأسف ما گم كرديم اسلام را. آن اسلامى كه الآن دست ماست به كلى از سياست جدايش كردند، سرش را بريدند، آن چيزى كه اصل مطلب است از آن بريدند و جدا كردند و مابقىاش را دست ما دادند.(١٦×
استقلال؛ ضرورت تاريخى جوامع شرقى
مسلمين اگر... آن سياستى كه در حج به كار رفته است... را پيدا كنند، كافى است براى اينكه استقلال خودشان را پيدا كنند، ولى معالأسف مإ؛ گم كرديم اسلام را. آن اسلامى كه الآن دست ماست به كلى از سياست جدايش كردند، سرش را بريدند، آن چيزى كه اصل مطلب است از آن بريدند و جدا كردند و مابقىاش را دست ما دادند.(١٧)
شرق؛ تمدن برتر از غرب
تا ملت شرق خودش نفهمد اين معنا را كه خودش هم يك موجودى... يك ملتى... يك جايى است، نمىتواند استقلال خودش را به دست بياورد... با تبليغات بسيار زياد... طورى كردند كه ملت شرق خودش را بهكلى در مقابل غرب و در مقابل ابرقدرتها باخته است و گم كرده... مكتب بزرگ اسلام كه رأس همه مكاتب است و در شرق است، شرق او را گم كرده است تا اين را پيدا نكند شرق و نفهمد مكتبش چه است و خودش چه است و خودش هم يك موجودى است و كشورش هم يك كشورى است، نمىتواند مقابله كند با غرب براى اينكه هر جور مقابلهاى كه بكند، آنها روى آن تبليغاتى كه دارند اين مقابله را خنثى مىكنند.(١٨)
شرق بايد... خودش را كه گم كرده پيدا كند. اينها با تبليغات خودشان ما را همچو... غربزده كردند كه همه... مفاخر خودمان را يادمان رفت، براى خودمان ديگر چيزى قائل نيستيم... ما تا نفهميم كه محتاج به آنها نيستيم، نفهميم كه آنها محتاج به ما هستند، نه ما محتاج به آنها، نمىتوانيم اصلاح بشويم. شرق همه چيز دارد... همه چيزش از غرب بهتر است، فقط تهىاش كردند از خودش. ما تا خودمان را پيدا نكنيم... نمىتوانيم سرپاى خودمان بايستيم. بايد از مغزهاىما اسم غرب زدوده شود... شرق بايد درِ غرب را ببندد... غرب به ما يك چيزى كه مفيد به حال ما باشد نخواهد داد و نداده است. غرب هر چه به اين طرف فرستاده آنهايى بوده كه براى خودش مفيد بوده است، حالا مضرّ به حال ما باشد يا نباشد مطرح نيست.(١٩)
خودباورى؛ تنها طريق موفقيت ما در برابر غرب
حضرت امام فقدان روحيه خودباورى در ميان انسانهاى شرقى بهويژه قشرهاى تحصيلكرده آنها را يكى از عوامل اصلى انحطاط و عقبماندگى جوامع شرقى مىداند. البته حضرت امام به هنگام استعمال واژه عقبماندگى براىجوامع شرقى ، به ندرت آن را در مقايسه با جوامع غربى به كار مىبرد، چه، معتقد است كه اساساً تمدن شرقى به لحاظ دربر داشتن آموزههاى انبياء الهى غنىتر و پوياتر از تمدن غربى مىباشد، بلكه منظور معظمله از به كارگيرى اين واژه، تأكيد بر اين مطلب است كه جوامع شرقى نتوانستهاند متناسب با داشتههاى خود پيش روند. از اينرو، حضرت امام سخت تلاش مىكند تا انسانهاى جوامع شرقى را به آنچه خود دارند توجه و تنبه دهد. به عنوان مثال؛ معظمله حتى به مقوله علم و تحصيل در غرب نيز در مقايسه با تحصيل در شرق به ديده ترديد و پايينترى مىنگرد و مىفرمايد:
يك همچو مغزهايى كه همه چيز را از آنجا مىدانند و معالأسف دامن زده به تمام تبليغاتى كه بوده است... به اينكه... تا يكى دلش درد مىگيرد برود اروپا، يكى مىخواهد چند كلمه چيزى ياد بگيرد برود اروپا، شما اگر اينهايى كه رفتند اروپا و تحصيل به خيال خودشان كردند بياوريد با آن كسى كه صحيح در اينجا تحصيل كرده باشد (والاّ اينجا هم تحصيل صحيحى براى ما درست نكردند) اگر مقايسه كنيد، مىبينيد كه اينكه رفته اروپا، رفته تفريح بكند، رفته كاغذ بگيرد بيايد اينجا، تحميل مردم بشود، اجازه بگيرد، اجازه تحميل به مردم، آن ديپلمى را كه به جوانهاى ما مىدهند خيلى آسانتر و زودتر است از آنكه به خودشان مىدهند، براى اينكه خودشان مىخواهند دانشمند بشوند، ما را مىخواهند نگذارند، ما را همچو كردند كه هر چه هست از آنجاست و خودتان هيچ چيز نيستيد. اين را بايد به خودمان اثبات كنيم كه ما هم آدميم، كه ما هم هستيم در دنيا، كه شرق هم يك جايى است، همهاش غربى نيست، شرق هم يك جايى است كه خزائنش بيشتر از همه جا و متفكرينش بيشتر از همه جا بوده است.(٢٠)
٢ - ٣) روشهاى سلبى
الف) نطريه سيستمها (به هم زدن استانداردهاى جهانى)
بر اساس نظريه سيستمها، هر سيستم (Box )، داراى يك ورودى (داده، نهاده، درونداد)، يك خروجى (بازده، برونداد) و يك تأثير و تأثر متقابل ميان اين دو (بازخوراند) مىباشد. در درون اين سيستم عناصرى مرتبط با هم و در يك نظم و سياق معطوف به هدفى خاص وجود دارد.(٢١) به لحاظ علمى، در يك سيستم مطلوب، با كمترين (Minimum ) داده بايد به بيشترين (Maximum ) بازده رسيد. اين حالت زمانى مىتواند به وجود آيد كه عناصر درون سيستم در جايگاه و شرايطى كاملاً استاندارد قرار گرفته باشند. به هر ميزان كه اين جايگاه و شرايط از حالت استاندارد خود فاصله گيرد، به همان ميزان، از مقدار بازده كم خواهد شد.(٢٢)
حضرت امام نيك مىدانست كه طراح سيستم جهانى فعلى مسلمانان نيستند، از اينرو، منطقاً خروجى اين سيستم هم نمىتواند به نفع مسلمانان تعريف شده باشد، چه، طراح هر سيستمى تلاش مىكند به گونهاى سيستم خود را طراحى كند كه خروجى آن به نفع خودش و به ضرر دشمنش باشد. با اين فرض، معظمله مىدانست كه به هر ميزانى كه كارآمدى سيستم رقيب را به چالش كشد، در حقيقت، رقيب را ضعيف كرده است. يكى از مهمترين و در عين حال مطمئنترين راههايى كه مىتوان رقيب را ضعيف كرد و به چالش كشاند اين است كه استاندارد عناصر درون سيستم حاكم بر وى را به هم زد. بر اين اساس، حضرت امام كه مىدانست كه به هر ميزان كه موفق شود، استانداردهاى غربىرا به هم زند، به همان ميزان رقيب را تضعيف نموده است، برنامههاى نظرى عملى خود را در جهت خروج از سيستم جهانى تنظيم كرد.
از مهمترين موفقيتهاى حضرت امام در برابر غرب اين است كه تلاش كرد تا آنجا كه ممكن است مفاهيم، ساختار و متدهاى عملى كردن انديشه خود را خارج از متناظرهاى آنها در انديشه غربى و بلكه در جهات مخالف آنها تنظيم كند.(٢٣) در جهانى كه ادبيات آن، ساختارهاى سياسى اجتماعى آن، نظام تعليم و تربيت آن و... جهانشمول و تحت سيطره غرب قرار گرفته است، حضرت امام به هيچ كدام آنها تن نداد. به عنوان مثال؛ در زمانى كه معظمله در نجف اشرف، در مقام تئوريسين حكومت اسلامى اصول يك حكومت اسلامى مطلوب را تبيين و ترسيم مىكرد كه محصول آن تلاشها در دو كتاب بيع و ولايت فقيه گردآورى شده است ادبيات حاكم سياسى متشكل از مفاهيمى چون: احزاب، پارلمان، رأىگيرى، دموكراسى و... بوده است، اما هيچ يك از اين مفاهيم حتى يك بار در اين دو كتاب به كار نرفته است، بلكه حضرت امام مفاهيم كليدى انديشه سياسى خود را برآمده از ادبيات دينى تنظيم كرد كه از جمله آنها مىتوان به: مسجد، هيأتهاى مذهبى، بيعت، شورا، مستضعفين و... اشاره كرد. در ساختار سياسى نيز، وى، طرحىريخت كه هيچ معادل مشابهى در نظام سياسى موجود نداشت. نظام سياسى مبتنى ولايت فقيه، نظامىمنحصر به فرد بود و در هيچ جاى دنياى معاصر حضرت امام معادل نداشت. نهادهاى هماهنگ و تشكيل دهنده اين نظام نيز، منحصر به فرد بود. به عنوان مثال؛ در هيچ نظام سياسى، نهادهاى كميته امداد، جهاد سازندگى، دادگاه ويژه روحانيت، سپاه، بسيج، بنياد شهيد و جانبازان، بنياد مستضعفين، و... معادل ندارند. اين مفاهيم، اين ساختار و اين نهادها همه آنها منحصر به فرد و ناشى از ابتكار خود حضرت امام در نظامسازى سياسى وى مىباشد.(٢٤) منحصر به فرد بودن مفاهيم، ساختار و نهادهاى نظام سياسى حضرت امام ، از چند جهت مىتوانست غرب را به چالش كشد:
١) تحقق چنين نظامى در عالم خارج، به خودى خود مىتواند دليلى براى امكان خروج از سيستم جهانى غرب باشد. به عبارت ديگر؛ تحقق نظامى خارج از چارچوب تعريف شده جهانى، بىبديل بودن و تكنسخه بودن نظام جهانى را به چالش مىكشد. غرب بهويژه از پايان قرن نوزده، تلاش كرده است تا نظام خود را به عنوان آخرين نسخه نظامهاى بشرى تعريف كند. اين مطلب در جاىجاى مطالب تئوريسينها و نظريهپردازان غربى خود را عيان كرده است. برخى از آنها از جمله، والرشتاين (در نظام واحد جهانى)، تافلر (در موج سوم)، هانتينگتون (در برخورد تمدنها) و... اساساً مهمترين تئورىهاى علمى خود را به اثبات همين مطلب اختصاص دادهاند. نشان دادن الگوىبديلى براى اين نظام جهانى، بيش از هر چيز ديگر مىتوانست بقاء و دوام اين نظام جهانى را به خطر اندازد.
٢) منحصر به فرد بودن مفاهيم، ساختار و نهادهاى نظام سياسى حضرت امام ، راه هرگونه نفوذ انديشه غربى براىتحريف آن را مى بندد. غربىها با اين مفاهيم و ساختار و نيز نهادها به كلى بيگانه بودند و درباره آنها گاه، هيچ نمىدانستند، به همين علت، آنها نمىتوانند اين دستگاه را محاسبه و پيشبينى كنند و به همين علت، نمىتوانند آن را كنترل كنند. چه، قواعد حاكم بر اين نظام، غير از قواعدى است كه غربىها با آنها آشنا هستند. به عنوان مثال؛ غربىها هيچگاه كارآمدى اجتماعى و نقش حركتآفرينى محافل عزادارى را نمىفهميدند و هنوز هم نمىفهمند و به همين دليل، در تحليلهاى غربى به عنوان مثال؛ درباره چرايى تحقق انقلاب ١٣٥٧، هيچ اشارهاى به نقش عزادارىها (محرمها و صفرها) در حركتآفرينى اجتماعى نشده است. اين در حالى است كه حضرت امام خود فرمودند: ما هرچه داريم از محرم و صفر داريم. مفاهيم ولايت فقيه، شهادت، ايثار، شيفته خدمت، جنبش محرومين و پابرهنگان و... از جمله ساير مفاهيمى هستند كه هنوز هم فهم عميق آنها هم براى غربىها و هم براى شرقىهايى كه در فضاىعلمى غرب تربيت شده و نفس مىكشند، ميسور نگشته است. به نظر مىرسد، حضرت امام با اين ابتكار كه موفق شد قدرت فهم و محاسبه را از دنياى غرب بگيرد عملاً قدرت كنترل آنها بر نظام اسلامىاى كه ايجاد كرده بود، به حداقل و بلكه به صفر رساند و اين نيز به نوبه خود، چالشى سنگين بر سر راه انديشه غربى مىباشد.
پىنوشتها:
١. براى اطلاع از اشتراكات و تمايزات سه مكتب سامراء، نجف و قم، ر.ك: مظفر نامدار، مبانى مكتبها و جنبشهاى سياسى شيعه در صد ساله اخير، (تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، چ ١، ١٣٧٦).
٢. مىتوان ادوار مختلف زندگى سياسى حضرت امام نسبت به انقلاب اسلامى را به سه دوره ذيل تقسيم كرد:
الف) دوره تئوريسنى كه بيشتر به همان مدت زمان اقامت ايشان در نجف اشرف اطلاق مىشود و كار اصلىحضرت امام در اين دوره، بيشتر تبيين تئوريك حكومت از نگاه اسلام مى باشد.
ب) دوره فرماندهى كه از اواخر عهد اقامت معظمله در نجف اشرف شروع شده و تا ورود ايشان به ايران ادامه دارد و مدت زمان اقامت ايشان در قم مقدسه را نيز شامل مىشود. در اين دوره حضرت امام بيشتر به مديريت بحرانهاىناشى از شرايط نخستين انقلاب (درگيرىهاى داخلى، سنگاندازىهاى خارجى و...) مشغول بوده است.
ج) دوره معمارى انقلاب اسلامى كه پس از اقامت ايشان در تهران شروع و تا پايان عمر شريفشان ادامه دارد.
٣. البته قابل توجه است ك از آنجا كه در برخى حوزههاى علمى از جمله جامعهشناسى، سياسى و ... ، زبان ما زبان اقليت است، ما براى تحقق حداقل شرايط تخاطب، ناگزير هستيم كه با زبان غربىها بسخن بگوييم. آنچه مهم است اين است كه بايد توجه داشت باشيم كه چنين كارى حتماً بايد موفقتى باشد و پس از اينكه نظريه اثباتى خود را در اين حوزهها تثبيت كرديم، بايد به زبان نظريه خودمان صحبت كنيم.
٤. بيانات حضرت امام به مناسبت سالگرد ١٥ خرداد (١٥ / ٣ / ١٣٥٨)، نقل از: صحيفه نور، ج ٧، ص ٥٧.
٥. بيانات حضرت امام در جمع اعضاى انجمن اسلامى پرسنل نيروى هوايى جمهورى اسلامى (١٠/ ٦/١٣٥٨)، نقل از: صحيفه نور، ج ٩، ص ١١.
٦. بيانات حضرت امام در جمع اعضاى خانواده شهيد سرهنگ فاشاهى و بانوان مكتب ولى عصر (١٢/ ٦/١٣٥٨)، نقل از: صحيفه نور، ج ٩، ص ٢٥.
٧. ر.ك: عبدالكريم سروش و ديگران، سنت و سكولاريسم، (تهران: صراط، چ ٢، ١٣٨٢)، ص ٤٠٨.
٨. سنت و سكولاريسم، صص٤١١ ٤٢٠.
٩. سنت و سكولاريسم، صص ٤٢٣ ٤٢٦.
١٠. اقتباس از سخنرانى آيهالله جوادى آملى در كنگره فاضلين نراقى، (قم: تالار دانشگاه مفيد، بهار ١٣٨١).
١١. رضا داورى اردكانى، فلسفه در بحران، (تهران: اميركبير، چ ١، ١٣٧٣)، ص ٨٨.
١٢. محمد مددپور، سير تفكر معاصر در ايران؛ تجدد و دينزدايى در انديشه منورالفكرى دينى، ج ٣، (تهران: تربيت، چ ٢، ١٣٧٩)، صص ٥١ ٥٠.
١٣. آيتالله جوادى آملى مىفرمودند كه ما در هيچ جاى اسلام چيزى كه مؤيد مفهوم اعتماد به نفس باشد نداريم، اعتماد به نفس همان شرك است، بلكه آنچه در ادبيات دينى ما آمده است، مفاهيمى از قبيل توكل، توسل و... مىباشد. و اين بدين معنى است كه در اسلام، براى حل بحرانها، هرگز انسان به درون و نفس خودش حواله داده نشده است، بلكه حوالت انسان به موجودى وراى خود اوست.
١٤. در ابتداى انقلاب، برخى از طرفداران تفكر غربى، نام جمهورى دموكراتيك اسلامى را براى انقلاب اسلامىپيشنهاد دادند. حضرت امام در جواب اين افراد فرمودند: جمهورى اسلامى نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد. اين بدين معنى است كه معظمله، آگاهانه بر قالب دموكراسى خط بطلان كشيده است. از منظر نگارنده، تلاش براى تحقق دموكراسى غربى كه در حقيقت، زندانى با ديوارهاى نامرئى مىباشد خيانت و يا لااقل عدول از انديشه سياسى حضرت امام است.
١٥. دكتر عبدالكريم سروش، در نتيجه همين مبانى پلوراليستى غرب، با تفسيرى وارونه از اين آيه، مدعى مىشود كه اين آيه بيش از اينكه ادعاى افرادى مثل حضرت امام مبنى بر وحدتبخشى دين را اثبات كند، بر وجود و ضرروت تكثر دلالت دارد. وى مىنويسد:
در يكى از آيات قرآن در سوره بقره، در بحث از آمدن انبياء آمده است: كان الناس امة واحده، فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين، و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس. مردم همه امت واحد بودند، پيامبران آمدند و اين امت واحد را برآشفتند و ميانشان تفاوت و تحول ايجاد كردند و آتش ناهموارى در خرمن تعادل جهانيان زدند. جهان انسانى از آنجا شروع شد كه آتش ناهموارى در خرمن تعادل زندگى افتاد. حيوانات هنوز هم امت واحدهاند. گوسفندانى كه در تركيه يا در ايران يا كاليفرنيا هستند، همه اهل يك دنيا و يك امتاند و نه امروز با يكديگر فرقىدارند، نه ده يا صد قرن قبل با يكديگر فرقى داشتهاند. حيوانات، از آنجا كه امت واحدهاند، پيغمبرى نيز در ميانشان نيامده و متفكرى نيز در بينشان ظهور نكرده كه ميانشان اختلافهاى جدّى بيندازد و آنها چنددستگى پيدا كنند و اين چنددستگىها مايه رشد و تكاملشان شود. در واقع، همين چنددستگىها و اختلافنظرهايى كه انسانها دارند نشانه آدميت و تفاوتشان با حيوانات است. اين ناهموارىها از يك چشم نامطلوب به نظر مىآيد ولى از چشمى ديگر علامت تفاوت عمقى ميان جهان انسانها و حيوانات است. از نظر قرآن، پيغمبران ميان انسانها نزاع انداختند و اگر آنها نيامده بودند، ما همچون حيوانات زندگى مىكرديم. اگر هم نزاعى بود، بر سر لقمه يا طعمهاى بود و سطح دعواها از آن بالاتر نمىرفت.
سنت و سكولاريسم، صص ٩ ١٠.
١٦. بيانات امام در جمع گروهى از دانشجويان عربستان سعودى مقيم ايران، (١١/٨/١٣٥٨)، صحيفه نور، ج ١٠، صص ١١٧ ١١٦.
١٧. بيانات حضرت امام در جمع گروهى از دانشجويان عربستان سعودى مقيم ايران، (١١/٨/١٣٥٨)، صحيفه نور، ج ١٠، صص ١٦١ ١١٧.
١٨. بيانات امام در جمع نمايندگان سازمانهاى آزاديبخش جهان، (٥٨/١٠/٢٠)، صحيفه نور، ج ١١، صص ٢٣٩ ٢٣٨.
١٩. بيانات امام در ديدار با اعضاى انجمن اسلامى دانشجويان مدرسه عالى ترجمه، (٥٨/٨/٧)، صحيفه نور، ج ١٠، صص ٧٦ ٧٥.
٢٠. بيانات امام در جمع اساتيد دانشگاه تهران، (٥٨/١٠/١٤)، صحيفه نور، ج ١١، صص ١٩٢ ١٩٣.
٢١. البته يك سيستم از مفاهيم ديگرى از جمله، محيط، كليت، تعامل، ساختار و... نيز تشكيل مىشود كه در اين بحث به آنها نيازى نيست.
٢٢. براى اطلاع بيشتر از نظريه سيستمها، ر.ك: على رضاييان، تجزيه و تحليل و طراحى سيستم، (تهران: سمت، چ ٥، ١٣٨٠).
٢٣. طبيعتاً براى حضرت امام ممكن نبود تا همه مناسبات اجتماعى را يكباره از همسويى با غرب جدا سازد. چه، عادات و پارادايمهاى اجتماعى متناسب با آنها به تدريج و نه دفعى شكل مىگيرند.
٢٤. البته حضرت امام بنا به ضرورتهاى زمانى مكانى، هرچند در انديشه سياسى خود از مدل غرب استفاده نكرد، اما در مقام نظامسازى (نه انديشهورزى) در مواردى ناگزير شده است كه به اقتضائات عصر خود تن دهد. به همين علت است كه در نظام سياسى حضرت امام در كنار بسيارى از ساختارها و نهادهاى منحصر به فرد، از مفاهيم، ساختارها و نهادهاى موجود غربى نيز استفاده شده است. هنر حضرت امام اين است كه مؤلفههاى غربى به گونهاىدر نظام خود به كار برده است كه عملاً آنها از كارآمدى تعريف شده آنها انداخته است. به عنوان مثال؛ سيستم تفكيك قواى سهگانه از نسخهها و مدلهاى غربى اخذ شده و ساختار نظام سياسى حضرت امام نيز وارد شده است، اما آنچنان قيد و قيود خورده است كه خود غربىها هم از اين ساختارى كه به ما وام داهاند راضى و خشنود نيستند. در نظام سياسى حضرت امام هرچند قواى سهگانه تفكيك شده عمل مىكنند، هرچند نظام پارلمانى شكل گرفته است، هرچند، رأىگيرى وجود دارد، اما همه اينها در سطحى بالاتر در ذيل عدهاى از فقهاى شوراى نگهبان قرار دارند و خود آنها نيز در سطحى بالاتر در ذيل دستورات ولى فقيه قرار مىگيرند و در نهايت اين حاكميت فقه است كه در سراسر نظام سياسى حضرت امام جريان دارد و نه ارادههاى نفسانى مردم، آنگونه كه غرب مىخواهد.