پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - پديده جهانى شدن - سید باقری سید کاظم

پديده جهانى شدن
سید باقری سید کاظم

درنگى در يك اثر

الف. معرفى

كتابى «پديده جهانى شدن‌» ، با عنوان فرعى وضعيت‌بشرى و تمدن اطلاعاتى يكى از آخرين نوشته‌هاى فرهنگ رجايى است كه عبدالحسين آذرنگ آن را ترجمه كرده است. اين كتاب در يك مقدمه و پنج فصل تنظيم و تدوين يافته است. از آن جا كه نويسنده اين كتاب را ويژه ايران ننوشته، در مقدمه‌هاى بر ترجمه كتاب خود به گوشه‌هايى از مقام و موقعيت ايران پرداخته است.
در مقدمه نويسنده بر ترجمه فارسى، تاكيد دارد كه جهانى شدن ادامه تحولات كلان تاريخى بشرى است، و اين تحولات كه از انقلاب كشاورزى و سپس صنعتى و در زمان فعلى به انقلاب اطلاعاتى رسيده است‌به گونه‌هاى مى‌باشد كه نمى‌توان آن را ميراث قومى خاص خواند زيرا كه اين تحولات كلان از بشريت مى‌باشد. هر چند كه در سده‌هاى اخير تحولات بيشتر به غرب نسبت داده مى‌شود. وى ويژگى برتر دوران فن‌آورى اطلاعات را نتيجه طرح و برنامه خاصى نمى‌داند، از همين به سادگى مى‌توان فهميد كه وى در اين كتاب به پروسه‌هاى بودن و روند جهانى شدن باور دارد و نه پروژه‌اى بودن آن.
نگارنده تاكيد دارد تا به جاى «جهانى شدن‌» ، اصطلاح «جهان گسترى‌» را به كار ببرد و مى‌گويد كه به آن روند، نگاهى‌خوشبينانه دارد. وى در تلاش براى تبيين نقش ايران در جهانى شدن تاكيد دارد كه كشور ما در اين دوران توان بازيگر شدن را دارد.
وى درباره مواضعى كه در قبال جهانگسترى گرفته شده است، بر اين باور است كه سه نظر وجود دارد:
الف. بايد تسليم ابرقدرت بازار شد و بيواهمه خود را به دامن آن در انداخت.
ب. بايد به روند جهانى شدن پشت كرد و با آن مبارزه كرد كه اين نظر بيشتر به ديدگاه توطئه نزديك است.
ج. ديدگاه سوم معتقد است كه بايد به دور از نگرشهاى صوفيگرى و منفعلانه دو نظر قبل، به نگرش واقعگرايى نقادانه پرداخت.
از ميان سه نظر تسليم، اعراض، و بازيگرى نقادانه، وى با انتخاب ديدگاه سوم معتقد است كه پذيرش ديدگاه اول به معناى‌تماشاچى بودن و ديدگاه دوم محال انديشى مى‌باشد. وى مى‌گويد ايران به دلايل بسيارى چون وجود نسل انقلابى، چشيدن طعم جنگ، چشيدن طعم پيروزى ملى در فتح خرمشهر، فروپاشى نظام شاهنشاهى و انقلاب اطلاعات، مى‌تواند در دنياى امروز نقشى فعال بازى كند.
رجايى در ديباچه كتاب مى‌گويد، موضوع كتاب اين پرسش است كه: وضعيت‌بشرى در عصر جهانى شدن چيست؟ ودر ادامه مى‌افزايد كه حرف اصلى كتاب اين است: كه آميزه‌هاى از فروپاشى نظام جهانى دو قطبى، فرا رسيدن انقلاب اطلاعاتى و پيدايش انديشه پساتجددخواهانه، بشريت را در آستانه دوره جديدى قرار داده است و بسيارى از شيوه‌هاى پيشين را به چالش مى‌خواند.
نويسنده فصل يكم كتاب را با نام آفرينشى نوبنياد، با جمله‌هاى از ابن خلدون آغاز مى‌كند كه اشاره به تغيير و تحول فراگير جهان دارد و سپس تجربه او را بيان مى‌كند كه براى تبيين و تحليل على امور علم نوبنياد عمران را بنياد نهاد. وى مى‌گويد از جهاتى امروز ما به دوران ابن خلدون شبيه است. و با بيان آن كه در آن دوران با يورش مغولان همراه بوده است و اقتدار دولتها كم، امروز نيز، پديده جهانگسترى، نظام دولت ملت را لرزان كرده است.
وى مى‌گويد كه عصر اطلاعات، پيشقراول عصر تازه‌اى است و اين بيشتر معلول آن است كه در اين دوران، نظام دو قطبى به پايان رسيده است و ديگر همهامور جهان با سرمايه‌دارى يا سوسياليسم معنا نمى‌شود، در امريكاى لاتين، شوروى پشتيبانى خود از جنبشها را كنار گذاشت و رفتار دولت ملى را در پيش گرفت، اين رويدادها و همچنين عواملى چون ظهور انقلاب اطلاعاتى و... همه از اين روند تازه خبر مى‌دادند. با ظهور اينترنت، افراد توان يافتند تا در جهان، بازيگرى فعال شوند، و محدوديتهاى زمانى و مكانى در هم بشكنند.
نويسنده بر آن است كه نظريه‌هاى رايج روابط بين الملل نمى‌تواند اين روند را توضيح دهد، و بايد از آن روند عصر وستفالى‌بيرون آمد. جهان گسترى شيوه جديد توليد اطلاعات است، و جهان به سوى تناقض نماى «يك تمدن تمدنهاى بسيار» در حركت است. اين روند به گونه‌هاى است كه فراروايت تجدد زير سوال مى‌رود و داد وستد فرهنگهاى مختلف روى مى‌دهد.
بنابراين وى در بحث رهيافت و روش، با ذكر سه نوع روش پسا تجددگرايى، خردگرايى سودگرا و بنيادگرايى، بر اين امر تاكيد دارد كه بايد روشى «تركيبى و نظام كلنگر معرفتى‌» را بنيان نهاد. جهان امروز ديگر سياست را به سياست پست و عالى‌تقسيم نمى‌كند. با اين نگاه مى‌توان به تفاوت آرا رسيد و نه تعارض آرا. پس روش وى كلنگر و تركيبى است كه سه شكل خردورزى را يكپارچه مى‌كند و به تعاملى جدلى مى‌پردازد.
نويسنده در فصل دوم در تلاش براى ارايه و اثبات نظريه‌هاى درباره جهانگسترى است. وى با رد نگرشهاى ديگر اين كار را انجام مى‌دهد. نگرشهايى كه مى‌توان طرح كرد، از اين قرار است:
الف. رهيافت‌سياسى، پايان مدنيت، وى در اين نگرش به طرح نظم نوين جهانى مى‌پردازد، و به پشتوانه‌هاى فكرى آن اشاره مى‌كند كه در كتاب «پايان ايدئولوژى‌» اثر دانيل بل طرح گرديده است، وى در اين كتاب مى‌گويد كه با سقوط نازيسم و فاشيسم، عصر اين گونه فكرها به پايان رسيده است، آن‌سان كه فوكوياما نيز نظريه «پايان تاريخ‌» را نوشت و بر فراگيرى تمدن ليبرالى بر جهان پافشرد. نويسنده بر آن است كه اين نگرش خوشبينانه عمرى كوتاه داشت و از سويى ديگر در مقابل، برخى‌پايان مدنيت‌يا جنگ تمدن‌ها را ارايه كردند.
ب. رهيافت اقتصادى، پايان جغرافيا; در زمان ما، قدرت فن‌آورى سرشت امور مالى را دگرگون كرده است و مرزهاى جغرافيايى رو به افول مى‌باشند. اين گروه معتقد است كه همكارى اقتصادى جاى سياست را مى‌گيرد، همان گونه كه جهانگسترى عملا به رقابت پايان داده است و در بازار جهانى هماهنگى پديد آورده است.
ج. رهيافت فرهنگى، پايان عينيت; وى در اين جا با طرح سه دوره گوناگون زندگى بشرى يعنى پيشاتجدد، تجدد و پسا تجدد، بيان مى‌كند كه يقين دوران سنتى با محوريت‌خدا و دوران مدرنيته با محوريت علوم تجربى بوده است كه در دوران پست مدرن كليت‌باور به اين فراروايت‌ها فرو مى‌ريزد. اما بحث آن است كه در اين دوران با مطلوب تلقى شدن كليه ديدگاه‌ها، انسان به دامن نسبى گرايى مطلق مى‌افتد و اين آغاز مشكل است.
د. رهيافت تندروانه دينى و دنيوى; اين نگرش هم از دينداران و هم از سوى ماديون اعلام شده است. و به هر حال جهان به دو قطب مستضعف و مستكبر تقسيم مى‌شود. در اين تلقى از جهانى شدن تلاش مى‌شود كه جلوى اينترنت گرفته شود و از جهانى‌شدن به جهانخوارى، تعبير مى‌شود.
نويسنده اين نگرش‌ها را نقد مى‌كند و مى‌گويد اين روش‌ها ١. تك بعدى‌اند ٢. سرشت‌سياست را ناديده مى‌گيرند. مشكلات اين روش‌ها در هستى شناختى، تك بعدى بودن; در معرفت‌شناسى، خردورزى افراطى سودگرا، و از حيث پديدار شناختى، ناديده گرفتن سرشت فن‌آورى اطلاعات است. اين در حالى است كه در اين دوران، فرصتهاى سياسى، اقتصادى وفرهنگى، امكانات تازه‌اى به وجود مى‌آيد.
همان گونه كه آمد وى رهيافت تمدنى، اصلاح يا ترميم سياست را مطرح مى‌كند كه رهيافتى كلنگر و تركيبى است. وى از تكبعدى‌نگرى به امور مى‌پرهيزد، زيرا كه جوهر سياست تعادل و توازن است. اين رهيافت ما را به فهم مركبى از خردورزى گفتمان نظرى و عملى دعوت مى‌كند و توليد تمدن را نتيجه داد و ستد متوازن دولت‌ها مى‌داند. در اين نگاه به انسان دينى، ابزارگر و سلطه‌جو با هم و در كنار توجه مى‌شود و سه نگرش خردورزانه هنجارى، تحصلى و سودگرا را در بر دارد و به انسان سرشتى پويا مى‌دهد.
نويسنده در تعريف تمدن مى‌گويد: برترين مرحله تلاش آدمى در ايجاد زندگى اجتماعى يا شرايطى پوياست كه به توليد مشترك آنچه ارزشمند شناخته مى‌شود، امكان مى‌دهد. وى مى‌گويد: تنها آن گاه كه جهاننگرى و نظام تاريخى به هم بپيوندند، به توليد مشترك مجموعه‌هاى از ارزشها راه مى‌برند كه از اتحاد آنها تمدن زاده مى‌شود.
وى بر اين باور است كه فن‌آورى اطلاعات، چند كار كرده است، الف. شمار بازيگران عمومى را افزايش داده است. ب. قاعده‌هاى تازه‌اى براى بازى سياست‌باب كرده است. ج. حوزه‌اى به راستى جهانى به وجود آورده است.
در فصل سوم، ظهور تمدن اطلاعاتى، رجايى مى‌گويد كه امروزه، فن‌آورى شيوه هستى ماست. اين جمله بسيارى از مفاد اين فصل را بيان مى‌كند و در ادامه به پيامدهاى اين امر مى‌پردازد. فن‌آورى امروز نه ابزار محض است و نه نظام فرهنگى‌فراگير. به تعبير ژاك الول «جامعه‌فن‌آورانه‌» به وجود آمده است. سال‌١٩٧٣، دانيل بل «جامعه پسا صنعتى‌» را پيش بينى كرد. و از سال ١٩٨٩كه شبكه‌جهانى اطلاعات، ابداع شد، روند تشكيل آن جامعه آغاز شده است. از اين سال شيوه اطلاعاتى انديشه و توليد و قاعده‌هاى بازى با هم همراه شدند. از حدود سال ١٩٦٥روند گسترش شبكه‌هاى رايانه‌هاى شروع شد و هر لحظه در حال پيشرفت است، به گونه‌هاى كه به گفته ماركوف، شبكه جهانى پيام آينده است و اين توان آن را كه تمدنها از حوزه ويژه جغرافيايى بيرون شوند به وجود آورده است.
شايد در تمدن جديد كه زاده مى‌شود، هر چند مردم به زبانى واحد مثل انگليسى حرف بزنند، اما اين به معناى همگن‌سازى جهان نيست، ويژگى اصلى اين تمدن، كثرت‌گرايى و آزادى وبرابرى در همه امور است، آن تكثر، محدوده‌اى بدون حكومت را بيان مى‌كند و در سياست و اقتصاد و... بازيگران بسيار ظهور مى‌كنند و همين موجب آن مى‌شود كه فراروايت تجدد نيز به چالش كشيده شود. اما به هر حال، بايد به ياد داشت كه جهانى شدن نمى‌تواند محدوديت‌هاى اساسى منطق، اخلاق و آرمان را بر دارد.
در دوران جهانى شدن از يك سو در سياست، كثرت‌گرايى سياسى، چند سويگى بازيگران به وجود مى‌آيد، در حوزه اقتصاد، كثرت‌گرايى در توليد به وجود مى‌آيد و مشاركت همه را مى‌طلبد، موانع بر داشته مى‌شود و داد و ستد آزاد برقرار مى‌شود. از ديگر سو كثرت‌گرايى فرهنگى يا پديده چند فرهنگى به وجود مى‌آيد. در اين دوران، فرض بر اعتبار همه دعاوى درباره حقيقت مى‌شود بدون آن كه به نسبى گرايى مطلق درافتاد. اين روند به اقليت اجازه مى‌دهد تا حرف خود را به گوش ديگران برسانند، گروهى كه تا كنون امكان حرف زدن نداشت.
نويسنده بر اين باور است كه اينترنت‌به حوزه عمومى جهان مربوط مى‌شود، به سان جامعه مدنى كه همواره وجود داشته است و تنها در جوامع مردم سالارانه آزاد امكان بروز يافته است، اين حوزه عمومى نيز چنين خواهد شد. اين شبكه از طريق گسترش دامنه بحث‌به روند آزادى و برابرى يارى مى‌رساند و به گونه‌هاى خواهد بود كه رواج سياسى بودن به مدنيت مسئولانه مى‌انجامد و در مقابل سياسى شدن قرار مى‌گيرد كه به افراط گرايى مى‌رسد.
وى در ادامه، به بحث گفتگو يا برخورد تمدنها، اشاره دارد. در برخورد تمدن‌هاى هانتينگتون، غرب قدرت برتر است و همه‌جهان بايد به شكل امريكايى درآيد. اما اين نوعى، همگن سازى است و هيچ ربطى به گفتگو و تعامل ندارد، در واقع، اين نگرش ما را به سوى جهانگيرى و نه جهاندارى سوق مى‌دهد، كارى كه بسيارى چون چنگيز و هيتلر انجام دادند و به هيچ برترى‌تمدنى دست نيافتند. گفت‌وگو با ديگر تمدن‌ها بود كه پايه‌هاى تمدن اسلامى را بنا نهاد. گفتگو به معناى همگنى و يكپارچه سازى نيست.
نويسنده در فصل چهارم به آينده جهاندارى بشريت مى‌پردازد و چالش‌هاى جهانى شدن را طرح مى‌كند و آن را به شمشيرى دو دم تشبيه مى‌كند، كه هم آزاد مى‌كند، هم سركوب، هم گرد مى‌آورد و يكپارچه مى‌كند و هم مى‌شكافد. رجايى چالش‌هاى روبروى جهانى شدن را به دو بخش تقسيم مى‌كند، الف. چالشهاى نظرى: در اين جا وى تاكيد دارد كه هر چند در عصر جهانى شدن، افراد به هم نزديك مى‌شوند، اما به هر حال در جهان همچنان تفاوت‌هاى فرهنگى و ايستارى وجود دارد و كسى نه مى‌تواند آن را انكار كند و نه مى‌تواند آن را حذف كند. ما قانونى جهانى كه همه فرهنگ ها را شامل شود نداريم تا همه آن را بپذيرند.
ب. چالش‌هاى عملى: اولين چالش در اين زمينه كم اهميت‌شمردن مرزها و ترغيب مردم به نحوى است كه بازار بتواند توليدات را جذب كند. دومين چالش مربوط به شالوده شكنى بسيارى از نهادهاى آشنا است، كه مشهورترين آن شكستن ساختار آمريت دولت‌به عنوان داور نهايى مى‌باشد. حتى روند جهانى شدن به نحوى است كه دولتهاى قوى را نيرومندتر وضعيفان را ضعيفتر كرده است.
نويسنده نتايج اين چالش‌ها را در اين مى‌داند كه در وضعيت، انسان ديگر احساس مسئوليت نميكند و حكومت‌يا خانواده، چندان پناهگاهى به حساب نمى‌آيد.
حال اين پرسش پيش مى‌آيد كه بالاخره پاسخ ما به اين روند چگونه خواهد بود. پاسخ‌ها يا در راستاى تاييد فرمانبرانه بوده كه به سازگارى محض مى‌رسد يا تكذيب لجوجانه كه به انكار مطلق مى‌انجامد و هيچ كدام به نتيجه مطلوبى نمى‌رسد. بنابراين، نويسنده كتاب، رهيافت «هشيارى حزم انديشانه‌» را پيشنهاد مى‌كند. اين نگاه، جهان گسترى را همگن ساختن، اطاعت و پيروى از طرح كسى ديگر نمى‌داند، بلكه آن را روند تبديل شدن به يك جهان مى‌داند. وظيفه اصلى ما در اين روند، دست‌يافتن به توليد تمدنى است كه ساز وكارى مناسب داشته باشد.
وى با تكيه بر آن رهيافت‌به آن سئوال مى‌دهد، در پاسخ نظرى خويش بر اين امر تاكيد دارد كه بايد در پى تدوين مبانى تازه‌اى براى فهميدن «ديگرى‌» بود كه محلى و جهانى را در هم آميزد و مفاهيم «هم‌» و «ديگر» مى‌تواند براى پويايى‌تمدنها كارساز باشد. فراگيرى «ديگرى‌» ما را فرامى‌خواند كه بشريت را يك خانواده و جامع‌هاى متشكل از روح‌هاى آسيب‌پذير در نظر بگيريم. در اين روند بايد به تعامل‌هاى بين «ديگر» ها پرداخت و نه معركه آرا، زيرا معركه جهانبينى‌ها، بازى را به معادله جمع جبرى صفر، كه صرفا به سود يكى و زيان ديگرى باشد، منجر مى‌شود.
وى پاسخهاى عملى را در دو امر يعنى نهادهاى جديد پيوندگر و قاعده‌هاى تازه بازى (توجه به قانون مردم و توجه به نظرهاى جهانى در تصميم‌هاى ملى) جستجو مى‌كند. رجايى تاكيد مى‌كند كه زبان مختار جديد، در دنياى امروز، گفتمان و همزيستى مسالمت آميز است.
با اين همه نويسنده بر اين باور است كه مسائلى چون نقش آينده رسانه‌ها، جهانگسترى نظام آموزشى، بين‌المللى شدن جرم و جنايت، دگرگونى مفاهيم سنتى، محيط زيست، دگرگونى ميزان جمعيت و... از امور ناگشوده جهانى است.
فصل پنجم، نتيجه‌گيرى است. جهانى شدن آفرينشى نوبنياد را بنا نهاده است، و همه بشريت چه كنش‌پذيرانه و چه كنش‌گرانه را در همه حوزه‌ها در بر مى‌گيرد. اين روند، ساخته‌هاى بشر جديد هابزى را ذوب و تبخير كرده است. جهانى شدن امرى بس فراتر از طرح از پيش طراحى شده است. جهان گسترى نه جهان را همگن ساخته است و نه همه شمولى آن بر هر كسى به شيوه يكسان تاثير گذاشته است.
الگوى تركيبى كلنگر با رويكرد كثرت‌گرايى، گفت‌وگو، گراميداشت ديگرى، مدنيت، مسئوليت جهانى همراه است. جهانى شدن هم به ما فرصت‌هايى مى‌دهد و هم خطرهايى پيش روى ما مى‌نهد.

ب. نقد و بررسى

١. نقد و ارزيابى محتوايى:

- كتاب «پديده جهانى شدن‌» ، از مفاهيم و انديشه‌اى نسبتا سنجيده و خردگرايان‌هاى برخوردار است و توانسته به گونه‌هاى دقيق و به دور از شعار به بحث مهم و چالش‌برانگيز جهانى شدن بپردازد. فرهنگ رجايى تلاش دارد تا آفرينش نوبنياد هستى را در آستانه هزاره سوم بيان كند و نقش انسان و تمدن بشرى و فن‌آورى اطلاعات را در آن تحليل كند. غالب ديدگاه‌هايى كه در بحث جهانيشدن طرح گرديده است، ديدگاه‌هايى شعارى و سطحى است. اما اين كتاب توانسته خود را از اين ورطه بيرون كشد و به تحليل امور بپردازد. ديدگاه‌هايى كه از سوى انديشمندان در جهان سوم ارايه شده است، معمولا نگاهى ترجمه‌هاى بر آنها حاكم است و نويسنده حرف ديگران را تكرار مى‌كند، اما نويسنده، در اين كتاب برآن است تا نقد واقعبينانه ديگر ديدگاه‌ها، طرحى از خود دراندازد و اين تلاش امرى شايسته است.
امتياز ديگر اين كتاب آن است كه نگاهى عقلانى و تحليلى خردگرايانه بر آن حاكم است. وى در قبال ديدگاه‌هاى سياسى‌صرف، اقتصادى تك بعدى يا فرهنگى، به روشى كل نگر و به تعبير نويسنده به رهيافتى تمدنى مى‌رسد و در تلاش است تا علم سياست را به مقام اصلى خود كه برترين علوم باشد، برساند. اين رهيافت، به تعبير نويسنده بر اين فرض استوار است كه حقيقت، پديده‌هاى چند لايه است. وى براى رسيدن به اين ديدگاه به نقادى ديگر نظريه‌ها مى‌پردازد و اشكال آنها را از منظر معرفت‌شناسى، هستى شناسى و پديدار شناسى بيان مى‌كند. اين نظر بر اين اساس است كه بايد براى فهم امور از نگاه انحصارى و تك بعدى دورشد و به امور خردورزانه و جامع‌نگر رسيد. اين رهيافت‌به سرشت پيچيده انسان كه سرشتى تركيبى است، توجه دارد، و همين آن را از ديگر نظريه‌هاى اين باب برتر مى‌كند.
از ديگر سو، اين كتاب به مباحث، تا حدى به طور ريشهاى نگاه كرده است. براى مثال وقتى كه نويسنده مى‌خواهد به رهيافت تمدنى و خردورزانه بپردازد به اصل تمدن و چيستى آن نيز مى‌پردازد و امور را از شكل انتزاعى صرف بيرون مى‌آورد.
نويسنده با اتخاذ روش كل نگرانه، به اين نكته اساسى دست مى‌يابد كه اقليت در عصر جهانى شدن امكان حرف زدن پيدا مى‌كند و كسانى كه ديگران تا كنون صدايشان به گوش كسى نمى‌رسيد، توان مى‌يابند تا پيام خويش را به ديگران برسانند، البته اين امر بيشتر براى كشورهاى جهان سوم و عقب مانده مصداق دارد.
تلاش نگارنده آن است تا نگاهى واقع‌بينانه در تحليل‌هايش داشته باشد و با همين رويكرد است كه وى به آن نظريه تمدنى‌كلنگر عقلانى مى‌رسد.
اما اين نوشته داراى نكات ضعفى است كه به چند مورد آن اشاره مى‌شود:
- نويسنده در اين كتاب بر اين امر پاى مى‌فشرد كه جهانى شدن روندى در حال طى شدن است و كسى از پيش آن را طراحى‌نكرده است. اين ديدگاه در جاى خود مستدل گرديده است، اما به ديدگاه مقابل آن كه به جهانى سازى و پروژه‌اى بودن آن، باور دارد و ديگران را طراح آن مى‌دانند، پرداخته نشده است و به طور دقيق دليلهاى آنها به محك نقد كشيده نشده است. كيست كه نداند در دنياى امروز با همه آن كه امكان حرف زدن ديگران به وجود آمده است، اما باز بيشترينه داده‌ها و امكانات از سوى كشورهاى شمال به سوى جنوب سرازير است.
نويسنده در صفحه ١٣٣ مى‌گويد كه در عصر جهانى شدن، همه دعاوى درباره حقيقت معتبر مى‌باشند، بدون آن كه در چاله نسبى‌گرايى محض بيفتيم. در اين مورد دكتر رجايى بيان نمى‌كند كه چگونه ممكن است كه همه دعاوى حقيقت درست‌باشد اما در عين حال به دامن نسبى‌گرايى نيفتاد، اين نظر ادعايى بيدليل به نظر مى‌رسد، وى در ادامه تنها به اين اشاره دارد كه شالوده‌هاى اخلاقى در زندگى عمومى فرو نمى‌ريزد و سپس به اين امر مى‌پردازد كه اقليت، توان مطرح شدن مى‌يابد. مى‌توان گفت كه بنمايه و پشتوانه انديشگى اين كتاب در درون گفتمان پست مدرنيته شكل گرفته است و اين را مى‌توان از كليت مباحثى كه طرح مى‌شود، دريافت، البته اساس آن نگاه تمدنى چيزى فراتر از تسامح غربى دوران مدرنيته را در نظر دارد و به تفاوتى‌كه بين «ما» و «آنها» مى‌گذاشت، باور ندارد و به نكته‌هاى ديگر مى‌پردازد كه در واقع ريشه در انديشه‌هاى پست مدرن دارد اما اين رهيافت نيز نمى‌تواند آن تناقض مذكور را حل كند، آن سان كه يكى از چالش‌هاى بزرگ در مباحث پست مدرن نيز همين نسبى‌گرايى است. هر چند كه نويسنده به طور آگاهانه‌اى تلاش كرده است تا از اين دام رهايى يابد، اما اين كه ديگران در عصر جهانى شدن مجال طرح شدن مى‌يابند، لزوما به معناى آن نيست كه بر حق هم باشند، گويى جهانى شدن فرصت را ايجاد مى‌كند اما نه حقيقت را نويسنده مى‌نويسد: «نسبى‌گرايى بيش از حد شالوده‌هاى هر گونه گزاره اخلاقى... را سست مى‌كند.» (ص‌١٣٣) اما به نظر مى‌رسد كه نمى‌توان نسبى گرايى به وصفى چون «بيش از حد» متصف كرد زيرا از حيث منطقى امور يا نسبى‌اند يا غير نسبى، و شايد نتوان چيزى ميان اين دو را تصور كرد.
- نكته ديگر آن كه در صفحه ١٠٢ عنوانى به نام «چگونه مى‌توان جهانگسترى را با تمدنهاى اسلامى غربى جديد مقايسه كرد» وجود دارد كه حدود چهار صفحه است و جالب آن است كه نويسنده هيچ اشاره‌اى به اين مقايسه نمى‌كند و به جاى پرداختن به مباحث مربوط، حتى در برخى خطوط از شركت ميكروسافت‌بحث مى‌شود.

٢. نقد و ارزيابى روش:

الف. روش شناسى:

همان گونه كه در نقد محتواى كتاب آمد نويسنده در اين كتاب روشى كلنگر، خردگرايانه و رهيافتى تمدنى را برگزيده است كه در آن به تفاوت آرا توجه مى‌شود و نه تناقض و تضاد آرا. با توجه به همين روش، نويسنده مى‌گويد كه جهانى شدن مى‌تواند براى ما عرصه‌هاى براى مطرح شدن باشد. لذا به نظر مى‌رسد كه نويسنده از اين روش به خوبى توانسته در مباحث كتاب بهره گيرد و همه مطالب را با آن روش تحليل كند. از آن جا قبلا از اين روش به قدر كافى صحبت‌شد، از توضيح بيشتر خوددارى‌مى‌شود.

ب. روش تحقيق:

- اين كتاب از انگليسى به فارسى برگردان شده است. و با توجه به تسلط نويسنده به زبان فارسى و بازبينى آن توسط وى، ترجمه رسا و خوب مى‌باشد.
به جز چند مورد، كتاب اشكال تايپى و نمونه خوانى چندانى ندارد.
- ارايه‌كتابنامه و نمايه براى خواننده پژوهشگر مفيد است كه در انتهاى كتاب آمده است.
- نويسنده از منابع اصلى و ديدگاه صاحب نظران اين وادى، در نگارش كتاب بهره گرفته است، كه در تحليل امور كارگشا مى‌باشد.
- تنظيم و تدوين كتاب به گونه‌هاى منطقى است و چينش مطالب تربيتى حساب شده دارد.
- كليت كتاب يك ديدگاه را بيان مى‌كند و همه مطالب در خدمت موضوع اصلى و فرضيه كتاب است.
- سعى شده تا نوشته صرف جمع‌آورى و تكرار حرف ديگران نباشد، و نظريه‌هاى نو و فراگيرر پرداخته شود، به نظر مى‌رسد كه تا حدى نويسنده از عهده اين امر بر آمده است.