پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠

قدرت بى‌مهار عليه همه چيز
میراحسان احمد

«باز هم از عشق به دوست‌» نوشته ادوارد رادزينسكى ترجمه آبتين گلكار، داستانى است كه بسيار ساده به نظر مى‌رسد، ليكن تا بخواهيد آموزنده است. رادزينسكى نويسنده روسى ظاهرا يك داستان سياسى براى ما تعريف مى‌كند، و آن را خوب تعريف مى‌كند; اما در اصل او از موقعيت دردناك انسانى پرده بر مى‌دارد. بحث‌ساختارى درباره اين قصه، بحثى فنى است و به نظرم اهميت درجه اول ندارد; در عوض تراژيك قدرت و اخلاق از يك سو و روانشناسى اقتدار و ورطه‌هاى هولناك سقوط انسانى در شرايطى كه صاحب قدرت مى‌شود، مهم‌ترين نكات مطرح شده در اين داستان به‌شمار مى‌آيد.
هر ايدئولوژى مى‌كوشد در ذهن باورمندان خود حك كند كه اگر براى آرمان‌هاى مندرج در متن اعتقاد خود بكوشد، هر چه كه باقدرت‌تر عمل كنند، هيچ خطرى، اخلاق انسانى‌شان را تهديد نمى‌كند. افراد قدرتمند نه آنكه بى‌خبر از روانشناسى قدرت و راه‌هاى فريبنده‌اى آن باشند، اما غالبا مى‌كوشند با سيماچه‌هاى گوناگون، خود را مبرى از تاثيرات مخرب قدرت بر روح انسان وانمود سازند و بگويند در قدرت و بى‌قدرتى فرقى نكرده‌اند.
تنها كوشنده‌ترين عارفان و جهادگران با نفس راه حل‌هايى براى مراقبه و محاسبه و مواخذه هر روزه نفس خود و گريز از حصار توهمات قدرت دنيايى يافته‌اند. و ديوارها را شكسته‌اند. آنان با افزايش رابطه خود با مردم و تهيدست‌ترين آدميان و زندگى محقر و رشد ارتباط زنده با محيط و ويران كردن هرگونه تملق و ظاهرسازى و آمادگى براى لمس زنده واقعيت‌خود و جهاد عليه خودپرستى و نفس خود و به‌جان خريدن ملامت ديگران و خدمت‌به مردم و انواع راه‌هاى دشوار نفس‌كشى، مى‌كوشند از جدايى با واقعيت و شيطنت نفس برهند و به جاى پندار به عالم حقيقت و ادراك واقعيت‌خويش نائل آيند.
زندگى واقعى ما پر است از رويدادهاى دال بر قربانى شدن انسانيت و آدميت آدم‌ها در پاى قدرت پرستى، اعم از اقتدار مالى يا سياسى. در آغاز افراد، مدعى بوده اند كه خود تافته جدا بافته‌اى هستند، اما كم كم ملزومات قدرت بر نگاه و تفكر و تحمل و خودبينى شان تاثير نهاد. بدتر از همه چه بسا افراد به نان و پياز بسنده كردند، اما سلاطينى خودپرست و مستبد از آب در آمدند; زيرا عملكرد قدرت در نفس آدمى بسيار راهزنانه و شيطنت‌بار و موذيانه است.
اين نكته‌ها كه سردستى‌ترين و عاميانه‌ترين واكنش‌هاى اوليه ما در برابر قدرت است، نشان مى‌دهد دغدغه بشرى پرستش قدرت است. آيا قدرت بد و قدرت خوب وجود دارد؟ يا همه قدرت‌ها، آثار واحدى دارند؟ و اگر انسان تربيت‌شده نباشد، اسير نتايج قدرت، به‌ويژه در موقعيت اجتماعى و سياسى و اقتصادى مى‌شود و تباه مى‌گردد؟ قدرت چه بافت و ساختى دارد؟ چرا بسيارى از قهرمانان آزادى و انقلاب در تاريخ به سركوبگران موحش بدل شدند و خشونت قدرتمندانه آنها، كم كم از آنان چهره‌اى منفور، ضد دادگرى و ضد آزادى و ضد مردم ساخت؟ اشكال از چه بود؟ از ايدئولوژى، از نيات و يا از نفس انسانى؟....
اين پرسش‌ها جدا از هر بحث جامعه شناسانه يا روانشناسانه تاريخى يا اخلاقى، يكى از مهم‌ترين پرسش‌هاى آثار هنرى بشرى بوده است. در تجربه زيبايى شناسانه ملت ما يكى از عظيم‌ترين شاهكارهاى بشرى، يعنى شاهنامه فردوسى، داراى پرسش تكان دهنده و هوشمندانه و تراژيك قدرت است. قدرت با چهره‌هاى گوناگون در اين اثر شعرى ظاهر مى‌شود، و حكيم ابوالقاسم فردوسى شاعر شيعى، با بهره‌بردارى از تجربه معرفتى خود و ذخاير وحيانى و قرآنى و شيعى نشان مى‌دهد كه چگونه قدرت، به فجايع بزرگ منجر مى‌شود. انواع نتايج فاجعه‌بار در بستر قدرت‌مدارى، خواسته يا ناخواسته، در شاهنامه رخ مى‌دهد. تاويل داستان‌هاى شاهنامه در يك لايه تاويل قدرت بر انسان است:
١. داستان اسفنديار و پدرش;
٢. داستان رستم و برادرش;
٣. داستان سياووش و پدرش;
٤. داستان سهراب و پدرش;
٥. داستان جمشيد شاه در دوره قدرت;
٦. داستان رستم و اسفنديار;
و...
و ديگر داستان‌ها، ژرف‌ترين چهره‌هاى تاثير قدرت را بر خودآگاه و ناخودآگاه انسان تصوير مى‌كنند. برادركشى و پدركشى‌ها و پسركشى‌ها و جوان‌كشى‌ها و نخبه‌كشى‌ها و مردم كشى‌هاى شاهنامه در ژرف‌ترين سيمايش بيانگر و سويه قدرت و رويارويى آن با حقيقت، تحت انواع پوشش‌هاى توجيه‌گرايانه است. انحطاطها و زوال‌ها در شاهنامه بر پايه همين سقوط در كام قدرت شكل مى‌گيرد. تنزل‌هاى اخلاقى و ناتوانى از گوش دادن به آواى سروش و گرفتار شدن به چنگ شيطان و مار نفس و آدم خوار شدن، محصول همين قدرت پرستى است. ادعاى آبادانى دين و ملك با فرو رفتن در ورطه قدرت به فراموشى سپرده مى‌شود و چون تمايل‌هاى قدرت پرستان و پاسخ به غرايزشان بر آورده نمى‌شود، زمين و زمان را به آتش مى‌كشند. در شاهنامه، قدرت اصلى در همان است كه پيامبر (ص) مى‌فرمايند. غلبه بر خود و جهاد بر نفس پهلوانى حقيقى پهلوانان اهورايى را بيان مى‌كند; ورنه قدرت دنيايى قدرت سياسى و حكومتى همواره مايه تباهى و ناتوانى از گوش سپردن به حقيقت و دادگرى و آزادگى و ناديده گرفتن نياز مردم است.
آموزه‌هاى شاهنامه درباره قدرت به‌ويژه با نگرش‌هاى على‌ابن‌ابى‌طالب (ع) در نهج‌البلاغه، همخوانى دارد، و براى همين با كتاب‌هايى همچون اخلاق الملوك - نوشته شده در دوران بنى‌اميه و بنى‌عباس - مغايرت پيدا مى‌كند. اخلاق سياسى در كتاب‌هاى واپسگرايى كه اصول قدرت و غلبه و استبداد شاهان را بر مردم مى‌پذيرفت، بسيار متفاوت با اخلاق عارفانه مولاى مؤمنان (ع) بود كه حكومت را نه در حرف بلكه در عمل بى‌ارزش‌تر از كفش پاره مى‌دانست، و هدف آن را خدمت‌به خلق خدا و بسط دادگرى و استيفاى حقوق افراد و اجتماع و مردم اعلام مى‌كرد و هرگز پيوندش را با مردم نمى‌گسست; زيرا براى او اساسا قدرت اصالتى نداشت تا برابرى حفظ آن به نامردى و سركوب بپردازد. اما داستان رادزينسكى، داستانى است‌بر عكس اين باور.

* * * * * *

استالين نمونه‌اى كامل از تاثير قدرت بر نفس انسان تربيت نشده در شرايطى است كه قدرت فردى او، از هرگونه نظارت آزاد است. سيستم سوسياليستى و حاكميت‌حزب كمونيستى بلشويك، با آمادگى ايدئولوژيك شرايط را براى رشد آن قدرت‌طلبى بى‌مهار فراهم آورد. فاجعه، ساده‌ترين لغتى است كه براى توصيف نتيجه اين قدرت‌طلبى بى‌حد و حصر و كنترل‌ناپذير و بدون نظارت، مى‌توان به كار برد.
داستان «باز هم از عشق به دوست‌» ، تصويرى هنرمندانه از اين فاجعه است. ادوارد رادزينسكى به خوبى با داستانى شيرين، از عهده تصوير درونى و عاطفى چنين سقوطى بر آمده است. داستان رادزينسكى، داستان كب (استالين) و دوستش است. قدرت سبب بى‌رحم‌ترين واكنش در برابر اين دوستى مى‌شود: من و او دوست‌بوديم. در زمان پر التهابى دوست‌شديم در آن زمان كه به پست‌حمله كرديم، انقلاب به پول احتياج داشت و ما اين پول‌ها را به نفع انقلاب مصادره كرديم. در همان زمان بود كه دست كب صدمه ديد. و به همين علت‌بعدها كب در همه تابلوها، در هزاران هزار تابلو، با پيپ هميشگى خود در دستى خميده تصوير مى‌شد. در آن شب وحشتناك كه دست او را ناقص كردند، نمى‌دانستم كه كنار سرچشمه بهترين آثار هنرى ايستاده‌ام. بله او هميشه براى من كب بود. دوست من كب; هم تبار من كب و من براى او گودام بودم. گودام بايرام. همان طور كه كب به شوخى مرا صدا مى‌كرد. در آن سال‌هاى جوانى‌مان كب شرفى كردن را دوست داشت. آواز را هم عالى مى‌خواند.»
داستان با تصوير دو دوست انقلابى شروع مى‌شود. آيا اولين ريشه‌هاى قدرت‌گرايى آتى كب را در خود نگاه و عمل و اقدام انقلابى‌شان بايد يافت كه به بهانه انقلاب اجازه مى‌يابند دست‌به هر عملى بزنند؟ آنان براى تامين مخارج فعاليت انقلابى به «پست‌» حمله مى‌كنند. آيا نويسنده آگاهانه دوستان را با اين تصوير و اين رجوع به گذشته نشان مى‌دهد؟ پست‌يك نهاد مردمى است; اماكب و دوستش پول پست را مى‌دزدند (مصادره مى‌كنند) آيا ريشه‌هاى همه تعدى‌ها و تجاوزهاى آينده در همين عدم نظارت معنوى و اجازه وى نهفته است كه «انقلاب‌» به كب براى دست‌اندازى به حقوق و اموال مردم داده است؟
شگرد صدمه ديدن دست كب در جريان مصادره پول‌هاى پست‌به سود انقلاب هم نكته هوشمندانه ديگرى است كه نويسنده برگزيده تا با يك تير دو نشان بزند. اين صدمه، محصول تجاوز به اموال عمومى است.
نويسنده در بازگشت‌به گذشته از جوانى و نيرومندى كب حرف مى‌زند. آن زمان آنها دو دوست و داراى شرائط مساوى و هم‌تراز بودند. انقلاب بلشويكى، اخلاق بلشويكى، نگرش بلشويكى. آن انقلاب نمى‌تواند كار پروفسورهايى با دستكش‌هاى سفيد باشد. دستكش سفيد پروفسورها هم يك شى‌ء نشا ندار با كاركردهاى متفاوت است. هم بيانگر پرچانگى افراد بى‌عمل و تئورى‌پردازان «بى‌كاره‌اى‌» است كه مى‌انديشند و مى‌نويسند. راوى با اين بيان نقش برجسته‌تر پراتيسين‌ها را در انقلاب با تفسير لنينيستى و استالينيستى باز مى‌گويد. در ضمن كنايه‌اى است‌به دستان ظاهرا نيالوده و پاك ازخونى كه نيالودگى آنها به سبب دستكش‌هاى سفيد است و نه عدم واقعى گناه. زيرا اين پروفسورهاى نظريه‌پرداز در اصل با افكارشان مايه عمل امثال كب بوده‌اند. اما در اينجا زاويه ديد راوى، سينى گورام كه خود بلشويك معتقدى است، چنين است:
«انقلاب كارى است عظمى و جسورانه. گاهى بايد دشمن را به دام فريفت و خود را به دوستى زد. بايد بتوان گاهى گوش بر ناله‌ها بست و بالاخره بايد كشت. اگر انقلاب طلب كند، كب اين توانايى را داشت; بهتر از همه ما، و من او را دوست داشتم; زيرا خشم عظيم و بى‌گذشت دوست‌خود را درك مى‌كردم.»
توانايى كشتن به نام دفاع از انقلاب! طبيعى است كه انقلاب با ضد انقلاب روبروست; ضدانقلاب بى‌رحم و آشتى‌ناپذير. انقلاب براى بقا در برابر براندازى و كشتار بايد بكشد و اين طبيعى مى‌نمايد. اما منطق ساده «بكش تا زنده بمانى‌» در فضاى داستان، چيز ديگرى را پنهان مى‌دارد آمادگى براى كشتن و نابودى، در متن قدرت اندك اندك مهار خود را رها مى‌كند. كشتن حد نمى‌شناسد و سوء ظن رشد مى‌گيرد و خفه كردن ديگرى، و لو نزديك‌ترين دوستان، ضرورى جلوه مى‌كند. تا بالاخره نوبت‌به كسى مى‌رسد كه سال‌هاى سال با كب در يك جاى خواب شريك بود: «ساليان سال من و كب در يك جاى خواب شريك بوديم; در يك برش نان و در يك تبعيد. و بعد هم در شادى مشتركى سهيم شديم: پيروزى شد. انقلاب ما پيروز شد. و اين نقطه آغاز رشد خشونت استالين است كه تحصيلاتى نداشت و روسى را بد حرف مى‌زد:
«آنچه به خوبى براى همه روشن است، باز نخواهم گفت كه چگونه همه آن پروفسورهاى پرچانه، دشمنان كب، شروع به ناپديد شدن كردند. و سپس چگونه ما و ديگر دوستان او، هم تباران گرجى نيز، ناپديد شدن را آغاز كرديم.»
هنوز زمانى طولانى از روزگار هم سفره بودن نگذشته بود و آنان نمى‌توانستند متوجه تاثير قدرت در دگرگونى موقعيت فرد و نيروى مخوف نابودگر آن شوند. پس او را هميشه مى‌ديدند; خطاهايش را باز مى‌گفتند و جلو او فرياد مى‌زدند و البته اين انتقاد براى صاحب قدرتى چون كب كه در راس حكومت و انقلاب قرار گرفته بود، خوشايند نبود. او بايد اين دوستان رامحو مى‌كرد، تا كسى گذشته او را به ياد نياورد، و كسى واقعيت او را گوشزد نكند و كسى جرئت‌بر ملا كردن خطاها و نقدش را به خود ندهد. رادزينسكى با ظرافت اينها را از زبان گورام باز مى‌گويد:
«آن زمان ما جلو رويش فرياد مى‌زديم. فرياد مى‌زديم! و ناپديد مى‌شديم... ضمن آنكه دروغ مى‌گويم: ديگران فرياد مى زدند و ناپديد مى‌شدند. من سكوت مى‌كردم.» گورام - راوى - يك دوست‌سازشكار است. او هنر را رهبرى مى‌كند و در برابر پيشوا سكوت مى‌كند و همين مايه نجات او از مرگ است. گورام شخص شجاعى است; اما از يك چيز مى‌ترسد; از كب! زيرا او را مى‌شناسد. بى‌رحمى‌اش را و نفسانيت پلشتى را مى‌شناسد كه زير ماسك منافع انقلاب خود را نهان مى‌دارد; پس سكوت مى‌كند. يكايك هنرمندان واقعى محو مى‌شوند; تنها شاعرى ناچيز و كاذب باقى مى‌ماند.
«من آن زمان در تفليس زندگى مى‌كردم; هنر را رهبرى مى‌كردم و با شاعران دوست‌بودم و سكوت كردم. به ياد دارم تيتسيان را بردند; ديگر شاعران خوش سخن را هم بردند. از آشنايان من شايد فقط داتو شاعر بى‌مقدار باقى مانده بود. آه چقدر برايش شرم‌آور بود. همه بردگان را برده بودند و او مانده بود. به ياد دارم داتو چگونه اميدوار بود كه او را فقط از روى بى‌مبالاتى فراموش كرده باشند. چگونه هر شب منتظر بود، ولى به هر حال او را نبردند. ديگر تاب نياورد. لباس پوشيد و بر اسب نشست و راهى ميدانى در مقابل يك ساختمان كوچك شد. بالاخره پنجره باز شد. كله‌اى بيرون آمد و با تحقير فرياد زد: «داتو برو خانه‌ات! تو به هر حال شاعر واقعى نيستى!»
«و من سكوت مى‌كردم و در خود فرو مى‌رفتم و سكوت مى‌كردم‌»
اما سكوت گورام هم كمكى نمى‌كند. همين كه كب مى‌داند در پشت‌سكوت گورام و در ذهن او شناخت زنده و واقعى از او وجود دارد، و يك نفر وجود دارد كه او را خوب مى‌شناسد، كافى است گناهى نابخشودنى شمرده شود و او به زندان مى‌افتد. او هر چقدر كه از استالين دفاع مى‌كند، فايده‌اى ندارد. بالاخره حوصله بازجو سر مى‌رود و با تمسخر مى‌گويد: «شما آدم بالغ و با تجربه‌اى هستيد: نكند فكر مى‌كنيد دوستان شخصى او را مى‌توان بدون مجوز شخصى او دستگير كرد؟ و خنديد! اتهام گورام جاسوسى بود; اتهام‌هايى كه در نظام توتاليتر و ديكتاتورى، بى‌هيچ منطقى نصيب آدم‌ها و منتقدان مى‌شود. عين حقيقت‌شمرده مى‌شد.
نويسنده، داستانش را با همين بيان ساده و راوى اول شخص پيش مى‌برد; ولى در پشت‌سادگى فرم و روايت اول شخص، هر لحظه رويدادهاى هولناك سركوب و نفى حقوق فردى و نفى آزادى و كشتارها جارى است.
گورام چهار سال از ده سال را در زندان سپرى مى‌كند; با همه عواقب رايج در زندگى زندانيان: دربدرى همسر و دردمندى دختر زيبا و... او آزاد، و به كار حقير غلطگيرى در يك انتشارات به كار گماشته مى‌شود. حال او قدر آزادى را در كنار زن و دخترش بيش از هر وقت ديگر مى‌داند. «اما گويى اين آزادى هم يك نقشه است كه اندك اندك آشكار مى‌شود; زيرا روزى تلفن زنگ مى‌زند و استالين سراغ گورام را مى‌گيرد. حال گورام حتى از اينكه بگويد من هستم، مى‌ترسد كه نكند اشتباه كند. كب صميمانه با او حرف مى‌زند و در دفتر بزرگ خود، با او وعده ملاقات مى‌گذارد: «نگاهى ممتد به من انداخت و غمگينانه گفت: گورام، وهايت‌حسابى سفيد شده‌اند».
استالين به من نگاه كرد و ناگهان از چشمانش شراره و جست‌با غضب فرياد زد: از كى تا حالا به من «شما» مى‌گويى؟ از وحشت، قدرت سخن را از دست دادم. مى‌دانستم يك كلمه نابجا، يعنى دوباره زندان و دوباره مصيبت‌بر سر خانواده تيره‌بخت.
«نگاهم را بالا گرفتم و با نگاه غضب‌آلوده وحشت‌انگيز او مصادف شدم. اين همان نگاه بود.... وقتى شب هنگام به اداره ست‌شبيخون زديم. بله او را شناختم خودش بود. دوست قديمى من كب. خاطرات جوانى، مرا در برگرفتند. با عشق، با عشقى حزن‌آور و بى‌ريا به او نگاه كردم. او اين را حس كرد. نگاهش نوازشگر شد و مرا در آغوش گرفت. فهميدم كه نخستين امتحان را پس داده‌ام.»
- هيچ وقت مرا «شما» خطاب نكن; هيچ وقت. نمى‌فهمى؟ چند نفر از ما باقى مانده‌اند؟
و گورام فكر مى‌كند: «چند نفر از ما دوستان هم‌تبار باقى مانده‌اند؟ از ما كه عاشق يكديگر بوديم. از ما كه حاضر بوديم براى يكديگر بميرم. از جوانان دلاور گرجى؟ هيچ نمانده است. عده‌اى را به زندان انداخت. گروهى را تيرباران كرد. برخى را به خودكشى واداشت. سرگو، لادو خدايا... كافى است.
ديكتاتور ترس مى‌طلبد. هر دوستى و احترام محصول اين ترس است. اما ساختار روانى گورام، اتكا به آن دوستى قديمى است. براى همين او ناخودآگاه همين عشق و دوستى و وفادارى به رهبر را چون سلاحى براى حفاظت‌خود برمى‌گزيند. او به جاى هر نقد و مخالفت، چون برده‌اى به اين «دوست‌» مى‌آميزد.
بزودى معلوم مى‌شود كه كب براى منفعت‌شخصى خود او را فراخوانده. او كه سواد درستى ندارد و براى آنكه پهلوان در پوست‌ببر را به نام خود تصحيح كند، گورام را فراخوانده است. زيرا گورام اديبى آشنا به اين اثر است.
ديكتاتور كم كم دچار توهم مى‌شود و مى‌انديشد هرچه مى‌تواند بكند و هر چه بكند، درست است.
او كشورى به آن بزرگى را رهبرى مى‌كرد. وى مى‌خواست «پهلوان‌» را هم تصحيح كند. او كه در مكتب خانه درس خوانده بود، ترجمه منظومه‌اى را مى‌خواست تصحيح كند كه پيش از اين به دشوارى آن را تا به آخر مى‌خواند. به زبانى تصحيح مى‌كرد كه هنگام نوشتن آن، مرتكب اشتباه مى‌شد. ولى اطمينان داشت كه اين كار را هم مى‌تواند انجام دهد. يا شايد اين هم امتحان ديگرى بود. او مدام در حال امتحان گورام است.
استالين به خانه گورام مى‌رود. ده‌ها تن مامور مخفى به آن بلوك مى‌ريزند و همه جا را جستجو مى‌كنند تا وضع را براى ورود ديكتاتور آماده كنند.
آزمايش كب در آپارتمان كوچك گورام انجام مى‌شود; كب او را مست مى‌كند. گورام كب را دوست دارد; همچون تصويرى از نوجوانى و روزهاى پيش از انقلاب و روزهاى مبارزه مخفى. لحظه‌اى او به ياد تيره‌روزى تحصيلى دخترش مى‌افتد; ولى بلافاصله چشمانى حقير، بى‌فروغ و پر از تمنا جاى آن را مى‌گيرد. نگاه خشمگين، جايش را به ترسى چاكرانه مى‌دهد، و كب يقين مى‌كند كه اثرى از گورام شجاع نمانده است.
«آنچه هست‌برده‌اى ترسوست. سگى كه حاضر است همه چيز را تحمل كند و باز دم بجنباند. بله من از امتحان سربلند بيرون آمدم. امتحان دوستم كب‌».
مدت‌ها بعد وقتى كمى پيش از مرگ كب، او، گورام را با خود به گردش مى‌برد، شعر مى‌خواند، فيلم وسترن مى‌بينند، مست مى‌كنند و ناگهان درددل ديكتاتور باز مى‌شود:
- من قبر عزيزى را مى‌جويم; ولى يافتن آن آسان نيست... مدت‌ها خستگى كشيدم و رنج‌بردم.... «من خود را آماده مى‌كردم كه به آواز بپيوندم و آرام با او همراهى كنم. كب از اين كار خوشش آمد.
«ناگهان آواز را قطع كرد و من در سكوت به روشنى كلمات او را شنيدم: «بيچاره... بيچاره.... سرگوى بيچاره.»
«من غرق غرق شدم; ولى او به خواندش ادامه داد و بند را به پايان رساند: تو اينجايى سرليكوى من؟»
سپس همچنان غرق در تفكر، بدون كلام به خواندن ادامه داد.
و دوباره همه را از اول خواند: من قبر عزيزى را مى‌جويم....
«بله او زير لب نام رفقاى ما را بر زبان مى‌آورد; دوستان بى‌آلايش ما... دوستان بزرگ ما. همه كسانى كه او آنها را كشته بود.... او بيش از هر طاعونى كشته بود».
ناگهان به سوى من برگشت. در چشمانش اشك نشست. سوگند مى‌خورم اشك! تاب نياوردم. من هم شروع به گريه كردم و او را سينه به سينه در آغوش گرفتم.
يك مرتبه چهره‌اش از غضب گر گرفت. بينى كلفت و ترسناك و چشمان برافروخته‌اش، تقريبا با حسرت من تماس پيدا كرد; در حالى كه مرا هل مى‌داد، فرياد زياد زد: «سرگو نيست، لادو نيست، هيچ يك از شما نيستيد. همه شما مى‌خواستيد من را بكشيد. نشد... بچه‌ها! او خودش شما را كشت.»
آيا ما بايد آخرين حمله داستان را باور كنيم؟ ضرب‌المثلى هست كه مى‌گويد: «تحمل مرگ برادر، از مرگ دوست آسان‌تر است‌».

* * * * * *

تلقى ديكتاتورمآبانه از حكومت و ايدئولوژى و آرمان، تلقى دردآورى است كه انقلاب‌ها و انقلابيون را به ورطه مرگبار گسست از مردم و خشونت عليه نزديك‌ترين كسان مى‌اندازد; همان‌گونه كه سازش با سلطه اجنبى و اشرافيت نوپا و سستى درباره آرمان‌ها، طبقات جديدى مى‌زايد و انقلاب را نابود مى‌كند. هيچ كس مصون از لغزش نفس نيست; اما جهاد با نفس طبق الگوى عرفان قرآنى، اگر با نظام‌هاى مردم‌سالارى و نظارت كننده بر قدرت حكومت همراه نباشد، بايد منتظر بود اتفاقات ناگزيرى رخ دهد. قشر ممتاز كه داراى منافع قدرت هستند و چاپلوسان و چاكران كه راه هر نقد و آزاد انديشى را مى‌بندند و با انواع تهمت، مانع ظهور حقيقت و انواع ناخشنودى‌هاى مردم مى‌شوند و به بهانه ممانعت از ضد انقلاب، مردم را دچار اختناق مى‌كنند، براى هر انقلابى خطرساز است. ما تنها با نظام مردمى و سيستم تعريف شده مى‌توانيم مانع انزواى انقلاب شويم و كانال‌هاى فردى هرگز كارساز نيست. رويدادها و تاريخ معبر عبرت ماست. خود را برى از خطا ندانيم و به سود خشنودى الهى و بسط عدالت و آزادى مردم، از تجربه‌ها بياموزيم. با غرور، خود را بى نياز از نقد و آينه هنر نپنداريم. هنر مى‌تواند حقايقى را با ما در ميان بگذارد كه اگر فروتن باشيم، به سود رشد فردى و اجتماعى و اصلاح همگان از مردم تا مسئولان است.