پگاه حوزه
(١)
عدالت مردمگرا - فیاض ابراهیم
١ ص
(٢)
جنبش دانشجويى و جريان سوم روشنفكرى - افروغ عماد
٢ ص
(٣)
قدرت براى خدمت و اجراى عدالت - رحيم پور ازغدى حسن
٣ ص
(٤)
برنامه عدالت اجتماعى -
٤ ص
(٥)
نيازهاى بشرى و دانش روز در فرايند نظريهپردازى دينى -
٥ ص
(٦)
نگاهى به فلسفه آمريكايىها در ايجاد نزاع و درگيرى جنگ ماديگرايانه - آزاد پور رضا
٦ ص
(٧)
ساختار معرفت دينى - قائمى نيا عليرضا
٧ ص
(٨)
نگرشى بر كاركردهاى ايدئولوژى در حوزه سياست، اجتماع، اقتصاد - خاکی قراملکی محمدرضا
٨ ص
(٩)
جريان دانايى و اقتصاد دانايى محور -
٩ ص
(١٠)
قدرت بىمهار عليه همه چيز - میراحسان احمد
١٠ ص
پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - نگاهى به فلسفه آمريكايىها در ايجاد نزاع و درگيرى جنگ ماديگرايانه - آزاد پور رضا
نگاهى به فلسفه آمريكايىها در ايجاد نزاع و درگيرى جنگ ماديگرايانه
آزاد پور رضا
درآمد
كشور ايالات متحده آمريكا، تقريبا در تمامى مناقشات و جنگهاى قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يكم دخيل بوده است و حضور تعيين كنندهاى داشته است. اين امپراطور، گاهى خود يكى از طرفين متخاصم بوده است و گاهى از يكى از طرفين جانبدارى كرده است; زمانى آتش جنگى نابرابر را برافروخته است كه در لهيب سوزناك آن، هزاران بىگناه جان باختهاند و زمانى شعلههاى جنگى را با حربه «زور» و در راستاى تامين منافع مادى خاموش كرده است، كه در همه موارد ياد شده، انگيزه منفعتطلبى و افزون خواهى نمايان است.
در اين نوشته بر آنيم تا ضمن تشريح ابعاد ماديگرى، به فلسفه ماديگرانه امريكايىها در ايجاد جنگها بپردازيم كه از نظريات برخى از صاحبنظران امريكايى در خلال مقاله بهره مىگيريم.
الف. ماديگرى چيست؟
ماديگرى در حقيقتبا مفهومى كه نويسندگان آثار حكمى و فلسفى در معناى فنى و اختصاصى به كار مىبرند تفاوت دارد. ماديگرى فلاسفه بر اين باور استوار است كه هر چيزى در جهان از ماده ساخته شده است، هيچ چيز غير مادى در جهان هستى وجود ندارد. اما به كاربردن واژه «ماديگر» در مورد امريكايى، به ارزشهاى حاكم بر آن كشور مربوط است كه از هنجارهاى ثابت آن ديار محسوب مىشوند.
از اين رهيافت مىتوان گفت كه ما ديگر كسى است كه پول و پديدههاى مادى را در صدر ارزشها مىگذارد و مواهب جسمى را بر مواهب روحى ترجيح مىدهد. سقراط مىگويد: «ماديگرى، يعنى اندوختن حداكثر ميزان ثروت و نداشتن توجه به حكمت و حقيقت و منتهاى روح.» (١)
ممكن است اين پرسش به وجود بيايد كه با اين اوصاف، ماديگرى در حق تمامى تودههاى مردم صادق است؟ بله، همه آدمها به اقتضاى زندگى مادى، تا حدودى ماديگر هستند، اما در مورد غرب و به خصوص امريكا، اين امر بيشتر صادق است; براى مثال، اگر امريكا را سمبل غرب بدانيم و هند را سمبل شرق، تفاوتهاى دو ملت در مواجهه با ماديگرى اظهر من الشمس است; مقياس ارزش نگرى هندوها هيچگاه نظير مقياس امريكايىها نبوده است. در هند عشق به خدا و مظاهر الوهيت هميشه از اشياى مادى برتر است. هند تمدنى است مبتنى بر دين و امريكا تمدنى است مبتنى بر ثروت. هر چند اين تعميمها، ناگزير استثناهايى را دارا است، براى مثال ممكن استبرخى از مردم هند ماديگراى محض باشند و يا در ايالات متحده نيز برخى در جهت نيل به كسب امور معنوى بكوشند، اما شاكله اصلى اين دو كشور، همين ويژگىهايى است كه ذكر گرديد.
ب. ملاكهاى ماديگرى
يكى از راههاى شناخت ارزشها و ملاكهاى يك تمدن، وجود مردان بزرگ و تاثيرگذار در هر تمدن و نيز ستايش يك ملت از بزرگان خويش است. اين رويكرد كه هر قومى چه كسانى را مىستايد، كليدى براى شناخت آرمانهاى مادى و معنوى هر سرزمين است; براى مثال از قديم الايام يونانيان و ايرانيان، امور معنوى و فكرى نظير فلسفه، رياضيات، هنر، شعر و موسيقى را در مقياس ارزشهاى خود، در مدارج بسيار بالا قرار مىدادند. مردان بزرگ اين دو قوم بيشتر شاعر، فيلسوف و اديب بودهاند. بزرگانى مانند هومر، سوفوكلس، ارسطو، فردوسى، ابن سينا و حافظ سرمايههاى گرانسنگ تمدنهاى يونان و ايران هستند.
بنابراين مىتوان از مجراى فكرى اين متفكران و فيلسوفان به جلوههايى از روح و ضمير اين اقوام راه يافت. نگرشهاى اساسى به جهان و زندگى در هنر، هنر و نظامهاى فلسفى يك فرهنگ ديده مىشود. در هنر و ادبيات به شكلهاى متعين، حسى ظاهر مىشود و در فلسفه به صورت تفكر انتزاعى تجلى مىكند. افلاطون مظهر روح يونانى و احساس يونانى درباره زندگى است كه به صورت انتزاعى عرضه شده است.
از طرفى ذوق سرشار و نازك خيالىهاى «حافظ» ثمره تفكر ايرانى است كه در شعر او به صورت حسى تجلى يافته است. اما در امريكا به لحاظ نداشتن تاريخ، مردم آن ديار فاقد چنين الگوهايى هستند. رويكرد مردم امريكا به ماديات (بيش از حد معمول)، شايد به دليل فقر تاريخى آنان باشد. فلسفه رايج در آمريكا همواره پراگماتيست (عمل گرايى) است كه اغلب تودههاى آن كشور حتى بسيارى از فيلسوفان و متفكران، معتقد و ملزم به آن هستند.
امريكايىها عملگرا و يا ابزارگرايى (instumentalism) را توجيهى براى اهداف ماديگرانه خود مىپندارند; با اين رويكرد، در چنين جامعهاى حتى مقولاتى نظير علم، فلسفه و هنر مخالف هدف نيست، بلكه وسيله استفاده عملى است و به طور كلى تفكر غالب اين است كه «هدف وسيله را توجيه مىكند». در آمريكا به آنچه «عملى» ناميده مىشود، مباهات مىشود. اگر هنرمند يا اهل انديشه به تكه نانى قانع است، آدمى غير عملى شمرده مىشود و ارزش و اعتبار چندانى ندارد.
از ديگر علائم ماديگرى در امريكا پديده «تبليغات» است كه رشد و گستره چشمگيرى نسبتبه ساير كشورها دارد. البته نمىتوان منكر آن بود كه تبليغات، گاهى كاربرد مشروعى دارد، ولى تبليغات در آمريكا اغلب نوعى جنگ سرد و فريب محسوب مىشود كه مردم را دچار عصبيت و تزلزل اعصاب مىكند; تبليغات در ايالات متحده، به عبارت رساتر، نوعى شگرد «ماهرانه دروغ گفتن» است كه سطح نازل اخلاق بازرگانى را به دنبال دارد. تبليغات گسترده، از طرفى خواستههايى را نيز در مردم ايجاد مىكند كه قبلا وجود نداشته است، خواستههاى كاملا غير ضرورى كه روح تجمل پرستى و گرايش بيش از حد به ماديگرى را به دنبال دارد و زمينه ساز توسعهطلبى و زياده خواهى و تورم روانى است. يكى از منتقدان اقتصادى امريكا مىگويد: «وقتى مىخوانم يا مىشنوم كه مىگويند: تمدن امريكا بزرگترين تمدن تاريخ جهان است و امريكايىها شگفتانگيزترين مردم جهانند، متحير مىشوم و بياد مردم يونان باستان مىافتم و بسيارى از مردم مشرق زمين كه دلشان متوجه خداست و اين سخنان شاعر در گوشم طنينانداز مىشود كه مىگويد: خدايا! اين لاف و گزاف ديوانه وار و اين سخن ابلهانه را خودت بر مردم ببخشاى.» (٢)
ج. ماديگرى و جنگ
بيش از دو هزار سال پيش، افلاطون گفت كه جنگ معلول حرض و آز، بهويژه ميل به تجمل پرستى است. افلاطون يادآور مىشود كه نيازمندىهايى مانند خوراك، پوشاك و مسكن «ما يحتاج ضرورى» انسانها است و انسانها به الزام زندگى بايد براى به دست آوردن آنها بكوشند، اما آنچه از نظر افلاطون موجب جنگ و خونريزى است، تلاش براى دستيابى به «مايحتاج غيرضرورى» است. افلاطون با توجه به نيازهاى زمان خويش، از ابزار سرگرم كننده مانند روغنهاى خوشبو، عطرها، زنان روسپى و غذاهاى لذيذ، به عنوان مايحتاج غيرضرورى ياد مىكند (٣) كه موجب مىشوند برخى از انسانها به حقوق برخى ديگر تعدى كنند.
آنچه افلاطون تبيين مىكند، امروزه در مورد جامعه امريكا صادق است; تنها هدف آنها تكاثر حداكثر مقدار ثروت است. تبليغات، افزون خواهى، سطح نازل معنويت، همواره امريكايىها را به سمت جنگ و خونريزى سوق مىدهد.
اگر بخواهيم سيرى تاريخى و مختصر به تاريخ چند صد ساله امريكا داشته باشيم، در مىيابيم كه اين كشور از آغاز تكوين تاكنون، اشتهاى سيرىناپذيرى به ماديگرى داشته است، به همين منظور دائم در تصرف محسوس و نامحسوس ساير ملتها بوده است. از آغاز سفر به قاره پرنعمت كه ماجراجويان پرتوقع اروپايى آن را به استيلاى خود در آوردند، تخاصمات نابرابر در گرفت. سرخپوستان بومى در غرب قاره، به علت عدم انسجام و محصور نبودن اراضى، تاب مقاومت در برابر اين اروپاييان متمدن و مهاجم! را نداشتند و به زودى كشته و تارومار شدند و يا به حاشيه رانده شدند. هنوز فتح غرب به پايان نرسيده بود كه ناقوس فتح جنوب به صدا در آمد; ايالات متحده به زور اسلحه و تهديد سرزمينهايى را از مكزيك مىگيرد كه معادل نصف خاك فعلى آن است.
قرن نوزدهم امريكاى مركزى تبديل به «حياط خلوت» ايالات متحده مىشود. با آغاز قرن بيستم آمريكا طى فرايندهاى متوالى و حسابگرانه و با اهداف ثروتاندوزى، تسلط مطلق خويش را برگستره جهان تحميل مىكند.
دو جنگ بينالمللى اول و دوم، فرصتى است تا امريكايىها رقيب و استعمارگر پير و البته پدر، بريتانيا را از گردونه رقابتخارج كرده و حتى به انقياد در آورد، بهويژه پس از جنگ جهانى دوم كه امريكا در واقع «پيروز» معركه است و بيشترين بهرههاى اقتصادى را از ره آورد جنگ به دست مىآورد.
در سالهاى پس از جنگ با اجراى طرح مارشال، رقيب ديرينه خويش، اروپا را به اقمار خويش مبدل مىكند كه در همه قشونكشىها در ركاب امريكا به ستيزهجويى مىپردازند. نبرد ويتنام و قتل و كشتار فجيع مردم آن از سياستهاى توسعهطلبانه امريكاى پس از جنگ جهانى دوم است.
سران امريكا در اواخر دهه هفتاد و دهه هشتاد، طرحى ديگر را براى چپاول جهان در انداختند و اين بار «نظم نوين جهانى» را پىريزى كردند. دونالد ريگان رييس جمهور اسبق امريكا مىگويد: «من هميشه اعتقاد داشتهام كه اين قاره يك سرنوشت استثنايى دارد; من معتقدم كه سرنوشت ما اين است كه چراغ راهنماى اميد بشريتباشيم». (٤) منظور ريگان و هيات حاكمه امريكا از نظم نوين جهانى، حكومتبىچون و چراى امريكا در جهان است، جورج بوش پدر نيز در ١١ سپتامبر سال ١٩٩٠ يك ماه پس از بحران خليج فارس، در نشست مشترك نمايندگان كنگره، شعار «نظم نوين جهانى» را سر داد و گفت «تاكنون حدود يكصد نسل براى تامين صلح مبارزه كردهاند... و امروزه اين جهان نو براى پيدايش خود مبارزه مىكند; جهانى به كلى متفاوت با آنچه ما شناختهايم. جهانى كه در آن قانون حقيقى و نه قانون جنگل بر روابط ملتها حكمفرمايى كند.» اين سخنان جورج بوش به خاطر عملكرد خلاف آن، از طرف حكومت و برخى از نزديكان وى به پوزخند گرفته شد! پس از طرح «نظم نوين جهانى» بود كه دوبار كشور عراق و خليج فارس جولانگاه سرمستى بوشهاى پدر و پسر گرديد. (٥)
نتيجه
علت اصلى چالشهاى كشور امريكا در طى دو قرن اخير با اقوام و تمدنهاى دور دست، ماديگرى و زيادهطلبى بوده است; هرچند هر بار در شعار و كسوتى عوامفريبانه به آنها مبادرت كرده است; اگر امريكايىها به سهم خود در معاملات جهانى قانع باشند، دنيا به صلح فراگير خود نزديك خواهد شد.پىنوشتها در دفتر مجله موجود مىباشد.